^ بازگشت به بالا
دانلود english 4 you آموزش یوگا به زبان فارسی آموزش زبان english today
صفحه 200 از 510 نخستنخست ... 100150190198199200201202210250300 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1,991 تا 2,000 , از مجموع 5091
Like Tree4674لایک ها

داستانهای کوتاه زیبا و اموزنده


  1. #1991

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    تلفن

    تلفن زنگ زد

    الو... الو؟ گوشی رو قطع کردم

    دوباره زنگ زد

    الو؟ چرا حرف نمی زنی؟ ... گوشی رو قطع کردم

    دوباره زنگ زد

    الو؟ می دونم که تویی مرجان نکنه خجالت می کشی؟ها؟ تازه فهمیدی صبح چه حرفهای چرندی زدی ،آهان؟ ... الو ! یه چیزی بگو دیگه چند لحظه مکث کردم ، گوشی را گذاشتم.

    دوباره زنگ زد

    اشکال نداره خونه زنگ زدی، از شانست زن و بچه ام نیستن... ببین مرجان مطمئن باش هیچ کس از ازدواجمون با خبر نمی شه نمی ذارم کتایون و فریما بفهمن! ببین به خدا کتایون اصلا فکرشم نمی کنه ! الو ! اذیت نکن. می دونی من حوصله این بچه بازیها رو ندارم. الو... گوشی رو گذاشتم.

    سرمو گرفتم بین دو تا دستام و یه نفس عمیق! به تلفن خیره موندم. منتظر بودم دوباره زنگ بزنه.

    صدای انداختن کلید تو قفل و باز شدن در اومد.

    کتایون!

    چیه ؟ کنار تلفنی؟! هیچی چطور زود اومدی؟ لبخند زد و گفت ای کلک تو نمی دونی؟

    چی رو؟ حالا ولش، خلاصه می فهمی!

    تلفن زنگ رد.

    دستم رو گوشی مونده بود . کتایون گفت بردار دیگه . تنم سرد شده بود . الو؟

    صدای فریما بود آرامشمو به دست آوردم ،کیه؟ فریما. کتایون تلفن رو گذاشت رو من بلند گفت 1،2،3، حالا تولدت مبارک.

    کتایون خندید و گفت حالا فهمیدی ؟ بهش فحشی که ندادی؟ فریما گفت کاش فحش می داد اما بابا صبور تر از این حرفاست!

    کتایون خندید از شیطونیهای فریماه است دیگه. چی؟ همین تلفن بازیها دیگه!

    فریما تلفن رو قطع کرده بود!

    صدای بوق آزاد تلفن فضای اتاق و پر کرده بود.
    __________________

  2. #1992

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    صدا

    صدای گیتار برقی زیاد بود مهراب کمش بابا اومد گیتارو گذاشت کنار و رفت روی تخت دراز کشید . جعبه ی سیگار و بر داشت و یکی کشید بیرون و جعبه رو پرت کرد طرف سطل آشغال ، توش نیفتاد. گفت تموم شده می گیرم صدای پای بابا رو شنیدم که به اتاق نزدیک می شد گفتم با با سیگارو گذاشتم زیر تخت در اتاق باز شد تا سر کوچه صدای گیتار میاد! تا کی می خواین این کارا رو ادامه بدین؟ آبروی منو جلوی همسایه و آشناها بردین، می دونی پول تلفن چقدر اومد؟ از net قطع شدم شنیدی چی گفتم؟
    با توام ،نمی دونم ، هشتاد تومان ولی شماها راحت باشید من پولشو می دم. آخر کارخونه پول سازی دارم نمی دونید مگه؟ حتمأ نمی دونید که احتیاط می کنید دیگه! مهراب می خواست سیگارشو روشن کنه بابا با عصبانیت رفت طرف مهراب و سیگارو از دستش گرفت . این آشغالو بذار کنار ، نکش،نکش، نکش، این هم تلویزیون می گه. رادیومی گه، آدما میگن این کوفتو نکش، تو بازم می کشی؟! سیگارو از وسط نصف کرد و مچاله پرت کرد تو سطل آشغال توش نیفتاد. صدای مامان اومد. مهدی بس کن دیگه ، خواستیم یه جمعه ناهارو دور هم بخوریم ببین دوباره چه آشوبی به پا کردی. بابا به سرعت رفت بیرون از اتاق و با مامان شروع کرد به جرو بحث، مثل همیشه.

    مهراب به من نگاه کرد. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مامان گفت کجا؟ می رم یه چیز بگیرم، زود میام بابا گفت چی؟ آدامس و سریع رفتم بیرون. یه بسته گرفتم یکی رو روشن کردم تا خونه کشیدم. مامان گفت بیا ناهار سرد شد. مهراب رو تخت دراز کشیده بود. سیگارو پرت کردم طرفش ناهار می خوری؟ سرشو برد بالا. رفتم تو آشپزخونه. بابا ناهارشو تو هال خورد، جلوی تلوزیون . من و مامان دور میز نشسته بودیم. آروم گفت توام؟ سرمو آوردم پایین و خودمو بو کردم. بد جوری بوی سیگار می دادم ، هی ، گاهی.

    مهراب خوابیده بود زیر سیگاری رو خالی کردم. واکمنو روشن کردم و روی تخت دراز کشیدم ، خوابم برد. چند ساعتی گذشت. نوار تموم شده بود. مامان در اتاق رو باز کرد گفت بازم مهراب حالش بده؟ هی. تو دستش دو تا لیوان شیر موز بود رفت بالا سر مهراب موهاشو از رو صورتش زد کنار و پیشونیشو بوسید. شیر موزو گذاشت کنار تختش اون یکی رو هم داد به من تو نمی خوری؟ کنار تخت نشست و پاهاشو دراز کرد گفت نه. شیر موزو خوردم. بهم زل زده بود. بابا رفت؟ رفته مسجد، مهرداد تو فکر می کنی باعث تموم این بد بختی ها منم؟ تو چرا؟ چون شماها رو به دنیا آوردم؟ ! نمی دونم ، شاید مقصر تو باشی اما نه برای به دنیا آوردن ما، به خاطر ازدواج با بابا! دستشو کرد تو موهاش و بر گشت به مهراب نگاهی کرد و سر شو انداخت پایین . می خواین جمعه ها برین کوه؟ اینطوری هر جمعه اعصابتون خورد نمیشه. مهراب حالشو نداره ، بهش هزار بار گفتم!

    مامان مهراب و صدا زد بعد از چند دقیقه چشماشو باز کرد . مامان شیر موز و داد دستش یک وری دراز کشید و خورد . گرسنت نیست؟ نه. سرش و گذاشت روبالش و لیوان و داد به مامان. مامان داشت با تیکه کاغذی که روی زمین افتاده بود بازی می کرد. باید چی کار کرد؟ بهش نگاه کردم باید رفت تا آخرش کاغذ و پرت کرد طرف سطل آشغال، توش نیفتاد.

    به مهراب یه نگاهی انداخت بعد به من ، منم هستم ، تا آخرش هستم. از تو جعبه یه سیگار در آورد و روشن کرد. مهراب گفت از کی تا حالا؟ مامان چند لحظه مکث کرد از وقتی خودمو بچه ها مو زندگیمو گم کردم ! پک عمیقی به سیگار زد.
    __________________

  3. #1993

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    پرفسور دپلن

    دكتر «بيانشون» پزشكيار پرفسور «دپلن»، جراح بسيار مشهور بود و روزي كه اتفاقاً در پاريس از ميدانگاه «سن سولپيس» مي*گذشت، استاد و رئيس خود را ديد كه وارد كليسا مي*شد. ساعت نه صبح بود و پرفسور دپلن كه هميشه با كالسكه شخصي خود حركت مي*كرد، اين بار پياده بود و از كوچه «پوتي ليون» كه كوچه بدنامي بود گذشته و درست حالت كسي را داشت كه بخواهد به يكي از اين خانه*هاي بدنام و رسوا وارد شود.

    بيانشون استاد خود را كاملاً مي*شناخت و خوب مي*دانست كه تا به چه درجه مادي و از عوالم مذهبي و خدا و آخرت به دور است، سخت متعجب و كنجكاو گرديد و لهذا او نيز آهسته وارد كليسا شد و چون رئيس خود را كه يكپارچه بي*ديني و لامذهبي بود و به عرش و فرش و بهشت و جهنم و ملائكه و غلمان عقيده*اي نداشت و ابداً با كليسا و كشيش و نماز و دعا سر سوزني سر و كار نداشت به چشم خود ديد كه در گوشه*اي از كليسا آن هم در مقابل مجسمه حضرت مريم به زانو افتاده و با قيافه*اي چنان جدي كه گويي در پشت ميز جراحي مشغول كار و عمل است، دارد نماز و دعا مي*خواند، به قدري متحير گرديد كه هيچ زبان و قلمي از عهده بيان آن بر نخواهد آمد.

    ترسيد كه مبادا استادش او را ببيند و خيال كند كه شاگردش دارد زاغ سياه او را چوب مي*زند و معهذا همچنان كه آهسته و بي*صدا وارد شده بود، آهسته و بي*صدا هم از كليسا بيرون رفت و راه خود را پيش گرفته و از آنجا دور شد و هرچند اين پيشامد غيرمترقبه تأثير عميقي در وجود او نموده بود، اما روي هم رفته زياد وقعي بدان ننهاد و كم*كم از خاطرش محو گرديد.

    سه ماهي از آن تاريخ گذشته بود كه روزي يك نفر از اساتيد دانشگاه كه همكار پرفسور دپلن بود به ديدن رفيق خود آمد و چنان اتفاق افتاد كه در حضور بيانشون خودماني دست به روي شانه دپلن گذاشت و گفت «رفيق، تو را در كليساي سن سولپيس ديدم و خيلي تعجب كردم و هيچ نفهميدم كه در آنجا چه كار داشتي. تو و كليسا!»

    دپلن جواب داد: آنجا به عيادت كشيشي رفته بودم كه استخوان زانويش دارد آب مي*شود و محتاج جراحي است و شاهزاده خانم «آنگولم» سفارش او را به من كرده بود.

    بيانشون را اين جواب قانع نكرد، پيش خود گفت چنين مريضي را كه در كليسا نمي*بينند. من يقين دارم كه باز براي نماز و دعا بدانجا رفته بوده است.

    از همان لحظه بيانشون تصميم گرفت كه ته و توي اين موضوع را در بياورد و چون تاريخ روزي را كه استاد خود را ديده بود كه وارد كليسا مي*شود به خاطر سپرده بود، سال بعد در همان روز بدانجا رفت و در گوشه*اي پنهان شده منتظر بود كه شايد باز دپلن پيدا شود. طولي نكشيد كه كالسكه استاد در پيچ كوچه پوتي*ليون ايستاد و دپلن پياده شد و با احتياط راه كليسا را پيش گرفت و وارد شد.

    بيانشون هم پنهاني به دنبال او وارد شد و ديد باز استادش به زانو افتاده و مشغول نماز و دعاست. بسيار تعجب كرد و پيش خود گفت: عجب معمايي است. از يك طرف مادي صرف بودن و بي*اعتنايي محض به خدا و مذهب و از طرف ديگر به زانو افتادن در كليسا و نماز و دعا.

    وقتي نماز كليسا به پايان رسيد و كليسا خالي ماند و دپلن هم بيرون رفت، بيانشون خود را به متولي كليسا رسانيد و پرسيد آيا اين آقايي كه در آنجا به زانو افتاده بود و نماز مي*كرد مي*شناسد و آيا او اغلب به كليسا مي*آيد.

    متولي جواب داد كه من بيست سال است كه متولي اين كليسا هستم و هر سال ديده*ام كه دكتر دپلن چهار بار بدينجا مي*آيد، وانگهي در تمام اين مدت مخارج اين نمازها را در روزهايي كه مي*آيد خود او پرداخته است و باز مرتباً مي*پردازد و باني خير، خود اوست.

    دوره شاگردي بيانشون به پايان رسيده بود و ديگر كمتر استاد خود را مي*ديد و اگر هم گاهي او را در مجالس رسمي و در محافل علمي مي*ديد، فرصتي براي پاره*اي صحبت*ها و گفت و شنودها نبود. هفت سال گذشته بود و باز روزي كه بيانشون از مقابل كليساي معهود مي*گذشت به فكر افتاد كه شايد باز استادش در آنجا باشد و داخل شد. بله، دپلن باز به زانو افتاده و مشغول دعا و نماز بود.

    بيانشون هم در كنار او به زانو افتاد و به محض اينكه نماز تمام شد سلام كرد و آشنايي داد و همين كه با هم از كليسا بيرون آمدند گفت: جسارت است ولي براي من معمايي گرديده است و به جز شخص خودتان كسي از عهده حل آن بر نخواهد آمد.

    قضيه را از ابتدا تا انتها حكايت نمود و گفت:

    ـ چون شما در مجالس درس و عمل رسماً و علناً خود را لامذهب معرفي مي*كنيد و مي*گوئيد به خدايي كه مردم به او معتقدند اعتقاد نداريد، چه علت و سببي دارد كه خودتان محرمانه به كليسا مي*آئيد و نماز و دعا مي*خوانيد و مخارج نماز را به عهده گرفته*ايد؟

    دپلن گفت: اي دوست جوان من، من ديگر پير شده*ام و يك پايم در گور است و علتي ندارد كه حقيقت اين امر را پنهان دارم. اين قضيه مربوط به اوقات جواني و به زمان تحصيلات من است.

    بيانشون در پهلوي استاد بزرگ و جراح بسيار مشهور پاريس به راه افتاد. كم*كم رسيدند به كوچه «كاتروان» كه از كوچه*هاي بسيار پست و فقير و كثيف پاريس است. دپلن در مقابل خانه تنگ و تاريكي كه به صورت برج و باروي پر پيچ و خمي بود ايستاد و گفت: «بيا بالا» و خود پلكان را گرفته طبقه* به طبقه تا طبقه ششم بالا رفت.

    دپلن گفت: داستان كليسا و نماز و دعاي من قضايايي مربوط است كه در اينجا شروع شده است. در آن اوقات، روزگار بسيار سختي را مي*گذراندم. دانشجو بودم و غريب بودم و فقير بودم و گرسنه و تشنه و بي*پول بودم و كفش حسابي به پا و لباسي كه بتوان اسمش را لباس گذاشت بر تن نداشتم و امروز كه چهل پنجاه سال از آن تاريخ مي*گذرد واقعاً تعجب مي*كنم كه چطور زنده ماندم و نفله نشدم. در پاريس به كلي تنها و بيكس بودم و هيچكس و كاري نداشتم و هيچ اميدي نداشتم كه براي مخارج تحصيل و پول كتاب، يك شاهي از كسي برايم برسد. از زور تنگدستي سخت عصباني شده بودم به*طوري كه دوست و رفيقي برايم باقي نمانده بود و سر و وضعم نيز طوري نبود كه كسي رغبت نشست و برخاست با مرا داشته باشد.

    در همين خانه*اي كه مي*بيني منزل داشتم و طب مي*خواندم و امتحان اولم را حاضر مي*كردم و چنان كارد به استخوانم رسيده بود كه راه پس و پيش نداشتم و تنها راه و چاره*اي كه برايم باقي مانده بود اين بود كه يا بميرم و يا خود را به جايي برسانم. بنا بود كه كسانم ماهي سي فرانك برايم بفرستند ولي چه بسا همين مبلغ اندك هم نمي*رسيد و توقعي هم نداشتم كه مرتب برسد، چون خوب مي*دانستم كه تهيه همين پول هم براي آنها به چه اندازه مشكل بود. عمه پيري داشتم كه يك صندوق از لباس*هايي را كه در گنجه*هاي منزل خود پيدا كرده و نسبتاً پاكيزه بود برايم فرستاده بود، ولي چون پول حمل*ونقل را خودم بايستي مي*پرداختم و چنين پولي در دستگاهم نبود نتوانسته بودم صندوق را تحويل بگيرم و مدام به اين در و آن در مي*زدم كه شايد بتوانم صندوق را بگيرم و سر و وضعم را قدري مرتب نمايم. تنها راهش اين بود كه اول بتوانم يك قسمت از اسبابي را كه در صندوق بود به فروش برسانم و پولي به دست بياورم تا بتوانم مخارج حمل*ونقل را بپردازم.

    در همين خانه، همسايه اتاقم مردي بود سقا از اهالي «سن فلور» به اسم «بورژات». آشنايي ما مثل آشنايي اشخاص بسيار ديگر كه در اين خانه منزل داشتند منحصر به سلام و عليكي بود و بس و يا به صداي سرفه*اي كه در اتاقي بلند مي*گرديد و سااكنين اتاق*هاي اطراف مي*شنيدند.

    همين مرد روزي از طرف صاحبخانه برايم پيغام آورد كه چون سه ماه است اجاره اتاقم عقب افتاده است بايد اتاق را خالي كنم. وقتي حالت تشويش و اضطرار مرا ديد گفت: مرا هم مي*خواهد بيرون بيندازد و مي*گويد اين منزل با شغل سقايي تو جور نمي*آيد و صداي در و همسايه بلند شده است.

    آن شب، سخت*ترين شب عمر من بود. فكر مي*كردم كجا بروم و اين اسباب و خرت و پرتم را كي حمل خواهد كرد. بالاخره خوابم برد و وقتي صبح زود بيدار شدم و مشغول خوردن نان و شيري بودم، كه غذاي منحصر به فردم شده بود، ناگهان همسايه*ام بورژات وارد شد و با همان لهجه*اي كه داشت گفت:

    «آقاي عزيز و كوچولو، تو محصلي و مدرسه مي*روي و درس مي*خواني. مرا كه مي*بيني من بچه سرراهي بودم و در يتيم*خانه سن*فلور بزرگ شده*ام و پدر و مادرم را نمي*شناسم و هيچوقت هم پول كافي نداشته*ام كه بتوانم زن بگيرم و لهذا كس و كاري ندارم و مثل تو بي*كس هستم. براي كار سقايي ارابه دستي كوچكي دارم كه جلو در خانه مي*گذارم و لابد ديده*اي. براي آشغال ماشغالي كه خودم دارم و براي كتاب و اسباب تو به قدر كافي جا دارد. حالا كه ما را از اينجا بيرون مي*اندازند بيا با هم برويم بلكه بتوانيم منزلي پيدا كنيم. ما كه قصر سلطنتي نمي*خواهيم، همينقدر بتوانيم سرمان را روي بالشي بگذاريم و از باد و باران درامان باشيم جاي شكرش باقي است.

    گفتم: خيلي ممنونم، اما سه ماه است كه من اجاره اينجا را نپرداخته*ام و يك صندوق اسباب هم برايم آمده است كه مقداري لباس و اسباب در آنست و آن را هم بايد بيرون بياورم و تمام پولي كه دارم از پنج فرانك بيشتر نيست.

    گفت: قيدش را بزن. الحمدلله كيسه*ام خالي نيست و اينقدر دارم كه جواب قرض*هاي تو را بدهد. بي*خود غصه نخور، خدا بزرگست. بلند شو اسبابت را جمع كن تا راه بيفتيم.

    قرض*هاي مرا پرداخت و اسباب*هايم را روي ارابه سوار كرد و طناب ارابه*اش را به شانه*اش انداخت و راه افتاديم. هرجا كه نوشته بودند «اتاق براي اجاره» مي*ايستاد و طناب را از شانه*اش برمي*داشت و به سراغ اتاق مي*رفتيم. اتاق*ها عموماً گران بود و به دردمان نمي*خورد و هرچه دست و پا كرديم كه شايد در محله «كارتيه لاتن» كه محله دانشجويان است اتاق ارزان و مناسبي پيدا كنيم، دستمان به جايي بند نشد و مجبور شديم از آن محله صرفنظر بكنيم. عاقبت طرف*هاي عصر بود كه در پاساژ بازرگاني در قسمت «حياط روهان» دو تا اتاق كه اينطرف و آنطرف پلكان واقع بود پيدا شد و بي *بروبرگرد به قيمت هر اتاقي شصت فرانك در سال اجاره كرديم و درواقع هم منزل شديم.

    بورژات هرطور بود از سقايي روزي پنج فرانك را در مي*آورد و يك صدا اكويي پول نقد داشت و آرزويش اين بود كه بتواند يك رأس اسب و يك چليك سقايي بخرد و سقاي آبرومندي بشود. وقتي از حال و روزگار من آگاه گرديد، عجالتاً از خريد اسب و چليك منصرف شد و گفت: تو بايد درس بخواني و كار تو اهميتش بيشتر از كار من است و از همان روز به بعد درحقيقت متكفل مخارج من گرديد.

    مرا آقا كوچولو مي*خواند و چه بسا شب*ها كه از كار برمي*گشت مي*آمد در اتاق من مي*نشست و تماشاي درس خواندن و مطالعه مرا مي*كرد.

    اين مرد كه چهل سالي از عمرش مي*رفت سر تا پا عاطفه و محبت بود و نمي*دانست اين محبت و عاطفه*اش را در چه راهي صرف نمايد. مي*گفت هرگز كسي مرا دوست نداشته است به جز يك سگ ولگرد بي*صاحب كه آن هم قدري پيش از آنكه با هم آشنا شده باشيم از زور پيري مرده بود.

    بورژات كم*كم تمام محبت و دلبستگيش را به من داد به طوري كه من تنها كس و كار او در اين دنيا شدم. براي من به راستي از هر مادري مهربانتر بود و هر چيز خوبي را براي من مي*خواست و حاضر بود نان نخورد تا بتواند جواب احتياجات و درس و كتاب و زندگي مرا بدهد. ما مسيحي*ها از تقوا و نيكي و نيكوكاري مذهب مسيحا سخن مي*رانيم و اين مرد سقا، درست و حسابي مظهر كامل اين صفات بود.

    اگر اتفاقاً گاهي در كوچه و خيابان به هم مي*رسيديم همانطور كه طناب ارابه*اش را به دوش داشت و به جلو مي*كشيد با يك دنيا مهرباني لبخندي به من مي*زد و معلوم بود كه چون مرا تندرست و بشاش و با سر و وضع مرتب ديده است حظ دنيا را مي*برد.

    كم*كم تحصيلاتم به پايان رسيد و موقعي رسيد كه دوره عمل طبابت و جراحي من آغاز گرديد و بايستي به رسم پزشكيار در بيمارستان منزل نمايم. اين جدايي برايش بسيار سخت بود ولي به زبان نمي*آورد و تنها دلخوشي او در آن موقع اين بود كه بتواند پول پس*انداز كند تا من بتوانم تز دكتراي خودم را تمام كنم و به چاپ برسانم و قول داد كه هر وقت فرصتي يافت اول كاري كه خواهد كرد به ديدن من خواهد آمد.

    وقتي داستان بدينجا رسيد، استاد دپلن به شاگرد سابق خود گفت:

    «بيانشون، اگر در رساله دكتراي من نگاه كني خواهي ديد كه آن را به نام همين مرد عزيز و بزرگوار نوشته و تقديم داشته*ام. در اواخر دوره عملي*ام در بيمارستان كم*كم داراي عايداتي شده بودم و توانستم براي او يك اسب و يك چليك سقايي بخرم. از يك طرف دنيا را به او داده بودند كه سرانجام به آرزوي ديرينه*اش رسيده است ولي از طرف ديگر درنهايت راستي و بي*ريايي بناي پرخاش را گذاشت كه اين چه كاريست كه كردي، تو حالا اول كارت است و به هزار چيز احتياج داري و خودت از من صد بار محتاج**تري. شانه من هم كه الحمدلله سالم است و زخمي برنداشته است كه محتاج به اسب باشم. اما خوب معلوم بود كه دنيا را به او داده*اند كه مي*بيند من براي خود آدمي شده*ام و داراي اعتبار و عايداتي هستم و در دلش قند آب كرده*اند.

    آنگاه مرا به خود گذاشته به اسب پرداخت. با كف دست، يال و دم و ران و شكم او را نوازش مي*داد و مي*گفت: «هرگز اسبي به اين خوبي نديده*ام». گاهي مرا نگاه مي*كرد و زماني اسب و چليكش را و غرق در مسرت و شادماني بود.

    اسباب جراحي من، هنوز هم همان اسبابي است كه بورژات برايم خريد و به يادگار داده است و براي من در حكم گرانبهاترين گنجي است كه در ملكيت من است. رفته*رفته من مشهورترين جراح فرانسه و يكي از مشهورترين جراحان دنيا شدم، ولي اين مرد هرگز يك كلمه بر زبان نياورد كه اشاره*اي باشد بر اينكه از بركت وجود و بزرگواري اوست كه من بدين مقام رسيده*ام و اين در صورتي است كه براي من يقين قطعي حاصل است كه بدون او من بلاشك نفله شده و از ميان رفته بودم.

    روزي خبر رسيد كه مريض است. همه كارم را به زمين گذاشتم و به پرستاري او پرداختم و حتي شب*ها خودم از او پرستاري مي*كردم. مرتبه اول توانستم نجاتش بدهم، اما دو سال بعد از نو مرض عود كرد و شدت يافت. آنچه به تصور آيد كردم كه نجاتش بدهم، كارهايي كردم كه عقل باور نمي*كند و در هيچ كتابي نيامده بود و چنان از او پرستاري كردم كه هيچ پادشاهي به خود نديده است ولي فايده نكرد. سر تا پاي وجودم لبريز از قدرشناسي بود و حاضر بودم از عمر خود بكاهم و بر عمر او بيفزايم، اما افسوس كه سعي و كوششم باطل بود و بورژات عزيزم، پدر دوم من، پدر حقيقي من، در آغوشم جان داد، به وسيله وصيتنامه رسمي مرا وارث دار و ندار خود كرده بود. وصيتنامه به خط يكي از محررين عمومي بود و تاريخش همان سالي بود كه در محله «حياط روهان» هم منزل شده بوديم.

    اين مرد عوام، مؤمن و سخت معتقد به حضرت مريم بود و در آن عالم عوامي و ساده*لوحي او را مادر خدا مي*دانست و چنان او را دوست مي*داشت كه گويي درعين*حال مادر و همسر و نامزد و عروس او باشد. با آنكه شعله ايمان به مذهب كاتوليك سر تا پاي وجودش را فرا گرفته بود و مي*ديد كه من برعكس درباره خدا و مذهب و دين و كليسا عقيده*ام سست است و اعتنايي به اين عوامل ندارم، هرگز يك كلمه بر زبان نياورد كه بوي ملامت و يا اعتراض داشته باشد و چنان مي*نمود كه ملتفت اين مسائل نيست.

    وقتي لحظه مرگش را نزديك ديد از من خواهش كرد كه مراسم مذهبي را در حقش مراعات نمايم. قول دادم و سپردم در كليسا برايش نماز و دعا بخوانند. اغلب اتفاق افتاده بود كه از مرگ با من صحبت داشته مي*گفت:

    مي*ترسم بميرم و به شرايط دين و ايمان درست عمل نكرده باشم. مرد بينوا از صبح تا شب جان مي*كند و عرق مي*ريخت و باز مي*ترسيد رضايت خدا را فراهم نساخته باشد. نمي*دانم اگر اساساً بهشتي وجود داشته باشد و بورژات به بهشت نرود پس كي را به بهشت خواهند برد؟

    در نهايت سادگي مرد و تنها كسي كه در تشييع جنازه*اش حاضر بود من بودم و من وقتي تنها دوست خيرخواه و رفيق زندگي و دلسوز يگانه*ام را به خاك سپردم فكر كردم كه آيا به چه وسيله و از چه راهي ممكن است حقشناسي خودم را نسبت به اين آدم نشان بدهم. زن و بچه و خويشاوند و كس و كاري نداشت. به فكرم رسيد كه مردي بود با ايمان و مكرر با من صحبت از نماز و دعايي كرده بود كه براي آسايش ارواح و براي طلب مغفرت*رفتگان مي*كنند و هرچند از ترس اينكه مبادا براي من اسباب وهم و خيال بشود كه بدين وسيله مي*خواهد از من طلبكاري نمايد، هرگز درين باب خواهش و تقاضايي نكرده بود، ولي فهميدم كه تنها ازين راه مي*توانم تا حدي حقشناسي خودم را كه هرگز و هرگز فراموش شددني نيست نشان بدهم و به وظيفه خود عمل نمايم. لهذا در مقابل مبلغ معيني چنانكه مرسوم است با اولياء كليساي سن سولپيس قرار گذاشته*ام كه هر سال چهار بار براي او نماز و دعاي عمومي بخوانند و روز اول هريك از فصول چهارگانه كه روز نماز و دعاي معهود است خودم هم به كليسا مي*روم و به ياد دوست بزرگوارم دعا و نماز مي*خوانم مي*خواهم و هرچند خودم هنوز هم آدمي هستم شكاك و سست عقيده، با اين همه از صميم دل و جان خطاب به مبداء مي*گويم: اي كسي كه تو را خدا مي*خوانند اگر در عالم جايي وجود دارد كه پس از مرگ كساني كه خير محض بوده*اند، بدانجا مي*روند، البته بورژات خوب مرا فراموش نخواهي كرد و اگر احياناً در مدت حيات خود گناه و معصيتي مرتكب شده كه مستوجب عقوبت است آن عقوبت را من به منت قبول دارم. او را زودتر به آنجايي كه اسمش را بهشت گذاشته*اند ببر.

    چون داستان بدينجا رسيد، استاد دپلن لحظه*اي ساكت ماند و آنگاه سر برآورده گفت: اي دوست عزيز، آدمي كه داراي عقايد و افكار من است جز اين از دستش ساخته نيست و گمان نمي*كنم كه رفتار من پسند پروردگار نباشد و من به تمام آنچه در نظر من مقدس است همين جا قسم ياد مي*كنم كه حاضرم تمام دار و ندار خود را بدهم تا در عوض بتوانم اين يقين و ايماني را كه بورژات داشت در مغز خود جا بدهم.

    بعدها روزي رسيد كه دكتر بيانشون در بالين استاد عالي مقام خود پروفسور دپلن حاضر شد، موقعي كه استادش جان مي*داد او مي*انديشيد كيست كه بتواند ادعا كند كه پروفسور دپلن با ايمان از دنيا نرفت.

  4. #1994

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    يادش بخير


    توی کلاس ما آمد قبلا تعریفش را شنیده بودم. دانش آموز خیلی خوبی بود بر خلاف تمامی دانش آموزان درسخوان کتابهای غیر درسی هم مطالعه می کرد خیلی خیلی زیاد اسم نویسندگان معروف جهان و ایران را می دانست از انواع کتابهای ادبی گرفته تا انواع رمان ها را می خواند خیلی زود شروع به خواندن کرده بود چیزی در حدود سن 11 سالگی انواع مجله ها را می خواند خیلی جلوتر از سنش در 13 و14 سالگی انواع کتابهای ادبی را میخواند. خیلی هم خوب می نوشت ومقاله های تند و ساده اش واقعا قشنگ بود حتی بی ذوق ترین افراد را هم سر شوق می آورد حالا وارد دبیرستان نمونه شده بود . فکرمی کرد در اینجا می تواند فعالیت انجام دهد و قدر او را می دانند.

    اما افسوس که باز هم در اینجا کسی ارزش واقعی او را نمی دانست فقط عده کمی از دانش آموزان آن هم فقط برای تنوع اطرافش را می گرفتند. همان روز اول خودش را نشان داد خیلی فصیح صحبت می کرد. عالی بود ولی نمی دانستم که چرا هیچ کس با اودوست نمی شد. فکر می کردم که تقصیر خودش است اما بعد از گذشت یکسال متوجه شدم که نه تنها تقصیر از او نیست بلکه تقصیر از ماست. این ما هستیم که اشتباه می کنیم . این ما هستیم که از کتاب متنفر شده ایم با آنها قهر کرده ایم.

    ولی اوبا کتاب ها دوست بود. خیلی از صحبت ها یش در مورد نویسندگان بزرگ جهان بود، در مورد خیلی از شیمی دان ها وفیزیکدان های مشهور اطلاعاتی داشت اما افسوس که هیچ کس منظور او را متوجه نمی شد. حتی معلم ادبیات نیز او را درک نمی کرد غالبا با اودعوا می کرد و می گفت: تونمی فهمی توهیچ چیز نمی دانی. اما با این وجود او به راهش همچنان ادامه میداد ومن با آن که اصلا اهل کتاب واز این حرفها نبودم متوجه بودم که اوخیلی خوب می دانست. البته ما در کلاس خودمان چندین دانش آموز داشتیم که ادعا کردند که خیلی خوب می دانند ولی من متوجه بودم که آن ها اصلا هیچ چیز نمی دانند وفقط برای اینکه از او عقب نیفتند آن حرف ها را می زنند مدتی که از سال تحصیلی گذشت متوجه شد که دیگر نمیتواند ادامه بدهد ونظراتش را ابزار کند .

    پس مجبور شد که سکوت کند بارها و بارها من دیدم که می خواهد نظرش را بگوید اما یکدفعه سکوت می کند وآن گاه غمی عظیم بر چهره اش پدیدار می شد که نمی توان آن را با زییبا ترین واژه ها توصیف کرد چرا که آن غم و ناراحتی درونی بود که در صورت وی نقش می بست. وبه راستی چرا ما قدر این سرمایه های ارزشمند را نمی دانیم. دیگر سعی میکرد که شیوه اش را عوض کند .

    دیگر هیچ جا حرف نمی زد. دیگر در مورد کسی صحبت نمی کرد .بعد از مدتی او کاملا عوض شد. اومثل ما شد گنجینه ای از لغات – کلمات ومعلومات را در وجودش پنهان کرداو آن اطلاعات را در وجودش مدفون کرد دیگر اوآن فردی نبود که من می شناختم . او تغییر کرده بود بعد از گذشت زمانی نه چندان زیاد او را تنها در گوشه ای از حیاط مدرسه دیدم نزدیکش رفتم وپرسیدم :چرا اینطوری شد؟ گفت که برواز آنها بپرس.

  5. #1995

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    زندگي بودا


    سرزمين كهنسال هند در قرن ششم قبل از ميلاد داراي معلمان و دانشمنداني بود همچون كوهي استوار و شعرايي كه در وصف جنگل*ها و رودهاي جاريش ترانه*ها ساز مي*كردند. هند سرزمين دانش و اميد و شكيبايي بود. اما سرزمين رنج و فقر هم بود و مربيان هندي سر به آسمان برمي*داشتند و براي مردم در جست*وجوي داروهاي شفابخش بودند.

    اين فيلم ]نامه[ زندگي يكي از مربيان بشري است. گوتاما. او همدرد بشريت بود و همدردي او همچون آب*ها كه اقيانوس را فرا مي*گيرد همه مردم روي زمين را در بر مي*گرفت. كلمات او و زندگي او به وسيله هزاران هنرمند ناشناس بر پيشاني سنگ*ها و صخره*ها در كشورهاي مختلف نقش گرديده است.

    هندي*ها در دهكده*هاي خود مي*زيستند و زندگي آرامي داشتند و خوش بودند. گاودار هندي مي*گفت شير گاوم را دوشيده*ام و در كنار خانواده*ام زير سقفي مطمئن و كنار اجاقي گرم آسوده*ام و چه سعادتي است كه مردم كشوري در آسايش باشند. دهقانان به كار خود بپردازند. بازاريان سرگرم كسب باشند و زندگي در كوي و برزن بدرخشد. در هند، در قرن ششم قبل از ميلاد زندگي اين چنين مي*گذشت.

    فيلسوفان و پزشكان و جراحان و رياضي*دان*ها و منجمان و جواهرسازان و بافندگان هركدام به كار خود مشغول بودند و مطربان و رقاصان و بندبازان نيز مردم را سرگرم مي*كردند. اما زندگي در خانه اغنيا بود كه همچون آبي روان مي*گذشت و فاصله ميان فقير و غني روز به روز بيشتر مي*گرديد. زنان سياه چهره حرمسراي مالداران بدن خود را با روغن*هاي معطر چرب مي*كردند و موهاي خود را با گل*ها مي*آراستند و بر پاهاي
    خود خلخال*هاي زرين مي*آويختند. اما روغني در چراغ فقيران نمانده بود.

    2

    زندگي زنان و مردان ثروتمند در رفاه و تماشا و جشن و سرور مي*گذشت. پادشاه*ها، رعاياي خود را به جنگ مي*خواندند تا بر جاه و جلال خوي بيفزايند. مردم بر رفتگان خود مي*گريستند و گل*ها در مزارع مي*پژمردند.

    «تا كي بايد گريست و تو صداي گريه را نشنوي؟ آيا راهي براي پايان دادن به اين درد و رنج نيست»؟

    و دانشمنداني بودند كه در تاريكي گام مي*زدند و در جست*وجوي روشنايي بودند و مي*سرودند:

    «مرا از غير حقيقي به حقيقت راه بنما و از تاريكي به روشنايي برسان».
    آنها كه چنين مي*سرودند از متاع دنيوي چشم پوشيدند و از خانه و زندگي دل بركندند و سر به جنگل گذاشتند و كساني كه تن به رياضت*هاي سخت سپردند و كساني كه به بحث و جدل درباره حقيقت پرداختند و كساني كه مخالف برهمنان بودند و كساني كه به قرباني كردن در راه خدايان به امر برهمنان اميدوار بودند تا لطف خدايان را متوجه حال خويش سازند و سايه هرج و مرج و گمراهي بر سرزمين هند گسترده بود و آنگاه بود كه بودا برخاست و اين فيلم ]نامه[ داستان زندگي اوست از زبان كساني كه به او نزديك بودند و اين داستان به مدد نقوشي بر سنگ نشان داده مي*شود كه در سرتاسر هند پراكنده است.

    * * *


    ميلاد بودا از زبان «پاراجاپاتي» دايه و نامادريش چنين است:

    ـ من از بودا پرستاري كرده*ام و شاهد ايام كودكي او بوده*ام تا جواني برومند گشته. اولين بار خواهرم «مايا» تولد بودا را پيشگويي كرد. آن روزها تابستان بود و جشني در پايتخت، مردم دامنه هيماليا را به شادي مي*خواند. رقاصان مي*زدند و مي*خواندند. «مايا» خيرات مي*كرد و به موعظه*هاي برهمنان گوش مي*داد. خواهرم ملكه بود... در شبي مقدس در خواب ديده بود كه در كوهساري آرميده است و فيلي سفيد كه گل نيلوفري را با خرطوم خويش گرفته است بر شكم او مي*نوازد. «مايا» خواب خود را براي پادشاه كه همسرش بود تعريف كرد و چون آبستن گرديد خواب خويش را تعبير شده انگاشت و چون هنگام زايمان نزديك گشت به سوي خانه پدري عزيمت كرد. در راه زير درخت پر گلي بودا تولد يافت. طبل*ها ورود نوزاد را به جهان ما خوش*آمد گفتند: كودك را «گوتاما» نام نهادند و برهمنان طالع او را چنين پيشگويي كردند:

    «تمام آثار بزرگي در اين پسر هويداست و به هر كاري دست بزند موفق خواهد گرديد.

    اگر به امور دنيوي بپردازد تاج شاهان بر سر خواهد نهاد و اگر به امور معنوي ميل كند معلمي بزرگ خواهد شد و به معرفت دست خواهد يافت».

    اما برهمني جوان انگشت خود را آرام بلند كرد و گفت «اگر» و «مگر» در كار نيست. اين كودك از رنج دردمندان خون خواهد گريست و در راه «ترك» و «فقر» گام خواهد نهاد و گوتاما پسري شد با استعدادي حيرت*آور. هر روز با گردونه*اي به مدرسه مي*رفت و معلمان را از هوش سرشار خويش به شگفت مي*آورد.

    پسران ديگر، خودستا بودند و به شكار و ورزش مشغول و گوتاما كنار بوته گل تنها مي*ايستاد و چشم به آسمان مي*دوخت و گل*ها به پايش مي*ريختند. روزي در باغ پدرش ايستاده بود كه قوي زيبايي خود را به پايش افكند. قوي زيبا را پسرعموي گوتاما با تيري از پاي انداخته بود. گوتاما آرام تير را از بدن قو درآورد و مرغ را بر سينه خويش فشرد.

    پسرعمو فريادزنان به كنار گوتاما آمد و گفت: «اين مرغ از آن من است. چون من بودم كه از پا درآوردمش» گوتاما آرام گفت: «مرغ از آن من است كه عمر دوباره دادمش».

    كار به دعوا كشيد. پسرعمو گوتاما «دودوت» از قانون سلحشوران (كشاتريا) سخن مي*گفت كه حق با كسي است كه بيجان مي*كند و گوتاما از قانون انسانيت دفاع مي*كرد كه حق با كسي است كه جان مي*بخشد.

    روزي گوتاما و خانواده*اش در مزرعه*اي بودند. گوتاما از جمع آنها جدا شد و به گوشه*اي پناه برد. پدرش او را نگريست و دل در برش از اندوه طپيد. چرا كه به ياد پيشگويي برهمن جوان افتاد. پس مشاوران خود را فرا خواند و رأي آنان بر اين قرار گرفت كه گوتاما مي*بايستي زن بگيرد.

    3

    پس چنين اعلام كردند كه دختران طبقه كشاتريا مي*بايستي در جشني حاضر آيند تا گوتاما آنها را مشمول عنايت خود سازد.

    در روز جشن دختران از برابر گوتاما گذشتند و او به هركدام چيزي بخشيد تا به «ياشوداراي» زيبا رسيد كه در گوشه*اي آرام و محجوب ايستاده بود و گوتاما چيزي نداشت به او بدهد. پس گردنبند خود را به او هديه كرد و او را از ميان دختران برگزيد. سال*ها گذشت و گوتاما و همسرش به خوشي مي*زيستند. من كه پرستار گوتاما بودم احساس مي*كردم كه در درونش آتشي شعله*ور است. روزي در كنار رود روهيني جنگي در گرفت و گوتاما كه شاهد اين دعوا بود با اندوهي تمام چنين گفت:

    «مردم را ديدم كه با هم در نبردند
    ديدم كه هراسانند
    و هراسان شدم
    ديدم كه بسان ماهياني در آب*هاي گل*آلود در تب و تابند
    ديدم كه به خاك در مي*افتند
    و عزاي آنان روح مرا عزادار ساخت».

    و از آن روز بودا پيوسته در رنج بود و قصر شاهي به نظرش زنداني مي*آمد و تجمل و طرب برايش بيهوده، غيرواقعي و توخالي بود.

    روزي در گردونه خويش از كويي مي*گذشت و پيرمردي را ديد. از ديدار پيرمرد به ياد رنج*هاي عبث و بيهودگي عمر آدمي افتاد و روز ديگر جواني را ديد كه از بيماري از پا درانداخته بودش و جوان آرزوي برنيامده خود را با گوتاما در ميان نهاد و اين چنين زاري كرد: «اگر بيماري، جوان زورمندي چون مرا اين چنين از پاي در مي*اندازد، پس هدف زندگي چيست؟ و باز گوتاما به ياد مرگ افتاد و از خويش پرسيد كه: «آيا واقعاً زندگي را هدف و معنايي نيست»؟

    و اين انديشه او را رها نمي*كرد و در ميان جمع هم كه بود به فكر پاسخ اين معما بود. شبي در قصر خويش از اين انديشه خواب به چشمانش راه نيافت. ساكنان قصر خفته بودند و مطربان و رامشگران نيز به خواب رفته بودند. گوتاما برخاست و روحش براي آزادي و رهايي به خروش آمد و بر آن شد كه دل از زندگي عبث خويش بركند. آخرين نگاه وداع را بر زن و فرزندش افكند و از قصر بيرون شد. جامه شاهي و جواهرات سلطنتي خويش را به گردونه دارش سپرد و جامه رهبانان بر تن كرد و به سير و سلوك پرداخت و چنين خبري خاندانش را غرق ماتم ساخت.

    4

    سرگذشت بودا از زبان اولين مريدش (كاندينيا):

    «من و چهار مريد ديگر در سال*هاي پر مشقت راهروي همراه گوتاما بوديم. با پايي خسته و پر آژنگ از جايي به جاي ديگر مي*رفت و جست*وجوي حقيقت آسان نيست. گفته*ها و نوشته*هاي استادان پيش را مي*خواند. اگر مرد كاملي سراغ مي*كرد، به جست*وجويش برمي*خاست و به ديدارش مي*شتافت. با برهمنان گفت*وگوها داشت. «وداها» را خوانده بود و روش جوكيان را مي*دانست. با مذهب عوام و خواص هر دو آشنايي داشت. مذهب عوام به صورت يك رشته آداب مذهبي بيهوده درآمده بود و آدم عادي را وابسته عواملي ساخته بود كه از دسترسش بيرون بود و مذهب خواص يك سلسله مجادله و بحث درباره ماوراءالطبيعه بود و از زندگي روزمره بسي دور افتاده بود. گوتاما از مردم عادي الهام گرفت. روزي از كويي مي*گذشت. در كاسه گداييش مقداري زباله و كثافت ريختند. گوتاما ابتدا از بوي بد آنچه در كاسه بود رنجيده خاطر شد. اما لحظه*اي بعد بر خود مسلط گشت و با خود گفت: «اگر با خوردن اين كثافت*ها بتوانم با زندگي مردم درآميزم آن را خواهم خورد» و به مردم نزديك و نزديكتر شد و از دانش غريزي آنها، از شكيبايي و شجاعتشان حيرت كرد و از آنها درس*ها آموخت.

    و آنگاه به رياضت پرداخت و ماه*ها روزه گرفت و با غذايي بس ناچيز افطار كرد و ما مريدان مي*ديديم كه گوشت*هاي تنش آب مي*شود.

    و ناگاه روزي از رياضت دست كشيد. دختر دهقاني براي او ظرفي شير بز آورد و گوتاما روزه خود را شكست و ما گروه مريدانش او را به ضعف نفس متهم كرديم و از گردش پراكنده شديم. ما رفتيم و «مارا»ي خبيث بر او ظاهر شد و به وسوسه او پرداخت و با او گفت: «اي گوتاما مرگ در چشمان توست و تو بر بدن خويش ستم روا داشته*اي. نمي*داني كه زندگي شيرين است و با زنده* ماندن است كه مي*توان كارهاي بزرگ را انجام داد»؟ گوتاما پاسخ داد: «كار بزرگ اينست كه تمام معماها را حل كنيم و به حقيقت دست يابيم. بگذار گوشت*هاي تن من آب بشوند و استخوان*هايم بپوسند و خونم خشك گردد. اما مادامي كه معرفت دل و جان مرا روشن نكرده است از اينجا بر نخواهم خاست».

    و «مارا»ي خبيث دختران خود «راتي» و «آراتي» و «تريشنا» را فرستاد تا گوتاما را با زيبايي خويش بفريبند. اما گوتاما از وسوسه*هاي شيطاني درامان ماند و آنگاه «ما را» لشكر شياطين را به سراغ گوتاما فرستاد و كوشيد تا او را با رنج*ها و بيماري*ها از پاي دراندازد و گوتاما بر درد و مرض و بر كليه وساوس فائق آمد. اما كشمكش عظيم بود و او همچون صخره*اي استوار ماند و آنگاه معرفت بر او روي نمود و حقيقت با نوري خيره*كننده بر او تافت و همين است كه بودا (يعني روشنگر) لقب يافت.

    و گوتاما از جا برخاست تا پيام خود را به بشريت برساند. به سراغ ما آمد كه در بنارس بوديم و پس از هفت سال كوشش و راهروي اولين موعظت خويش را بر ما عرضه كرد و گفت:

    «رياضت تنها آدمي را به جايي نمي*رساند. ترك دنيا به تنهايي كافي نيست. بايد با مشكلات زندگي روي در روي مواجه شد و غم*ها و دردهاي حيات را آزمود».

    «تولد رنج است. پيروزي رنج است. مرگ رنج است».

    «آنچه ما داريم و نمي*خواهيم رنج است. اما آنچه مي*خواهيم و نداريم نيز رنج است».

    «و علت رنج درخواست*هاي نفس آدمي است. آدمي مي*بايد كه در پي خواهش*هاي نفساني خويش نرود. رستگاري در وحدت است و در هم*آهنگي است. در اتحاد جزء و كل است و فناء في الكل در همين جهان امكان*پذير است و درهاي جهان جاوداني بر روي همگان گشوده است».

    «راه رسيدن به نيروانا راه معرفت است و رسيدن به معرفت درحد جملگي مردم روي زمين است. پس رستگاري آدمي در دست خود اوست نه وابسته به نيروي كوري كه فوق بشر قرار داشته باشد».

    «آنچه را كه بزرگان مي*گويند كوركورانه نپذيريد. آنچه را كه به صورت سنن تغييرناپذير درآمده است قبول نكنيد. آنچه را كه در كتب نوشته شده به صرف كتابت باور نداريد و آنچه را كه از معلمان خويش مي*شنويد، چون استادان شما هستند، به يقين نپذيريد. همه امور را به محك عقل سليم خوي بسنجيد و با تجربه خود بيازماييد. بودا راهي به شما نشان نمي*دهد، خودتان راه خويش را بجوييد».

    و اين كلامي بزرگ بود. چرا كه اعمال و تجارب انساني را مهم مي*شمرد نه طبقه*اي را كه آدمي بدان وابسته بود. زيرا بودا بشر را ارباب خويش اعلام داشته بود و همگان را مساوي شمرده بود.

    يكبار از دهكده*اي به دهكده ديگر مي*رفت. برهمني نزد بودا آمد و او را دعوت به حضور در مراسم قرباني كرد. آتشي افروخته بود و هزاران گاو و گوساله فراهم آورده بود. بودا نظري به زبان بستگان انداخت كه به مسلخ مي*بردند. غمگين چنين گفت:

    «داستان يك پادشاه زمان باستان را بشنويد كه مي*خواست اين چنين قرباني عظيمي به خدايان عرضه دارد. اندرزگويي، شاه را چنين راهنمايي كرد: شاها اينك كه چنين ثروتي در اختيار داري قسمتي از آن را بذر بخر و به آنها ده كه مي*خواهند زمين را كشت كنند و بذري ندارند. قسمتي را سرمايه كن و به كاسبان بسپار. مزد مزدوران را نيكو ده و با چنين ايثاري آرامش خواهي يافت و خدايان و مردم اين چنين قرباني را نيكوتر خواهد يافت».

    و بودا از سرزميني به سرزميني ديگر مي*رفت. عليه خرافات موعظت مي*كرد و مردم را به همدردي با يكديگر فرا مي*خواند. شهوت بودا معاندان را عليه او برانگيخت و بر جانش قصد كردند.

    استاد را به غاري تاريك راهنمايي كردند كه در آن ماري زهردار مي*زيست. تمام شب بودا در غار ماند و صبحگاهان كه به سراغش رفتند او را درحال تفكر نشسته ديدند و مار زهرآلود را ديديد كه با سر كفچه مانندش سايباني براي او ساخته است.

    معجزه*هاي بسياري از اين قبيل به بودا نسبت مي*دهند. ولي بودا مخالف جادو، كف*بيني، طالع*بيني و كليه خرافات بود. به تنها نيروي جادويي كه اعتقاد داشت نيروي جادويي آدمي بود كه مي*تواند به كمال انسانيت برسد.
    گفتار بودا مردم را بيدار كرد و به خود مؤمن ساخت و به آزادي و آزادگي سوق داد.

    5

    زندگي بودا از زبان زنش، ياشودارا:

    «من زن گوتاما و مادر فرزندش هستم. آوازه شهرت بودا به من رسيد و آنگاه خبر آمد كه به موطنش باز خواهد گشت و پيام خود را به گوش همشهريانش خواهد رساند.

    مردم شهر شادمان شدند و با تحسين و عشق گرد شمع وجودش حلقه زدند و من بر در قصر، نگران در انتظار بودم و بسان برگ پاييزي مي*لرزيدم و دست فرزندم را گرفته بودم تا از پا در نيايم و او نيامد. او با پيروانش در ديري در حومه شهر بماند و من نوميدوار به قصر بازگشتم.

    روز بعد «سودودانا» از پنجره قصر بودا را ديد كه در كوچه گدايي مي*كند. به جانبش رفت و گفت: «اي ـ گوتاما! اجداد تو هرگز گدايي نكرده*اند» و گوتاما پاسخ داد كه «اي پادشاه، اجداد تو هرگز گدايي نكرده*اند. اما اجداد من ـ بوداهاي پيشين*اند و آنها به پست*ترين خوردني*ها اكتفا كرده*اند و با فقرا هم كاسه گشته*اند و من خود فقيري از فقراي جهانم».

    پادشاه از غصه خون گريست و بودا را با خود به خانه آورد. خدمتكاران من مژده را به من رساندند. اما من ياراي رفتن نداشتم. آيا شوي من مي*دانست كه چه رنج*ها كشيده*ام؟ و به جاي آب اشك*ها را فرو خورده*ام؟ با خود گفتم كه: «اگر در چشم او ارجمندم، مي*بايد كه او به سوي من آيد» بودا دانست و تبسمي كرد و اشك در چشمان من پر شد و ناگاه گوتاما را در برابر خود ديدم. به من نگريست و در چشمانش همدردي و لطف درخشيدن گرفت و من در برابرش به زانو درآمدم. او مرا از زمين بلند كرد و دست بر پيشانيم گذاشت و روح من غرق آرامش گرديد.

    روز ديگر پشت پرده*اي پنهان شدم و بودا را به «راهول» پسرم نشان دادم و به او گفتم «آن مرد زيباي همچون خورشيد را مي*بيني با آن جبين مغرور و آن موي سياه پرشكن؟ مي*بيني كه هاله*اي از نور اندامش را در بر گرفته است؟ اين پدر تست. برو و ارث خويش را از وي بخواه».

    بودا به طرف پسرش آمد و آخرين دارايي مادي خود، يعني كاسه گداييش را به پسرش هديه كرد و وداع پسر و پدر را ديدم».

    6

    زندگي بودا از زبان ناندا:

    «من با پيران ديگر كه جمعاً هفت نفر بوديم ـ (پسرعمويش دودوت و چند شاهزاده و يك سلماني) با گوتاما رفتيم. او گفت كه مقام سلماني از همه ما برتر است. وقتي سر سلماني را تراشيديم و جامه افتخارآميز را بر تنش پوشانديم معناي سخن مراد را دانستيم. او مردي را كه از طبقه*اي پست بود و كسبي پست داشت بر ما شاهزادگان سرور ساخت.

    استاد همواره به زبان ساده مردم عادي سخن مي*گفت و عميق*ترين تعليماتش را در كسوت داستان*هاي ساده و تمثيل*هاي قابل فهم بيان مي*كرد.
    روزي مادري كه فرزندش را از دست داده بود پيش استاد آمد و از او خواست كه عمر دوباره به كودكش بخشد. استاد گفت: «براي من تخم خردلي از خانه*اي كه كسي در آن نمرده باشد بياور».

    مادر خانه به خانه روان شد. اما سرايي نيافت كه مرگ بر در آن نكوفته باشد.

    و مادر معناي كلام استاد را دريافت. مرگ براي همگان غمي است عام و اگر تعميم آن را در نظر بگيرم از قيد غم آزاد گشته*ايم.

    و روزي استاد داستان آهوي نجيب را براي ما گفت:

    «در جنگلي گروه آهوان مي*زيستند و شاه بنارس با شكار خود دمادم آهوان را به عزاي يكديگر مي*نشاند. آهوان با پادشاه در گفت*وگو شدند و قرار بر اين شد كه روزي يك آهو به مطبخ شاهي گسيل دارند و شاه از شكار هر روزه صرفنظر كند. روزي نوبت به آهوي بارداري رسيد. شاه آهوان غمگين شد و به جاي آهوي بادار به مطبخ شاهي رفت و سر خود را بر مذبح گذاشت و به جاي او جان داد. شاه از اين قصه هشيار شد و شكار را به كلي فرو گذاشت».

    با اين داستان*هاي ساده، استاد ما را به ارزش عشق و ايثار و فداكاري و همدردي واقف مي*ساخت و خود نيز به آنچه مي*گفت عمل مي*كرد.بسا مغروران را از غرور پشيمان ساخت و با دزدان كه از دزدي
    بازداشت.

    روزي يكي از مريدان به وي گفت: «خداوندگارا به گمان من جهان هرگز بودايي به بزرگي تو به خود نديده است و تا ابد هم نخواهد ديد».

    استاد آرام به او نگريست و گفت: «آيا تو بوداهاي پيشين را ديده*اي؟

    ـ نه، خداوندگار من.

    ـ شايد بوداهاي آينده را ديده باشي؟

    ـ نه.

    ـ شايد تو مرا بهتر از خودم مي*شناسي؟

    ـ نه.

    ـ پس چرا سخني به گزاف بايد گفت؟

    هرجا بودا مي*رفت خلايق بر او گرد مي*آمدند. اما حسودان هم بودند و يكي از آنها پسرعمويش «دودوت» بود كه قصد جانش را كرد و فيلي وحشي را سر راه او قرار داد. استاد به راه خود ادامه داد و به طرف فيل مي*رفت و فيل وحشي بر جاي خود ايستاد و خرطومش را پايين آورد و به پاي استاد زانو زد.

    دودوت در توطئه خود توفيق نيافت. با يك جاني قراري گذاشت و آدم*كشان حرفه*اي را به سراغ استاد فرستاد.

    آدم*كشان در جايي پنهان شدند كه قرارگاه استاد بود و منتظر فرصت گشتند. اما همين كه چشم آنها به سيماي محبوب او افتاد و كلام دلنشين استاد را شنيدند شرمسار شدند و به پاي او افتادند و توبه كردند.
    سال*ها همچون سايه*اي به دنبال استاد روان بودم و روزها مانند دانه*هاي تسبيح از دست ما مي*گريخت و آنگاه، سرانجام عمر استاد فرا رسيد.

    آهنگر فقيري استاد را به طعام خوانده بود. استاد آرام غذا خورد و آرام دانست كه پايان عمر فرا رسيده است. چندي بود بيمار بود. از او همواره مي*خواستم كه اوامر خود را براي پيروانش با من در ميان نهد و او مي*گفت: «من كيستم كه صاحب امري باشم؟ امر با كسي است كه تصور مي*كند واقعاً صاحب امر است. من چنين نمي*انديشم. به تو آموخته*ام كه تنها بر خود تكيه كني. پناه خود باشي و روشنايي خويش، حقيقت روشنايي است و حقيقت تنها پناهگاه است. پس به حقيقت متكي باش. پناهي غير از اين نيست».

    و او بر زير درختي آسود و قلبي كه همواره با همدردي مي*تپيد از كار افتاد. اما كلام او نردبام آسمان بود و بر آسمان*ها برشد. گوتاما اعتماد به نفس داشت و اعتماد به نفس را تعليم مي*داد و مي*گفت:

    «اي ناندا! آدمي مي*بايد از قله*اي به قله بالاتري صعود كند. تا آنگاه كه به معرفت و آزادي از قيد كليه قيود مادي باز رسد و من شادترين آدميانم. كسي همچون من بختيار و شادمان نيست».
    __________________

  6. #1996

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    راشومون


    شب سردي بود. نوكر يك سامورايي زير دروازه راشومون ايستاده بود و در انتظار بند آمدن باران بود.

    كس ديگري زير اين دروازه وسيع نبود. پوشش لاكي قرمزرنگ ستون عظيم، اينجا و آنجا ريخته بود و بر ستون زنجره*اي نشسته بود. چون دروازه راشومون در خيابان «سوژاكو» قرار دارد، ممكن است دست*كم چند نفر ديگر هم با كلاه*سبدي و يا با كلاه*هاي اشرافي زير آن در انتظار بند آمدن طوفان بايستند. اما آن شب غير از اين مرد كسي در آن نزديكي نبود.

    در چند سال اخير شهر كيوتو دچار يك سلسله بلاها، زلزله*ها، گردبادها، آتش*سوزي*ها شده بود. چنانكه شهر رو به ويراني نهاده بود. در تواريخ قديم آمده است كه قطعات شكسته تصاوير بودا و يا آثار بودايي درحالي كه جلدهاي نقره، يا طلا يا پوشش*هاي لاكي آنها ريخته بوده، در كنار جاده انباشته شده بوده*اند تا به جاي هيزم براي سوختن به فروش برسند. اوضاع در كيوتو بدين*منوال بود. مرمت دروازه راشومون مطرح نبود. حتي حيوانات وحشي و روباه*ها اين ويراني را مفت خود مي*دانستند و در خرابه*هاي دروازه كنام جسته بودند. دزدان و راهزنان هم زير سقفش پناهگاه يافته بودند. كم*كم عادت شده بود كه اجساد بي*صاحب را به اين دروازه بياورند و همانجا رها سازند. هوا كه تاريك مي*شد دروازه آنچنان ميعادگاهي براي ارواح بود كه كسي جرأت نداشت به آنجا نزديك شود.

    كلاغان دسته*دسته از هر گوشه آن به پرواز مي*آمدند. وقت روز اين مرغان، قارقاركنان بر فراز طاق شيب*دار دروازه، دايره*وار مي*پريدند و آنگاه كه آسمان در غروب خورشيد به قرمزي مي*گراييد، پرواز دسته كلاغان بسان دانه*هاي فراوان سياه*دانه بود كه گفتي بر فراز دروازه پاشيده شده است. اما آن روز حتي كلاغي هم ديده نمي*شد. شايد ديروقت بود. پلكان سنگي در اينجا و آنجا فرو ريخته بود و در شكاف*هاي آنها علف*هاي پر پشت روييده بود و فضله سفيد كلاغان بر آنها نقطه*گذاري كرده بود. نوكر در كيمونوي آبي كهنه، روي هفتمين و آخرين پله نشسته بود و آسوده باران را تماشا مي*كرد. توجهش بيشتر معطوف به جوش بزرگي بود كه بر گونه راستش برآمده بود.

    همانطور كه گفته شد مرد در انتظار ايستادن باران بود. اما انديشه خاصي هم نداشت كه بعد از بند آمدن باران چه بكند. معمولاً مي*بايستي به خانه اربابش بازگردد، اما دم غروب همان روز عذرش را خواسته بودند. ثروت شهر كيوتو به سرعت رو به زوال مي*رفت و به علت همين زوال، سامورايي، نوكري را كه ساليان دراز در خدمت داشت جواب گفته بود.

    مرد اينك كه به علت باران از راه مانده بود دست به گريبان اين انديشه بود كه به كجا روي آورد. غمگين بود. اما اندوهش ربطي به باران نداشت. به نظر نمي*آمد كه باران بيفتد و مرد در اين فكر بود كه فردا زندگي خود را چگونه تأمين بكند. با افكار نامربوط و نوميدوار مي*كوشيد با سرنوشت تلخ خود بجنگد. بي*هدف به صداي ريزش باران در خيابان «سوژاكو» گوش مي*داد.

    باراني كه راشومون را در بر گرفته بود نيرويي تازه گرد آورد و با غرشي رعدآسا بر دروازه يورش آورد. ممكن بود صداي باران تا دوردست*ها شنيده شود. مرد سر بلند كرد و به ابر غليظ و سياهي نگريست كه خود را بر نوك سفال*هاي فراز بام دروازه مي*ماليد.

    امكانات مرد اعم از نيك و بد، محدود بود و موقعيتش بسيار دشوار بود. اگر در راه شرافت گام مي*نهاد، بي*شك در كنار ديوار و يا در آبريز سوژاكو از گرسنگي مي*ميرد و او را به همين دروازه مي*آوردند و مثل يك سگ ولگرد رها مي*كردند. اما اگر تصميم به راهزني مي*گرفت...
    مغزش اين افكار را به نوبت نشخوار كرد و عاقبت به اين نتيجه رسيد كه دزدي پيشه بكند.

    اما شك دست* بردار نبود، هرچند كلاه خود را قاضي كرده بود كه جز اين راه چاره*اي ندارد باز نمي*توانست چنان راه*حلي را موجه بداند.
    پس از عطسه*هاي بلند آهسته از جا برخاست.

    سرماي شب در كيوتو او را آرزومند منقل پر آتشي كرد. باد در تيرگي شب ميان ستون*هاي دروازه زوزه مي*كشيد. زنجره*اي كه روي ستوني نشسته بود و پوشش لاكي قرمزرنگ داشت ديگر رفته بود.

    گردن كشيد و دورادور دروازه را نگريست. شايد كيمونوي آبي خود را كه روي زيرپوش نازكي به تن داشت بالا كشيد. تصميم گرفت كه شب را همانجا بروز آورد، به شرطي كه بتواند گوشه خلوتي كه او را از باد و باران پناه دهد بيابد. پلكان وسيعي با پوشش*هاي لاكي يافت كه به برج دروازه منتهي مي*شد. لابد غير از مردگان كس ديگري در برج نبود. شايد مرده*اي هم در كار نبود. پس با توجه به اين مسأله كه شمشيري كه به پهلو آويخته است از غلاف بيرون نلغزد، پا به اولين رشته پلكان گذاشت.

    چند لحظه بعد، تا نيمه پلكان رفته بود كه جنبشي در برج احساس كرد. نفس را در سينه حبس كرد و مثل گربه چهار دست و پا، از وسط پلكان وسيعي كه به برج مي*پيوست سر كشيد و منتظر ماند. نور كمرنگي كه از قسمت بالاي برج به درون مي*آمد بر گونه راستش تافت. اين همان گونه*اي بود كه جوش دردآور قرمزرنگي از زير ريش*هاي زبر بر آن برآمده بود. او فقط منتظر بود كه در داخل برج با مردگان روبه*رو بشود. درحالي كه چند پله بالا نرفته بود كه آتشي در آن بالا افروخته ديد و دور و بر آتش موجودي را ديد كه مي*جنبد. نوري ديد لرزان، زردرنگ و مبهم كه تارهاي عنكبوت*ها را كه از سقف آويزان بود بسان اشباح جلوه مي*داد. چه جور آدمي چنين نوري را در راشومون افروخته بود؟ و در اين طوفان؟ از وجود ناشناس، يا شيطان وحشت*زده شد.

    به آرامي يك سوسمار به آخرين پله پلكان لغزنده خزيد. بر روي چهار دست و پا، گردن را تا آنجا كه مي*توانست دراز كرد و ترسان داخل برج را پاييد.

    همانگونه كه شايع بود، جسدهاي بي*شماري را ديد كه بي*محابا روي زمين انداخته بودند. درخشش نور ضعيف بود و بنابراين نتوانست تعداد اجساد را تعيين كند. فقط تشخيص مي*داد كه بعضي از آنها لخت بودند و بعضي پوشيده و بعضي زن بودند و تمامشان روي زمين پهن شده بودند؛ با دهان*هاي باز و يا با دست*هاي گشوده و كوچكترين نشاني از حيات در آنها نبود و درست بسان تعداد زيادي عروسك گلي بودند. نمي*شد باور كرد كه اين اجساد روزگاري زنده بوده*اند. آنقدر جاودانه خاموش بودند. شانه*ها، سينه*ها و بدن*ها، اينجا و آنجا در نور كمرنگ پديدار بود و قسمت*هاي ديگر بدن*ها در سايه*ها محو ده بودند. بوي زننده فساد اين بدن*ها دست مرد را به بيني*اش برد.

    لحظه*اي بعد دستش را انداخت و خيره نگاه كرد. چرا كه هيولايي را ديد كه روي جسدي خم شده است. به نظر مي*آمد كه هيولا پيرزني است، لاغر و سفيدموي و مثل راهبه*ها لباس پوشيده بود. مشعلي از چوب كاج در دست راستش بود و به صورت جسدي كه موي دراز سياه داشت خيره مي*نگريست.

    ترس بيش از كنجكاوي جان مرد را آكند. چنانكه لحظه*اي نفس كشيدن را از ياد برد. احساس كرد كه موهاي سر و بدنش راست ايستاده. همانطور كه تماشا مي*كرد و مي*ترسيد، زن را ديد كه مشعل را ميان دو تخته كف برج جا داد و دست برد به طرف سر جسد و موهاي درازش را يكي پس از ديگري كند. درست به ميموني مي*مانست كه شپش*هاي كودكش را بجويد. موها به سهولت با حركت دست زن جدا مي*شد.

    همين كه موها كنده شد، ترس از دل خدمتكار برخاست و به جايش نفرت از پيرزن نشست. اين احساس از حد نفرت درگذشت و به صورت يك وازدگي تدريجي بر ضد هرچه شر و فساد است درآمد. در اين آن، اگر كسي ازو اين پرسش را مي*كرد كه از گرسنگي مردن بهتر است يا طراري پيشه كردن، پرسشي كه همين چند لحظه پيش به فكر خودش رسيده بود، مرد بي*درنگ مرگ را بر مي*گزيد. نفرت از نادرستي همچون آتش مشعل پيرزن كه قطعه*اي از چوب كاج بود، وزن به زمين فرو كرده بود در دلش زبانه كشيد.

    نمي*دانست چرا پيرزن موي مرده را مي*كند و بنابراين نمي*دانست آيا عمل پيرزن را كار شري بينگارد يا كاري خير. اما به نظر او در چنان شب طولاني در راشومون، موي مرده را كندن گناهي نابخشودني بود. البته هرگز به فكرش نرسيد كه همين چند لحظه پيش رأي خودش بر دزدي قرار گرفته بود.

    پس به پاهاي خود نيرو داد، از پلكان برخاست و قدم پيش نهاد. دست بر شمشير داشت و درست روبه*روي پيرزن ايستاد. عجوزه سر بلند كرد. لحظه*اي درنگ كرد. همان جا ايستاد و بعد جيغ*زنان به طرف پلكان حمله برد.

    مرد فرياد زد: «بدبخت كجا مي*روي»؟ و راه بر عجوزه لرزان كه مي*كوشيد به شتاب از چنگش بگريزد گرفت. زن هنوز قصد گريز داشت. مرد او را به عقب كشانيد تا مانع شود. كشمكش كردند، ميان جسدها افتادند و آنجا با هم گلاويز شدند. شكي نبود كه غلبه با مرد خواهد بود. در عرض يك دقيقه بازوي زن را گرفت و پيچاند و مجبورش كرد كه بر زمين بنشيند. بازوان زن تنها پوستي و استخواني و مثل پاي جوجه*اي از گوشت تهي بود. زن كه بر زمين افتاد، مرد شمشير كشيد و نوك سيمين تيغه شمشير را جلو بيني زن گرفت. زن خاموش بود و مثل آدم*هاي غشي مي*لرزيد. چشم*هايش چنان گشاده بود كه گفتي از چشم*خانه در خواهد آمد. نفسش مثل محتضران بريده*بريده مي*آمد. جان اين بدبخت اينك در دست مرد بود. اين دانش، خشم خروشانش را فرو نشانيد و غرور آرام و ارضاي ضمير به او داد. به زن نگاه كرد و با لحني آرام*تر گفت: ـ ببين. سر كلانتر كه نيستم. بيگانه*اي هستم كه اتفاقاً گذارم به اين دروازه افتاده. نه تو را در بند خواهم كرد و نه گزارشي از كار تو خواهم داد. به شرطي كه بگويي اينجا چه مي*كردي؟

    زن چشم*هايش را بيش از پيش درانيد و به صورت مرد به دقت خيره شد. چشمانش قرمز و زننده بود. همچون چشمان مرغان شكاري. لب*هايش تكان خورد. لب*هاي چروكيده*اي كه رو به بيني متمايل بود و انگار چيزي را مي*جويد. سيبك آدمش، نوك تيز، زير گلوگاه باريكش تكان خورد. آنگاه صداي نفس*نفس زدنش مانند قارقار كلاغي از گلو بيرون آمد:

    ـ من مو را مي*كنم... موها را مي*كنم... تا كلاه*گيس بسازم.

    جواب او آنچه را كه در مواجهه ميان آنها، نادانسته مانده بود آشكار كرد و نوميدي به بار آورد. ناگهان زن، فقط پيرزن لرزاني بود كه آنجا در پاي مرد افتاده بود. ديگر نه هيولايي بود و نه غولي. پير درمانده*اي بود كه از موي مردگان كلاه*گيس مي*ساخت ـ تا بفروشد ـ براي لقمه ناني. تنفر سردي بر مرد چيره شد. ترس از دلش رفت و نفرت پيشين بار آمد. زن مي*بايد احساسات مرد را دريافته باشد. زيرا همچنان كه موهايي را كه از جسد كنده بود در مشت مي*فشرد، با صدايي بريده و خشن اين كلمات را بر زبان راند:

    ـ درحقيقت كلاه*گيس از موي مرده ساختن، ممكن است به نظر شما كار زشتي بيابد. اما مردگان اينجا درخور كاري بهتر از اين نيستند. اين زني كه موهاي سياه قشنگش را مي*كندم، كارش اين بود كه مارها را تكه*تكه مي*كرد، خشك مي*كرد و آنها را به جاي ماهي دودي در كنار ارگ جلو چشم نگهبانان مي*فروخت. اگر از طاعون نمرده بود، اينك هم همان كار را مي*كرد. حتي نگهبانان ارگ خوششان مي*آمد از او بخرند و مي*گفتند ماهيش خوشمزه است. كاري هم كه او مي*كرد خطا نبود. زيرا اگر اين كار را نمي*كرد از گرسنگي مي*مرد. راه به جاي ديگر نداشت. اگر خودش مي*دانست كه من هم براي زيستن ناگزير به چنين كاري هستم اهميت نمي*داد.

    مرد شمشيرش را غلاف كرد و دست چپ را بر دسته شمشير گذاشت و متفكرانه به زن گوش داد. با دست راس جوش بزرگي را كه بر گونه داشت لمس كرد. همانطور كه گوش به زن داشت جرأت خاصي در دلش شكفت. جرأتي كه قبلاً، آنگاه كه لحظه*اي پيش زير دروازه نشسته بود، نداشت. نيروي شگرفي او را به جهت مخالفي از شجاعت سوق داد. شجاعتي كه قبلاً با آن پيرزن را از پا انداخته بود. ديگر در اين انديشه نبود كه آيا از گرسنگي بميرد يا تن به دزدي دهد. از گرسنگي مردن بسي از مغزش دور بود. چنانكه اين مسأله آخرين فكري بود كه ممكن بود به مغزش خطور كند.

    وقتي كلام زن به پايان رسيد، با لحن نيشداري پرسيد: «مطمئني»؟ دست راستش را از جوش صورتش برداشت و به جلو خم شد و دست به گردن زن گذاشت و به خشونت گفت:

    ـ پس كار درستي است اگر من هم از تو چيزي بدزدم؟ اگر ندزدم از گرسنگي خواهم مرد.

    لباس زن از تنش دريد و چون زن مقاومت مي*كرد و مي*كوشيد تا پاي او را بگيرد، لگدي سخت به زن زد و روي جسدها پرتش كرد. پنج قدم... و بر سر پلكان بود. جامه زرد رنگي را كه از تن زن درآورده بود زير بغل داشت و در يك چشم به هم زدن از پلكان لغزنده سرازير شد و در مغاك شب فرو رفت. صداي رعدآساي پاهايش در برج مجوف پيچيد و آنگاه همه چيز آرام شد.

    كمي بعد پيرزن از روي جسدها بلند شد. قرقرزنان و نالان در نور مشعلي كه هنوز مي*سوخت خود را به بالاي پلكان رسانيد و از زير موهاي سفيدش كه بر صورتش آويخته بود، در نور مشعل به آخرين پله نظر دوخت.

    و جز اين، تنها تاريكي بود. شناخته ناشدني و عاري از شناسايي.

  7. #1997

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    ويلان الدّوله


    ويلان الدوله از آن گياهاني است كه فقط در خاك ايران سبز مي شود و ميوه اي بار مي آورد كه «نخود هر آش» مي نامند. بيچاره ويلان الدوله اين قدر گرفتار است كه مجال ندارد سرش را بخاراند.مگر مردم ولش مي كنند؟ بگو دست از سرش بر
    مي دارند؟ يك شب نمي گذارند در خانه ي خودش سر راحتي به زمين بگذارد. راست است كه ويلان الدوله خانه و بستر معيني هم به خود سراغ ندارد و «درويش هر كجا كه شب آيد، سراي اوست»، درست در حق او نازل شده، ولي مردم هم، ديگر پر شورش را درآورده اند؛ يك ثانيه بدبخت را به فكر خودش نمي گذارند و ويلان الدوله فلك زده مدام بايد مثل يك سكه ي قلب از اين دست به آن دست برود. والله چيزي نمانده يخه اش را از دست اين مردم پر رو جر بدهد. آخر اين هم زندگي شد كه انسان هر شب خانه ي غير كپه ي مرگش را بگذارد؟! آخر بر پدر اين مردم لعنت!
    ويلان الدوله هر روز صبح كه چشمش از خواب باز مي شود، خود را در خانه ي غير و در رختخواب ناشناسي مي بيند. محض خالي نبودن عريضه با چاپي مقدار معتنابهي نان روغني صرف مي نمايد. براي آن كه خدا مي داند ظهر از دست اين مردم بي چشم و رو مجالي بشود يك لقمه نان زهر مار بكند يا نه. بعد معلوم مي شود كه ويلان الدوله خواب بوده صاحب خانه در پي «كار لازم فوتي» بيرون رفته است. ويلان الدوله خدا را شكر
    مي كند كه آخرش پس از دو سه شب توانست از گير اين صاحب خانه ي سمج بجهد. ولي محرمانه تعجب مي كند كه چه طور است هر كجا ما شب مي خوابيم صبح به اين زودي براي صاحب خانه كار لازم پيدا مي شود! پس چرا براي ويلان الدوله هيچ وقت از اين جور كارهاي لازم فوتي پيدا نمي شود؟
    مگر كار لازم طلبكار ترك است، كه هنوز بوق حمام را نزده يخه ي انسان را بگيرد؟! اي بابا هنوز شيري نيامده، هنوز در دكان ها را باز نكرده اند! كار لازم يعني چه؟ ولي شايد صاحب خانه مي خواسته برود حمام. خوب ويلان الدوله هم مدتي است فرصت پيدا نكرده حمامي برود. ممكن بود با هم مي رفتند. راست است كه ويلان الدوله وقت سر و كيسه نداشت ولي لااقل ليف و صابوني زده، مشت مالي مي كرد و از كسالت و خستگي در مي آمد.
    ويلان الدوله مي خواهد لباس هايش را بپوشد، مي بيند جورابهايش مثل خانه ي زنبور سوراخ و پيراهنش مانند عشاق چاك اندر چاك است. نوكر صاحب خانه را صدا زده مي گويد: «هم قطار! تو مي داني كه اين مردم به من بيچاره مجال نمي دهند آب از گلويم پايين برود چه برسد به اين كه بروم براي خودم يك جفت جوراب بخرم. و حالا هم وير داخله منتظرم است و وقت اين كه سري به خانه زده و جورابي عوض كنم ندارم. آقا به اندرون بگو زود يك جفت جوراب و يك پيراهن از مال آقا بفرستند كه مي ترسم وقت بگذرد.» وقتي كه ويلان الدوله مي خواهد جوراب تازه را به پا كند تعجب مي كند كه جوراب ها با بند جورابي كه دو سه روز قبل در خانه ي يكي از هم مسلكان كه شب را آن جا به روز آورده بود برايش آورده بودند درست از يك رنگ است. اين را به فال نيك گرفته و عبا را به دوش مي اندازد كه بيرون برود. مي بيند عبايي است كه هفت هشت روز قبل از خانه ي يكي از آشنايان هم حوزه عاريت گرفته و هنوز گرفتاري فرصت نداده است كه ببرد پس بدهد. بيچاره ويلان الدوله مثل مرده شورها هر تكه لباسش از جايي آمده و مال كسي است. والله حق دارد از دست اين مردم سر به صحرا بگذارد!
    خلاصه ويلان الدوله به توسط آدم صاحب خانه خيلي عذرخواهي مي كند كه بدون خداحافظي مجبور است مرخص بشود، ولي كار مردم را هم آخر نمي شود به كلي كنار انداخت. البته اگر باز فرصتي به دست آمد، خدمت خواهد رسيد.
    در كوچه هنوز بيست قدمي نرفته كه به ده دوست و پانزده آشنا برمي خورد. انسان چه مي تواند بكند؟! چهل سال است بچه ي اين شهر است نمي شود پشتش را به مردم برگرداند.مردم كه بانوهاي حرم سراي شاهي نيستند! امان از اين زندگي! بيچاره ويلان الدوله! هفته كه هفت روز است مي بيني دو خوراك را يك جا صرف نكرده و مثل يابوي چاپار، جوي صبح را در اين منزل و جوي شام را در منزل ديگر خورده است.
    از همه ي اين ها بدتر اين است كه در تمامي مدتي كه ويلان الدوله دور ايران گرديده و همه جا پرسه زده و گاهي به عنوان استقبال و گاهي به اسم بدرقه، يك بار براي تنها نگذاردن فلان دوست عزيز، بار ديگر به قصد نايب الزياره بودن، وجب به وجب خاك ايران را زير پا گذارده و هزارها دوست و آشنا پيدا كرده، يك نفر رفيقي كه موافق و جور باشد پيدا نكرده است. راست است كه ويلان العلما براي ويلان الدوله دوست تام و تمامي بود و از هيچ چيزي در راه او مضايقه نداشت ولي او هم از وقتي كه در راه....وكيل و وصي يك تاجر بدبختي شد، و زن او را به حباله ي نكاح خود درآورد و صاحب دوراني شد به كلي شرايط دوستي قديم و انسانيت را فراموش نموده و حتي سپرده هر وقت ويلان الدوله در خانه ي او را مي زند، مي گويند: «آقا خانه نيست!»
    ويلان الدوله امروز ديگر خيلي آزرده و افسرده است. شب گذشته را در شبستان مسجدي به سر برده و امروز هم با حالت تب و ضعفي دارد، نمي داند به كي رو بياورد. هر كجا رفته صاحب خانه براي كار لازمي از خانه بيرون رفته و سپرده بود كه بگويند براي ناهار بر نمي گردد. بدبخت دو شاهي ندارد، يك حب گنه گنه خريده بخورد. جيبش خالي، بغلش خالي، از مال دنيا جز يكي از آن قوطي سيگارهاي سياه و ماه و ستاره نشان گدايي كه خودش هم نمي داند از كجا پيش او آمده ندارد. ويلان الدوله به گرو گذاردن و قرض و نسيه معتاد است. قوطي را در دست گرفته و پيش عطاري كه در همان نزديكي مسجد دكان داشت برده و گفت: «آيا حاضري اين قوطي را برداشته و در عوض دو سه بسته گنه گنه به من بدهي؟» عطار قوطي را گرفته، نگاهي به سر و وضع ويلان الدوله انداخته، ديد خدا را خوش نمي آيد بدبخت را خجالت داده، مأيوس نمايد. گفت:«مضايقه نيست» و دستش رفت كه شيشيه ي گنه گنه را بردارد ولي ويلان الدوله با صداي ملايمي گفت: «خوب برادر حالا كه مي خواهي محض رضاي خدا كاري كرده باشي عوض گنه گنه چند نخود ترياك بده. بيشتر به كارم خواهد خورد.» عطار هم به جاي گنه گنه به اندازه ي دو بند انگشت ترياك در كاغذ عطاري بسته و به دست ويلان الدوله داد. ويلان الدوله ترياك را گرفته و باز به طرف مسجد روانه شد. در حالتي كه پيش خود مي گفت: «بله بايد دوايي پيدا كرد كه دوا باشد، گنه گنه به چه درد مي خورد؟»
    در مسجد ميرزايي را ديد كه در پهناي آفتاب عباي خود را چهار لا كرده و قلمدان و لوله ي كاغذ و بياضي و چند عدد پاكتي در مقابل، در انتظار مشتري با قيچي قلمدان مشغول چيدن ناخن خويش است. جلو رفته، سلامي كرد و گفت: «جناب ميرزا اجازه هست با قلم و دوات شما دو كلمه بنويسم؟» ميزرا با كمال ادب قلمدان خود را با يك قطعه كاعذ فلفل نمكي پيش گذاشت. ويلان الدوله مشغول نوشتن شد در حالي كه از وجناتش آتش تب و ضعف نمايان بود، پس از آن كه از نوشتن فارغ شد يواشكي
    بسته ي ترياك را از جيب ساعت خود درآورده و با چاقوي قلمدان خرد كرده و بدون آن كه احدي ملتفت شود همه را به يك دفعه در دهن انداخته و آب را برداشته چند جرعه آب هم به روي ترياك نوشيده اظهار امتنان از ميرزا كرده به طرف شبستان روان شده، ارسي هاي خود را به زير سر نهاده و انالله گفته و ديده ببست.
    فردا صبح زود كه خادم مسجد وارد شبستان شد، ويلان الدوله را ديد كه انگار هرگز در اين دنيا نبوده است. طولي نكشيد كه دوست و آشنا خبر شده در شبستان مسجد جمع شدند. در بغلش كاغذي را كه قبل از خوردن ترياك نوشته بود يافتند نوشته بود:
    « پس از پنجاه سال سرگرداني و بي سر وساماني مي روم در صورتي كه نمي دانم جسدم را كسي خواهد شناخت يا نه؟ در تمام مدت به آشنايان خود جز زحمت و دردسر ندادم و اگر يقين نداشتم ترحمي كه عموماً در حق من داشتند حتي از خجلت و شرمساري من به مراتب بيشتر بوده و هست، اين دم آخر زندگاني را صرف عذرخواهي مي كردم. اما آن ها به شرايط آدمي رفتار كرده اند و محتاج عذر خواهي چون مني نيستند. حالا هم از آن ها خواهشمندم همان طور كه در حيات من سر مرا بي سامان نخواستند پس از مرگم نيز به يادگاري زندگاني تلخ و سرگرداني و ويلاني دايمي من در اين دنيا شعر پير و مرشدم بابا طاهر عريان را ـ اگر قبرم سنگي داشت ـ به روي سنگ نقش نمايند.
    «همه ماران و موران لانه ديرن
    من بيچاره را ويرانه اي نه!»

  8. #1998

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    خبر ساختن ديوار


    خبر ساختن ديوار اينك به اين جهان راه يافته بود و تازه خبر دير رسيده بود. قريب سي سال پس از اعلام آن، غروب يك روز تابستان بود. ده ساله بودم و با پدرم كناره رودخانه ايستاده بودم. آنچنان كه اهميت اين لحظه حساس مي*شايد، تمام جزئيات واقعه را به ياد دارم. پدرم دستم را گرفت. حتي وقتي خيلي هم پير بود، دوست داشتم دستم را بگيرد ـ با دست ديگرش چپق دراز و باريكش را كه انگار يك ني بود، نوازش كرد. ريش بزرگ دو شقه و سيخ ايستاده*اش در باد تكان مي*خورد. پك لذت*بخشي به چپقش زد و سرش را بلند كرد و به آن طرف رودخانه نگاه كرد. موهاي بافته پشت سرش كه مورد احترام بچه*ها بود، لغزيد و پايين*تر افتاد و روي قباي روزهاي تعطيلش كه ابريشمي بود و با گلابتون رويش نقش انداخته بودند، خش*خش كرد. در همان لحظه، زورقي در جلوي ما ايستاد. زورقبان به پدرم اشاره كرد كه از شيب پايين بيايد و خودش هم براي ديدارش بالا آمد. وسط شيب به هم رسيدند. زورقبان در گوش پدرم آهسته چيزي گفت. حتي براي نزديكتر شدن به خود، پدرم را در بغل گرفت.

    نفهميدم چه*ها گفتند. تنها ديدم انگار پدرم خبر را باور نكرد. زورقبان با تمام اشتياق يك ملاح، تقريباً گريبان چاك كرد كه پدرم را مطمئن كند كه خبر راست است. پدرم ساكت*تر شد و زورقبان برگشت و پريد در زورقش كه زق*زق صدا كرد و بادبان افراشت و رفت. پدرم به فكر فرو رفته بود. به طرف من برگشت و چپقش را خالي كرد و به كمرش آويخت و گونه*ام را نوازش كرد و سرم را به طرف خودش كشيد. اين حركت را زياد دوست داشتم و خيلي خوشحالم مي*كرد. به خانه برگشتيم. شوربا روي ميز بخار مي*كرد و چند تا ميهمان هم آمده بودند و شراب توي جام*ها ريخته مي*شد. پدرم اعتنايي به اين جزئيات نكرد و از همان آستانه در، آنچه شنيده بود، باز گفت. طبيعي است كه عين كلمات او يادم نيست. اما به علت غيرعادي بودن طبيعت رويدادها كه كافي بود حتي بچه*اي را تحت تأثير قرار دهد، معناي كلمات چنان در خاطرم نشست كه هنوز احساس مي*كنم، مي*توانم تا حدي معناي كلمه به كلمه آنها را نقل كنم و اين كار را مي*كنم. چرا كه آن كلمات حاكي از يك تفسير ساده واقعيت بود. پدرم كمابيش چنين كلماتي را بر زبان راند:

    ـ يك زورقبان بيگانه، من همه قايقران*هايي كه معمولاً به اينجا مي*رانند، مي*شناسم ـ اما اين يكي غريبه بود. همين الان به من گفت كه بناست ديوار عظيمي براي حراست خاقان ساخته بشود. چنانكه مي*دانيد ملت*هاي خائن با آن همه شياطين رجيم در ميانشان، غالباً جلو كاخ سلطنتي گرد مي*آيند و تيرهاي سياهشان رارو به خاقان پرتاب مي*كنند.
    __________________

  9. #1999

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    مرثیه تنهایی


    دهي کوچيک و زيبا بودکه تنها دارائيش يه درمونگاه سر پايي بود و يه دبستان ابتدائي

    وچند تا مغازه کوچيک که مايحتاج خانوارها رو تهيه مي کردند ده روي تپه زيبايي واقع

    شده بود که دور تادورش پوشيده شده بود از چمنزارهاي سرسبز و درختاي سپيدارو

    گلاي خودروي وحشي٬تو اين ده خانواده اي زندگي مي کردندکه از دار دنيا يه دختر

    داشتن به نام ارغوان٬که نتونسته بود براي ادامه تحصيل به شهر بره و درسشو ادامه

    بده ولي خيلي دوست داشت که می تونست به درسش ادامه بده اما موقعيتش

    فراهم نبود و به خوندن کتابايي که داشت بسنده مي کرد.

    تا اينکه به سن هيجده سالگي رسيد و ديگه درس خوندن و ادامه تحصيل به نظرش

    غير ممکن مي رسيد!

    چون زمزمه اين بود که هر چه زودتر بساط از دواجشو با پسر عموش روبه راه کنن.

    يه روز که براي اوردن اب رفته بود پاي قنات ديد يه معلم تازه براي دبستان به ده شون

    اومده و قراره براي بچه ها کتابايي که خارج ازدرسه از شهر بياره تا اونا بخونن و با

    کتاباي جديدي اشنا بشن.

    ارغوان براش خيلي جالب بودو دوست داشت٬ اونم کتاباي جديد رو مي خوند.

    براي اطلاع بيشتر رفت به مدرسه تا از معلم جديد سوالاتی راجب کتابابپرسه همينکه

    به مدرسه نزديک شد٬ ناصر پسر عموشو ديد وبهش ماجرا رو گفت: و اونم قبول کرد

    که بره و در مورد کتاباي جديد از معلم سو الاتي بپرسه!وقتی به دفتر مدرسه رسيد.

    معلم رو ديد که مردي حدودا سي و پنج ساله بود با موهاي جوگندمي وقيافه اي

    جذاب٬ معلم هم محو ارغوان بود٬ هر دو کمي به خودشون اومدن وارغوان خواست

    سوالشو از معلم بپرسه!معلم در جواب گفت: بهتره اول خودمو معرفي کنم!

    من کاوه رحمتي هستم و شما؟

    ارغوان هم خودشو معرفي کرد اما همينکه اومد راجب کتابا بپرسه الياس پسر

    همسايشون صداش زد و گفت: بدو ارغوان بدو مادرت...


    ارغوان با عجله به سمت خونه دويدوديد مادرش بيهوش روي زمين افتاده
    و همه دورش جمع شدن انگار وقتي رفته بود بالاي نردبون تا گلاي
    بالاي درگاهي درو اب بده از نردبون افتاده بوده وهر کاري کردن
    بهوش نيومده!
    از دست دکتر درمونگاه هم کاري بر نمي اومد و اونا مجبور شدن٬
    سريع مادرشو به شهر برسونن ارغوان تنها و غمگين مونده بود.
    هيچ کاري از دستش بر نمي اومد و هيچ وسيله ارتباطي هم با پدر و
    مادرش نداشت.
    جز اينکه منتظر باشه راه چاره اي نداشت و رفت خونه عمه اش تا تنهاياشو
    با بهترين دوستش که نرگس دختر عمه اش بود تقسيم کنه.
    فکر کتاب و کتاب خوندن از سرش بيرون رفته بود و فقط به خوب شدن ٬
    مادرش فکر مي کرد. که دو روز بعدش ناصر خبر اورد که مادرش براي
    هميشه حافظه شو از دست داده و هيچ چيزي از گذشته رو به ياد نمي ياره٬
    و تا يکي دوروز ديگه به خونه بر ميگرده!ارغوان حال و هواي بدي داشت.
    ترس تموم وجودشو پر کرده بوداز نگراني و دلهره!
    و تنها کسايي که تنهاش نذاشتن ناصر و نرگس بودن و اون اونقدر حالش بد بود٬
    که متوجه خيلي از اتفاقاتي که داشت در کنارش رخ مي داد نميشn
    ارغوان اصرار بيش از حد ناصر و نرگس رو برا ي بي توجهي به مشکل٬
    مادرشو درک نمي کردولي اونا اصرار داشتن که اين اتفاقي که افتاده و هيچ
    کاري از دست اونا ساخته نيست ٬جز اينکه دعا کنن هر چه زودتر خوب بشه!
    اونا درست مي گفتن اما ارغوان به هيچ طريقي نمي تونست با اين مسئله
    کنار بياد ٬دوروز گذشت و تو اين دو روز ناصر و نرگس تموم سعيشونو کردن
    تا ارغوانو تو ناراحتي تنها نذارن ولي ارغوان با هيچ تر فندي از فکر به اينده
    مادرش بيرون نيومد.
    صبح روز دوم زود از خواب بيدار شد تا بره خونه و دست و
    رويي به خونه بکشه تا براي اومدن مادر و پدرش اماده باشه.
    اما نزديکاي ظهر ناصر و پسر عمه اش رضا همراه نرگس اومدن ٫
    پيش ارغوان اما قيافه هاشون مثل ادماي شوکه شده و هراسون بود ارغوان پرسيد :
    چي شده؟
    زود باشيد بگيد!و صداي شيون از بيرون خونه شنيده شد!ارغوان مردد مونده بود٬
    که نرگس فرياد زد مادر و پدرت توي جاده تصادف کردن و هرد وشون مردن.
    ارغوان نه گريه کرد نه فرياد کشيد! کنار پنجره نشست و به سپيدارهاي ٬
    بلند و سر به فلک کشيده خيره شد
    ارغوان نه حرف ميزد و نه غذا مي خورد مراسم به خاک سپاري مادر و پدرش
    تمو م شد و تو خونه عمه اش زندگي جديدي رو شروع کرد با اينکه خيلي
    دوست داشت خونه خودشون بمونه اما بزرگترا اجازه ندادن روزا سپري ميشد
    و ارغوان افسرده تر تا جايي که اطرافيانش رو نگران کرده بوداز طرفي حال
    و هواي ارغوان باعث شده بود٬ناصر نسبت بهش احساسي همراه ترحم داشته
    باشه و ارغوان اينو به خوبي حس مي کردمي ديد ناصر کشش بيشتري به سوي
    نرگس پيدا کرده و بد خلقيهاي اون باعث شده ناصرو از خودش برونه.
    با نبود پدر و مادرش ديگه نه ناصر براش مهم بود نه عروسي !
    اما يه چند روزي بود که حال و هواي کتاب خوندن به سرش زده بودبلندشد و به
    سمت مدرسه براه افتاد. اقاي رحمتي تا ارغوانوديد گفت:
    خانوم عزيزي شما با خودتون چيکار کرديد٬ مطمئنا پدر و مادرتون
    دوست ندارن شما رو اينقدر نگران ببينن٬ البته خودمم به همين نتيجه رسيدم اومدم
    تا اگه ممکن باشه عضو کتابخونه بشم. اقاي رحمتي گفت: خيلي خوبه اما من
    پيشنهاد ديگه اي دارم اگه شما با ادامه تحصيل موافق باشيد٬ من مي تونم کتابايي
    رو در اختيارتون بذارم و در خوندن درسا کمکتون کنم. چشماي ارغوان از
    خوشحالي برق مي زد رو کرد به اقاي رحمتي و گفت: عاليه خيلي ممنون!
    اقاي رحمتي لبخندي زد و گفت: از هفته اينده شرو ع مي کنيم من اخر هفته
    وقتي رفتم شهر براتون کتاباي سال اولو ميارم و اول هفته درسو شروع مي کنيم.
    و اون با خوشحالي تمو م از مدرسه بيرون اومد٬ اونقدر خوشحال بود متوجه پشت
    سرش نشد. اما کمي که جلو تر رفت ديد انگار کسي تعقيبش مي کنه برگشت ديد !
    رضا پسر عمه شه !
    رضا پسري خجالتي بود و هميشه سرش به کار خودش بود به همين خاطر ارغوان
    با تعجب گفت: کاري داشتي؟
    رضا گفت: توي خونه نميشد بهت بگم راستش مدتيه که مي بينم ناصر به تو بي
    توجه شده و من هميشه از اينکه تو رو به اسم ناصر کردن عذاب مي کشيدم و حالا
    که مي بينم اون نرگسو دوست داره اومدم که بگم ...ارغوان نفهميد چي شد٬
    که سرش گيج رفت و بيهوش روي زمين افتاد .
    رضا دستپاچه شده بودنمي دونست بايد چيکار کنه اما با هر سختي بود اونو به
    درمونگاه رسوند و دکتر گفت: چيزي نيست خيلي ضعيف شده! حرف بين رضا
    و ارغوان ناگفته موند و رضا نفهميد چرا ارغوان به اون حال افتاد.
    ارغوان درس خوندنو شروع کرد بعد از اينکه اقاي رحمتي درسا رو بهش ياد ميداد٬
    به خونه خودشون مي رفت و تا نزديک غروب درس مي خوند و انوقت به خونه عمه ش
    مي رفت اصلا دوست نداشت مد ت زيادي اونجا بمونه نه طاقت ديدن نرگسو داشت نه
    مي خواست زياد با رضا رو به رو شه نمي دونست چرا نرگس اينکارو کرد و ناصر
    بي خيال از اين مو ضو ع گذشت و تو شر ايط بد روحي اونو تنها گذاشت.
    ارغوان تمام قواشو جمع کرد تا درسشو بخونه و طوري برخورد مي کرد
    که ديگه رضا هم قيدشو زده بود.
    و رضا هم فکر ميکرد ارغوان تمايل بيشتري نسبت به اقاي رحمتي داره و مي ترسيد٬
    اگه پيشنهادي بده دوباره ارغوان از جواب دادن طفره بره.
    روزها و ماهها مي گذشت ناصر و نرگس علاقه بيشتري بهم نشون مي دادن !
    و ارغوان سرش رو به درس خوندن گرم مي کرد .
    سال مادر و پدرش تموم شد و با تعجب تموم چند ماهي بعد قرار عروسي نرگس و ناصر
    گذاشته شد و ارغوان اينبار نمي دونست بايد به کجا فرار کنه تنها کسي که تو اون موقعيت مي تونست بهش اطمينان کنه اقاي رحمتي
    بود.
    ماجراي خودشو و ناصرو و حتي موضوع رضا رو براي اقاي رحمتي
    گفت: و اون در جواب گفت: من هم يه زماني عاشق بودم اماعشمو
    از دست دادم فرقي نداره عاشق چه کسي باشي پدر يا مادرخواهر يا برادر
    يا عشقي زميني مهم اينه که وقتي از دستش ميدي خيال مي کني دنيا به اخر
    رسيده اما بعد از يه مدت مي بيني مي توني دوباره عشقي رو جايگزين اون
    بکني چون اگه اينکارو نکني نابود ميشي ودر حسرت چيز هايي که از دست دادي
    ذره ذره از بين مي ري.
    حالا تو مادر و پدرت رو از دست دادي کسي رو که فکر مي کردي مي تونه
    ازت حمايت کنه تو بدترين شرايط از دست دادي و رضا فکر مي کنم تو هم
    رضا رو دوست داري !نه؟ ارغوان نگاهي به اقاي رحمتي انداخت و گفت:
    رضا هيچوقت به من تو جهي نداشت . نمي دونم چرا يک دفعه اين پيشنهادو
    به من داد.البته انتخاب ناصر و من براي هم انتخاب خانواد هامون بودو ما
    هيچوقت با هم حرفي از عشق نزديم.
    شايد زماني که رضا از علاقه ش به من گفت: اولين تجربه اي بود که نسبت
    به عشق براي من پيش اومد و اين تو شرايطي که من داشتم مثل يک شوک بود.
    اما با وجود نر گس و ناصر اگه من جواب مثبت به رضا بدم بايد يک عمر غرور
    شکسته شدمو جلوي اونا به دنبالم بکشونم احساس بدي دارم.
    و رضا نمي دونم که اصلا موافقت کنه که من درس بخونم يا نه!اقاي رحمتي
    نگاهي به ارغوان کرد و گفت: با خودت صادق باش .
    ارغوان تموم طول راهو فکر مي کرد به احساسش و به تصميمش
    از طرفي هم رضا چند روزي بود که مي ديد ارغوان با شنيدن تاريخ ٬
    عروسي ناصر و نرگس به هم ريخته و نمي دونست بايد چه طور اونو از
    نگراني در بياره همينکه ارغوان به خونه نزديک ميشد رضا رو ديد که داره به
    طرفش مياد .رضا يه بسته دستش بود و روش چند تا شاخه گل گذاشته بود
    و به ارغوان داد . ارغوان لبخندي زد و گفت: ممنونم منو ببخش خيلي اذيتت کردم.
    رضا تو پوست خودش نمي گنجيد گفت: نه عيبي نداره اما من فکر
    مي کردم اقاي ... و ارغوان اجازه نداد ادامه بده گفت: نه اقاي رحمتي يه
    دوست بود که تو بدترين شرايط تونست جاي پدرمو برام پر کنه فقط همين
    و بعد بسته رو بازکرد و ديد چند تا دفتر و خودکارو چند تا کتاب توي بسته است .
    اشکش رو گونه اش چکيد و احساس کرد رضا مي تونه جاي خالي خيليا رو براش!
    پرکنه!
    روزها مي گذشت و علاقه اون به رضا بيشتر ميشد! و رضا همچنان اونو تشويق
    مي کرد که درسشو ادامه بده ! يه روزظهر که از کلاس برگشت به عادت
    هميشگي رفت خونه خودشون و ناهارشو خورد! اما دلشوره بدی داشت رضا از ديروز
    که رفته بود شهر بر نگشته بود! تو همين فکرا بود که در خونه باز شد و ناصر غرق
    خون جلوي در زانو زد و فرياد زد کشتمش رذل کثيفو !
    ارغوان مات زده به ناصر خيره شده بود عقب عقب رفت تا جايي که به گوشه ديوار
    تکيه داد٬ روي زمين نشست و صورتشو توي دامنش پنهون کرد __________________

  10. #2000

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    dark city
    نوشته ها
    22,537
    تشکر
    5,692
    تشکر شده : 8,814
    NOD32 Google-Chrome Windows-se7en Irancell
    امتیاز 
    1419636509
    پیش فرض
    صف

    باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

    مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

    با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

    مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

    پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

    باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود
    __________________

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

پاتوق یو یکی از قدیمیترین سایت های ایرانی به 6 سال سابقه فعالیت می باشد. انجمن های سایت دارای مطالب متنوع و جامعی در تمامی زمینه می باشد. و البته در پرتال سایت شما همواره جدیدترین نرم افزار ، بازی و انمیشن های روز را با لینک مستقیم می توانید دانلود نمایید.