^ بازگشت به بالا
دانلود english 4 you آموزش یوگا به زبان فارسی آموزش زبان english today
صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 53
Like Tree3لایک ها

فلاسفه - آشنایی با فلاسفه مشهور - بیوگرافی فلاسفه


  1. #41

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    ملیسوس ، فیلسوف یونان باستان زاد و زندگي
    1- آنچه ما از زندگي مليسوس مي‌دانيم بسيار اندك و محدود به گزارشهايي است كه در ديوژنس لائرتيوس و نيز پلوتارك يافت مي‌شود . ديوژنس مي‌نويسد:‌مليسوس پسر ايثايگنس اهل ساموس . وي شاگرد پارمنيدس بود...وي همچنين مردي سياستمدار بود و مورد ستايش همشهريانش قرار داشت و بدين سبب به فرماندهي نيروي دريايي برگزيده شد و از راه فضيلت خود شهرت به دست آورد..... بنابر گفته آپولودوروس وي در هشتادو چهارمين اولمپياد (440-444)چهل ساله بوده است.پلوتارك نيز در كتاب خود به نام زندگيها در فصل مربوط به پريكلس مي‌نويسد :
    زيرا هنگامي كه پريكلس راه دريا را پيش گرفت مليوس پسر ايثايگنس مردي فيلسوف كه در آن هنگام فرمانده نيروي ساموس بدجنان تعداد كم كشتيهاي آتن و بي‌تجربگي فرمانده ايشان را حقير شمرد كه همشهريان خود را مجاب كر دكه به آتنيها حمله كند اهالي ساموس پيرووزي كاملي به دست آوردند و بسياري را اسير كردند و گروهي از كشتيها را ويران كردند و اكنون بار ديگر به دريا آزادانه دست يافتند و توانستند مواد و وسايل جنگي را كه پيش از آن دارا نبودند به چنگ آورند. بنا به گفتته ارسطو خود پريلكس نيز پيش از آن در يك نبرد دريايي از مليسوس شكست خورده بود.
    ما مي‌دانيم كه اين جنگ دريايي كه به شكست نيروي آتن منتهي شد در سال 40-441 پيش از ميلاد روي داده بود و شايد به همين علت آپولودوروس دوران چهل‌سالگي مليسوس را در ميان سالهاي 40-444 يعني هشتادو چهارمين اولمپياد قرار مي‌دهد وبدين سان مي‌توان تولد وي را در سالهاي 80-481 قرار داد.

    آنچه از گفتته مليسوس در دست داريم در تفسير سيمپليكيوس بردو كتاب ارسطو يافت مي‌شود . وي مي‌نويسد كه مليسوس كتابي داشته است به نام درباره طبيعت يا درباره هستنده . ما اين تكه‌ها را در اينجا از متن كتاب ديلز ترجمه مي‌كنيم .
    آنچه بود هميشه و هميشه خواهد بود. زيرا اگر پديد آمده بود ضرورتا پيش از پديد آمدن هيچ بوده است . پس اگر هيچ بود به هيچ روي از هيچ نمي‌توانست چيزي پديد آيد.
    پس چون پديد نيامده بود هست و هميشه بود و هميشه خواهد بود و نهآغاز دارد و نه پايان بلكه امحدود است. زيرا اگر پديد آمده بود آغازي مي‌داشت (زيرا زماني آغاز به پديد آمدن كرده بود ) و پاياني (زيرا زماني پيدايش آن پايان مي‌يافت ) ؛ اما چون نه آغاز شد و نه پايان يافت هميشه بود و هميشه خواهد بود و نه آغاز دارد نه پايان زيرا ممكن نيست هميشه هست بودن ، براي چيزي كه يكپارچه همه نيست .
    اما همان سان كه هميشه هست لزوما در بزرگي نيز هميشه نامحدود است
    هيچ چيز داراي آغاز و پايان ، نه جاويدان است نه نامحدود.
    اگر او يكي نمي‌بود به چيزي ذيگري محدود مي‌شد.
    زيرا اگر نامحدود مي‌بود يكي مي‌بود . اگر دو مي‌بودند نمي‌توانستند نا محدود باشند بلكه بر ضد يكديگر داراي حد مي‌شدند.
    (1) پس بدين‌سان جاويدان است و نامحدود و يكي و همه همانند.نه مي‌توانست فنا شود نه بزرگتر گردد و نه تغيير نظم دهد نه درد مي‌كشد نه اندوه دارد . زيرا اگر چيزي از اينها را احساس مي‌كرد ديگر يكي نبود .چون اگر ديگرگون شود ضرورتا هستنده همانند نيست بلكه هستنده پيشين بايد از ميان برود و ناهستنده پديد آيد بنابراين اگر به اندازه مويي در ده هزار سال ديگرگون مي‌شد در طي تمام زمان همگي فنا خواهد شد. و نيز تغيير نظم آن ممكن نيست زيرا نظم پيشين آن از ميان نمي‌رود و نظمي نابوده هم پديد نمي‌آيد .چون نه هيچ چيز بر آن افزوده شده است نه از ميان رففته است و نه ديگرگون شده است چگونه هستنده‌اي مي‌توانست تغيير نظم يابد؟زيرا اگر به چيزي ديگرگون مي شد اين همان تغيير نظم مي‌شد اين همان تغيير نظم مي بود (4) احساس درد نيز نمي‌كند زيرا چيز دردمند همگي و يكپارچه نيست . چون چيز دردمند نمي‌تواند هميشه باشد و نيز داراي همان نيروي يك چيز تندرست نيست . اگر درد مي داشت همانند هم نمي‌بود چون از كم كردن يا افزودن چيزي بر آن احساس درد مي‌كرد و ديگر همانند نمي‌بود.(5)همچنين چيز تندرست نمي‌تواند دردمند باشد چون آنگااه چيز تندرست و هستنده از ميان مي‌رفت و ناهستنده پديد مي‌آمد. (6) و همين سخن درباره احساس اندوه صادق است كه درباره احساس درد.(7) هيچ تهي (خلا)نيز وجود ندارد . زيرا تهي هيچ است و آنچه هيچ است نيست است. حركت نيز نمي‌:ند . چون هيچ جايي نيست كه خود را به آنجا واپس كشد بلكه پر است زيرا اگر خلائي مي‌بود خود را به آن خلا واپس مي‌كشيد اما چون خلائي موجود نيست جايي ندارد كه خود را واپس كشد (8) و نيز فشرده يا رقيق نمي‌تواند باشد چون رقيق نمي‌تواندپر باشد مانند فشرده بلكه رقيق از چيزي تهيتر از چيز فشرده پديد مي‌آيد. (9) پس بايد ميان پروناپربدين سان تشخيص دااد:‌اگر چيزي فضايي براي چيز ديگر دارد و آن را به درون مي‌پذيردپرنيست اما اگر نه جايي براي چيز ديگر دارد و نه آن را به درون مي‌پذيرد پر است (10) پس اگر تهي (خلا) نيست بايد ضرورتا پر باشد پس اگر پر است حركت نمي‌كند.
    (1)اين استدلال بزرگترين نشانه اين است كه تنها يكي است اما اينهانيز نشانهاي ديگري است (2) اگر چنديني (كثرت) بود آنها بايد همان‌"ونه باشند كه من مي‌گويم يكي هست. زيرا اگر زمين هست و آب و هوا و آتش و آهن و زر و اگر يك چيز زنده و ديگري مرده است و سياه و سپيد و چيزهاي ديگري كه آدميان مي‌گويند كه حقيقي‌اند و اگر اين چيزها هستند و ما درست مي‌بينيم و مي‌شنويم بايد هر يك از آنها همان‌"ونه باشد كه نخست به نظر آمده است و نشايد كه تغيير كند يا دگرگون شود بلكه هر يك بايد هميشه همان‌"ونه باشد كه هست.اما اكنون مي‌"وييم كه ما درست مي‌بينيم و مشنويم و مي‌فهميم.(3)ولي به نظر ما مي‌آيد كه گرم سرد مي‌شود و سردگرم ، سخت نرم مي‌شودو نرم سخت و زنده مي‌ميرد و از آنچه زنده نيست چيزي پديد مي‌آيد و همه اينها ديگرگون مي‌شوند آنچه بود و آنچه اكنون هست به هيچ روي همانند نيست بلكه آهن كه سخت است در تماس با انگشتان ساييده مي‌شود و همچنين زر و سنگ و هرچيز ديگري كه به نظر مي‌رسد كه كاملا سخت است. از آب نيز خاك و سنگ پديد مي‌آيند . بدين‌سان نتيجه مي‌شود كه ما هستنده‌ها را نه مي‌بينيم و نه مي‌شناسيم (4) اكنون اينها با يكديگر توافق ندارند . زيرا ما گفتيم كه بسياري چيزها جاويدانند و شكل و نيرو دارند اما به نظر مي‌رسد كه همه چيز ديگرگون مي‌شوندو بنابر آنچه در هر بار ديده مي‌شود تغيير مي‌كند.(5) بنابراين روشن است كه ما درست نمي‌ديده‌ايم و آن چيزها درست به نظر نمي‌رسند كه چندين (كثير)اند زيرا اگر حقيقي بودند تغيير نمي‌كردندبلكه هريك از انها همان‌"ونه بود كه به نظر مي‌آمد زيرا نيرومندتر از هستنده حقيقي واقعي هيچ‌چيز نيست.(6) اما چون تغيير كند هستنده‌اي فناشده و ناهستنده‌اي پديد آمده است. پس بدين‌سان اگر كثرتي باشند آنها بايد همانگونه باشند كه يكي هست.
    پس اگر (هستنده ) باشد ضرورتا يكي است و چون يكي است ضرورتا جسم ندارد . اگر ضخامت مي‌داشت داراي پاره‌ها مي‌بود، و ديگر يكي نمي‌بود.
    اگر هستنده تقسيم شود ، حركت مي‌:ند و اگر متحرك است ديگر هست نيست

    مليسوس و نظريه هستي
    مليسوس به عنوان شاگرد پارمنيدس همه كوشش رخود را به كار مي‌برد كه از نظريه استاد خود بر ضد مخالفان دفاع كند . نزد پارمنيدس ديديم كه هستي واحد و يك پارچه پر و بي‌حركت است كه وي آن را به كره‌اي همانند كرده بود. اما مليسوس مي‌:وشد كه با تغييرهاي خاص خود نظريات اساسي استاد راتاييد كند نخستين ويژگي براي او اين است كه هستي ازلي و ابدي است . آنچه بود هميشه هست و هميشه خواهد بود . زيرا نه پديد آمده است و نه از ميان مي‌رود و چيزي كه نه پديد آمده است نه از ميان مي‌رود ضرورتا بايد بي‌آغاز و بي‌انجام باشد و بدين‌سان اين هستي بي‌آغاز و بي‌انجام بايد نامحدود نيز باشد.اما اكنون سخن بر سر اين است كه مقصود مليسوس از اينكه هستي نامحدود است چه تواند بود؟‌آيا هستي از لحاظ زماني بي‌پايان است چنانكه گروهي از محققان استنباط كرده‌اند يا اينكه بايد كساني موافق شد كه معتقدند منظور مليسوس از نامحدود مفهوم مجرد اين كلمه است يعني بنابر استدلاهاي مليسوس مي‌توان نتيجه گرفت كه نامحدود چيزي جز نفي وجود هستنده‌هاي گوناگون در كنار هستي يكپارچه و واحد نيست اما از سوي ديگر به گواهي ارسطو واحد(هستي )مليسوس يك واحد مادي‌است و بنابراين نامحدود براي وي از لحاظ كمي يا چنديني قابل تصور است يعني هستي يا بهتربگوييم هستنده و جهان آن از لحاظ كمي نامحدود است همچنين در تكه‌هاي 3و4و7 خود مليسوس آشكارا بيان مي‌كند كه هستي در بزرگي يا اندازه ناحدود است و بدين‌سان بايد پذيرفت كه هستي براي وي از لحاظ مكاني نه زماني يا به نحوي مجرد نامحدود است زيرا وي پيش از اين بي‌آغاز و بي‌انجام بودن هستي يعني نامحدود بودن آن را از لحاظ زماني در قطعه 2 آشكارابيان كرده بود و اكنون گسترش نامحدود آن را در مكان يا فضا نشان مي‌دهد. مليسوس براي اثبات نامحدود بودن هستي همچنين استدلال مي‌كند كه چون فضاي تهي يا خلا نيز تصورپذير نيست ، هستي بايد نامحدود باشد زيرا اگر جز اين مي‌بود خلا آن را مي‌توانست محدود كند.
    اما هستي همچنين‌واحد است زيرا هنگامي كه گفتيم هستي نامحدود است تنها در حالي مي‌تواند درست باشد كه به يكتا بودن آن نيز گردن نهيم چون تنها نامحدود مي‌تواند واحد باشد . اگر از يكي بيشتر مثلا دو تا مي‌بود ديگرنمي‌توانست نامحدود باشد و آن دو پاره آن به وسيله يكديگر محدود مي‌شدند(تكه 6). پس هستي يكتا به نحوي نامحدود گسترده شده است . در اينجا مليسوس بر نظريه استاد خود ظاهرا چيزي افزوده است. زيرا در حالي كه پارمنيدس هستي را به كره‌اي تشبيه مي‌:ند كاملا گرد اين گمان پيدا مي‌شود كه هستي در اين شكل در آن سوي خود به چيزي محدود است كه آن را مي‌توان خلا ناميد و بدين سان به نحوي محدود خواهد شد. احتمال دارد كه مخالفان نظريه پارمنيدس در آن زمان به اين نحو اعتراض كرده باشند و مليسوس براي رد اين اعتراض مي‌گويد كه هستي در بزرگي يا اندازه نيز نامحدود است يعني به نحوي بي‌پايان امتداد دارد زيرا خلا وجود ندارد (تكه7،7) ، چون گفتيم كه هستي نامحدود است و بنابراين نمي‌تواند در جايي پايان يابد كه در آنجا ديگر هستنده‌اي نيست و معمولا ما آن را فضاي تهي يا خلا مي ناميم . از سوي ديگر جايي كه هستنده‌اي نيست هيچ است و هيچ نمي‌تواند هست باشد. پس خلا وجود ندارد . مليسوس به اين سان زخم پذيري نظريه پارمنيدس را جبران مي‌كند و اين اعتراض را باطل مي‌سازد كه اگر هستي مانند كره‌اي باشد از هر سو محدود خواهد بود به چيزي در آن سوي خود كه بايد همان خلا باشد يونانيان در آن زمان معمولا خللا را فضاي تهي از جسم مي‌دانستند و گفتته ارسطو بر اين نكته شاهد است كه مي‌نويسد : كساني كه معتقد به خلا مي‌باشند مي‌"ويند كه مكان وجود دارد زيرا خلا يعني مكاني فاقد جسم.
    پس چون خلا وجود ندارد حركت نيز در هستي نمي‌تواند باشد زيرا حركت يعني انتقال و انتقال بايد در فضاي تهي از جسم يا هستنده انجام گيرد اما هنگامي كه فضاي تهي نبود چيزي نمي‌تواند حركت كند (تكه6و7)، بدين سان هستي يك پري است زيرا جايي تهي ندارد كه چيزي ديگر را در آن بپذيرد و چون پر است حركت نيز امكان ندارد.(تكه 10،7).
    قطعه 8 يكي از مهمترين استدلالهاي مليسوس را بر ضد نظريه كثرت در بردارد. در اينجا مليسوس با باريك بيني و ژرف انديشي استدلال مي :ند كه اگر كثرت يا چنديني در هستي مي‌بود هريك از مظاهر كثرت بايد از همان نوع و داراي همان خصوصيات و صفاتي باشد كه هستي واحد مليسوس داراست . حواس ما فريبنده‌اند و نمي‌توان به گواهي آنها اطمينان داشت ؛‌زيرا آنها يكباره يعني در نظر نخست اشيائ را همان گونه كه هستند ادراك مي‌:نند و تغيير و دگرگوني در آنها نمي‌يابند. اما از سوي ديگر همين حواس گواهي مي‌دهند كه چيزها در تغييراند. آنچه بود و آن گونه كه بود اكنون ديگر نيست و باز در آينده نيز آن گونه كه اكنون مي‌نمايد نخواهد بود . پس معلوم است كه ما اشياء را به درستي نه احساس مي :نيم نه ادراك . در حالي كه واقعيت هستي يكتا و دگرگوني ناپذير همان گونه كه بود كنون نيز هست و در آينده نيز خواهد بود و اين فريب و خطاي حواس ماست كه هستي را در نظر ما كثرت جلوه‌"ر مي سازد و آنها كه به عنوان كثرت به چشم مي‌آمده‌اند واقعي نيستند زيرا چيزي نيرومندتر و اطمينان بخشتر از هستنده واقعي نيست (قطعه 5،8) و اگر هر يك از آن مظاهر كثرت واقعي مي‌بود بايستي همان صفاتي را مي‌داشت كه هستي واحد داراست . چون تغيير بدين معني است كه چيزي از ميان رفته و چيز ديگري هست شده است و ماديديم كه هستي نه از چيزي پديد آمده است چون بي‌آغاز است و نيز چيز ديگري جز آنچه هست نمي‌شود چون بي‌پايان است. بدين سان واحد بودن هستي روشن مي‌شود.
    اما نكته ديگري در نظر يات مليسوس كه موجب ابهام و اختلاف تعبير و تفسير شده است اين است كه اگر هستي واحد است بايد جسماني نباشد زيرا اگر ضخامت يا ستبرا داشته باشد نشانه آن است كه مركب از پاره‌هاست و ديگر نمي‌تواند واحد باشد (تكه9) . چنانكه اشاره كرديم ارسطو (متافيزيك 18b 986 b ) هنگامي كه درباره فيلسوفان الئا بحث مي‌كند مي‌گويد مليسوس اشاره به وحدت مادي هستي مي‌:ند برعكس پارمنيدس كه آن را بر حسب تعريف واحد مي‌داند و اين مي‌تواند ديل بر آن باشد كه هستي واحد مليسوس مادي و بنابراين جسماني است. اما از سوي ديگر متن گفته مليسوس (تكه 9) نشان مي‌دهد

  2. #42

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    پیرهون بنیانگذار مکتب شک گرایی [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] بنیانگذار مکتب شک­گرایی، یکی از مکاتب عصر یونانی­مآبی (هلنیسم) است. وی حوالی سال ۳۶۵ پیش از میلاد در پلوپونز زاده شد و در سال ۲۷۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست. در آغاز نقاش گمنام و تنگدستی بود و سپس به فلسفه روی آورد و با عشق و علاقه به مطالعه­ی آثار [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] پرداخت.
    پیرهون بعدها تحت تأثير انديشه­های سوفسطايی قرار گرفت. در لشگرکشی اسکندر به هندوستان او را همراهی کرد و در آنجا با ديدن جوگی­ها يا رياضت­کشان هندی که در زبان يونانی آنان را «فرزانگان برهنه» می­ناميدند، به شدت تحت تأثير بينش­های عرفانی هند قرار گرفت. از پيرهون نوشته­ای باقی نمانده است، چرا که او دانش را اساسا نفی می­کرد و باقی گذاشتن اثری از خود را بيهوده می­دانست.
    پيرهون که تحت تأثير فرزانگان هندی قرار گرفته بود، پس از بازگشت، گوشه­گيری و عزلت­گزينی پيشه کرد و خود را از جريان زندگی دور نگاه داشت. انگيزه­ی فكرى او، پيش از هر چيز دارای گوهری عملی بود و اشتياق به نيکبختی را در زندگی آرام و به دور از دغدغه­ی اختلالات روزمره می­جست. پيرهون بيماری و تندرستی، لذت و درد، ثروت و فقر، زيبايی و زشتی، زندگی و مرگ را کاملا هم ارزش می­دانست و همه­ی آن­ها برايش بی‌تفاوت بود. به نظر او، فرزانه بايد نسبت به همه­ی اين امور بی­احساس باشد.

    دیوگنس لائرتیوس گزارش می­دهد که هیچ چیز پیرهون را ناآرام نمی­ساخت. او از هیچ چیز بیم نداشت و هیچ اقدام احتیاطی انجام نمی­داد. اجازه نمی­داد که احساسات بر او غلبه کند. بارها نجات خود را مدیون شاگردانش بود که او را همراهی می­کردند. هنگامی که در یک سفر دریایی، توفان شدیدی کشتی را بازیچه­ی امواج ساخت و همه­ی مسافران در وحشت مرگ فرورفتند، پیرهون کاملا آرام بود. خوک کوچکی را که در كمال بى‌خيالى در کشتی مشغول بلعيدن بود به شاگردانش نشان داد و گفت: تزلزل‌ناپذيرى این حیوان باید برای هر فرزانه­ای یک الگو باشد! و یکبار هنگامی که در اثر حمله­ی ناگهانی سگی برای لحظه­ای آرامش خود را از دست داد و مورد نکوهش شاگردانش قرار گرفت گفت: انسان بودن را یکسره کنار گذاشتن دشوار است!
    به نظر پیرهون کسی با فضيلت می­زيست که بتواند خود را از پيشداوری­های انسانی و تاثيرات در هر شرايطی رها سازد، حتا در مقابل مرگ نيز دلیری خود را از دست ندهد و موفق به رفتار مناسب باشد. اما از آنجا که اين ويژگی­های ذهنی فقط از طريق خرد و فلسفه قابل حصول است، چنين انسانی بطور همزمان يک فرزانه نيز هست.
    به اين ترتيب، پيرهون در تلاش خود برای دستيابی به فضيلت و نيکبختی، به فلسفه به عنوان تنها نهادی می­نگريست که می­توانست او را در رسيدن به هدف ياری رساند. وظيفه­ی فلسفه در آن دوران عموما جستجوی حقيقت و شناخت واقعيت بود. چنين وظيفه­ای در مقابل پيرهون نيز قرار داشت، منتها با اين ويژگی که فلسفه برای او از همان آغاز، پايين­تر از غايت عملی نيکبختی قرار گرفت.
    پيرهون که ديالکتيسين تيزهوشی بود، با استفاده از روش مکتب سوفسطايی، مسائل اساسی شناخت را مورد پرسش قرار داد و زنجيره­ی استدلال­ها و نتيجه گيری­ها را به مقابله با هم کشانيد و آن­ها را هم­ارزش خواند و از اين طريق به اين نتيجه رسيد که برای او به دليل وزن برابر برهان­ها، امکان­پذير نيست تا هستنده­های حقيقی را بصورت جزمی (دگماتيک) تبيين نمايد، بلکه بايد اعتراف کند که هستنده­ی بطور فى‌نفسه برای او ناشناختنی است. بنابراين تمام چيزهايی که ما می­شناسيم، خود اشياء نيستند، بلکه صرفا وضعيت­های خود ما هستند و به دليل نسبی بودن دريافت­های حسی و تفکرات ما و بی­اعتبار بودن سنجيدارهای آن­ها، برای محسوسات و فهم ما ناممکن است که تشخيص دهد کدام شناخت با واقعيت منطبق است و کدام نه. پس اعتمادی به شناخت ما وجود ندارد و بايد معتقد شد که شناخت واقعيت، يک امر انسانی نيست و شايد امری از آن خدايان باشد.
    پيرهون بر اين نظر بود كه فيلسوفان متقابلا نظام‌هاى فكرى يكديگر را ويران مى‌سازند. هر يك از آنان معتقد است كه حق دارد، اما ديدگاه‌هاى جزمى آنان با هم قابل تلفيق نيست. بنابراين پيوستن به يك مكتب فلسفى خاص، مانند پيوستن به فرقه‌اى جزمى است كه جز تنش چيزى دربرندارد و آرامش درونى به همراه نمى‌آورد. در مقابل اين پرسش كه پس كدام فلسفه حقيقى است، پاسخ شك‌گرايان چنين بود: در اين مورد با قطعيت نمى‌توان اظهار نظر كرد.
    امپيريكوس پزشك يونانى كه روايات و نظريات پيرهون را جمع‌آورى كرده مى‌نويسد كه پيرهون جزمگرايى را يك بيمارى مى‌دانست كه بايد درمان شود. به عقيده‌ى وى، درمان اين بيمارى رويكردى شك‌‌گرايانه است و يك شك‌‌گرا بايد حتا در نظريات خود نيز به ديده‌ى شك و ترديد بنگرد تا دچار جزميت نشود. امپيريكوس با ده برهان نشان مى‌دهد كه در مقابل هر ادعايى مى‌توان ادعاى مخالفى آورد. انسان‌ها با توجه به ويژگى‌هاى حسى و روحى، اشياء و پديده‌ها را به صورت‌هاى گوناگون درك مى‌كنند. مثلا در حالى كه خدمتكار اسكندر حتا در آفتاب احساس سرما مى‌كرد، همزمان خود اسكندر در سايه عرق مى‌ريخت.
    تمام نمونه‌هاى ديگرى نيز كه در اين زمينه ارائه مى‌شود، در خدمت نسبى‌كردن ادراك حسى انسان‌هاست. امپيريكوس در بررسى شناخت مفهومى نيز به نتايج مشابهى مى‌رسد و سرانجام نتيجه مى‌گيرد كه بايد در داورى‌ها خويشتندار بود و از جزميات پرهيز كرد. بطور خلاصه می‌توان گفت که به نظر شک‌گرايان، انسان از راه حواس نمی‌تواند به شناخت مطمئن دست يابد، چرا که حواس می‌توانند ما را فريب دهند و در انسان‌های مختلف، ادراکات متفاوتی را ايجاد کنند. افزون بر آن، از راه فهم هم نمی‌توان به دانش معتبر عمومی دست يافت، چرا که در مقابل هر ديدگاهی، می توان ديدگاه موجه مخالفی را قرار داد.

    اين نتيجه گيری شك‌گرايان، دو پيامد داشت: در قلمرو نظری اينکه بررسی هستنده کاملا بی فايده است و بايد آن را يکسره کنار گذاشت. و در قلمرو عملی اينکه بايد خود را متوجه پديدار کرد و نه هستنده­ی غيرقابل شناخت. به نظر پيرهون چنين بصيرتی در مورد شناخت، راه نيکبختی انسان را هموار می‌کند، چرا که انسان به ناتوانی خود در شناخت هستنده واقف می‌شود و بنابراين، امر شناخت برايش بی‌تفاوت و بی‌اهميت می‌گردد و بدينسان ديگر لازم نيست خود را دچار جزميات در عرصه‌های فلسفه­ی طبيعی، اخلاق و استه‌تيک کند. به اين اعتبار، انسان خود را از تاريکی‌ها بيرون می‌کشد و در گستره­ی عملی با توجه به بی‌تفاوتی نسبت به هستنده­ی حقيقی و همه­ی تأثيرات و پيشداورى‌های اجتماعی، با آرامش به استتقبال آينده می‌رود و هراسی از درد و مرگ نخواهد داشت.
    شک‌‌گرايان نيز مانند [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] اعتقاد داشتند که تنها شناخت يقينا مطمئن، برای عمل و رفتار انسانی مناسب است. اما آنان بر خلاف رواقيان، به کسب چنين شناختی باور نداشتند. به نظر آنان از آنجا که سنجيداری برای حقيقت وجود ندارد، اين ادعا که اين يا آن داوری را بطور قطعی حقيقی بدانيم بی‌اعتبار می‌گردد. پس هيچ چيز خطرناک‌ تر از آن نيست که تصميمی را منوط به يک داوری کنيم که آن را مطمئن می‌دانيم، چرا که فرانمود اطمينان در هر حالتی فريبنده است. اين رويکرد شک‌گرايان نسبت به امر شناخت، پيامد ديگری نيز داشت، آنان نه تنها داوری در مورد اشياء را بی‌ارزش می‌دانستند، بلکه توصيه می‌کردند که انسان خود را از فعاليت‌های عملی نيز حتی‌المقدور دور سازد. به اين ترتيب نزد شک گرايان تصميم خودمختار انسان، جای خود را به همرنگ جماعت شدن داد. شک گرايان راه را برای بينش‌های عرفانی ـ دينى هموار ساختند. با چشمپوشی آنان از امکان دانش بطور کلی، بذر «فلسفه­ی ايمانی» كاشته شد.
    در واقع، مکتب شک‌‌ گرايی عليرغم ديدن و طرح يکسری بغرنجی‌ها و مسائل ژرف معرفت‌شناختى، نيروی نگرورزانه­ی فلسفه­ی يونانی را چنان فلج ساخت كه به گفته­ی برخی از پژوهشگران تاريخ انديشه، اين مکتب را می‌توان نقطه­ی پايانی بر فلسفه­ی يونانی دانست.

  3. #43

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    فلسفه دولت فيلسوف دولتی! بعد از پايان جنگ جهاني دوم در سال 1945 متفقين پيروز مدتي آثار هگل فيلسوف آلماني را به اتهام خفه نمودن اخلاق در فلسفه ممنوع كردند. هگل صد سال قبل از صعود دولت رايش سوم در نوشته هايش آرزو كرده بود كه روزي روح و تفكر آريايي- ژرمن، روح جهان جديد گردد تا بقول او حقيقت مطلق راعملي نمايد و وظيفه تاريخي اش را به انجام رساند. به نقل از صاحبنظران، تئوري دولت و تئوري تكامل تاريخ هگل از جمله مقوله هايي بودند كه مورد سوء استفاده فاشيسم قرارگرفتند. هگل به دليل شرايط تاريخي خاص زمان خود خواهان دولت مركزي سازمانده قدرتمندي بود. او دولت پروس راعملي شدن اراده خداي لايزال و روح مطلق ناميد و افتخار ميكرد كه مزدبگير و فيلسوف آن دولت است.
    هگل را ناپدري جهانبيني ماركسيسم نيز مي نامند چون ديالكتيك پوياي او مورد استفاده ماركس و انگلس قرار گرفت. سه نخاله انقلابي رنجبران يعني ماركس، لنين و مائو ديالكتيك هگل را موتور سيستم فكري رهايي بخش خود قرار دادند. 170 سال است كه هگل شناسان موافق و مخالف خود را با نطريات او مشغول كرده اند. هگل با خودخواهي در باره خود ميگفت، يك انسان كبير، بشريت را محكوم نموده تا او را توصيف كند يا بشناسد. قضاوت پيرامون هگل متنوع تر و بيشتر از كانت است. بعضي ها او را حتا مهمتر از كانت ميدانند. يك روحاني مسيحي معتقد بود كه هگل تنها فيلسوف روز قيامت است. هگل ديالكتيك ايده آليستي قبل از خود را به نقطه اوج رساند. او مهمترين نماينده فلسفه كلاسيك آلمان با يك دانش جهانشمول و دايره المعارفي است.
    بلوخ مينويسد، آينده آگاهانه بشريت بدون هگل امكان پذير نخواهد بود. يكي از شاگردان او، هگل را آخرين فيلسوف جدي غرب دانست. فلسفه هگل جمع بندي يا آينه تمام عيار تاريخ فلسفه درغرب است. او ميخواست بقول خودش، فلسفه را به هدف نهايي اش برساند. هگل طراح يك سيستم ايده آليسم عيني است كه براي شناخت تفكر و هستي كوشش نمود. او كوشش كرد تا به نتايج تمام فلسفه ها و دانش هاي قبل از خود بپردازد. ديالكتيك ماترياليستي ماركس بر اساس نظريه مبارزه و اتحاد اضداد او يايه ريزي شد.
    هگلي هاي چپگرا مانند فوئرباخ، ماركس و انگلس تحت تاثير نظريات او قرار گرفتند. فلسفه هگل آنزمان اهميت خاصي دركشور هايي كه در جستجوي هويت ملي –تاريخي بودند، يافت. هگل به جانبداري از انقلاب فرانسه درآغاز نوشت كه آن، احساس هيجان انگيز طلوع آفتاب در انسان را زنده ميكند.
    از جانب ديگر مخالفت باهگل از نيمه دوم قرن 19 شروع شد. هگل آنزمان فيلسوف مرتجع ترين دولت اروپايي يعني دولت پروس شد و دولت كاستي- فئودالي پروس كوشش كرد تا از او بعنوان سمبل روشنفكري سوء استفاده نمايد. در اوايل قرن بيستم، هگل گرايان راست جديد كوشيدند تا از مقوله فلسفي دولت در خدمت فاشيسم خود سوء استفاده نمايند. هگل مينويسد، تاريخ جهان صحنه تاتر رضايت و خوشبختي نيست، چون عصر رضايت، صلح و رفاه عصر پوچي و ابتذال است. منتقدين چپ مينويسند با وجود ديالكتيك پويا، فلسفه هگل حاوي عناصر و خصوصيات ارتجاعي- سنتي است. او درميان متفكرين نيز مخالفيني دارد. شوپنهاور او را شارلاتان ودشمن فلسفه خود دانست. شلينگ افكار هگل را يك محصول بي فايده ناميد. راسل تمام آموزشها و درسهاي هگل را غلط دانست. كارل پوپر مدعي شد كه هگل موجب بدنامي خرد شده و فاقد هرگونه استعداد فلسفي است. به نقل از منتقدين، يكي از سه بخش مهم فلسفه هگل يعني فلسفه طبيعي او نشان داد كه هگل نه تنها از علم زيباشناسي بلكه از علوم طبيعي اطلاع جامعي دارد گرچه او از نظريات استتيك شلينگ كمك گرفته بود.
    هگل درسال 1770 درجنوب آلمان بدنيا آمد و درسال 1831 براثر بيماري مسري وبا در برلين درگذشت. پدرش كارمند دولت بود. به دليل نبوغ خاص، او در 8 سالگي از يكي از آموزگاران، مجموعه آثار شكسپير را بعنوان جايزه دريافت نمود.هگل چون ساير فيلسوفان قرون گذشته در جواني مدتي براي امرار معاش معلم خانگي نوباوگان اشراف و اريستوكراتي بود. هگل درسال 1801 دكتراي خود را درباره علم نجوم به پايان رساند.
    ازجمله آثارمهم هگل : پديده شناسي روح- علم منطق- دايره المعارف دانش فلسفي- مقدمه اي برفلسفه حقوق- اختلاف بين سيستم فلسفي فبخته و شلينگ- هستند.هگل 31 ساله بود كه اولين اثر فلسفي خود يعني “اختلاف بين سيستم فيخته وشلينگ“ را نوشت. نخستين اثر مهم هگل “پديده شناسي روح“ نام دارد كه معروف به مشكل ترين كتاب تاريخ فلسفه درغرب است. آن كتاب را سفري به عالم روح و تفكر انسان مي دانند. كتاب “علم منطق“ كتاب پيچيده ديگر هگل، بخشي ازيك سيستم فلسفي است كه فلسفه طبيعي و فلسفه روح ادامه و دو بخش ديگر آن هستند. هگل درسال 1830 بانوشتن كتاب “دايره المعارف دانش فلسفي“ اعتراف كرد كه حامي و فيلسوف دولت پروس است. او در اين كتاب به انتقاد از رمانتيك فلسفي و احساسات سعادتمندانه فردگرايانه پرداخت.
    پيرامون فلسفه هگل ميتوان گفت كه او به انتقاد از كانت پرداخت و فلسغه كانت را جزم گرايي ذهني و تنبلي عقل ناميد.هگل خلاف كانت ادعا نمود كه ذات اشياء را ميتوان با كمك فلسفه و علم منطق شناخت.هگل بارديگر مقوله هايي مانند روح ـ جهان و خدا را كه كانت به كنار زده بود مورد بحث قرار داد. او به تعريف مجدد موضوعاتي مانند ابديت- بينهايت- هويت- ماده – و واقعيت پرداخت.هگل چون هراكليت نوشت كه هرچيز درحال حركت و جريان يا درحال شدن و تغيير ميباشد. در آنزمان هوداران هگل به دو دسته چپگرا و راستگرا تقسيم شدند. مشهور است كه هگل هيچگونه اتوپي را تبليغ و مطرح نكرد چون او امكان هر فلسفه اي را كه وراي واقعيات زمان خود باشد، غيرقابل تصور ميدانست. دو مشخصه مهم فلسفه هگل؛ متد ديالكتيكي و وابستگي تاريخي آن هستند. هگل ميگفت ؛ هنر- دين – فلسفه هركدام با ابزاري جوياي حقيقت خاص و موعود خود هستند. به نظر هگل ديالكتيك، هستي ناآرام است كه هميشه بسوي كيفيتي عاليتر درحال حركت است. او دولت را آخرين شكل سازمان اجتمايي و كاملترين نوع آن ميدانست. هگل در طول تاريخ انديشه از سه نوع دولت نام ميبرد؛ دولت مستبد شرقي- آسيايي كه فقط حاكمان درآن آزاد هستند، دولت رومي-ي وناني باستان كه فقط شهروندان اشرافي و برده داران درآن آزاد بودند و دولت مسيحي- اروپايي كه بايد در آن تمام انسانها آزاد گردند
    .

  4. #44

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    دکارت دکارت(۱۵۹۶-۱۶۵۰)هم مانند سقراط معتقد بود که حقیقت را تنها از طریق عقل و خرد می توان دریافت.او اعتقاد داشت که آنچه در کتاب های قدیمی آمده است،قابل اعتماد نیست و حتی به آنچه از طریق حواس درک می شود نمی توان به طور کامل اعتماد داشت.
    افلاتون هم به همین اصل معتقد بود.او هم اعتقاد داشت که شناخت مطمئن یا معرفت یقینی تنها از طریق عقل قابل کسب است.در حقیقت خطی مستقیمی سقراط،افلاتون،آوگوستین و بالاخره دکارت را به هم پیوند میدهد.به همین دلیل است که همه آنها را خرد گراه می نامیم.آنها عقل و خرد را تنها منبع مطمئن برای دستیابی به شناخت می دانستند.دکارت پس از سال ها مطالعه به این نتیجه رسید که نمی تواند به اندیشه های قرون وسطی دلخوش باشد.در این مورد او را می توان با سقراط مقایسه کرد.او هم معتقد بود که دیدگاه های متداول مردم کوچه و بازار آتن قابل اعتماد نیست.
    دکارت پس از مر هم نقش عمده ای در فلسفه ایفا کرد. بدون هر نوع اغراق ومبالغه ای می توان گفت که دکارت بنیانگذار فلسفه جدید بوده است.پس از کشفیات بزرگی که در دوره رنسانس در باره انسان و طبیعت به وقوع پیوست، نیاز به طرح منظم تفکرات معاصر احساس می شد.متفکران احساس می کردند که باید نظام فلسفی منسجمی به وجود آورند.این نظام فلسفی را نخستین بار دکارت بنا کرد و به دنبال او اسپینوزا،لایبنیتس،لاک،بار کلی،هیوم و کانت در طرح چنین نظامی دست داشتند.
    زمان آن فرا رسیده بود تا فلسفه ای جدیدی بوجود می آمد که بتواند برای تمامی مسایل مهم فلسفی پاسخی بیابد.دردوره باستان بنیانگذاران این نظام افلاتون و ارسطو بودند.قرون وسطی فیلسوفی چون توماس آکویناس داشت که می خواست پلی میان فلسفه ارسطو و الهیات مسیحی برپا کند.سپس نوبت به دوره رنسانس رسید با تمامی هیاهویش در مورد طبیعت،علم،خدا وانسان.و مجددآ در قرن هفدهم،فلسفه سعی کرد تا تفکرات جدید را در یک نظام منسجم شکل بدهد.اولین کسی که این کار را انجام داد،دکارت بود.او را را برای نسل بعد از خود هموار کرد تا طرح فلسفی دوره جدید مشخص شود.اولین مساله ای که ذهن دکارت را به خود مشغول کرد،معرفت یقینی بود و دومین مساله به رابطه میان جسم و روح مربوط می شد.یافتن پاسخ برای این دو مساله را می توان ویژگی مباحث فلسفی دوره ای به طول مدت یک صد و پنجاه سال داشت.
    رنه دکارت یکی از موثرترین فیلسوفان و ریاضیدانان در طول تاریخ بوده است او در لاهیفرانسه به دنیا امد او پسر اشراف زاده ای بود که ثروت زیادی هم نداشت در 8 سالگیتحصیل خود را در مدرسه شبانه روزی یسوعی در لافلش اغاز کرد پس از پنج سال تحصیلاتعمومی به مدت سه سال در ریاضیات و نظرات جدید علمی آموزش دید. یکی از باورهای جدیدعلمی احترام زیادی بود که برای آزمایشگری منظور می شد. تفاوت روشهای جدید تجربی باآموزشهای قبلی سبب شد که دکارت به آموخته های قبلی خود شک کند. این شک گرایی وتردید پایهفلسفه بعدی او بود.
    دکارت به مسافرت علاقه مند بود و به همین دلیل درسال 1616 به ارتش پرنس موریس هلندی پیوست. بعد از آن در تابستانها به مسافرت میپرداخت و در زمستانها در شهرهایی که دوست داشت آقامت می کرد در سال 1629 به سببفضای باز و آزاد روشنفکری دوباره در هلند ساکن شد.
    دکارت در هلند نخستین کتابخود را با عنوان قواعد به کارگیری ذهن در سال 1629 شروع کرد که در طول زندگی اومنتشر شد در سال 1633 به نوشتن کتاب دیگرش موسوم به جهان پرداخت, اما وقتی ازمخالفت کلیسای کاتولیک با کپرنیک با خبر شد نوشتن کتاب را متوقف کرد. سومین کتاب ویگفتاری در روش است که انتشار ان بسیار موثر بود این اثر دکارت را به عنوان وزنهموثری در فلسفه حدید تثبیت کرد در این اثر او در مورد ماهیت دانش و فرایند یادگیریاطلاعات جدید بحث کرده است جمله معروف او می اندیشم پس هستم. برای نشان دادن وجودخود در کنار وجود خداوند ابراز شده است. دکارت سه مقاله بلند در موضوع مطالعات علمیخود و به دنبال کتاب گفتاری در روش منشر کرد. یکی از جزئیات مطالعات او دربارهقانون اساسی بازتاب نور است که آن را دکارت کشف کرده است بنابر این قانون زاویه ایکه پرتو فرودی نور با خط عمود در نقطه فرود می سازد با زاویه ای که پرتو بازتابیدهبا همین خط می سازد برابر است.
    سومین مقاله ضمیمه گفتاری در روش اهمیت بسیارزیادی برای دانشمندان داشت. زیرا دکارت در این ضمیمه هندسه تحلیلی را که خود ابداعکرده شرح داده است هندسه تحلیلی ترکیبی ازهندسه و جبر است. در این رشته علمی شکلهایهندسی را با قرار دادن آنها بر محورهای مختصات x و y مورد مطالعه قرار می دهند.
    در این دستگاه هر نقطه از یک شکل هندسی را می توان با مشخص کردن فاصله آن ازمحورهای مختصات پیدا کرد این دستگاه امکان می دهد که شکلهای هندسی به صورت اعدادبیان شوند دکارت اندیشه استفاده از حروف اخر الفبا را برای نشان دادن اعداد مجهول ونماها را برای مشخص کردن توان آنها ابداع کرد.
    در سال 1649 ملکه سوئد کریستیناکه در سن 23 سالگی بود دکارت را به عنوان معلم خصوصی خود به دربار دعوت کرد. پس ازپذیرفتن این دعوت دکارت متوجه شد که ملکه آموزش خود را طبق برنامه از ساعت 5 صبحشروع می کند. متاسفانه دکارت نخستین زمستان استکهلم را تاب نیاورد و چهارماه پس ازورود به سوئد به دلیل سرماخوردگی و سینه بغل یا سینه پهلو درگذشت.

  5. #45

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    رابرت نوزیک این نوشته ترجمه ای است از (Robert Nozick) بقلم (Anja Steinbauer) که در شماره 35 مجله (Philosophy Now) به تاریخ مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بچاپ رسیده است.



    مردی بلند قد با موهای خاکستری در جایگاه سخنران انجمن فلسفی آمریکا قرار گرفت و با اشتیاق و شتاب شروع به سخن راندن نمود. حرکات دست و صورتش نشان از انرژی توصیف ناپذیرش داشتند. همزمان چند صد فیلسوف در سالن کنگره به او و قدرت تکلمش خیره شده بودند و مشتاقانه حرفهایش را دنبال میکردند. واژه گانی همچون جذاب، تیزبین و مشتاق شاید بتوانند توصیف کننده استاد فلسفه هاروارد باشند. رابرت نوزیک در سن 63 سالگی بعلت ابتلاء به بیماری سرطان معده در تاریخ 23 ژانویه 2002 درگذشت.

    در 16 نوامبر 1938 از والدین مهاجر روس در بروکلین دیده به جهان گشود. در همان سالهای کودکی و هنگامی که دوران تحصیل ابتدایی را سپری میکرد، به فلسفه علاقمند شد. او دوران آغازین تجربه برای آموختن را در کتابش "زندگی آزموده شده"[1] 1989 چنین توصیف میکند: "وقتی که من بیشتر از پانزده یا شانزده سال نداشتم، در کوچه های بروکلین یک مجلد ساده از جمهور افلاطون دست میگرفتم بطوری که روی جلد مشخص باشد. آن وقت تعدادی از صفحات کتاب را مطالعه کرده بودم و حتی بسیار کمتر از صفحات خوانده شده را درک کرده بودم. بوسیله آن کتاب بود که به شور و شعف بسیاری دست یافته بودم و همان موقع هم میدانستم این کتاب چیز باارزشی است." به کالج کلمبیا می رود و تصمیم میگیرد در کلاسهای فلسفه شرکت کند. اولین معلمش سیدنی مورگنبسر[2] دلگرمی برایش بود که تا چاپ کتاب "معماهای سقراطی"[3] 1997 هم این دلگرمی وجود داشت. سیدنی در کلاسهایش بحث را به جایی میکشاند که رابرت شروع به مخالفت کند. او را به چالش میکشید که افکارش را واضح بیان کند و ارتباط منطقی بین آنها بیابد. در دوران ادامه تحصیل در پرینستون شاگرد کارل همپل[4] بود و در همان دوران به نظریه تصمیمگیری علاقمند شد. اندکی بعد "تیوری هنجاری انتخاب فردی"[5] را ارایه داد که نتیجه مطالعات سالهای پرینستون است. در 30 سالگی به کرسی استادی دانشگاه هاروارد دست یافت. این والاترین مقام دانشگاه هاروارد افتخاری بود که قبل از او فقط نصیب هفده نفر دیگر شده بود. قبل از کسب مقام استادی در هاروارد، استادیار دانشگاه های پرینستون، راکفلر و هاروارد بود. در سال 1994 بود که متوجه شد مبتلا به سرطان گشته و تصور اطرافیان، آن موقع، این بود که او بیشتر از شش ماه دیگر زنده نمی ماند. اما او با قدرت به جنگ با بیماری شتافت. حتی تا چند روز قبل از آنکه مرگ بسراغش آید به تدریس ادامه داد، با همکاران به بحث و مناظره نشست و نوشتن را از یاد نبرد.

    نوزیک با موارد مورد علاقه گسترده در فلسفه، از اینکه او را فقط فیلسوف سیاسی می دانند ناراضی بود. او تالیف کتاب "آنارشی، حکومت و مدینه فاضله"[6] 1974 را به نوعی "یک پیشامد" میدانست. در این کتاب نوزیک به شرح و دفاع از نگرش آزادیخواهانه رادیکالش می پردازد. باوری که به آرامی از دوران جوانی در او شکل گرفت و دوره ای نیز عضو گروه دانشجویان چپگرای افراطی محسوب می شد. او از یک حکومت اقلیتی دفاع میکند. بطور مثال، حکومتی که فقط در مقابل زور، دزدی و فریب از حقوق شهروندانش دفاع میکند و نیرویی است ضامن اجرای قراردادهای اجتماعی. در باور نوزیک حقوق آزادیخواهانه افراد شامل حق قربانی نکردن خود برای دیگران و حق زیرفشار نرفتن حتی برای خود می باشد. او تیوریهای «هدف – حکومت» و الگوهای «باز-توزیع مالیات» را از آنجایی که دخالتهای ناخواسته در اجتماع را حاصل می شوند، رد کرده است. اینان در باور رابرت نوزیک به مثابه کار اجباریست. به گمان او جز طی کردن مراحل عدالت راهی برای دست یابی به حکومت عادل وجود ندارد. در اینباره مثال مشهوری میزند. ویلت چیمبرلین[7] بازیکن پرطرفدار بیسبال که علاوه بر دریافت حق الزحمه رایج از باشگاه ورزشی اش در هر بازی از تماشاگران طرفدارش نیز پول نقد دریافت می کرده است، برای نوزیک نشان دهنده ایده ای است که مراحل عادلانه در قراردادهای داوطلبانه اجتماعی (و حتی فردی) نتایج عادلانه ای را به دنبال می آورند. "آنارشی، حکومت و مدینه فاضله" در میان پر اثرترین کتابهای قرن بیستم قرار گرفت. گرچه حس کنجکاوی هوشمندانه او را به مابقی زمینه های فلسفه نیز کشاند. "من نمی خواهم مابقی زندگیم را صرف نوشتن «فرزند آنارشی، حکومت و مدینه فاضله» کنم و یا پس از آن به «بازگشت فرزند آنارشی...» و از این قبیل بپردازم. سوالات دیگری نیز در مغز من شکل گرفته که مرا مدام به تفکر وا میدارد: آگاهی، شخص، چرا عدم بجای موجودیت نیست؟ و البته مقوله اراده آزاد از موضوعات مورد علاقه من هستند."

    در کتاب "توضیحات فلسفی"[8] 1981 ایده «پیگردی»[9] را ارایه می دهد. پیگردی حقیقت نیازمند اهمیت معرفت شناسانه بویژه با نگاه به شک گرایی است. کتاب دیگرش "طبیعت عقلانیت"[10] 1993 به یک بررسی در عملکرد اصول در زندگیمان اختصاص دارد. آخرین کتابش "نامتغیرها: ساختار عینی جهان"[11] 2001 موقعیت حقیقت و عینیت را مورد آزمایش قرار میدهد و اینکه چگونه به مقوله هوشیاری ارتباط پیدا میکنند. رابرت نوزیک جوایز و افتخارات بسیاری را در دوران زندگیش کسب نمود. از او شاعره ای بنام گرتورد شناکنبرگ[12] همسر دومش و دو فرزند بنامهای امیلی و دیوید بجا مانده اند

  6. #46

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    ریچارد مروین هر (1919-2002) این نوشته ترجمه ایست از عنوان (R.M. Hare) بقلم (Dr. Piers Benn) که در شماره 35 نشریه (Philosophy Now) در مارس 2002 در ایالات متحده آمریکا بمناسبت درگذشت فیلسوف بچاپ رسیده است. دکتر پیرز بن مدرس "اخلاقیات در طب" در ایمپریال کالج لندن و قبل از آن مدرس "فلسفه جامع" در دانشگاه لیدز بوده است. او کتابی با عنوان (Ethics) چاپ (UCL Press, 199 نوشته است و تخصص ایشان در فلسفه اخلاق می باشد.

    در متن قالباً به اصطلاحاتی اشاره می شود که تاریخچه آنان ممکن است به نظریات بنیادین قرون هجدهم به بعد مربوط باشد لذا خواننده نیازمند دانستن حداقلی از تاریخ تکامل ایده های فلسفی است.

    نظریه «عواطفگرایی» بطور عام معتقد است که تمامی گزاره های اخلاقی چیزی جز بیان احساسات و یا گرایشات گوینده نیستند و لاجرم نمی توان بدین وسیله به صالح و یا ناصالح بودن عملی دست یافت. ضرورتاً «خوب» و «بد» وجود خارجی نداشته، نمی توان بیانی را خوب و یا بد دانست. برای کسب اطلاعات بیشتر به (the Elements of Moral Philosophy) نوشته (James Rachels) چاپ چهارم (McGraw-Hill: 2002) مراجعه کنید.

    نظریه «اصالت منفعت طلبی» بطور عام معتقد است: خوبی و یا بدی مقوله ای وابسته به درجه ضرردهی یا سودمندی آن در میان تمامی اجزای بشریت است. این گرایش بگونه مختصر ابتدا از «اومانیسم» یونان باستان زاده می شود و نهایتاً تفکر باستان نوعی «خوشی پرستی» از خود بجای میگذارد. در قرن هجدهم توسط جرمی بنتهام دوباره با بیانی بسیار متفاوت مطرح شده توسط فرزند دوستش جیمز میل بنام جان استوارت میل تناقض زدایی، بسط و گسترش یافته و با معیارهای اخلاقی که به ادعای میل جاودانه اند ترکیب می شود و چنین نامی میابد. تاکنون فلاسفه بیشماری در جهت رد و یا اثبات آن فعالیت کرده اند که نگرشهای متفاوتی از این نظریه ارایه گردیده و این داستان همچنان ادامه دارد. جی.ای. مور، ژان پل سارتر و ریچارد مروین هِر از جمله ابرفلاسفه قرن بیستم هستند که، اگرچه هر کدام با نگرش خاص خود، در بسط و گسترش این نظریه تلاش کرده اند. در این مورد منابع گوناگونی یافت می شوند. بهتر است برای شروع به نوشته های فلاسفه نام برده تکیه شود و برای دریافت چند و چون نظریات متفاوت این بنیاد فکری به شاهکار (G.E. Moore) بنام (Principia Ethica) چاپ دوم(Cambridge University Press: 1993) رجوع کنید.



    ریچارد مروین هِر[1] استاد برجسته فلسفه اخلاق، مدافع جهانی بودن یافته ها و گزاره های اخلاقی بود که به "تجویزگرایی جهانی"[2] معروف است. در دو زمینه اخلاقیات کاربردی و روابط عمومی اجتماعی مقالات با ارزشی نوشته است. سالیان دراز کرسی استادی دانشگاه های آکسفورد و فلوریدا را در اختیار داشته است. در آکسفورد فلسفه اخلاق و در فلوریدا فلسفه جامع تدریس کرده است. اولین کتابش "زبان اخلاقیات" (1952)[3] تلاشی است برای اثبات آنکه تصورات اخلاقی از منطقی فرمان میبرند که اجازه میدهد استدلال اخلاقی ذاتاً عقلانی باشد، اگرچه عبارات خبری اخلاق مثل "نیک بودن" بصورت بنیادی از جنس توصیفی[4] نیستند. یافته های هِر درباره عقلانی بودن استدلال اخلاقی و حتمی بودن یک تیوری جامع، هسته مرکزی فلسفه او را تشکیل میدهند.

    راه های مختلفی که بدان وسیله استیونسون[5] و آیر[6] از تیوری "عواطفگرایی"[7] دفاع کرده بودند، پیش زمینه های تلاشهای مقدماتی هِر را تشکیل دادند و او مصمم بود که ناکارآمدیهای تیوری را برطرف کرده همزمان درونبینی آن را نیز بیان دارد. بعنوان مثال، آیر جوان در کتاب "زبان، حقیقت و منطق"[8]، که به نوعی تلاش عجولانه ای بحساب می آمد، به دنبال تضعیف آنچیزی که از آن دعاوی گفتمان اخلاقی نام میبرد ادعا میکند که اظهارات اخلاقی هیچ محتوای حقیقی نداشته چیزی فراتر از بیان احساسات و یا گرایشات نیستند. نتیجه آنکه هر آنچیز که بیان احساسات و یا گرایشات باشد فقط تصادفی میتواند در خدمت عمل قرار گیرد. اظهارات اخلاقی، در باور آیر، فاقد محتوای راستین یا دروغین هستند بخاطرآنکه نه قابل تحلیل اند و نه تجربی قابل اثبات. این ادعا اظهارات اخلاقی را به تبلیغات خام بدون هیچ تحمیل عقلانی تبدیل کرد. هِر "عواطفگرایی" را بطور کامل رد نکرد اما عنصر راهنمای عمل و یا تجویزی را به زبان اخلاقی افزود و مدعی اصالت آن در هسته مرکزی گفتمان اخلاقی شد. او همواره مخالف نگرشی از "وصف کننده گی"[9] بود که مفاهیم گزاره های خبری اخلاق – نیک، بد، درست، غلط، بایست و امثالهم – را تضعیف کننده اشکال اخلاقی نشانگر واقعیت میدانست. استدلالش این بود که ادبیات وصف کننده – در دستورها، توصیه ها و تشویق ها بکار می روند – ساختار منطقی داشته و قادر به دنبال کردن هنجار عقلانی استدلالها می باشند. بعنوان نمونه، همانقدر که استنباط حقیقی ممکن است، استنباط دستوری نیز رواست. نسخه های اخلاقی حاوی دستورها هستند، اما ارزش فراتری را در خود حمل میکنند؛ بیان "شما نمی باست سیگار بکشید" فراتر از "سیگار نکشید" است، که قضاوت الزام «نبایست» قادر به جهانی بودن می باشد. به بیان دیگر، کسی که به واسطه شرایطی قضاوت الزام «باید» بکار می برد، در حال تجویز قضاوتش برای تمامی شرایط مشابه است – در حال جهانی کردن قضاوتش میباشد. بدین نظر، گفتمان اخلاقی به هیچ عنوان برابر با تلاشهای غیر عقلانی در متقاعد کردن نیست. او در کتاب "آزادی و عقل" (1963)[10] با منشی ریزبین و منظم برخی موارد را روشن میکند و مطالب جدیدی می افزاید. استدلالش این بود که گزاره های خبری اخلاق میتوانند مفهوم ثانوی توصیفی داشته باشند اما مفهوم اصیل و ابتدایی آنان غیر توصیفی است. همچنین معتقد به یک تقسیم بندی منطقی مابین حقایق و ارزشها بود، که مانع هرگونه استنباط منطقی قضاوت اخلاقی از ظواهر توصیفی جهان می شود. تا مدتها هم این نظریه حتی از جانب مخالفان اصولی و درست بحساب می آمد. اولین استدلال مخالف آنگاه توسط فیلیپا فوت[11] ارایه می گردد و زمانی که "واقعگرایی اخلاقی"[12] مورد محبوبیت واقع می شود، به نوعی نظریه هِر را از هسته مرکزی تفکرات اخلاقی بکنار می راند.

    در تحلیل هِر، تمامی تجویزات منوط بر "تصمیمات اصول"[13] می باشند که آنها نیز فقط مطیع پیشنیازهای منطقی جهانی شدن ارزشها هستند. البته این نظر در آنجا که به متعصبان بر میگشت مشکل ساز شد. بعنوان نمونه، چگونه میتوان به یک نازیست متعصب، که تجویز میکند تمامی یهودیان باید کشته شوند، حتی اگر مشخص شود که او هم یک یهودی است باید کشته شود، نشان داد که او اشتباه فکر میکند؟

    تجویزگرایی قضاوت اخلاقی نیز هِر را از موقعیت برسی مقوله ضعف اراده دور گرداند. اگر کسی مشوقانه خود را مورد قضاوت الزامی قرار دهد (مثلا: "من مرتباً باید به فقرا خیرات کنم.") طبق نظریه هِر آن فرد قصد انجام آن عمل را دارد. در عمل اما، اگر قصد نیت غایب باشد (مقوله ای که اکثراً آن را ضعف اراده میخوانند) از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه هیچ نسخه جهانی ترویج نشده است و یا از نظر ساختار روان انجام چنین عملی غیر ممکن است. فلاسفه ای که کمتر دچار جبرگرایی تیوریک بوده اند نتیجه گرفتند مادامی که ضعف اراده بطور عینی مشهود است، هر نظریه ای که وجود آنرا منکر شود می بایست غلط پنداشته شود.

    علاوه بر اینها، از تجویزگرایی جهانی او به فلسفه "اصالت منفعت طلبی"[14] می رسد. این ادعا را که دیگران می بایست اولویتهای ما را مورد پذیرش قرار دهند و ما نیز اولیتهای دیگران را قبول داشته باشیم؛ از آنجا ناشی می شود که یک عمل عمدی اخلاقی می بایست منطقاً تمامی اولویتها را ولو آنها که متعلق به او نیستند را به رسمیت بشناسد. وجه اصالت منفعت طلبی نظریه هِر همراه با مدل بحث برانگیز "تیوری دو سطحی قضاوت اخلاقی"[15] در کتابش "تفکر اخلاقی" (1981)[16] بسط و توسعه می یابد: تلاشی در جهت دوری جستن از نظریات کلاسیک «اصالت عمل در منفعت طلبی»[17] و «اصالت اصول در منفعت طلبی»[18] با ترکیب بهترین عناصر تشکیل دهنده هر کدام و دست یافتن به یک نگرش کارآمد واحد. در سطح «ادراکی» – تعهدات ثابتی نسبت به حقیقت مانند سیر ماندن، نیکوکاری و امثالهم وجود دارند – که قابل تشخیص بوده و انسانها اکثر اوقات در تلاش موفقیت آمیزی برای دور نشدن از اینگونه تعهداتشان هستند. اما شرایطی نیز وجود دارند که تضاد و بحران آفرینند و فرد دیگر قادر به سنجش تفکرش با معیار تراز «ادراکی» نیست و نمی تواند در سطح ادراکی محض قدم بردارد، ضرورتاً تفکر فرد وارد سطح «بحرانی» میگردد که معیارهای تراز «بحران» را در مقابل تفکر او قرار داده فرد را به تعهدات جدیدی فرا میخواند. مخالفان، این فرضیه را به دو دلیل رد میکنند: یکی آنچیزی که به آن بی ثباتی درونی گفته اند و دیگری اینکه نظریه قادر به پیشگویی دقیق زمانی که می بایست معیارهای تفکر تغییر یابند نیست.

    انتخاب فلسفه اخلاق توسط هِر در جهت یافتن پاسخ به سوالات واقعی بود که او دنبال میکرد. تلاش ویژه او در جهت همساز کردن یافته های نظریش با اخلاقیات کاربردی است. مقوله ای که در قرن بیستم بیشتر از هر زمان دیگری بدان رو آورده شد اما کمتر فیلسوفی مانند او موفق از این عرصه بیرون آمد. فلسفه نیازمند توجه و تمرکز فراوانی است و فقدان این تلاش ما را از ارایه تیوریهای بنیادین دور میکند. تلاش نتیجه بخش هِر این بود.

    [1] Richard Mervyn Hare
    [2] Universal Prescriptivism
    [3] The Language of Morals
    [4] descriptive
    [5] C.L. Stevenson
    [6] A.J. Ayer
    [7] Emotivism
    [8] Language, Truth and Logic
    [9] Descriptivism
    [10] Freedom and Reason
    [11] Philippa Foot
    [12] Moral Realism
    [13] decisions of principle
    [14] Utilitarianism
    [15] Two Level Theory of Ethical Judgement
    [16] Moral Thinking
    [17] Act-Utilitarianism
    [18] Rule-Utilitarianism

    ترجمه از ... سهیل اسدی

  7. #47

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    ابوحاتم‌ رازي‌ -1- اَبوحاتمِ رازي‌، احمد بن‌ حمدان‌ بن‌ احمد (وفات‌ 322 ق‌/934 م‌)، از متفكران‌، مصنّفان‌ و داعيان‌ بزرگ‌ اسماعيلي‌ ايران‌. ابن‌ حجر او را «ليثي‌» خوانده‌ است‌ كه‌ وجه‌ اين‌ نسبت‌ روشن‌ نيست‌. همين‌ گونه‌ است‌ نسبت‌ كلابي‌ كه‌ قاضي‌ عبدالجبار بدو مي‌دهد. ابن‌ نديم‌ و كاشاني‌ وي‌ را ابوحاتم‌ بن‌ عبدان‌ رازي‌ وَرسْناني‌ خوانده‌اند. ورسنان‌ به‌ گفته‌ي‌ ياقوت‌ از قراي‌ سمرقند بوده‌ است‌. خواجه‌ نظام‌ الملك‌ وي‌ را از پشاپويه‌ ، جايي‌ نزديك‌ ري‌ دانسته‌ است‌. گويا وي‌ به‌ «منعم‌» نيز شهرت‌ داشته‌ است‌.
    اطلاعات‌ ما از زندگي‌ ابوحاتم‌ اندك‌ است‌. درباره‌ي‌ ايراني‌ بودن‌ او نيز اختلاف‌ است‌. حسين‌ همداني‌ گويد: اسم‌ و لقب‌ وي‌ حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ عرب‌ بوده‌ و كلام‌ مبهم‌ اسفرايني‌ را با اشاره‌ي‌ ضمني‌ به‌ اينكه‌ وي‌ از اهل‌ مغرب‌ بوده‌ است‌، مؤيّد اين‌ امر مي‌گيرد. حسين‌ همداني‌ اطلاع‌ ابوحاتم‌ را از زبان‌ فارسي‌ دليل‌ ايراني‌ بودن‌ وي‌ نمي‌داند، بلكه‌ اصرار او را در برتري‌ زبان‌ تازي‌ بر ساير السنه‌ تأييدي‌ بر نظر خود مي‌شمارد، اما فرض‌ ايراني‌ بودن‌ او اقرب‌ به‌ صحت‌ است‌. ابوحاتم‌ خود اعتراف‌ ضمني‌ دارد به‌ اينكه‌ با زبان‌ فارسي‌ پرورش‌ يافته‌ و سرشته‌ شده‌ است‌ و اطلاعاتي‌ از زبان‌ فارسي‌ و طرز تلفظ‌ ايرانيان‌ داده‌ كه‌ مؤيد اين‌ معني‌ است‌، از آن‌ گذشته‌ كسي‌ كه‌ مسئوليّت‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ را در نواحي‌ مختلف‌ ايران‌ بر عهده‌ گرفته‌ و در كار خود موفقيتهاي‌ شايان‌ توجه‌ نيز كسب‌ كرده‌ است‌، قاعدتاً مي‌بايست‌ ايراني‌ بوده‌ باشد. بسيار بعيد است‌ كه‌ عربي‌ (از مغرب‌؟) و مبلّغ‌ مذهبي‌ تازه‌ بتواند در ايران‌، در زماني‌ كوتاه‌، پايگاهي‌ چنان‌ برجسته‌ بيابد.
    از زندگي‌ او پيش‌ از پيوستن‌ به‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ نيز اطلاع‌ چنداني‌ نداريم‌؛ فقط‌ اين‌ احتمال‌ هست‌ كه‌ در مدرسه‌ي‌ دعات‌ يمن‌ تعليم‌ ديده‌ و از آنجا به‌ ري‌ گسيل‌ شده‌ باشد. وي‌ داعي‌ جزيره‌ي‌ ري‌ بود. تأمر ضمن‌ يادآوري‌ اين‌ نكته‌ مي‌گويد كه‌ با وجود اين‌، ابوحاتم‌ به‌ بغداد رفت‌ و آنجا را مركز اقامت‌ خود قرار داد، ولي‌ زمان‌ آن‌ را ذكر نمي‌كند.

    شخصيتي‌ كاريزماتيك‌!
    4-2- ابوحاتم‌ گفتاري‌ شيرين‌ و كلامي‌ بليغ‌ داشت‌ كه‌ توانست‌ امر او عامه‌ي‌ مردم‌ را به‌ مذهب‌ خود جلب‌ كند. وي‌ در علم‌ لغت‌ و شعر و حديث‌ دستي‌ داشت‌. مقام‌ علمي‌ او در حدّي‌ بود كه‌ مأموريت‌ اصلاح‌ خطاها و برقراري‌ سازش‌ و هماهنگي‌ ميان‌ معتقدات‌ جوامع‌ مختلف‌ اسماعيلي‌ به‌ او واگذار شد. اسماعيليان‌ از لحاظ‌ دعوت‌ براي‌ او شأني‌ والا قائل‌ بودند و حميدالدين‌ كرماني‌ او را از جمله‌ كساني‌ مي‌خواند كه‌ به‌ « سداد طريقه‌ » معروفند. ابوحاتم‌ با تأليف‌ خويش‌ به‌ دفاع‌ از مذهب‌ اسماعيليه‌ برخاست‌ تا جايي‌ كه‌ وي‌ ار با دو تن‌ از يارانش‌، ابويعقوب‌ سجستاني‌ و محمدبن‌احمد نسفي‌ ، از اساطين‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ شمرده‌اند كه‌ كوششهايشان‌ اثر ملموسي‌ در نشر فرهنگ‌ اسماعيلي‌ و فلسفه‌ي‌ جدي‌ آن‌ داشته‌ است‌.
    سابقه‌ي‌ دعوت‌ اسماعيلي‌ در ايالت‌ جبال‌ به‌ مردي‌ خلف‌ نام‌ مي‌رسد كه‌ به‌ گفته‌ي‌ نظام‌ الملك‌ عبداللّه‌بن‌ ميمون‌ قدّاح‌ وي‌ را مأمور دعوت‌ در ناحيه‌ي‌ ري‌ و قم‌ و كاشان‌ كرد. چون‌ وي‌ د رگذشت‌ پسرش‌ احمد به‌ جاي‌ او دعوت‌ را بر عهده‌ گرفت‌. احمدبن‌ خلف‌ نيز مردي‌ به‌ نام‌ غياث‌ هنگامي‌ كه‌ قدرت‌ سياسي‌ پشتيبان‌ ابوحاتم‌ در ري‌ از ميان‌ رفت‌، وي‌ نيز به‌ ديلمان‌ گريخت‌ و با تعقيب‌ سياست‌ قبلي‌، اسفاربن‌ شيرويه‌ و نيز گروهي‌ از اهل‌ ديلمان‌ را به‌ مذهب‌ خود متمايل‌ كرد. با بركناري‌ اسفار و قدرت‌ گرفتن‌ مرداويج‌ پسر زيار، موقعيت‌ ابوحاتم‌ بلافاصله‌ به‌ خطر نيفتاد و حتي‌ گفته‌اند كه‌ مرداويج‌ دعوت‌ او را اجابت‌ كردرا جانشين‌ خويش‌ كرد و غياث‌ پس‌ از چندي‌ همراه‌ ابوحاتم‌ كه‌ به‌ انجمن‌ مؤمنان‌ اسماعيلي‌ پيوسته‌ بود، به‌ دعوت‌ پرداخت‌، اما چون‌ وعده‌ي‌ ظهور قريب‌الوقوع‌ مهدي‌ را در زماني‌ معين‌ داده‌ و چنين‌ نشده‌ بود، خلق‌ ار او بر گشتند و وي‌ ناگزير از چشم‌ عامه‌ پنهان‌ شد. سپس‌ كار بر كسي‌ ابوجعفر نام‌ از خاندان‌ خلف‌ قرار گرفت‌، امّا ابوحاتم‌ توانست‌ رياست‌ اسماعيليان‌ را از آن‌ خود كند و با زبردستي‌، امر تبليغ‌ مذهب‌ را به‌ پيش‌ برد.

    دعوت‌ اسماعيلي‌ در عهد عبيداللّه‌ تنها به‌ يمن‌ يا بحرين‌ منحصر نماند، بلكه‌ در همه‌ي‌ نقاط‌ سرزمين‌ اسلامي‌ منتشر گشت‌، اما با وجود اين‌ نتوانست‌ ريشه‌هاي‌ استواري‌ بيابد. پيروان‌ اين‌ آيين‌ در ميان‌ اكثريت‌ سنّي‌ مذهب‌، اقليتي‌ پيشين‌ نبودند. آنان‌ براي‌ عمل‌ نظامي‌ آمادگي‌ نداشتند، بلكه‌ دعوتشان‌ عمدتاً به‌ اقناع‌ عقلي‌ و تأثير و نفوذ فكري‌ و علمي‌ گرايش‌ داشت‌، يعني‌ لااقل‌ در ايران‌ دعوت‌ به‌ دست‌ فلاسفه‌، علما و متفكران‌ بر جسته‌اي‌ چون‌ ابوحاتم‌ رازي‌، نسفي‌، سجستاني‌ و نظاير آنان‌ بود. اينان‌ از فلسفه‌ي‌ استفاده‌ي‌ شايان‌ مي‌بردند و به‌ ويژه‌ تعليم‌ مشهور اسماعيليه‌ كه‌ علم‌ را فقط‌ مي‌توان‌ از امام‌ ظاهر يا مستور دريافت‌ كرد- چه‌ مستقيماً از خود او، چه‌ از طريق‌ دعات‌ وي‌ - ابزاري‌ عالي‌ براي‌ اقناع‌ ديگران‌ بود.

    تغيير استراتژي‌ دعات‌
    4-3- اين‌ دعات‌ و از جمله‌ي‌ آنان‌ ابوحاتم‌ ، در دعوت‌ خود بيشتر به‌ نواحي‌ كوهستاني‌- مناطقي‌ كه‌ اسلام‌ در آن‌ جايها چندان‌ پا نگرفته‌ و در دل‌ مردم‌ ريشه‌دار نشده‌ بود- توجه‌ داشتند. نظر آنان‌ كه‌ خود در جدل‌ و مباحثات‌ ديني‌ استاد بودند، بيشتر متوجه‌ مردمي‌ بود كه‌ در اين‌ گونه‌ مسائل‌ مهارت‌ چنداني‌ نداشتند. با همه‌ي‌ اين‌ احوال‌ ظاهراً چون‌ نخستين‌ داعيان‌ اسماعيلي‌ (در ايران‌) از لحاظ‌ جلب‌ قلوب‌ عامه‌ نتوانستند توفيقي‌ به‌ دست‌ آورند، رهبران‌ محلي‌ اين‌ نهضت‌ نو پا به‌ طبقات‌ بالاي‌ جامعه‌ روي‌ آوردند و انديشيدند كه‌ مي‌توانند با نفوذ در اشراف‌ و حاكمان‌ موفقيتي‌ كسب‌ كنند، امّا اين‌ روش‌ هم‌ در نهايت‌ بي‌نتيجه‌ ماند.

    عامل‌ مهم‌ تغيير جهت‌ مزبور در سياست‌ دعوت‌ اسماعيليه‌ ابوحاتم‌ بود كه‌ به‌ سوي‌ سران‌ قوم‌ توجه‌ كرد. توانست‌ بعضي‌ از بزرگان‌ را به‌ مذهب‌ خود متمايل‌ كند. در واقع‌ دعوت‌ ابوحاتم‌ در عهد عبيداللّه‌ المهدي‌ مؤسس‌ سلسله‌ي‌ فاطمي‌ (خلافت‌: 297-322 ق‌/ 910-934م‌)، تأثيري‌ خاص‌ در امور سياسي‌ طبرستان‌ و ديلمستان‌ و بعضي‌ جاهاي‌ ايران‌ داشت‌. چون‌ وي‌ كار دعوت‌ را عهده‌دار شد، داعياني‌ به‌ اطراف‌ فرستاد و نواحي‌ گرداگرد ري‌، چون‌ طبرستان‌، گرگان‌، آذربايجان‌ و اصفهان‌ در حوزه‌ي‌ دعوت‌ او قرار گرفتند. ابوحاتم‌ با تغيير جهت‌ مهمي‌ كه‌ در امر دعوت‌ ايجاد كرده‌ بود، توانست‌ امير ري‌، احمدبن‌علي‌ را به‌ سوي‌ خود جلب‌ كند و به‌ گفته‌ي‌ نظام‌ الملك‌ او را به‌ مذهب‌ خويش‌ در آورد.

    گريزبه‌ ديلمان‌
    4-4- هنگامي‌ كه‌ قدرت‌ سياسي‌ پشتيبان‌ ابوحاتم‌ در ري‌ از ميان‌ رفت‌، وي‌ نيز به‌ ديلمان‌ گريخت‌ و با تعقيب‌ سياست‌ قبلي‌، اسفاربن‌ شيرويه‌ و نيز گروهي‌ از اهل‌ ديلمان‌ را به‌ مذهب‌ خود متمايل‌ كرد. با بركناري‌ اسفار و قدرت‌ گرفتن‌ مرداويج‌ پسر زيار، موقعيت‌ ابوحاتم‌ بلافاصله‌ به‌ خطر نيفتاد و حتي‌ گفته‌اند كه‌ مرداويج‌ دعوت‌ او را اجابت‌ كرد (كاشاني‌، 22). حق‌ اين‌ است‌ كه‌ در اسماعيلي‌شدن‌ اسفار يا مرداويج‌ يا حتّي‌ حاكم‌ ري‌ بايد شك‌ كرد، زيرا دادن‌ آزادي‌ عمل‌ به‌ يك‌ داعي‌ و احتمالاً استفاده‌هاي‌ سياسي‌ از او- در جهت‌ دشمني‌ با خلافت‌ عباسي‌ - غير از پذيرفتن‌ كيش‌ و آيين‌ است‌.

    مناظره‌ با زكرياي‌ رازي‌
    4-5- در اين‌ دوران‌ و احتمالاً در زماني‌ كه‌ ابوحاتم‌ نزد مرداويج‌ از موقعيت‌ مساعدي‌ برخوردار بود، مناظراتي‌ بين‌ او و محمدبن‌زكرياي‌ رازي‌ در حضور مرداويج‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ در مكتب‌ اسماعيلي‌ ار لحاظ‌ اثري‌ كه‌ بر متفكران‌ بعدي‌ داشت‌، اهمّيت‌ ويژه‌اي‌ دارد. ابوحاتم‌ شرح‌ اين‌ مناظرات‌ و گفتگوهاي‌ خود با رازي‌ در كتاب‌ خويش‌ اعلام‌ ابوحاتم‌ يكي‌ از بزرگان‌ اسماعيليه‌ است‌ و در تاريخ‌ مذاهب‌ و فرق‌ اهميّت‌ و اعتباري‌ خاص‌ دارد. وي‌ در زماني‌ مي‌زيست‌ كه‌ خلافت‌ فاطمي‌ در مصر ظهور كرد و افتراقي‌ بزرگ‌ در صفوف‌ اسماعيليان‌ رخ‌ داد. از اين‌رو دانستن‌ اينكه‌ وي‌ در برابر فاطميان‌ چه‌ موضعي‌ اتخاذ كرده‌، از اهميتي‌ خاص‌ برخوردار است‌.النبوة‌ آورده‌ و به‌ ويژه‌ بيشتر به‌ شرح‌ نظريات‌ خود در ردّ وي‌ پرداخته‌ است‌. او در اين‌ كتاب‌ از رازي‌ به‌ نام‌ ياد نكرده‌ و فقط‌ در اشارات‌ بدو به‌ لفظ‌ «ملحد» اكتفا كرده‌ است‌، امّا حميدالدين‌ كرماني‌ كه‌ از جمله‌ تاليان‌ وي‌ است‌، هويت‌ او را مكشوف‌ كرده‌ و معلوم‌ نموده‌ كه‌ او محمدبن‌ زكريا رازي‌ بوده‌ است‌.

    فرار دوباره‌ و مرگ‌
    4-6- ستاره‌ي‌ اقبال‌ ابوحاتم‌ و اسماعيليان‌ در ديلميان‌ و طبرستان‌ به‌ زودي‌ افول‌ كرد. نظام‌الملك‌ مي‌گويد در ديلميان‌ ابوحاتم‌ به‌ مردم‌ بشارت‌ داد كه‌ به‌ زودي‌ امامي‌ ظهور خواهد كرد و بسياري‌ از مردم‌ بدو ميل‌ كردند، اما چون‌ گفتار ابوحاتم‌ راست‌ نيامد، با او مخالف‌ شدند و قصد هلاك‌ او كردند و وي‌ مجبور به‌ فرار شد، امّا آنچه‌ در مورد علت‌ فرار ابوحاتم‌ صحيح‌تر به‌ نظر مي‌رسد، اين‌ است‌ كه‌ مرداويج‌ كه‌ در آغاز اسماعيليان‌ حمايت‌ مي‌كرد، در 321 ق‌/933 م‌ بر آنان‌ خشم‌ گرفت‌ و به‌ كشتار آنان‌ پرداخت‌. ابوحاتم‌ از اين‌ پس‌ تا هنگام‌ مرگ‌ به‌ ناچار پنهان‌ زيست‌. اسفرايني‌ از كشته‌شدن‌ ابوحاتم‌ سخن‌ مي‌گويد، امّا صحّت‌ آن‌ معلوم‌ نيست‌.



    کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
    __________________

  8. #48

    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    بوكان
    نوشته ها
    26,731
    تشکر
    3,305
    تشکر شده : 42,484
    Comodo Firefox Windos8 IR-TCI
    امتیاز 
    238509894
    پیش فرض
    ناصرخسرو قبادياني‌ 7-1- ابومعين‌ناصرابن‌خسرو قبادياني‌ مروزي‌ (394 - 470/1004 - 1077) يكي‌ از شخصيّتهاي‌ محبوب‌ ادبيات‌ فارسي‌ است‌. ذبيح‌اللّه‌ صفا (1289 - 1378 شمسي‌/1911 - 1999) وي‌ را در عداد بزرگترين‌ و با استعدادترين‌ شاعران‌ و نويسندگان‌ زبان‌ فارسي‌ قرار مي‌دهد. گذشته‌ از اين‌، ناصرخسرو با استعداد بي‌نظيرش‌، خويشتن‌ را به‌ عنوان‌ تنها نويسنده‌ي‌ بزرگ‌ آثار فلسفي‌ دوران‌ خويش‌ كه‌ همه‌ي‌ كتابهايش‌ را به‌ زبان‌ فارسي‌ نوشته‌ است‌، ممتاز ساخته‌ است‌. امّا لقب‌ «حكيم‌» تنها به‌ خاطر استادي‌ و چيرگيش‌ در زبان‌ و ادب‌ بدو داده‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ به‌ خاطر تربيت‌ همه‌ جانبه‌اش‌ در فلسفه‌ و علوم‌ ديگر، از جمله‌ ماليّه‌ و رياضيات‌، اين‌ عنوان‌ به‌ دو داده‌ شد. همه‌ي‌ نوشته‌هاي‌ او از وسعت‌ دانش‌ او كه‌ شامل‌ فلسفه‌ و علوم‌ يوناني‌، اديان‌ و فرهنگ‌ ايران‌ باستان‌، و همه‌ي‌ پهنه‌هاي‌ ادبيات‌ و فلسفه‌ و كلام‌ اسلامي‌ مي‌شود، حكايت‌ دارد. وي‌ از امور زندگي‌ روزانه‌، از رنجهايش‌، از اميدهايش‌، و سپاسگزاريش‌ در برابر آفريده‌هاي‌ خداوند به‌ شيوه‌اي‌ ساده‌ دلانه‌ سخن‌ مي‌گويد. سفر نامه‌اش‌ را به‌ ويژه‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌اي‌ از نثر زيباي‌ فارسي‌ ستوده‌اند، و اين‌ ستايش‌ به‌ خاطر بازي‌ با الفاظ‌ (سبكي‌ كه‌ اندك‌ زماني‌ پس‌ از اين‌ به‌ شدت‌ رواج‌ گرفت‌) نيست‌، بلكه‌ به‌ خاطر زبان‌ ساده‌ و بي‌پيرايه‌ي‌ آن‌ است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، سفرنامه‌ را با يك‌ چنين‌ جمله‌ي‌ ساده‌اي‌، بدون‌ بازي‌ با كلمات‌، بدون‌ آوردن‌ معاني‌ تمثيلي‌ كه‌ نياز به‌ شكافتن‌ و توضيح‌ داشته‌ باشد، آغاز مي‌كند: «من‌ مردي‌ دبيرپيشه‌ بودم‌ و از جمله‌ي‌ متصرفان‌ در اموال‌ و اعمال‌ سلطاني‌.»
    ناصرخسرو در حدود چهل‌ سالگي‌ دچار يك‌ تحوّل‌ روحي‌ شد كه‌ چندان‌ ژرف‌ و عميق‌ بود كه‌ همه‌ي‌ امتيازات‌ زندگي‌ در دربار سلاطين‌ سلجوقي‌ را رها كرد و عازم‌ سفر خويش‌ شد. با آنكه‌ به‌ نظر مي‌آيد كه‌ ما نمي‌توانيم‌ از همه‌ي‌ مراحل‌ و مقدّماتي‌ كه‌ به‌ اين‌ نقطه‌ي‌ عطف‌ در زندگيش‌ منجر شد، سر در بياوريم‌، امّا مي‌توانيم‌ همه‌ي‌ نوشته‌هاي‌ او را كه‌ بيشترشان‌ از اين‌ دوره‌ است‌، به‌ دقت‌ بررسي‌ كنيم‌، و به‌ دنبال‌ كليدي‌ بگرديم‌ كه‌ به‌ ما بگويد وي‌ اين‌ حادثه‌ را چگونه‌ از سر گذرانيد، و در زندگي‌ بعدي‌ او چگونه‌ انعكاس‌ يافت‌. نيز مي‌توانيم‌ اين‌ متنها را با هم‌ مقايسه‌ كنيم‌ تا در يابيم‌ چگونه‌ هر يك‌ جنبه‌اي‌ متفاوت‌ از شخصيّت‌ او را نشان‌ مي‌دهد.

    در سفرنامه‌ ما با مردي‌ روبه‌رو هستيم‌ كه‌ از شيوه‌ي‌ استحكامات‌ شهرها و نحوه‌ي‌ اداره‌ي‌ توجه‌ كنيد، براي‌ ناصرخسرو اين‌ نفس‌ كلّي‌ است‌ كه‌ ميل‌ به‌ كمال‌ دارد. عقل‌ كلّي‌ خود كامل‌ است‌. مسلماً اين‌ آن‌ انديشه‌ي‌ گنوسي‌ نيست‌ كه‌ بر طبق‌ آن‌ نفس‌ يا روح‌ به‌ دنياي‌ زميني‌ نزول‌ مي‌كند و زنداني‌ علائق‌ خود بدان‌ مي‌شود. براي‌ ناصرخسرو ميل‌ نفس‌ به‌ كمال‌ به‌ آفرينش‌ و خلاقيت‌ مؤدّي‌ مي‌شود. و اين‌ زمينه‌ را براي‌ تحسين‌ و تمجيد عالم‌ طبيعت‌ فراهم‌ مي‌سازد.آنها آگاه‌ است‌. ناصرخسرو با دقت‌ مي‌گويد كه‌ هر شهري‌ چند دروازه‌ دارد، ضخامت‌ باروهاي‌ آن‌ چقدر است‌، و آب‌ مشروب‌ آن‌ از كجا مي‌آيد. وي‌ عملاً طول‌ و عرض‌ شهرها را با گام‌ مي‌پيمايد. نيز به‌ بازارهاي‌ شهر مي‌رود و يادداشت‌ مي‌كند كه‌ قيمت‌ بعضي‌ از كالاها چقدر است‌، و آن‌ وقت‌ آنها را با قيمتهاي‌ زادگاهش‌ خراسان‌، براي‌ همشهريان‌ مقايسه‌ مي‌كند. وقتي‌ برخي‌ از سوابق‌ تاريخي‌ را چاشني‌ داستان‌ خود مي‌كند، اغلب‌ چنان‌ مرموز است‌ كه‌ چيز رضايت‌بخشي‌ از آن‌ حاصل‌ نمي‌شود. در داستان‌ ديدارش‌ از شهر لحسا (الاحساء) كه‌ در آن‌ روزگار هنوز پايتخت‌ دولت‌ قرمطيان‌ بحرين‌ بود، از زماني‌ سخن‌ مي‌گويد كه‌ مردم‌ لحسا بر خانه‌ي‌ كعبه‌ در مكّه‌ حمله‌ بردند، حجرالاسود را از ركن‌ بركندند و با خود به‌ لحسا بردند. ناصرخسرو اين‌ حكايت‌ را وسيله‌اي‌ مي‌سازد تا نكته‌اي‌ پندآموز را ياد كند. مردم‌ لحسا را به‌ باد انتقاد مي‌گيرد كه‌ ابلهانه‌ تصوّر مي‌كردند كه‌ حجرالاسود «سنگِ مغناطيس‌» است‌ و از اين‌ روست‌ كه‌ مردم‌ را به‌ سوي‌ مكّه‌ مي‌كشد، و نمي‌دانستند كه‌ در واقع‌ اين‌ «شرف‌ و جلالت‌» حضرت‌ محمّد (ص‌) و پيام‌ اوست‌ كه‌ مردم‌ را به‌ زيارت‌ خانه‌ي‌ كعبه‌ در مكّه‌ جذب‌ مي‌كند نه‌ حجرالسود.

    ناصر خسرو و در خدمت‌ اسماعيليان‌
    7-2- ناصرخسرو كه‌ سنّتهاي‌ فكري‌ و عقلاني‌ روزگار خود مكتب‌ ديده‌ و درس‌ خوانده‌ بود، دانش‌ خود را براي‌ دفاع‌ و تبليغ‌ كيش‌ اسماعيلي‌ به‌ كار برد. از روي‌ كتابهاي‌ فلسفيش‌ به‌ خوبي‌ مي‌توانيم‌ در يابيم‌ كه‌ وي‌ در پهنه‌ي‌ فراخ‌ علوم‌ و تحقيق‌ ديني‌، با همه‌ي‌ موضوعات‌ و مسائل‌ از مابعدالطبيعه‌ تا علم‌ اخلاق‌ آشنايي‌ داشته‌ است‌. در كتابهاي‌ فلسفيش‌ وي‌ پرسشهاي‌ فراخ‌ دامني‌ را مطرح‌ مي‌سازد. جهان‌ چگونه‌ پديد آمد؟ معناي‌ زمان‌ و مكان‌ و هيولي‌ چيست‌؟ رابطه‌ي‌ ميان‌ مادّه‌ و روح‌ چيست‌؟ نفس‌ چيست‌ و عقل‌ كدام‌ است‌؟ مسائل‌ عمده‌ي‌ اخلاقي‌ كه‌ شخصِ مؤمن‌ بايد بدانهاتوجه‌ داشته‌ باشد كدامند؟ ناصرخسرو پس‌ از گرويدن‌ به‌ كيش‌ اسماعيلي‌، همه‌ي‌ دانش‌ خود و همه‌ي‌ كنجكاويهاي‌ عقلاني‌ خود را در خدمت‌ جنبش‌ اسماعيلي‌، به‌ ويژه‌ براي‌ هدايت‌ ديگران‌ به‌ حقيقت‌ آن‌، و براي‌ دفاع‌ از آن‌ در برابر دشمنان‌ به‌ كار گرفت‌.


    کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
    __________________

  9. #49

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    62
    تشکر
    31
    تشکر شده : 100
    McAfee Internet-Explorer Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    34
    پیش فرض
    نيچه1
    در تاریخ تفکر جهان بی تردید از هر منظری که به شناخت و بررسی اندیشه و حیات متفکرین پرداخته شود نیچه اندیشمندی بی بدیل و استثنایی جلوه خواهد کرد[لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    فردریش ویلهلم نیچه (به [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]: Friedrich Wilhelm Nietzsche) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی - درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی). [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] بزرگ و مشهور آلمانی که از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه‌ٔ امروزی بر مبنای سئوالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق، بوده‌است.
    نوشته‌های وی نوع سبک تازه در زبان آلمانی محسوب می‌شد.نوشته‌هایی در نهایت ژرفی و ایجاز، آمیخته با افکاری انقلابی که نیچه خود روش نوشتاری خویش را [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] می‌نامید
    او در [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] سال [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] در [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] واقع در [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] به دنیا آمد. به دلیل مقارنت این روز با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] بود، پدر او كه معلم چند تن از اعضاي خاندان سلطنت بود، به ذوق وطن‌خواهي از اين تصادف خوشحال گرديد و نام كوچك پادشاه را به فرزند خود نهاد.خود او بعدها که بزرگ شد در یکی از کتابهایش گفته:
    «این مقارنت به هر حال به نفع من بود؛ زیرا در سراسر ایام کودکی روز تولد من با جشنی عمومی همراه بود.»

    پدر فردریش از کشیشان [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا می‌آورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر شکستگی جمجمه درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت.از كودكان شرير همسايه كه لانه مرغان را خراب مي‌كردند و باغچه‌ها را ضايع مي‌ساختند و مشق سربازي مي‌نمودند و دروغ مي‌گفتند متنفر بود. همدرسان او به وي «كشيش كوچك» خطاب مي‌كردند و يكي از آنان وي را «عيسي در محراب» ناميد. لذت او در اين بود كه در گوشه‌اي بنشيند و انجيل بخواند و گاهي آن را چنان با رقت و احساس بر ديگران مي‌خواند كه اشك از ديدگانشان مي‌آورد . ولي در پشت اين پرده، غرور شديد و ميل فراوان به تحمل آلام جسماني نهان بود. هنگامي كه همدرسانش در داستان "موسيس سكه وولا" ترديد كردند، يك بسته كبريت را در كف دست روشن كرد و چندان نگهداشت كه همه بسوخت. اين يك حادثه مثالي و نمونه‌اي بود: در تمام عمر در جستجوي وسايل روحي و جسمي بود تا خود را چنان سخت و نيرومند سازد كه به كمال مردي برسد:«آنچه نيستم براي من خدا و فضيلت است.» وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت

  10. #50

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    62
    تشکر
    31
    تشکر شده : 100
    McAfee Internet-Explorer Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    34
    پیش فرض
    نيچه2
    او پس ازعید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]) رها می‌کند. نیچه در یکی از آثارش با عنوان «آنارشیست» می‌نویسد: «در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشته‌است که او نیز بر بالای [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] کشته شد.». در ۱۷ اوت ۶۵، بن را ترک گفته رهسپار لایپزیگ می‌شود تا تحت نظر ریتشل به مطالعه [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] بپردازد.او در دانشگاه لایپزیک به [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] آشنا گردید. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] با عنوان جهان به مثابه اراده و باز نمود را از یک کتاب فروشی کتابهای دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری می‌کند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام می‌کند که او یک «شوپنهاوری» شده‌است.
    در ۲۳ سالگی به خدمت نظام برای جنگ فرانسه و پروس فرا خوانده‌شد، در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته می‌شود:
    «در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!»
    در ماه مارس ۱۸۶۸ بدلیل مجروحیت، تربیت نظامیش پایان یافت و درنتیجه به عنوان پرستار در پشت جبهه گماشته شد.
    نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال) به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب می‌شود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت می‌کند.او در این دوران آشنایی نزدیکی با «یاکوب بورک هارت» نویسنده کتاب «تمدن رنسانس در ایتالیا» داشت. او هوادار فلسفهٔ [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] فیلسوف شهیر آلمانی بود و با [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] آهنگساز آلمانی دوستی نزدیک داشت. وی بعدها گوشهٔ انزوا گرفت و از همه دوستانش رویگردان شد.
    او در طول دوران تدریس در دانشگاه بازل با [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] آشنایی داشت. قسمت دوم کتاب [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد. نیچه این آهنگساز را با لقب «[لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] پیر» می‌خواند. [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه می‌گوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] (پهلوان افسانه‌ای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم می‌داند.»
    با رسیدن به اواخر دهه۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود. در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی می‌کرد بخش عمده‌ای از آثار معروف خود را آفرید. نیچه به مسیحیت خالص و پاک که به زعم او «در تمام دوران» امکان ظهور دارد احترام فراوان می‌گذارد و با عقاید مذهبی [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] تضاد شدیدی پیدا کرد.
    آثار
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] یا [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] : کتابی برای همه و هیچ کس
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] (ضد مسیح)
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] (به لاتین: Ecce Homo)
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ] (مجموعه اشعار)
    • [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]

صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. ماههای تولد افراد مشهور
    توسط abiaseman57 در انجمن بزرگان و مشاهیر تاریخی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 7th April 2009, 13:17

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

پاتوق یو یکی از قدیمیترین سایت های ایرانی به 6 سال سابقه فعالیت می باشد. انجمن های سایت دارای مطالب متنوع و جامعی در تمامی زمینه می باشد. و البته در پرتال سایت شما همواره جدیدترین نرم افزار ، بازی و انمیشن های روز را با لینک مستقیم می توانید دانلود نمایید.