^ بازگشت به بالا
دانلود english 4 you آموزش یوگا به زبان فارسی آموزش زبان english today
صفحه 1 از 97 1231151 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 964

تفسیر کامل قرآن کریم ( تفسيرالميزان)


  1. #1

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    Icon16 تفسیر کامل قرآن کریم ( تفسيرالميزان)
    تفسیر کامل قرآن کریم ( تفسيرالميزان)

    از این پس در این تاپیک تفسیر کل آیات قرا« کریم به ترتیب سوره های قرآن بیان می شود .
    با تشکر



    فهرست تفسیر سوره های قرآن کریم
    1. سورة الفاتحة ( در همین صفحه )
    2. سورة البقرة
    [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    [لینکها فقط برای اعضا نشان داده می شود. ]
    5. سورة المائدة
    6. سورة الأنعام
    7. سورة الأعراف
    8. سورة الأنفال
    9. سورة التوبة
    10. سورة یونس
    11. سورة هود
    12. سورة یوسف
    13. سورة الرعد
    14. سورة إبراهیم
    15. سورة الحجر
    16. سورة النحل
    17. سورة الإسراء
    18. سورة الكهف
    19. سورة مریم
    20. سورة طه
    21. سورة الأنبیاء
    22. سورة الحج
    23. سورة المؤمنون
    24. سورة النور
    25. سورة الفرقان
    26. سورة الشعراء
    27. سورة النمل
    28. سورة القصص
    29. سورة العنكبوت
    30. سورة الروم
    31. سورة لقمان
    32. سورة السجدة
    33. سورة الأحزاب
    34. سورة سبأ
    35. سورة فاطر
    36. سورة یس
    37. سورة الصافات
    38. سورة ص
    39. سورة الزمر
    40. سورة غافر
    41. سورة فصلت
    42. سورة الشورى
    43. سورة الزخرف
    44. سورة الدخان
    45. سورة الجاثیة
    46. سورة الأحقاف
    47. سورة محمد
    48. سورة الفتح
    49. سورة الحجرات
    50. سورة ق
    51. سورة الذاریات
    52. سورة الطور
    53. سورة النجم
    54. سورة القمر
    55. سورة الرحمن
    56. سورة الواقعة
    57. سورة الحدید
    58. سورة المجادلة
    59. سورة الحشر
    60. سورة الممتحنة
    61. سورة الصف
    62. سورة الجمعة
    63. سورة المنافقون
    64. سورة التغابن
    65. سورة الطلاق
    66. سورة التحریم
    67. سورة الملك
    68. سورة القلم
    69. سورة الحاقة
    70. سورة المعارج
    71. سورة نوح
    72. سورة الجن
    73. سورة المزمل
    74. سورة المدثر
    75. سورة القیامة
    76. سورة الإنسان
    77. سورة المرسلات
    78. سورة النبأ
    79. سورة النازعات
    80. سورة عبس
    81. سورة التكویر
    82. سورة الإنفطار
    83. سورة المطففین
    84. سورة الإنشقاق
    85. سورة البروج
    86. سورة الطارق
    87. سورة الأعلى
    88. سورة الغاشیة
    89. سورة الفجر
    90. سورة البلد
    91. سورة الشمس
    92. سورة اللیل
    93. سورة الضحى
    94. سورة الشرح
    95. سورة التین
    96. سورة العلق
    97. سورة القدر
    98. سورة البینة
    99. سورة الزلزلة
    100. سورة العادیات
    101. سورة القارعة
    102. سورة التكاثر
    103. سورة العصر
    104. سورة الهمزة
    105. سورة الفیل
    106. سورة قریش
    107. سورة الماعون
    108. سورة الكوثر
    109. سورة الكافرون
    110. سورة النصر
    111. سورة المسد
    112. سورة الإخلاص
    113. سورة الفلق
    114. سورة الناس
    ویرایش توسط viunj : 1st November 2009 در ساعت 17:25
    3 کاربر از این پست تشکر کرده اند : Admin,UTAB1363,پرستوی امید

  2. #2

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    ترجمه المیزان : سوره فاتحه

    مقدمه


    ترجمة الميزان ج : 1ص :7


    بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الذي انزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا، و الصلوة علي من جعله شاهدا و مبشرا و نذيرا، و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا و علي آله الذين اذهب عنهم الرجس، و طهرهم تطهيرا .


    در اين مقدمه روشي را كه ما در اين كتاب در بحث و جستجو از معاني آيات قرآن كريم اتخاذ نموده‏ايم، براي خواننده معرفي ميكنيم .


    نخست بايد بگوئيم: تفسير كه بمعناي بيان معاني آيات قرآني، و كشف مقاصد و مداليل آنست، از قديمي‏ترين اشتغالات علمي است، كه دانشمندان اسلامي را به خود جلب و مشغول كرده است . </span>


    و تاريخ اين نوع بحث كه نامش تفسير است، از عصر نزول قرآن شروع شده، و اين معنا از آيه : ( كما ارسلنا فيكم رسولا منكم، يتلوا عليكم آياتنا، و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمة، همچنانكه در شما رسولي از خود شما فرستاديم، تا بر شما بخواند آيات ما را، و تزكيه‏تان كند، و كتاب و حكمتتان بياموزد ) به خوبي استفاده ميشود، چون مي‏فرمايد : همان رسوليكه كتاب قرآن به او نازل شد، آن كتاب را به شما تعليم مي‏دهد .





    ترجمة الميزان ج : 1ص :8


    طبقه اول از مفسرين اسلام، جمعي</span>از صحابه بودند، ( كه البته مراد ما از صحابه غير علي (عليه‏السلام‏) و ائمه اهل بيت عليهم السلامند، براي اينكه در باره آنحضرت سخني جداگانه داريم، كه بزودي از نظر خواننده مي‏گذرد )، مانند ابن عباس، و عبد الله بن عمر، و ابي، و غير ايشان، كه دامن همت به كمر زده، و دنبال اين كار را گرفتند .


    آنروز بحث از قرآن از چارچوبه جهات ادبي آيات، و شان نزول آنها، و مختصري استدلال به آيات براي توضيح آياتي ديگر، و اندكي تفسير بروايات وارده از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏)، در باب قصص و معارف مبدأ و معاد، و امثال آن ***** نميكرد .


    در مفسرين طبقه دوم، يعني تابعين، چون مجاهد، و قتاده، و ابن ابي ليلي، و شعبي، و سدي، و ديگران نيز كه در دو قرن اول هجرت بودند، جريان به همين منوال بود، ايشان هم چيزي به آنچه مفسرين طبقه اول، و صحابه، در طريقه تفسير سلوك كرد، بودند، نيفزودند، تنها چيزي كه به آن اضافه كردند، اين بود كه بيشتر از گذشتگان در تفسير خود، روايت آوردند، ( كه متاسفانه در بين آن روايات، احاديثي بود كه يهوديان جعل كرده، و در بين قصص و معارف مربوط به آغاز خلقت، و چگونگي ابتداء خلقت آسمانها، و تكوين زمين، و درياها، و بهشت شداد، و خطاهاي انبياء و تحريف قرآن، و چيزهائي ديگر از اين قبيل دسيسه و داخل احاديث صحيح نمودند، و هم اكنون در پاره‏اي روايات تفسيري و غير تفسيري، از آن قبيل روايات ديده مي‏شود ) .


    بعد از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) در عصر خلفاء، فتوحات اسلامي شروع مي‏شود، و مسلمانان در بلاد فتح شده با فرقه‏هائي مختلف، و امتهائي گونه‏گون، و با علماي اديان و مذاهب مختلف آشنا ميشوند، و اين خلطه و آميزش سبب مي‏شود بحث‏هاي كلامي در مسلمانان شايع شود .


    از سوي ديگر در اواخر سلطنت امويان و اوائل عباسيان، يعني در اواخر قرن اول هجرت، فلسفه يونان بزبان عربي ترجمه شده، در بين علماي اسلام انتشار يافت، و همه جا مباحث عقلي ورد زبانها و نقل مجالس علماء شد . </span>


    و از سوي سوم مقارن با انتشار بحثهاي فلسفي، مطالب عرفاني و صوفي‏گري نيز در اسلام راه يافته، جمعي از مردم به آن تمايل نمودند، تا بجاي برهان و استدلال فقهي، حقايق و معارف ديني را از طريق مجاهده و رياضت‏هاي نفساني دريابند .


    و از سوي چهارم، جمعي از مردم سطحي به همان تعبد صرف كه در صدر اسلام نسبت بدستورات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) داشتند، باقي ماندند، و بدون اينكه كاري به عقل و فكر خود داشته باشند، در فهم آيات قرآن به احاديث اكتفاء نموده، و در فهم معناي حديث هم هيچگونه مداخله‏اي ننموده، به ظاهر آنها تعبد مي‏كردند، و اگر هم احيانا بحثي از قرآن مي‏كردند، تنها از جهات ادبي آن</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :9


    بود، و بس .
    ویرایش توسط viunj : 3rd August 2009 در ساعت 16:20

  3. #3

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    اين چهار عامل باعث شد كه روش اهل علم در تفسير قرآن كريم مختلف شود، علاوه بر اين چهار عامل، عامل مهم ديگري كه در اين اختلاف اثر به سزائي داشت، اختلاف مذاهب بود، كه آنچنان در ميان مسلمانان تفرقه افكنده بود، كه ميان مذاهب اسلامي هيچ جامعه‏اي، كلمه واحدي نمانده بود، جز دو كلمه ( لا اله الا الله و محمد رسول الله )، و گر نه در تمامي مسائل اسلامي اختلاف پديد آمده بود . </span>


    در معناي اسماء خدا، در صفات و افعال خدا، در معناي آسمانها، و آنچه در آن است، در زمين و آنچه بر آنست و قضاء و قدر و جبر، و تفويض، و ثواب، و عقاب، و نيز در مرگ، و برزخ، و در مسئله بعث، و بهشت، و دوزخ، و كوتاه سخن آنكه در تمامي مسائلي كه با حقايق و معارف ديني ارتباط داشت، حتي اگر كوچكترين ارتباطي هم داشت اختلافات مذهبي در آن نيز راه يافته بود، و در نتيجه در طريقه بحث از معاني آيات قرآني متفرق شدند، و هر جمعيتي براي خود طريقه‏اي بر طبق طريقه مذهبي خود درست كرد . </span>


    اما آن عده كه به اصطلاح محدث، يعني حديث‏شناس بودند، در فهم معاني آيات اكتفاء كردند بانچه كه از صحابه و تابعين روايت شده، حالا صحابه در تفسير آيه چه گفته‏اند ؟ و تابعين چه معنائي براي فلان آيه كرده‏اند ؟ هر چه ميخواهد باشد، همين كه دليل نامش روايت است، كافي است، اما مضمون روايت چيست ؟ و فلان صحابه در آن روايت چه گفته ؟ مطرح نيست، هر جا هم كه در تفسير آيه روايتي نرسيده بود توقف ميكردند، و مي‏گفتند در باره اين آيه چيزي نميتوان گفت، براي اينكه نه الفاظش آن ظهوري را دارد كه احتياج به بحث و اعمال فكر نداشته باشد، و نه روايتي در ذيلش رسيده كه آن را معنا كرده باشد، پس بايد توقف كرد، و گفت : همه از نزد پروردگار است، هر چند كه ما معنايش را نفهميم، و تمسك ميكردند بجمله ( و الراسخون في العلم يقولون آمنا به، كل من عند ربنا ) راسخان در علم گويند : ما بدان ايمان داريم، همه‏اش از ناحيه پروردگار ما است، نه تنها آنهائي كه ما مي‏فهميم . </span>


    اين عده در اين روشي كه</span>پيش گرفته‏اند خطا رفته‏اند، براي اينكه با اين روش كه پيش گرفته‏اند، عقل و انديشه را از كار انداخته‏اند، و در حقيقت گفته‏اند : ما حق نداريم در فهم آيات قرآني عقل و شعور خود را بكار بريم، تنها بايد ببينيم روايت از ابن عباس و يا فلان صحابه ديگر چه معنائي نقل كرده و حال آنكه اولا قرآن كريم نه تنها عقل را از اعتبار نينداخته، بلكه معقول هم نيست كه آنرا از اعتبار بيندازد، براي اينكه اعتبار قرآن و كلام خدا بودن آن ( و حتي وجود خدا)،


    ترجمة الميزان ج : 1ص :10


    بوسيله عقل براي ما ثابت شده، و در ثاني قرآن كريم حجيتي براي كلام صحابه و تابعين و امثال ايشان اثبات نكرده، و هيچ جا نفرموده يا ايها الناس هر كس صحابي رسول خدا باشد، هر چه به شما گفت بپذيريد، كه سخن صحابي او حجت است، و چطور ممكن است حجت كند با اينكه ميان كلمات اصحاب اختلافهاي فاحش هست، مگر آنكه بگوئي قرآن بشر را به سفسطه يعني قبول تناقض‏گوئيها دعوت كرده، و حال آنكه چنين دعوتي نكرده، و بلكه در مقابل دعوت كرده تا در آياتش تدبر كنند، و عقل و فهم خود را در فهميدن آن بكار ببندند، و بوسيله تدبر اختلافي كه ممكن است در آياتش بنظر برسد، بر طرف نمايند، و ثابت كنند كه در آياتش اختلافي نيست، علاوه، خدايتعالي قرآن كريم خود را هدايت و نور و تبيان كلشي‏ء معرفي كرده، آنوقت چگونه ممكن است چيزيكه خودش نور است، بوسيله غير خودش، يعني قتاده و امثال او روشن شود، و چطور تصور دارد چيزيكه هدايت است، خودش محتاج ابن عباس‏ها باشد، تا او را هدايت كنند، و چگونه چيزيكه خودش بيان هر چيز است، محتاج سدي‏ها باشد تا آن را بيان كنند ؟ ! و اما متكلمين كه اقوال مختلفه‏اي در مذهب داشتند، همين اختلاف مسلك وادارشان كرد كه در تفسير و فهم معاني آيات قرآني اسير آراء مذهبي خود باشند، و آيات را طوري معنا كنند كه با آن آراء موافق باشد، و اگر آيه‏اي مخالف يكي از آن آراء بود، تاويل كنند، آنهم طوري تاويل كنند كه باز مخالف ساير آراء مذهبيشان نباشد . </span>


    و ما فعلا به اين جهت كاري نداريم، كه منشا اتخاذ آراء خاصي در تفسير در برابر آراء ديگران، و پيروي از مسلك مخصوصي، آيا اختلاف نظريه‏هاي علمي است، و يا منشا آن تقليدهاي كوركورانه از ديگران است، و يا صرفا تعصب‏هاي قومي است، چون اينجا جاي بررسي آن نيست، تنها چيزيكه بايد در اينجا بگوئيم اين است كه نام اين قسم بحث تفسيري را تطبيق گذاشتن مناسب‏تر است، تا آنرا تفسير بخوانيم، چون وقتي ذهن آدمي مشوب و پابند نظريه‏هاي خاصي باشد، در حقيقت عينك رنگيني در چشم دارد، كه قرآن را نيز به همان رنگ مي‏بيند، و مي‏خواهد نظريه خود را بر قرآن تحميل نموده، قرآن را با آن تطبيق دهد، پس بايد آن را تطبيق ناميد نه تفسير . </span>


    آري فرق است بين اينكه يك دانشمند، وقتي پيرامون آيه‏اي از آيات فكر و بحث مي‏كند، با خود بگويد : ببينم قرآن چه ميگويد ؟ يا آنكه بگويد اين آيه را به چه معنائي حمل كنيم، اولي كه ميخواهد بفهمد آيه قرآن چه ميگويد، بايد تمامي معلومات و نظريه‏هاي علمي خود را موقتا فراموش كند، و به هيچ نظريه علمي تكيه نكند، ولي دومي نظريات خود را در مسئله دخالت داده، و بلكه بر اساس آن نظريه‏ها بحث را شروع مي‏كند، و معلوم است كه اين نوع بحث، بحث از معناي خود آيه نيست . </span>
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : sara9556

  4. #4

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    ترجمة الميزان ج : 1ص :11


    و اما فلاسفه ؟ آنان نيز به همان دچار شدند كه متكلمين شدند، وقتي به بحث در پيرامون قرآن پرداختند، سر از تطبيق و تاويل آيات مخالف با آراء مسلم‏شان در آوردند، البته منظور ما از فلسفه، فلسفه بمعناي اخص آن يعني فلسفه الهي به تنهائي نيست، بلكه منظور</span>، فلسفه بمعناي اعم آن است، كه شامل همه علوم رياضيات و طبيعيات و الهيات و حكمت عملي ميشود .


    البته خواننده عزيز توجه دارد كه فلسفه به دو مشرب جداي از هم تقسيم مي‏شود، يكي مشرب مشاء، كه بحث و تحقيق را تنها از راه استدلال معتبر ميداند و ديگري مشرب اشراق است كه ميگويد حقايق و معارف را بايد از راه تهذيب نفس و جلا دادن دل، به وسيله رياضت، كشف كرد .


    مشائيان وقتي به تحقيق در قرآن پرداختند، هر چه از آيات قرآن در باره حقايق ماوراء طبيعت و نيز در باره خلقت و حدوث آسمانها و زمين و برزخ و معاد بود، همه را تاويل كردند، حتي باب تاويل را آنقدر توسعه دادند، كه به تاويل آياتي كه با مسلميات فلسفيان ناسازگار بود قناعت نكرده، آياتي را هم كه با فرضياتشان ناسازگار بود تاويل نمودند .


    مثلا در طبيعيات، در باب نظام افلاك، تئوري و فرضيه‏هائي براي خود فرض كردند، و روي اين اساس فرضي ديوارها چيدند، و بالا بردند، ببينند آيا فرو مي‏ريزد يا خير، كه در اصطلاح علمي اين فرضيه‏ها را ( اصول موضوعه ) مي‏نامند، افلاك كلي و جزئي فرض كردند، عناصر را مبدأ پيدايش موجودات دانسته، و بين آنها ترتيب قائل شدند، و براي افلاك و عناصر</span>، احكامي درست كردند، و معذلك با اينكه خودشان تصريح كرده‏اند كه همه اين خشت‏ها روي پايه‏اي فرضي چيده شده، و هيچ شاهد و دليل قطعي براي آن نداريم، با اين حال اگر آيه‏اي از قرآن مخالف همين فرضيه‏ها بود تاويلش كردند ( زهي بي انصافي) .


    و اما آن دسته ديگر فلاسفه كه متصوفه از آنهايند، بخاطر اشتغالشان به تفكر و سير در باطن خلقت، و اعتنايشان به آيات انفسي، و بي توجهيشان بعالم ظاهر، و آيات آفاقي، بطور كلي باب تنزيل يعني ظاهر قرآن را رها نموده، تنها به تاويل آن پرداختند، و اين باعث شد كه مردم در تاويل آياتقرآني، جرأت يافته، ديگر مرز و حدي براي آن نشناسند، و هر كس هر چه دلش خواست بگويد، و مطالب شعري كه جز در عالم خيال موطني ندارد، بر هم بافته آيات قرآني را با آن معنا كنند، و خلاصه بهر چيزي بر هر چيزي استدلال كنند، و اين جنايت خود را به آنجا بكشانند، كه آيات قرآني را با حساب جمل و باصطلاح بازتر و بيشتر و حروف نوراني و ظلماني تفسير كنند، حروفي را نوراني و حروفي ديگر را ظلماني نام گذاشته، حروف هر كلمه از آيات را به اين دو قسم حروف تقسيم نموده، آنچه از احكام كه خودشان براي اين دو قسم حروف تراشيده‏اند، بر آن كلمه و آن آيه مترتب سازند .





    ترجمة الميزان ج : 1ص :12


    و پر واضح است كه قرآن كريم نازل نشد كه تنها اين صوفيان خيالباف را هدايت كند، و مخاطبين در آيات آن، تنها علماي علم اعداد، و ايقوف و حروف نيستند، و معارف آنهم بر پايه حساب جمل كه ساخته و پرداخته منجمين است، پي ريزي نشده، و چگونه شده باشد ؟ و حال آنكه نجوم از سوقاتيهاي يونان است، كه به زبان عربي ترجمه شد .


    خواهيد گفت روايات بسياري از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) و ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) رسيده، كه مثلا فرموده‏اند : براي قرآن ظاهري و باطني است، و براي باطن آن باز باطن ديگري است، تا هفت بطن، و يا هفتاد بطن، ( تا آخر حديث ) .


    در پاسخ مي‏گوئيم : بله ما نيز منكر باطن قرآن نيستيم، و لكن پيغمبر و ائمه (عليهم‏السلام‏) هم به ظاهر قرآن پرداختند، و هم به باطن آن، هم به تنزيل آن، و هم به تاويلش، نه چون نامبردگان كه بكلي ظاهر قرآن را رها كنند، آنوقت تازه در باره تاويل حرف داريم، منظور از تاويل در لسان پيامبر و ائمه (عليهم‏السلام‏) آن تاويلي نيست كه نامبردگان پيش گرفته‏اند، چه تاويل باصطلاح آقايان عبارتست از معنائي كه مخالف ظاهر كلام باشد، و با لغات و واژه‏هاي مستحدثي كه در زبان مسلمانان و بعد از نزول قرآن و انتشار اسلام رايج گشته جور درآيد، ولي تاويلي كه منظور قرآن كريم است، و در آياتي از قرآن نامش برده شده، اصلا از مقوله معنا و مفهوم نيست، كه انشاء الله در اوائل سوره آل عمران توضيح بيشتر آن خواهد آمد . </span>


    اين وضع تفسير قرآن در قرون گذشته بود، و اما در قرن حاضر ؟ در اين اعصار مسلك تازه‏اي در تفسير پيدا شد، و آن اين است، جمعي كه خود را مسلمان مي‏دانند، در اثر فرورفتگي و غور در علوم طبيعي، و امثال آن، كه اساسش حس و تجربه است، و نيز غور در مسائل اجتماعي، كه اساسش تجربه و آمارگيري است، روحيه حسي‏گري پيدا كرده، يا بطرف مذهب فلاسفه مادي و حسي سابق اروپائي تمايل پيدا كردند، و يا به سمت مذهب اصالت عمل ليز خوردند، مذهبي كه مي‏گويد : ( هيچ ارزشي براي ادراكات انسان نيست، مگر آن ادراكاتي كه منشا عمل باشد، آنهم عملي كه به درد حوائج زندگي مادي بخورد، حوائجي كه جبر زندگي آن را معين مي‏كند ) . </span>


    اين مذهب اصالت است كه پاره‏اي مسلمان نما به سوي آن گرائيده‏اند، و در نتيجه گفته‏اند : معارف ديني نميتواند مخالف با علم باشد، و علم ميگويد اصالت وجود تنها مال ماده و خواص محسوس آنست، پس در دين و معارف آن هم هر چه كه از دائره ماديات بيرون است، و حس ما آنرا لمس نميكند، مانند عرش، و كرسي، و لوح، و قلم، و امثال آن بايد به يك صورت تاويل شود .


    و اگر از وجود هر چيزي خبر دهد كه علوم متعرض آن نيست، مانند وجود معاد و جزئيات آن، بايد با قوانين مادي توجيه شود .





    ترجمة الميزان ج : 1ص :13

  5. #5

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    و نيز آنچه كه تشريع بر آن تكيه كرده، از قبيل وحي، و فرشته، و شيطان، و نبوت، و رسالت، و امامت، و امثال آن، همه امور روحي هستند كه به تناسب نام يكي را وحي و نام ديگري را ملك و غيره مي‏گذاريم، و روح هم خودش پديده‏اي مادي و نوعي از خواص ماده است، و مسئله تشريع هم اساسش يك نبوغ خاص اجتماعي است، كه ميتواند قوانين خود را بر پايه افكار صالح بنا كند، تا اجتماعي صالح و راقي بسازد . </span>


    اين آراء مسلمان‏نماهاي اعصار جديد در باره معارف قرآن است، و اما در باره روايات ميگويند : از آنجائيكه در ميان روايات احاديثي جعلي دسيسه شده، و راه يافته، لذا بطور كلي به هيچ حديثي نمي‏توان اعتماد نمود، مگر آن حديثي كه با كتاب يعني قرآن كريم موافق باشد، و</span>كتاب هم بايد با آيات خودش و با راهنمائي علم، تفسير شود، نه به آراء و مذاهب سابق، كه اساسش استدلال از راه عقل است، چون علم همه آنها را باطل كرده، زيرا اساس علم حس و تجربه است .


    اين‏ها سخناني است كه آقايان يا صريحا گفته‏اند، و يا لازمه اين گفتارشان است، كه بايد طريق حس و تجربه را پيروي كرد، و ما در اينجا در صدد آن نيستيم كه اصول علمي و فلسفي آنان را بررسي نموده، و در باره ديواري كه روي اين اساس چيده‏اند بحث كنيم .


    تنها اين را مي گوئيم : كه اشكالي كه بر طريقه مفسرين گذشته كرده‏اند، كه تفسيرشان تفسير نيست، بلكه تطبيق است، عينا بخود آنان وارد است، هر چند كه با طمطراقي هر چه بيشتر دعوي مي‏كنند كه تفسير واقعي قرآن همين است كه ما داريم .


    براي اينكه اگر آقايان مانند مفسرين سلف معلومات خود را بر قرآن تحميل نكرده‏اند، پس چرا نظريه‏هاي علمي را اصل مسلم گرفته، ***** از آنرا جايز نميدانند، پس اينان نيز در انحراف سلف شريكند، و چيزي از آنچه را كه آنان فاسد كردند اصلاح نكردند .


    و خواننده عزيز اگر در اين مسلك‏هائي كه در باره تفسير برايش نقل كرديم دقت بفرمايد، خواهد ديد كه همه در اين نقص ( كه نقص بسيار</span>بزرگي است ) شريكند : كه آنچه از ابحاث علمي و يا فلسفي بدست آورده‏اند، بر قرآن كريم تحميل نموده‏اند، بدون اينكه مداليل آيات بر آنها دلالت داشته باشد، و در نتيجه تفسير اينان نيز تطبيق شده، و تطبيق خود را تفسير نام نهادند، و حقايق قرآن را به صورت مجازها در آورده، تنزيل عده‏اي از آيات را تاويل كردند .


    و لازمه اين انحراف - ( همانطور كه در اوائل گفتار اشاره كرديم ) اين شد كه قرآني كه خودش را به ( هدي للعالمين )، و ( نورا مبينا )، و ( تبيانا لكل شي‏ء )، معرفي نموده، هدايت نباشد،


    ترجمة الميزان ج : 1ص :14


    مگر به كمك غير خودش، و بجاي نور مبين مستنير به غيرش باشد، از غير خودش نور بگيرد، و بوسيله غير خودش بيان شود، حالا آن غير چيست ؟ كه ما را بسوي قرآن هدايت مي‏كند، و به قرآن نور و بيان ميدهد ؟ ! نميدانيم، و اگر آن علمي كه بزعم آقايان نور بخش و مبين قرآن و هادي بسوي آنست، و خودش مورد اختلاف شد، ( كه مورد اختلاف هم شده، و چه اختلاف شديدي ) آيا مرجع چه خواهد بود ؟ ! نميدانيم .


    و بهر حال هيچيك از اين اختلافاتيكه ذكر شد، منشاش اختلاف نظر در مفهوم لفظ آيه، و معناي لغوي و عرفي عربي مفرد آن</span>، و جمله‏اش نبوده، براي اينكه هم كلمات قرآن، و هم جملات آن، و آياتش كلامي است عربي، و آنهم عربي آشكار، آنچنانكه در فهم آن هيچ عرب و غير عربي كه عارف به لغت و اساليب كلام عربي است توقف نميكند .


    و در ميان همه آيات قرآن، ( كه بيش از چند هزار آيه است )، حتي يك آيه نمي‏يابيم كه در مفهومش اغلاق و تعقيدي باشد، بطوريكه ذهن خواننده در فهم معناي آن دچار حيرت و سرگرداني شود، و چطور چنين نباشد و حال آنكه قرآن فصيح‏ترين كلام عرب است، و ابتدائي‏ترين شرط فصاحت اين است كه اغلاق و تعقيد نداشته باشد، و حتي آن آياتي هم كه جزو متشابهات قرآن بشمار مي‏آيند، مانند آيات نسخ شده، و امثال آن، در مفهومش غايت وضوح و روشني را دارد، و تشابهش بخاطر اين است كه مراد از آن را نميدانيم، نه اينكه معناي ظاهرش نامعلوم باشد .


    پس اين اختلاف از ناحيه معناي كلمات پيدا نشده، بلكه همه آنها از اختلاف در مصداق كلمات پيدا شده، و هر مذهب و مسلكي كلمات و جملات قرآن را بمصداقي حمل كرده‏اند، كه آن ديگري قبول ندارد، اين از مدلول تصوري و تصديقي كلمه، چيزي فهميده، و آن ديگري چيزي ديگر .


    توضيح اينكه انس و عادت ( همانطوري كه گفته شده</span> )، باعث ميشود كه ذهن آدمي در هنگام شنيدن يك كلمه، و يا يك جمله، به معناي مادي آن سبقت جويد، و قبل از هر معناي ديگر، آن معناي مادي و يا لواحق آن به ذهن در آيد، و ما انسانها از آنجائيكه بدنهايمان، و قواي بدنيمان، مادام كه در اين دنياي مادي هستيم، در ماده غوطه‏ور است، و سر و كارش همه با ماده است، لذا مثلا اگر لفظ حيات، و علم، و قدرت، و سمع، و بصر، و كلام، و اراده، و رضا، و غضب، و خلق، و امر، و امثال آنرا مي‏شنويم، فورا معناي مادي اينها به ذهن ما در مي‏آيد، همان معنائي كه از اين كلمات در خود سراغ داريم .


    و همچنين وقتي كلمات آسمان، و زمين، و لوح، و قلم، و عرش، و كرسي، و فرشته، و بال فرشته، و شيطان، و لشگريان او، از پياده نظام، و سواره نظامش را مي‏شنويم، مصاديق طبيعي و</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :15


    مادي آن به ذهن ما سبقت ميجويد، و قبل از هر معناي ديگري داخل در فهم ما مي‏شود .


    و چون مي‏شنويم كه ميگويند : خدا عالم را خلق كرده، و يا فلان كار را كرده، و يا بفلان چيز عالم است، و يا فلان چيز را اراده كرده، و يا خواسته، و يا مي‏خواهد، همه اينها را مانند خلق، و علم، و اراده</span>، و مشيت، خودمان مقيد بزمانش مي‏كنيم، چون معهود در ذهن ما اين است كه خواسته ماضي و مربوط به گذشته است، و ميخواهد مضارع و مربوط به آينده است، در باره ( خواسته و ميخواهد ) خدا همين فرق را مي‏گذاريم .


    باز وقتي مي‏شنويم كه خدايتعالي مي‏فرمايد : ( و لدينا مزيد ) نزد ما بيشتر هم هست، و يا مي‏فرمايد : ( لاتخذناه من لدنا، از نزد خود مي‏گيريم نه از ميان شما ) و يا مي‏فرمايد : ( و ما عند الله خير، آنچه نزد خدا است بهتر است، و يا مي‏فرمايد) ( اليه ترجعون، به نزد او بر مي‏گرديد )، فورا به ذهنمان مي‏رسد كه كلمه ( نزد ) همان معنائي را در باره خدا مي‏دهد، كه در باره ما مي‏دهد، و آن عبارت است از حضور در مكاني كه ما هستيم .


    و چون مي‏شنويم كه مي‏فرمايد : ( و اذا أردنا أن نهلك قرية، امرنا مترفيها ) چون بخواهيم قريه‏اي را هلاك كنيم بعياشهايش دستور مي‏دهيم كه ...، و يا مي‏شنويم كه مي‏فرمايد : ( و نريد أن نمن ) اراده كرده‏ايم كه منت نهيم ...، و يا مي‏شنويم كه مي‏فرمايد : ( يريد الله بكم اليسر، خدا آساني براي شما اراده كرده)، فورا به ذهنمان مي‏رسد كه اراده خدا هم از سنخ اراده ما است، و از اين قبيل كلمات را وقتي مي‏شنويم، مقيد به آن قيودي مي‏كنيم كه در خود ما مقيد به آنها است . </span>


    چاره‏اي هم نداريم، براي اينكه از روز اول كه ما ابناء بشر لفظ، ( چه فارسي چه عربي و چه هر زباني ديگر ) را وضع كرديم، براي اين وضع كرديم كه موجودي اجتماعي بوديم، و ناگزير بوديم، منويات خود را به يكديگر بفهمانيم، و فهماندن منويات وسيله‏اي مي‏خواهد، لذا با يكديگر قرار گذاشتيم قبلا كه هر وقت من صداي ( آب ) را از خود در آوردم، تو بدان كه من آن چيزي را ميگويم، كه رفع تشنگي مي‏كند، و به همين منوال الفاظ ديگر</span>) .


    و زندگي اجتماعي را هم حوائج مادي به گردن ما گذاشت، چون منظور از آن اين بود كه دست به دست هم داده، هر يك، يكي از كارهاي اجتماع را انجام دهيم، تا به اين وسيله استكمال كرده باشيم، و كارهاي اجتماعي همه مربوط به امور مادي، و لوازم آنست، ناگزير الفاظ را وضع كرديم، براي مسمي‏هائي كه غرض ما را تامين مي‏كند، روي اين جهت هر لفظي را كه مي‏شنويم، فورا


    ترجمة الميزان ج : 1ص :16


    معناي ماديش به ذهنمان مي‏رسد .


    لكن بايد اين را هم بدانيم كه اگر ما الفاظ را وضع كرديم، براي آن چيزي وضع كرديم كه فلان فائده را بما مي‏دهد، حالا اگر آن چيز شكل و قيافه‏اش تغيير كرد، مادام كه آن فائده را مي‏دهد، باز لفظ نام برده، نام آن چيز هست، توضيح اينكه : اشيائي كه ما براي هر يك نامي نهاده‏ايم از آنجا كه مادي هستند، محكوم به تغير و تبدلند، چون حوائج آدمي رو به تبدل است، و روز به روز تكامل مي‏يابد، مثلا كلمه چراغ را ما در اولين روزي كه بزبان جاري كرديم، بعنوان نام يك ظرفي بود، كه روغن در آن مي‏ريختيم، و فتيله‏اي در آن روغن مي‏انداختيم، و لبه فتيله را از لبه ظرف بيرون گذاشته، روشن مي‏كرديم، تا در شب‏هاي تاريك پيش پاي ما را روشن كند، و هر وقت كلمه ( چراغ ) به زبان مي‏آورديم شنونده چنين چيزي از آن مي‏فهميد، ولي روز بروز در اثر پيشرفت ما، چراغ هم پيشرفت كرد، و تغيير شكل داد، تا امروز كه بصورت چراغ برق در آمد، بصورتي كه از اجزاء چراغ اوليه ما، هيچ چيز در آن وجود ندارد، نه ظرف سفالي آن هست، نه روغنش، و نه فتيله‏اش، ولي در عين حال باز به لامپ ميگوئيم چراغ، براي چه ؟ براي اينكه از لامپ همان فائده را مي‏بريم كه از پيه سوز سابق مي‏برديم . </span>


    و همچنين كلمه ميزان يا ترازو، كه در اولين روزيكه آنرا بزبان آورديم، طبق قرار قبلي براي، اين آنرا وضع كرديم، كه شنونده از آن چيزيرا بفهمد كه كالا و اجناس ما بوسيله آن سنجيده مي‏شود، ولي امروز آلاتي درست كرده‏ايم، كه با آن حرارت ، و برودت ، را هم مي‏سنجيم ، پس اين هم ميزان هست ، چيزيكه هست ميزان الحرارة است ، و همچنين كلمه سلاح كه در روز اول چوب و چماق بود ، بعدا شمشير و گرز شد ، و امروز توپ و تفنگ شده است . </span>


    پس بنا بر اين هر چند كه مسماي نامها تغيير كرده ، بحدي كه از اجزاء سابقش نه ذاتي مانده ، و نه صفاتي ، و لكن نامها همچنان باقي مانده است ، و اين نيست مگر بخاطر اينكه منظور روز اول ما از نام‏گذاري ، فائده و غرضي بود كه از مسماها عايد ما مي‏شد ، نه شكل و صورت آنها ، و مادام كه آن فائده و آن غرض حاصل است ، اسم هم بر آن صادق است ، در نتيجه مادام كه غرض سنجش ، و نورگيري ، و دفاع ، و غيره باقي است نام ميزان ، و چراغ ، و اسلحه ، نيز باقي است . </span>


    بنا بر اين بايد توجه داشته باشيم ، كه ملاك و مدار در صادق بودن يك اسم ، و صادق نبودن آن ، موجود بودن غرض ، و غايت ، و موجود نبودن آنست ، و نبايد نسبت به لفظ اسم جمود به خرج داده ، و آن را نام يك صورت بدانيم ، و تا قيامت هر وقت چراغ ميگوئيم ، باز همان پيه سوز را اراده كنيم اما متاسفانه انس و عادت نميگذارد ما اين توجه را داشته باشيم ، و همين باعث شده كه</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :17


    مقلدين از اصحاب حديث ، چون فرقه حشويه ، و مجسمه ، به ظواهر آيات جمود كرده ، و آيات را به همان ظواهر تفسير كنند ، گو اينكه اين جمود ، جمود بر ظواهر نيست ، بلكه جمود بر انس و عادت است در تشخيص مصاديق .
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : sara9556

  6. #6

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    و در بين خود ظواهر ، ظواهري هست كه اين جمود را تخطئه مي‏كند ، و روشن مي‏سازد كه اتكاء و اعتماد كردن در فهم معاني آيات ، بر انس و عادت ، مقاصد آيات را در هم و بر هم نموده ، امر فهم را مختل ميسازد ، مانند آيه : ( ليس كمثله شي‏ء ) ، و آيه : ( لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير ) ، و آيه : ( سبحان الله عما يصفون ) ، چون اگر درك خدا ، چون درك ما باشد ، او مثل ما خواهد بود ، در حالي كه آيه اولي ميگويد : او مثل ندارد ، و آيه سومي او را از آنچه كه ما در باره‏اش بگوئيم ، منزه مي‏دارد . </span>


    و همين جهت باعث شده كه ديگر مردم در درك معاني آيات ، به فهم عادي و مصداقهاي مانوس در ذهن اكتفاء نكنند ، همچنانكه دور بودن از خطا و به دست آوردن مجهولات ، انسان را وادار كرده تا دست به دامان بحثهاي علمي شود ، و تجويز كند كه بحث را در فهم حقايق قرآن و تشخيص مقاصد عاليه آن دخالت دهد . </span>


    از يكسو ناگزير بود دنبال علم تفسير برود ، و حقايق قرآن را با ذهني ساده ، نه با عينك معلومات شخصي ، مو شكافي كند ، و از سوي ديگر در فهم معاني آيات ، به فهم عادي و مصداق مانوس در ذهن خود قناعت ننموده ، و در مثل كلمه (چراغ) را حمل بر پيه سوز نكند ، چون اگر از روز اول مي‏خواست بفهم عادي خود قناعت كند ، دنبال علم نمي‏رفت ، و اگر دو دستي دامن علم را چسبيد ، براي اين بود كه فهميد فكرش بدون بحث علمي مصون از خطاء نيست</span>، علاوه بر اينكه فكر عادي به تنهائي مجهولات را براي انسان كشف نميكند .


    بر سر اين دو راهي ، كمتر كسي مي‏تواند راه ميانه را برود ، نه آنقدر علم را در درك حقايق قرآن دخالت دهد ، كه سرانجام سر از علم ايقوف و زبر و بينه در آورد ، و نه آنقدر بفكر ساده خود جمود دهد ، كه تا روز قيامت چراغ را بر پيه سوز ، و سلاح را بر گرز و كمند ، حمل كند .


    بلكه در عين اينكه به ذيل ابحاث علمي متمسك مي‏شود ، نتائج حاصله را بر قرآن تحميل نكند ، چون فهميدن حقايق قرآن ، و تشخيص مقاصد آن ، از راه ابحاث علمي دو جور است ، يكي اينكه مادر مسئله‏اي كه قرآن متعرض آنست ، بحثي علمي ، و يا فلسفي را آغاز كنيم ، و همچنان دنبال كنيم ، تا حق مطلب برايمان روشن و ثابت شود ، آنوقت بگوئيم : آيه هم همين را ميگويد ، اين روش


    ترجمة الميزان ج : 1ص :18


    هر چند كه مورد پسند بحثهاي علمي و نظري است ، و لكن قرآن آن را نمي‏پسندد .


    دوم اينكه براي فهم آن مسئله ، و تشخيص مقصود آن آيه ، از نظائر آن آيه كمك گرفته ، منظور از آيه مورد نظر را بدست آوريم ، ( آنگاه اگر بگوئيم علم هم همين را مي‏گويد عيبي ندارد ) ، و اين روشي است كه ميتوان آنرا تفسير خواند ، خود قرآن آن را مي‏پسندد ، چون قرآن خود را تبيان كل شي‏ء ميداند ، آنوقت چگونه ممكن است كه بيان خودش نباشد ، قرآن خود را هدايت مردم و بيناتي از هدي ، و جدا سازنده حق از باطل معرفي نموده ، مي‏فرمايد : ( هدي للناس ، و بينات من الهدي ، و الفرقان ) ، آنوقت چطور ممكن است هدايت ، و بينه ، و فرقان ، و نور مردم در تمامي حوائج زندگيشان باشد ، ولي در ضروري‏ترين حاجتشان كه فهم خود قرآن است ، نه هدايت باشد ، و نه تبيان ، و نه فرمان ، و نه نور ؟ . </span>


    قرآن بتمامي افرادي كه در راه خدا مجاهدت مي‏كنند مژده داده ، كه ايشان را به راه‏هاي خود هدايت مي‏كند ، و فرموده : ( و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ) ، آنوقت در مهم‏ترين جهادشان كه همانا فهم كلام پروردگارشان است ، ايشان را هدايت نكند ؟ ( و به فرضيات علمي احاله كند ) ، و چه جهادي اعظم از مجاهدت در فهم كتاب خدا ، و چه سبيلي بهتر از سبيل قرآن بشر را بسوي او هدايت ميكند ؟ ! و آياتي كه قرآنرا چنين معرفي مي‏كند بسيار است ، كه انشاء الله در بحث محكم و متشابه ، در اوائل سوره آل عمران به همه آنها اشاره نموده ، در اطرافش بحث مفصل مي‏كنيم . </span>


    باقي ميماند طريقه‏ايكه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) و امامان اهل بيت او در تفسير سلوك نموده‏اند ، رسولي كه خدا قرآنرا نخست به او تعليم كرده ، و او را معلم سايرين قرار داده ، و فرموده : ( نزل به الروح الامين ، علي قلبك ) ، روح الامين آنرا بر قلب تو نازل كرده ) ، و نيز فرموده : ( و انزلنا اليك الذكر ، لتبين للناس ما نزل اليهم ) ، ما كتاب را بر تو نازل كرديم ، تا براي مردم بيان كني ، كه چه چيز براي آنان نازل شده ) ... ، و نيز فرموده : ( يتلوا عليهم آياته ، و يزكيهم ، و يعلمهم الكتاب و الحكمة ) ، ( آيات آنرا بر شما ميخواند و شما را تزكيه نموده ، كتاب و حكمت را تعليمتان مي‏دهد ) ... و امامان اهل بيت كه رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) ايشانرا در حديث مورد اتفاق بين شيعه و سني ( اني تارك فيكم الثقلين ، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي أبدا ، كتاب الله و عترتي ، اهل بيتي ، و انهما لن يفترقا ، حتي يردا علي الحوض ، من دو چيز گران در شما جانشين مي‏گذارم ، كه مادام به آن دو تمسك جوئيد ، ابدا بعد از من گمراه نمي‏شويد ، يكي كتاب خدا ، و يكي عترتم اهل‏بيتم را ، و اين</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :19


    دو حتي چشم بر هم زدني از يكديگر جدا نمي‏شوند ، تا كنار حوض بر من در آيند) ، منصوب براي چنين مقامي كرده ، و خدا هم تصديقش كرده ، كه فرموده : ( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا ) ، و نيز علم به قرآن را از غير ايشان كه مطهرين‏اند نفي كرده ، و فرموده : ( انه لقرآن كريم ، في كتاب مكنون ، لا يمسه الا المطهرون ، به درستي كه اين قرآن كتابي است كريم و خواندني در كتابي مكنون كه احدي جز مطهرين با آن تماس ندارد ) . </span>


    اين پيغمبر و اين امامان اهل بيت (عليهم‏السلام‏) ، طريقه‏شان در تعليم و تفسير قرآن كريم ، بطوريكه از احاديث تفسيري آنان بر مي‏آيد ، همين طريقه‏اي است كه ما بيان كرديم ، و ما بزودي آن احاديث را در ضمن بحث‏هاي روايتي اين كتاب از نظر خواننده عزيز مي‏گذرانيم ، آنوقت خواهيد ديد كه هيچ اهل بحثي در آن همه روايت حتي به يك حديث برنميخورد ، كه رسولخدا و يا ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) در تفسير آيه‏اي از حجت و برهاني علمي و نظري و يا فرضيه‏اي علمي كمك گرفته باشند . </span>


    و چطور ممكن است چنين كاري كرده باشند ؟ با اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) در باره قرآن كريم فرمود : ( وقتي فتنه‏ها چون پاره‏هاي شبي ديجور راه خدا و راه نجات را بر شما مشتبه كردند</span>، در آن هنگام بر شما باد بقرآن ، كه او شافعي است ، كه شفاعت و وساطتش امضاء شده ، و شكوه‏گري از نقائص بشر است كه خدا او را تصديق كرده ، هر كس آن را به عنوان كارنامه پيش روي خود بگذارد ، تا به آن عمل كند ، او وي را به سوي بهشت مي‏كشاند ، و هر كس آن را پشت سر اندازد ، و به برنامه‏هائي ديگر عمل كند ، همان قرآن او را از پشت سر به سوي آتش مي‏راند . )


    قرآن دليلي است كه بسوي بهترين سبيل راه مي‏نمايد ، و آن كتاب تفصيل ، و جدا سازي حق از باطل است ، و كتاب بيان است ، كه هر لحظه به تو سعادتي ميدهد ، كتاب فصل است ، نه شوخي ، كتابي است كه ظاهري و باطني دارد ، ظاهرش همه حكمت است ، و باطنش همه علم ، ظاهرش ظريف و لطيف ، و باطنش بسيار ژرف و عميق است ، قرآن داراي دلالتها و علامتها است ، و تازه دلالتهايش هم دلالاتي دارد عجائب قرآن را نمي‏توان شمرد ، غرائب آن هرگز كهنه نمي‏شود ، در آن چراغهاي هدايت ، و مناره‏هاي حكمت است ، قرآن دليل بر هر پسنديده است نزد كسي كه انصاف داشته باشد .


    بنا بر اين بر هر كسي لازم است كه ديدگان خود را در آن بچراند ، و نظر خود را به اين صفات برساند ( و با اين صفات به قرآن نظر كند ) تا دچار هلاكت نشود ، و</span>از خليدن خار به پاي چشمش


    ترجمة الميزان ج : 1ص :20


    رهائي يابد ، چه تفكر مايه حيات قلب شخص بصير است ، چنين كسي مانند چراغ بدستي ميماند كه در تاريكيهاي شب نور دارد ، او به سهولت و بخوبي ميتواند از خطرهائي كه تاريكي مي‏آفريند رهائي يابد ، علاوه بر اينكه در مسير خود توقفي ندارد ، علي (عليه‏السلام‏) هم ( به طوريكه در نهج البلاغه آمده ) مي‏فرمايد : ( قرآن چنين است كه پاره‏اي از آن پاره‏اي ديگر را بيان ميكند ، و بعضي از آن شاهد بعضي ديگر است ) ... و اين يگانه راه مستقيم و روش بي نقصي است كه معلمين قرآن و هاديان آن ، ائمه (عليهم‏السلام‏) پيموده‏اند . </span>


    و ما نيز بياري خداي سبحان روش تفسيري خود را به همين طرز قرار مي‏دهيم ، و از آيات قرآن در ضمن بياناتي بحث مي‏كنيم ، و بهيچ وجه بحثي نظري ، و فلسفي ، و يا به فرضيه‏اي علمي ، يا مكاشفه‏اي عرفاني ، تكيه نمي‏كنيم .


    و نيز در اين تفسير در جهات ادبي قرآن بيش از آن مقداري كه در فهم معنا از اسلوب عربي محتاج به آن هستيم ، و تا آن نكته را بيان نكنيم از اسلوب عربي كلام آن معنا را نمي‏فهميم ، و يا مقدمه‏اي بديهي ، و يا مقدمه‏اي علمي كه فهم اشخاص در آن اختلاف ندارد ، ذكر نمي‏كنيم . </span>


    بنا بر اين از آنچه تاكنون بيان كرديم به دست آمد ، كه ما در اين تفسير به منظور اينكه به طريقه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) تفسير كرده باشيم تنها در جهات زير بحث مي‏كنيم</span> :


    1 -معارفي كه مربوط است به اسماء خداي سبحان و صفات او ، از حيات ، و علم ، و قدرت ، و سمع ، و بصر ، و يكتائي ، و امثال آن ، و اما ذات خداي عز و جل ، بزودي خواهي ديد كه قرآن كريم آن ذات مقدس را غني از بيان مي‏داند .


    2 -معارف مربوط به افعال خدايتعالي ، چون خلق ، و امر ، و اراده ، و مشيت ، و هدايت ، و اضلال ، و قضاء ، و قدر ، و جبر، و تفويض ، و رضا ، و غضب ، و امثال آن ، از كارهاي متفرق .


    3 -معارفي كه مربوط است بواسطه‏هائي كه بين او و انسان هستند ، مانند حجابها ، و لوح ، و قلم ، و عرش ، و كرسي ، و بيت المعمور ، و آسمان ، و زمين ، و ملائكه ، و شيطانها ، و جن ، و غير ذلك .


    4 -معارفي كه مربوط است به خود انسان در زندگي قبل از دنيا .


    5 -معارفي كه مربوط است بانسان در دنيا ، چون تاريخ پيدايش نوع او ، و خودشناسيش ، و شناسائي اصول اجتماعي ، و مسئله نبوت ، و رسالت ، و وحي ، و الهام ، و كتاب ، و دين ، و شريعت ، كه از اين باب است مقاماتانبياء ، كه از داستانهاي آنان استفاده مي‏شود ، همان داستانهائي كه قرآن


    ترجمة الميزان ج : 1ص :21


    كريم از آن حضرات حكايت كرده است .


    6 -معارف مربوط به انسان در عوالم بعد از دنيا ، يعني عالم برزخ و معاد .


    7 -معارف مربوط به اخلاق نيك و بد انسان ، كه مقامات اولياء در صراط بندگي يعني اسلام و ايمان و احسان و اخبات و اخلاص و غير ذلك مربوط به اين معارف است .


    و اما آياتي كه مربوط است به احكام ديني ، در اين تفسير پيرامون آنها بحث نشده ، چونكه بحث پيرامون آنها مربوط به كتاب فقه است نه تفسير .


    نتيجه اين طريقه از تفسير اين شده كه در تمامي اين كتاب و در تفسير همه آيات قرآني يك بار هم نمي‏بيني كه آيه‏اي را بر معنائي خلاف ظاهر حمل كرده باشيم ، پس در اين كتاب تاويلي كه ديگران بسيار دارند نمي‏بيني ، بله تاويل به آن معنائي كه قرآن در چند جا اثباتش مي‏كند ، به زودي خواهي ديد كه آن تاويل اصلا از قبيل معاني نيست . </span>


    سپس در هر چند آيه بعد از تمام شدن بحثها و بيانات تفسيري ، بحث‏هائي متفرق از روايات قرار داده‏ايم ، و در آن بان مقدار كه بر ايمان امكان داشت ، از روايات منقوله از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) و</span>ائمه اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين هم از طرق عامه و هم خاصه ايراد نموده‏ايم ، و اما آن رواياتي كه از مفسرين صحابه و تابعين چيزي نقل مي‏كند ، در اين كتاب نقل نكرديم ، براي اينكه صرف نظر از اينكه رواياتي است در هم و بر هم ، كلام صحابه و تابعين حجيتي براي مسلمانان ندارد ، ( مگر رواياتي كه بعنوان موقوفه نقل شده است).و بزودي اهل بحث اگر در روايات منقوله از ائمه (عليهم‏السلام‏) دقت بفرمايند مطلع خواهد شد كه اين طريقه نويني كه بيانات اين كتاب بر آن اساس نهاده شده ، طريقه‏اي جديد نيست ، بلكه قديمي‏ترين طريقه‏اي است كه در فن تفسير سلوك شده ، و طريقه معلمين تفسير سلام الله عليهم است .


    البته در خلال اين كتاب بحث‏هاي مختلف فلسفي ، و علمي ، و تاريخي ، و اجتماعي ، و اخلاقي ، هست ، كه در آنها نيز به مقدار وسعمان بحث كرده‏ايم ، و در همه اين بحث‏ها به ذكر آن مقدماتي كه سنخيت با بحث داشته اكتفاء نموده ، و از ذكر مقدماتي كه مقدميت ندارد ، و خارج از طور بحث است خودداري نموديم .


    و سداد و رشاد را از خدايتعالي مسئلت مي‏نمائيم كه بهترين ياور و راهنما است .


    فقير الي الله محمد حسين طباطبائي</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :22


    ترجمة الميزان ج : 1ص :23
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : sara9556

  7. #7

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    (1)سوره حمد





    ترجمة الميزان ج : 1ص :24





    سورة الفاتحة


    بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ‏(1) الْحَمْدُ للَّهِ رَب الْعَلَمِينَ‏(2) الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ‏(3) مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏(4) إِيَّاك نَعْبُدُ وَ إِيَّاك نَستَعِينُ‏(5)


    ترجمه آيات :


    بنام خدائي كه هم رحمتي عام دارد و هم رحمتي خاص به نيكان .


    ستايش مر خدا را كه مالك و مدبر همه عوالم است .


    هم رحمتي عام دارد و هم رحمتي خاص به نيكان .


    خدائي كه مالكيت علي الاطلاقش در روز جزا .


    براي همه مكشوف ميشود</span>تنها تو را مي‏پرستيم و تنها از تو ياري مي‏طلبيم .


    بيان


    (بسم الله الرحمن الرحيم ) بسيار مي‏شود كه مردم ، عملي را كه مي‏كنند ، و يا مي‏خواهند آغاز آن كنند ، عمل خود را با نام عزيزي و يا بزرگي آغاز مي‏كنند ، تا باين وسيله مبارك و پر اثر شود ، و نيز آبروئي و احترامي به خود بگيرد ، و يا حداقل باعث شود كه هر وقت نام آن عمل و يا ياد آن به ميان


    ترجمة الميزان ج : 1ص :25


    مي‏آيد ، به ياد آن عزيز نيز بيفتند .


    عين اين منظور را در نامگذاريها رعايت مي‏كنند ، مثلا مي‏شود كه مولودي كه برايشان متولد مي‏شود، و يا خانه ، و يا مؤسسه‏اي كه بنا مي‏كنند ، بنام محبوبي و يا عظيمي نام مي‏گذارند ، تا آن نام با بقاء آن مولود ، و آن بناي جديد ، باقي بماند ، و مسماي اولي به نوعي بقاء يابد ، و تا مسماي دومي باقي است باقي بماند ، مثل كسي كه فرزندش را به نام پدرش نام مي‏گذارد ، تا همواره نامش بر سر زبانها بماند ، و فراموش نشود .


    اين معنا در كلام خداي تعالي نيز جريان يافته ، خدايتعالي كلام خود را به نام خود كه عزيزترين نام است آغاز كرده ، تا آنچه كه در كلامش هست مارك او را داشته باشد ، و مرتبط با نام او باشد ، و نيز ادبي باشد تا بندگان خود را به آن ادب ، مؤدب كند ، و بياموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهايش اين ادب را رعايت نموده ، آن را با نام وي آغاز نموده ، مارك وي را به آن بزند ، تا عملش خدائي شده ، صفات اعمال خدا را داشته باشد ، و مقصود اصلي از آن اعمال ، خدا و رضاي او باشد ، و در نتيجه باطل و هالك و ناقص و ناتمام نماند ، چون به نام خدائي آغاز شده كه هلاك و بطلان در او راه ندارد .


    خواهيد پرسيد كه دليل قرآني اين معنا چيست ؟ در پاسخ مي‏گوئيم دليل آن اين است كه خدايتعالي در چند جا از كلام خود بيان فرموده : كه آنچه براي رضاي او و به خاطر او و به احترام او انجام نشود باطل و بي اثر خواهد بود ، و نيز فرموده : بزودي بيك يك اعمالي كه بندگانش انجام داده مي‏پردازد ، و آنچه به احترام او و به خاطر او انجام نداده‏اند نابود و هباء منثورا مي‏كند ، و آنچه به غير اين منظور انجام داده‏اند ، حبط و بي اثر و باطل مي‏كند ، و نيز فرموده : هيچ چيزي جز وجه كريم او بقاء ندارد ، در نتيجه هر چه به احترام او و وجه كريمش و به خاطر رضاي او انجام شود ، و به نام او درست شود باقي مي‏ماند ، چون خود او باقي و فنا ناپذير است ، و هر امري از امور از بقاء ، آن مقدار نصيب دارد ، كه خدا از آن امر نصيب داشته باشد . </span>


    و نيز اين معنا همانست كه حديث مورد اتفاق شيعه و سني آن را افاده مي‏كند ، و آن اين است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) فرمود : ( هر امري از امور كه اهميتي داشته باشد ، اگر به نام خدا آغاز نشود ، ناقص و أبتر مي‏ماند ، و به نتيجه نمي‏رسد ) و كلمه ( ابتر ) بمعناي چيزيست كه آخرش بريده باشد .


    از همين جا مي‏توانيم بگوئيم حرف ( باء ) كه در اول ( بسم الله ) است ، از ميان معناهائي كه براي آنست ، معناي ابتداء با اين معنائي كه ما ذكر كرديم مناسب‏تر است</span>، در نتيجه معناي جمله اين مي‏شود : كه ( من به نام خدا آغاز مي‏كنم) .





    ترجمة الميزان ج : 1ص :26


    مخصوصا اين تناسب از اين جهت روشن‏تر به نظر مي‏رسد كه كلام خدا با اين جمله آغاز شده ، و كلام ، خود فعلي است از افعال ، و ناگزير داراي وحدتي است ، و وحدت كلام به وحدت معنا و مدلول آن است ، پس لا جرم كلام خدا از اول تا به آخرش معناي واحدي دارد ، و آن معناي واحد غرضي است كه به خاطر آن غرض ، كلام خود را به بندگان خود القاء كرده است .


    حال آن معناي واحدي كه غرض از كلام خدايتعالي است چيست ؟ از آيه : ( قد جاء كم من الله نور و كتاب مبين ، يهدي به الله ، از سوي خدا به سوي شما نوري و كتابي آشكار آمد ، كه به سوي خدا راه مي‏نمايد ) ... ، و آياتي ديگر ، كه خاصيت و نتيجه از كتاب و كلام خود را هدايت بندگان دانسته ، فهميده ميشود : كه آن غرض واحد هدايت خلق است ، پس در حقيقت هدايت خلق با نام خدا آغاز شده ، خدائي كه مرجع همه بندگان است ، خدائي كه رحمان است ، و به همين جهت سبيل رحمتش را براي عموم بندگانش چه مؤمن و چه كافر بيان مي‏كند ، آن سبيلي كه خير هستي و زندگي آنان در پيمودن آن سبيل است ، و خدائي كه رحيم است ، و به همين جهت سبيل رحمت خاصه‏اش را براي خصوص مؤمنين بيان مي‏كند ، آن سبيلي كه سعادت آخرت آنان را تامين نموده ، و به ديدار پروردگارشان منتهي مي‏شود ، و در جاي ديگر از اين دو قسم رحمتش ، يعني رحمت عامه و خاصه‏اش خبر داده ، فرمود : ( و رحمتي وسعت كلشي‏ء ، فساكتبها للذين يتقون ، رحمتم همه چيز را فرا گرفته ، و بزودي همه آن را به كساني كه تقوي پيشه كنند اختصاص مي‏دهم ) اين ابتداء به نام خدا نسبت به تمامي قرآن بود ، كه گفتيم غرض از سراسر قرآن يك امر است ، و آن هدايت است ، كه در آغاز قرآن اين يك عمل با نام خدا آغاز شده است .


    </span>


    و اما اينكه اين نام شريف بر سر هر سوره تكرار شده ، نخست بايد دانست كه خداي سبحان كلمه ( سوره ) را در كلام مجيدش چند جا آورده ، از آن جمله فرموده : ( فاتوا بسورة مثله ) ، و فرموده : ( فاتوا بعشر سور مثله مفتريات ) و فرموده : ( اذا انزلت سورة ) ، و فرموده : ( سورة انزلناها و فرضناها</span>) .


    از اين آيات مي‏فهميم كه هر يك از اين سوره‏ها طائفه‏اي از كلام خدا است ، كه براي خود و جداگانه ، وحدتي دارند ، نوعي از وحدت ، كه نه در ميان ابعاض يك سوره هست ، و نه ميان سوره‏اي و سوره‏اي ديگر .


    و نيز از اينجا مي‏فهميم كهاغراض و مقاصدي كه از هر سوره بدست مي‏آيد مختلف است ، و هر سوره‏اي غرضي خاص و معناي مخصوصي را ايفاء مي‏كند ، غرضي را كه تا سوره تمام نشود


    ترجمة الميزان ج : 1ص :27


    آن غرض نيز تمام نمي‏شود ، و بنا بر اين جمله ( بسم الله ) در هر يك از سوره‏ها راجع به آن غرض واحدي است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است .


    پس بسم الله در سوره حمد راجع به غرضي است كه در خصوص اين سوره هست و آن معنائي كه از خصوص اين سوره بدست مي‏آيد ، و از ريخت اين سوره برمي‏آيد حمد خدا است ، اما نه تنها بزبان ، بلكه باظهار عبوديت ، و نشان دادن عبادت و كمك خواهي و در خواست هدايت است ، پس كلامي است كه خدا به نيابت از طرف بندگان خود گفته ، تا ادب در مقام اظهار عبوديت را به بندگان خود بياموزد . </span>


    و اظهار عبوديت از بنده خدا همان عملي است كه مي‏كند ، و قبل از انجامش بسم الله مي‏گويد ، و امر ذي بال و مهم همين كاري است كه اقدام بر آن كرده ، پس ابتدا به نام خداي سبحان هم راجع به او است ، و معنايش اين است : خدايا من به نام تو عبوديت را براي تو آغاز مي‏كنم ، پس بايد گفت : متعلق باء در بسم الله سوره حمد ابتداء است ، در حقيقت مي‏خواهيم اخلاص در مقام عبوديت ، و گفتگوي با خدا را به حد كمال برسانيم ، و بگوئيم پروردگارا حمد تو را با نام تو آغاز مي‏كنم ، تا اين عملم نشانه و مارك تو را داشته باشد ، و خالص براي تو باشد ، ممكن هم هست همانطور كه قبلا گفتيم متعلق آن فعل ( ابتداء ) باشد ، و معنايش اين باشد كه خدايا من خواندن سوره و يا قرآن را با نام تو آغاز مي‏كنم ، بعضي هم گفته‏اند : ( باء ) استعانت است ، و لكن معني ابتداء مناسب‏تر است ، براي اينكه در خود سوره ، مسئله استعانت صريحا آمده ، و فرمود : ( اياك نستعين) ، ديگر حاجت به آن نبود كه در بسم الله نيز آن را بياورد . </span>


    و اما اسم ؟ اين كلمه در لغت بمعناي لفظي است كه بر مسمي دلالت كند ، و اين كلمه از ماده ( سمه ) اشتقاق يافته ، و سمه به معناي داغ و علامتي است كه بر گوسفندان مي‏زدند ، تا مشخص شود كداميك از كدام شخص است ، و ممكن هم هست اشتقاقش از ( سمو ) به معناي بلندي باشد ، مبدأ اشتقاقش هر چه باشد كاري نداريم ، فعلا آنچه لغت و عرف از لفظ ( اسم ) مي‏فهمد ، لفظ دلالت كننده است ، و معلوم است كه لازمه اين معنا اين است كه غير مدلول و مسمي باشد .


    البته اين يك استعمال است ، استعمال ديگر اينكه اسم بگوئيم و مرادمان از آن ذاتي باشد كه وصفي از اوصافش مورد نظر ما است ، كه در اين مورد كلمه ( اسم) ديگر از مقوله الفاظ نيست ، بلكه از اعيان خارجي است ، چون چنين اسمي همان مسماي كلمه ( اسم ) به معناي قبلي است . </span>


    مثلا كلمه ( عالم - دانا - كه يكي از اسماء خدايتعالي است ) اسمي است كه دلالت مي‏كند بر آن ذاتي كه به اين اسم مسمي شده ، و آن ذات عبارت است از ذات بلحاظ صفت علمش ، و همين كلمه در عين حال اسم است براي ذاتي كه از خود آن ذات جز از مسير صفاتش خبري نداريم ، در</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :28


    مورد اول اسم از مقوله الفاظ بود ، كه بر</span>معنائي دلالت مي‏كرد ، ولي در مورد دوم ، ديگر اسم لفظ نيست ، بلكه ذاتي است از ذوات كه داراي وصفي است از صفات .


    و اما اينكه چرا با اين كلمه چنين معامله‏اي شده ، كه يكي مانند ساير كلمات از مقوله الفاظ ، و جائي ديگر از مقوله اعيان خارجي باشد ؟ در پاسخ مي‏گوئيم علتش اين شده كه نخست ديده‏اند لفظ ( اسم ) وضع شده براي الفاظي كه دلالت بر مسمياتي كند ، ولي بعدها بر خوردند كه اوصاف هر كسي در معرفي او و متمايز كردنش از ديگران كار اسم را مي‏كند ، به طوريكه اگر اوصاف كسي طوري در نظر گرفته شود كه ذات او را حكايت كند ، آن اوصاف درست كار الفاظ را مي‏كند ، چون الفاظ بر ذوات خارجي دلالت مي‏كند ، و چون چنين ديدند ، اينگونه اوصاف را هم اسم ناميدند .


    نتيجه اين نامگذاري اين شد كه فعلا ( اسم ) همانطور كه در مورد لفظ استعمال مي‏شود ، و بان لحاظ اصلا امري لفظي است ، همچنين در مورد صفات معرف هر كسي نيز استعمال مي‏شود ، و به اين لحاظ از مقوله الفاظ نيست ، بلكه از اعيان است .


    آنگاه ديدند آن چيزي كه دلالت مي‏كند بر ذات ، و از هر چيزي به ذات نزديكتر است ، اسم بمعناي دوم است ، ( كه با تجزيه و تحليل عقلي اسم شده ) ، و اگر اسم به معناي</span>اول بر ذات دلالت مي‏كند ، با وساطت اسم بمعناي دوم است ، از اين رو اسم بمعناي دوم را اسم ناميدند ، و اسم به معناي اول را اسم اسم .


    البته همه اينها كه گفته شد مطالبي است كه تحليل عقلي آن را دست مي‏دهد ، و نمي‏شود لغت را حمل بر آن كرد ، پس هر جا كلمه ( اسم ) را ديديم ، ناگزيريم حمل بر همان معناي اول كنيم .


    در صدر اول اسلام اين نزاع همه مجامع را بخود مشغول كرده بود ، و متكلمين بر سر آن مشاجره‏ها مي‏كردند ، كه آيا اسم عين مسمي است ؟ و يا غير آنست ؟ و لكن اينگونه مسائل ديگر امروز مطرح نمي‏شود ، چون آنقدر روشن شده كه به حد ضرورت رسيده است ، و ديگر صحيح نيست كه آدمي خود را به آن مشغول نموده ، قال و قيل صدر اول را مورد بررسي قرار دهد ، و حق را به يكطرف داده ، سخن ديگري را ابطال كند ، پس بهتر آن است كه ما نيز متعرض آن نشويم .


    و اما لفظ جلاله ( الله ) ، اصل آن ( ال اله ) بوده ، كه همزه دومي در اثر كثرت استعمال حذف شده ، و بصورت الله در آمده است ، و كلمه ( اله ) از ماده ( أله ) باشد ، كه به معناي پرستش است ، وقتي مي‏گويند ( اله الرجل و ياله ) ، معنايش اين است كه فلاني عبادت و پرستش كرد ، ممكن هم هست از ماده ( و ل ه ) باشد ، كه بمعناي تحير و سرگرداني است ، و كلمه نامبرده بر وزن ( فعال ) به كسره فاء ، و بمعناي مفعول ( مالوه ) است ، همچنان كه كتاب بمعناي مكتوب ( نوشته شده ) مي‏باشد ، و اگر خدايرا اله گفته‏اند ، چون مالوه و معبود است ، و يا بخاطر آن است كه عقول بشر در شناسائي او حيران و</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :29


    سرگردان است .
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : sara9556

  8. #8

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    و ظاهرا كلمه ( الله ) در اثر غلبه استعمال علم ( اسم خاص ) خدا شده ، و گر نه قبل از نزول قرآن اين كلمه بر سر زبانها دائر بود ، و عرب جاهليت نيز آن را مي‏شناختند ، همچنان كه آيه شريفه : ( و</span>لئن سئلتهم من خلقهم ؟ ليقولن الله و اگر از ايشان بپرسي چه كسي ايشان را خلق كرده ، هر آينه خواهند گفت : الله ) ، و آيه : ( فقالوا هذا لله بزعمهم ، و هذا لشركائنا ، پس در باره قربانيان خود گفتند : اين مال الله ، و اين مال شركائي كه ما براي خدا داريم ) ، اين شناسائي را تصديق مي‏كند .


    از جمله ادله‏ايكه دلالت مي‏كند بر اينكه كلمه ( الله ) علم و اسم خاص خدا است ، اين است كه خدايتعالي به تمامي اسماء حسنايش و همه افعالي كه از اين اسماء انتزاع و گرفته شده ، توصيف مي‏شود ، ولي با كلمه ( الله ) توصيف نمي‏شود ، مثلاميگوئيم الله رحمان است ، رحيم است ، ولي بعكس آن نميگوئيم ، يعني هرگز گفته نميشود : كه رحمان اين صفت را دارد كه الله است و نيز ميگوئيم ( رحم الله و علم الله و رزق الله ، خدا رحم كرد ، و خدا دانست ، و خدا روزي داد ، ) ولي هرگز نميگوئيم ( الله الرحمن ، رحمان الله شد ) ، و خلاصه ، اسم جلاله نه صفت هيچيك از اسماء حسناي خدا قرار مي‏گيرد ، و نه از آن چيزي به عنوان صفت براي آن اسماء گرفته ميشود .


    از آنجائي كه وجود خداي سبحان كه اله تمامي موجودات است ، خودش خلق را به سوي صفاتش هدايت مي‏كند ، و مي‏فهماند كه به چه اوصاف كمالي متصف است ، لذا مي‏توان گفت كه كلمه ( الله ) بطور التزام دلالت بر همه صفات كمالي او دارد ، و صحيح است بگوئيم لفظ جلاله ( الله ) اسم است براي ذات واجب الوجودي كه دارنده تمامي صفات كمال است ، و گر نه اگر از اين تحليل بگذريم ، خود كلمه ( الله ) پيش از اينكه نام خدايتعالي است ، بر هيچ چيز ديگري دلالت ندارد ، و غير از عنايتي كه در ماده ( ا ل ه ) است ، هيچ عنايت ديگري در آن بكار نرفته است .


    و اما دو وصف رحمان و رحيم ، دو صفتند كه از ماده رحمت اشتقاق يافته‏اند ، و رحمت صفتي است انفعالي ، و تاثر خاصي است دروني ، كه قلب هنگام ديدن كسي كه فاقد چيزي و يا محتاج به چيزي است كه نقص كار خود را تكميل كند ، متاثر شده ، و از حالت پراكندگي به حالت جزم و عزم در مي‏آيد ، تا حاجت آن بيچاره را بر آورد ، و نقص او را جبران كند ، چيزيكه هست اين معنا با لوازم امكانيش در باره خدا صادق نيست ، و به عبارت ديگر ، رحمت در خدايتعالي هم به معناي تاثر قلبي نيست ، بلكه بايد نواقص امكاني آن را حذف كرد ، و باقي مانده را كه همان اعطاء ، و افاضه ، و رفع حاجت حاجتمند است ، به خدا نسبت داد . </span>





    ترجمة الميزان ج : 1ص :30


    كلمه ( رحمان ) صيغه مبالغه است كه بر كثرت و بسياري رحمت دلالت مي‏كند ، و كلمه ( رحيم ) بر وزن فعيل صفت مشبهه است ، كه ثبات و بقاء و دوام را ميرساند ، پس خداي رحمان معنايش خداي كثير الرحمة ، و معناي رحيم خداي دائم الرحمة است ، و بهمين جهت مناسب با كلمه رحمت اين است كه دلالت كند بر رحمت كثيري كه شامل حال عموم موجودات و انسانها از مؤمنين و كافر مي‏شود ، و به همين معنا در بسياري از موارد در قرآن استعمال شده ، از آن جمله فرموده : ( الرحمن علي العرش استوي ، مصدر رحمت عامه خدا عرش است كه مهيمن بر همه موجودات است ) و نيز فرموده : ( قل من كان في الضلالة فليمدد له الرحمن مدا ، بگو آن كس كه در ضلالت است بايد خدا او را در ضلالتش مدد برساند ) و از اين قبيل موارد ديگر . </span>


    و نيز بهمين جهت مناسب‏تر آنست كه كلمه ( رحيم ) بر نعمت دائمي ، و رحمت ثابت و باقي او دلالت كند ، رحمتي كه تنها بمؤمنين افاضه مي‏كند ، و در عالمي افاضه مي‏كند كه فنا ناپذير است ، و آن عالم آخرت است ، همچنانكه خدايتعالي فرمود : ( و كان بالمؤمنين رحيما ، خداوند همواره ، به خصوص مؤمنين رحيم بوده است ) ، و نيز فرموده : ( انه بهم رؤف رحيم ، بدرستي كه او به ايشان رئوف و رحيم است ) ، و آياتي ديگر ، و به همين جهت بعضي گفته‏اند : رحمان عام است ، و شامل مؤمن و كافر مي‏شود ، و رحيم خاص مؤمنين است . </span>


    (</span>الحمد لله ) كلمه حمد بطوريكه گفته‏اند به معناي ثنا و ستايش در برابر عمل جميلي است كه ثنا شونده باختيار خود انجام داده ، بخلاف كلمه ( مدح ) كه هم اين ثنا را شامل ميشود ، و هم ثناي بر عمل غير اختياري را ، مثلا گفته مي‏شود ( من فلاني را در برابر كرامتي كه دارد حمد و مدح كردم ) ولي در مورد تلألوء يك مرواريد ، و يا بوي خوش يك گل نمي‏گوئيم آن را حمد كردم بلكه تنها مي‏توانيم بگوئيم ( آن را مدح كردم ) .


    حرف ( الف و لام ) كه در اول اين كلمه آمده استغراق و عموميت را مي‏رساند ، و ممكن است ( لام ) جنس باشد ، و هر كدام باشد مالش يكي است .


    براي اينكه خداي سبحان مي‏فرمايد : ( ذلكم الله ربكم خالق كلشي‏ء ، اين است خداي شما كه خالق هر چيز است ) ، و اعلام ميدارد كه هر موجوديكه مصداق كلمه ( چيز ) باشد ، مخلوق خداست ، و نيز فرموده : ( الذي احسن كلشي‏ء خلقه آن خدائيكه هر چه را خلق كرده زيبايش كرده ) ، و اثبات كرده كه هر چيزي كه مخلوق است به آن</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :31


    جهت كه مخلوق او است و منسوب به او است حسن و زيبا است ، پس حسن و زيبائي دائر مدار خلقت است ، همچنانكه خلقت دائر مدار حسن ميباشد ، پس هيچ خلقي نيست مگر آنكه به احسان خدا حسن و به اجمال او جميل است ، و بعكس هيچ حسن و زيبائي نيست مگر آنكه مخلوق او ، و منسوب به او است . </span>


    و نيز فرموده : ( هو الله الواحد القهار او است خداي واحد قهار ) ، نيز فرموده : ( و عنت الوجوه للحي القيوم ، ذليل و خاضع شد وجوه در برابر حي قيوم ) و در اين دو آيه خبر داده است از اينكه هيچ چيزيرا به اجبار كسي و قهر قاهري نيافريده ، و هيچ فعلي را به اجبار اجبار كننده‏اي</span>انجام نميدهد ، بلكه هر چه خلق كرده با علم و اختيار خود كرده ، در نتيجه هيچ موجودي نيست مگر آنكه فعل اختياري او است ، آن هم فعل جميل و حسن ، پس از جهت فعل تمامي حمدها از آن او است .


    و اما از جهت اسم ، يك جا فرموده : ( الله لا اله الا هو له الأسماء الحسني ، خدا است كه معبودي جز او نيست ، و او را است اسماء حسني ) ، و جائي ديگر فرموده : ( و لله الأسماء الحسني فادعوه بها و ذروا الذين يلحدون في اسمائه ، خداي را است اسمائي حسني ، پس او را به آن اسماء بخوانيد ، و آنانرا كه در اسماء او كفر مي‏ورزند رها كنيد ، و بخودشان واگذاريد ) ، و اعلام داشته كه او هم در اسمائش جميل است ، و هم در افعالش ، و هر جميلي از او صادر مي‏شود .


    پس روشن شد كه خدايتعالي هم در برابر اسماء جميلش محمود و سزاوار ستايش است ، و هم در برابر افعال جميلش ، و نيز روشن شد كه هيچ حمدي از هيچ حامدي در برابر هيچ امري محمود سر نمي‏زند مگر آنكه در حقيقت حمد خدا است ، براي آنكه آن جميلي كه حمد و ستايش حامد متوجه آنست فعل خدا است ، و او ايجادش كرده ، پس جنس حمد و همه آن از آن خدا است .


    از سوي ديگر ظاهر سياق و به قرينه التفاتيكه در جمله : ( اياك نعبد</span> ) ... ، بكار رفته ، و ناگهان خداي سبحان مخاطب بندگان قرار گرفته ، چنين دلالت دارد كه سوره مورد بحث كلام بنده خداست ، به اين معنا كه خدايتعالي در اين سوره به بنده خود ياد مي‏دهد كه چگونه حمدش گويد ، و چگونه سزاوار است ادب عبوديت را در مقامي كه مي‏خواهد اظهار عبوديت كند ، رعايت نمايد ، و اين ظاهر را جمله ( الحمد لله ) نيز تاييد ميكند .


    براي اينكه حمد توصيف است ، و خداي سبحان خود را از توصيف واصفان از بندگانش


    ترجمة الميزان ج : 1ص :32


    منزه دانسته ، و فرموده : ( سبحان الله عما يصفون ، الا عباد الله المخلصين ، خدا منزه است از آنچه توصيفش مي‏كنند ، مگر بندگان مخلص او ) ، و در كلام مجيدش هيچ جا اين اطلاق را مقيد نكرده ، و هيچ جا عبارتي نياورده كه حكايت كند حمد خدا را از غير خدا ، بجز عده‏اي از انبياء مخلصش ، كه از آنان حكايت كرده كه حمد خدا گفته‏اند ، در خطابش به نوح (عليه‏السلام‏) فرموده : ( فقل الحمد لله الذي نجينا من القوم الظالمين ، پس بگو حمد آن خدائي را كه ما را از قوم ستمكار نجات داد ) ، و از ابراهيم حكايت كرده كه گفت : ( الحمد لله الذي وهب لي علي الكبر اسمعيل و اسحق ، سپاس خدائي را كه در سر پيري اسماعيل و اسحاق را بمن داد ) و در چند جا از كلامش به رسول گراميش محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) فرموده : كه ( و قل الحمد لله بگو الحمد لله ) ، و از داود و سليمان (عليهماالسلام‏) حكايت كرده كه : ( و قالا الحمد لله گفتند : الحمد لله ) و از اهل بهشت يعني پاك‏دلاني كه از كينه دروني ، و كلام بيهوده ، و فسادانگيز پاكند ، نقل كرده كه آخرين كلامشان حمد خدا است ، و فرموده : ( و آخر دعوايهم ان الحمد لله رب العالمين ) . </span>


    و اما غير اين موارد هر چند خدايتعالي حمد را از بسياري مخلوقات خود حكايت كرده ، و بلكه آنرا به همه مخلوقاتش نسبت داده ، و فرموده : ( و الملائكة يسبحون بحمد ربهم ) ، و نيز فرموده : ( و يسبح الرعد بحمده ) ، و نيز فرموده : ( و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده ، هيچ چيز نيست مگر آنكه خدا را با حمدش تسبيح مي‏گويد ) . </span>


    الا اينكه بطوريكه ملاحظه مي‏كنيد همه جا خود را از حمد حامدان ، مگر آن عده كه گفتيم ، منزه ميدارد ، هر جا سخن از حمد حامدان كرده ، حمد ايشانرا با تسبيح جفت كرده ، و بلكه تسبيح را اصل در حكايت قرار داده ، و حمد را با آن ذكر كرده ، و همانطور كه ديديد فرموده : تمامي موجودات با حمد خود او را تسبيح مي‏گويند .


    خواهي پرسيد چرا خدا منزه از حمد حامدان است ؟ و چرا نخست تسبيح را از ايشان حكايت كرده ؟ ميگوئيم براي اينكه غير خدايتعالي هيچ موجودي به افعال جميل او ، و به جمال و كمال افعالش احاطه ندارد ، همچنانكه به جميل صفاتش و اسماءش كه جمال افعالش ناشي از جمال آن صفات و اسماء است ، احاطه ندارد ، همچنان كه خودش فرموده : ( و لا يحيطون به علما ، احاطه علمي به او ندارند</span> ) .
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : sara9556

  9. #9

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    ترجمة الميزان ج : 1ص :33


    بنا بر اين ، مخلوق خدا به هر وضعي كه او را بستايد ، به همان مقدار به او و صفاتش احاطه يافته است و او را محدود به حدود آن صفات دانسته ، و به آن تقدير اندازه گيري كرده ، و حال آنكه خدايتعالي محدود بهيچ حدي نيست ، نه خودش ، و نه صفات ، و اسمائش ، و نه جمال و كمال افعالش ، پس اگر بخواهيم او را ستايش صحيح و بي اشكال كرده باشيم ، بايد قبلا او را منزه از تحديد و تقدير خود كنيم ، و اعلام بداريم كه پروردگارا ! تو منزه از آني كه به تحديد و تقدير فهم ما محدود شوي ، همچنانكه خودش در اين باره فرموده : ( ان الله يعلم و انتم لا تعلمون ، خدا مي‏داند و شما نمي‏دانيد ) . </span>


    اما مخلصين از بندگان او كه گفتيم : حمد آنان را در قرآن حكايت كرده ، آنان حمد خود را حمد خدا ، و وصف خود را وصف او قرار داده‏اند ، براي اينكه خداوند ايشانرا خالص براي خود كرده . </span>


    پس روشن شد آنچه كه ادب بندگي اقتضاء دارد ، اين است كه بنده خدا پروردگار خود را به همان ثنائي ثنا گويد كه خود خدا خود را به آن ستوده ، و از آن ***** نكند ، همچنان كه در حديث مورد اتفاق شيعه و سني از رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) رسيده كه در ثناي خود مي‏گفت : ( لا احصي ثناء عليك ، انت كما اثنيت علي نفسك ) پروردگارا من ثناء تو را نمي‏توانم بشمارم ، و بگويم ، تو آنطوري كه بر خود ثنا كرده‏اي .


    پس اينكه در آغاز سوره مورد بحث فرمود : ( الحمد لله ) تا باخر ، ادب عبوديت را مي‏آموزد ، و تعليم مي‏دهد كه بنده او لايق آن نبود كه او را حمد گويد ، و فعلا كه مي‏گويد ، به تعليم و اجازه خود او است ، او دستور داده كه بنده‏اش بگويد .


    (الحمد لله رب العالمين ، الرحمن الرحيم ، مالك يوم الدين ) ... ، بيشتر اساتيد قرائت خوانده‏اند ( ملك يوم الدين ) ، اما كلمه ( رب ) معناي اين كلمه مالكي است كه امر مملوك خود را تدبير كند ، پس معناي مالك در كلمه ( رب ) خوابيده ، و ملك نزد ما اهل اجتماع و در ظرف اجتماع ، يك نوع اختصاص مخصوص است .


    كه بخاطر آن اختصاص ، چيزي قائم به چيزي ديگر مي‏شود ، و لازمه آن صحت تصرفات است ، و صحت تصرفات قائم به كسي مي‏شود كه مالك آن چيز است ، وقتي مي‏گوئيم : فلان متاع ملك من است ، معنايش اين است كه آن متاع يك نوع قيامي بوجود من دارد ، اگر من باشم مي‏توانم در آن تصرف كنم ، ولي اگر من نباشم ديگري نمي‏تواند در آن تصرف كند .





    ترجمة الميزان ج : 1ص :34


    البته اين معناي ملك در ظرف اجتماع است ، كه ( مانند ساير قوانين اجتماع ) امري وضعي و اعتباري است ، نه حقيقي ، الا اين كه اين امر اعتباري از يك امر حقيقي گرفته شده ، كه آن را نيز ملك مي‏ناميم ، توضيح اين كه ما در خود چيزهائي سراغ داريم كه به تمام معناي كلمه ، و حقيقتا ملك ما هستند ، و وجودشان قائم به وجود ما است ، مانند اجزاء بدن ما ، و قواي بدني ما ، بينائي ما ، و چشم ما ، شنوائي ما ، و گوش ما ، چشائي ما ، و دهان ما ، لامسه ما ، و پوست بدن ما ، بويائي ما ، و بيني ما ، و نيز دست و پا و ساير اعضاي بدن ما ، كه حقيقتا مال ما هستند ، و مي‏شود گفت مال ما هستند ، چون وجودشان قائم به وجود ما است ، اگر ما نباشيم چشم و گوش ما جداي از وجود ما هستي عليحده‏اي ندارند ، و معناي اين ملك همين است كه گفتيم : اولا هستيشان قائم به هستي ما است ، و ثانيا جدا و مستقل از ما وجود ندارند ، ثالثا اين كه ما مي‏توانيم طبق دلخواه خود از آنها استفاده كنيم ، و اين معناي ملك حقيقي است . </span>


    آنگاه آنچه را هم كه با دسترنج خود ، و يا راه مشروعي ديگر بدست مي‏آوريم ، ملك خود مي‏دانيم ، چون اين ملك هم مانند آن ملك چيزي است كه ما به دلخواه خود در آن تصرف مي‏كنيم ، و لكن ملك حقيقي نيست ، به خاطر اين كه ماشين سواري من و خانه و فرش من وجودش قائم بوجود من نيست ، كه وقتي من از دنيا مي‏روم آنها هم با من از دنيا بروند ، پس ملكيت آنها حقيقي نيست ، بلكه قانوني ، و چيزي شبيه بملك حقيقي است . </span>


    از ميان اين دو قسم ملك آنچه صحيح است كه به خدا نسبت داده شود ، همان ملك حقيقي است ، نه اعتباري ، چون ملك اعتباري با بطلان اعتبار ، باطل مي‏شود ، يك مال مادام مال من است كه نفروشم ، و به ارث ندهم ، و بعد از فروختن اعتبار ملكيت من باطل مي‏شود ، و معلوم است كه مالكيت خدايتعالي نسبت به عالم باطل شدني نيست .


    و نيز پر واضح است كه ملك حقيقي جداي از تدبير تصور ندارد ، چون ممكن نيست فرضا كره زمين با همه موجودات زنده و غير زنده روي آن در هستي خود محتاج بخدا باشد ، ولي در آثار هستي مستقل از او و بي نياز از او باشد ، وقتي خدا مالك همه هستي‏ها است ، هستي كره زمين از او است ، و هستي حيات روي آن ، و تمامي آثار حيات از او است ، در نتيجه پس تدبير امر زمين و موجودات در آن ، و همه عالم از او خواهد بود ، پس او رب تمامي ما سواي خويش است ، چون كلمه رب بمعناي مالك مدبر است . </span>


    (</span>و اما كلمه عالمين ) اين كلمه جمع عالم بفتحه لام است ، و معنايش آنچه ممكن است كه با آن علم يافت است ، كه وزن آن وزن قالب ، و خاتم ، و طابع ، است ، يعني آنچه با آن قالب مي‏زنند ، و مهر و موم مي‏زنند ، و امضاء مي‏كنند ، و معلوم است كه معناي اين كلمه شامل تمامي موجودات


    ترجمة الميزان ج : 1ص :35


    مي‏شود ، هم تك تك موجودات را مي‏توان عالم خواند ، و هم نوع نوع آنها را ، مانند عالم جماد ، و عالم نبات ، و عالم حيوان ، و عالم انسان ، و هم صنف صنف هر نوعي را ، مانند عالم عرب ، و عالم عجم .


    و اين معناي دوم كه كلمه عالم بمعناي صنف صنف انسانها باشد ، با مقام آيات كه مقام شمردن اسماء حسناي خدا است ، تا مي‏رسد به ( مالك يوم الدين ) مناسب‏تر است ، چون مراد از يوم الذين روز قيامت است ، چون دين بمعناي جزاء است ، و جزاء در روز قيامت مخصوص به انسان و جن است ، پس معلوم مي‏شود مراد از عالمين هم عوالم انس و جن ، و جماعتهاي آنان است . </span>


    و همين كه كلمه نامبرده در هر جاي قرآن آمده ، به اين معنا آمده ، خود ، مؤيد احتمال ما است ، كه در اينجا هم عالمين به معناي عالم اصناف انسانها است ، مانند آيه : ( و اصطفيك علي نساء العالمين ، تو را بر همه زنان عالميان اصطفاء كرد ) ، و آيه ( ليكون للعالمين نذيرا ، تا براي عالميان بيم‏رسان باشد ) ، و آيه : ( ا تاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ؟ آيا به سر وقت گناه زشتي مي‏رويد ، كه قبل از شما احدي از عالميان چنان كار نكرده است ) . </span>


    و اما ( مالك يوم الدين ) ، در سابق معناي مالك را گفتيم ، و اين كلمه اسم فاعل از ملك بكسره ميم - است ، و اما ملك بفتحه ميم و كسره لام ، صفت مشبهه از ملك به ضم ميم است ، بمعناي سلطنت و نيروي اداره نظام قومي ، و مالكيت و تدبير امور قوم است ، نه مالكيت خود قوم ، و بعبارتي ديگر ملك ، مالك مردم نيست ، بلكه مالك امر و نهي و حكومت در آنان است .


    البته هر يك از مفسرين و قاريان كه يك طرف را گرفته‏اند ، براي آن وجوهي از تاييد نيز درست كرده‏اند ، و هر چند هر دو معناي از سلطنت ، يعني سلطنت بر ملك به ضمه ، و ملك به كسره ، در حق خدايتعالي ثابت است ، الا آنكه ملك بضمه ميم را مي‏شود منسوب بزمان كرد ، و گفت : ملك عصر فلان ، و پادشاه قرن چندم ، ولي ملك بكسره ميم به زمان منسوب نمي‏شود ، و هيچ وقت نمي‏گويند : مالك قرن چندم ، مگر بعنايتي دور از ذهن ، در آيه مورد بحث هم ملك را به روز جزا نسبت داده ، و فرموده : ( ملك يوم الدين ) ، پادشاه روز جزاء ، و در جاي ديگر باز فرموده : ( لمن الملك اليوم لله الواحد القهار ، امروز ملك از كيست ؟ از خداي واحد قهار ) و به همين دليل قرائت ( ملك يوم الدين ) به نظر بهتر مي‏رسد . </span>
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : sara9556

  10. #10

    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    نوشته ها
    9,904
    تشکر
    1,444
    تشکر شده : 5,203
    Avast Internet-Explorer Windows-XP IR-TCI
    امتیاز 
    36168192
    پیش فرض
    ترجمة الميزان ج : 1ص :36


    بحث روايتي


    در كتاب عيون اخبار الرضا ، و در كتاب معاني ، از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) ، روايت آورده‏اند : كه در معناي جمله ( بسم الله ) فرمود : معنايش اين است كه من خود را به داغ و علامتي از علامتهاي خدا داغ مي‏زنم ، و آن داغ عبادت است ، ( تا همه بدانند من بنده چه كسي هستم ) ، شخصي پرسيد : سمة ( داغ ) چيست ؟ فرمود : علامت .


    مؤلف : و اين معنا در مثل فرزندي است كه از معناي قبلي ما متولد شده ، چون ما در آنجا گفتيم : باء در ( بسم الله ) باء ابتداء است ، چون بنده خدا عبادت خود را به داغي از داغهاي خدا علامت مي‏زند ، بايد خود را هم كه عبادتش منسوب به آن است به همان داغ ، داغ بزند . </span>


    و در تهذيب از امام صادق (عليه‏السلام‏) ، و در عيون و تفسير عياشي از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) روايت آورده‏اند ، كه فرمود : اين كلمه به اسم اعظم خدا نزديك‏تر است از مردمك چشم به سفيدي آن .


    مؤلف : و بزودي معناي روايت در ( پيرامون اسم اعظم ) خواهد آمد انشاء الله تعالي .


    و در كتاب عيون از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : كلمه ( بسم الله الرحمن الرحيم ) جزء سوره فاتحة الكتاب است ، و رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) همواره آنرا ميخواند ، و آيه اول سوره بحسابش مي‏آورد ، و فاتحة الكتاب را سبع المثاني مي‏ناميد . </span>


    مؤلف : و از طرق اهل سنت و جماعت نظير اين معنا روايت شده است ، مثلا دار قطني از ابي هريره حديث كرده كه گفت : رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) فرمود : چون سوره حمد را ميخوانيد ، بسم الله الرحمن الرحيم را هم يكي از آياتش بدانيد ، و آن را بخوانيد ، چون سوره حمد ، ام القرآن ، و سبع المثاني است ، بسم الله الرحمن الرحيم ، يكي از آيات اين سوره است . </span>


    و در خصال از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت ايشان فرمودند : اين مردم را چه ميشود ؟ خدا آنانرا بكشد ، به بزرگترين آيه از آيات خدا پرداخته و پنداشتند كه گفتن آن آيه بدعت است .


    ترجمة الميزان ج : 1ص :37


    و از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت است كه فرمود : محترم‏ترين آيه را از كتاب خدا دزديدند ، و آن آيه بسم الله الرحمن الرحيم است ، كه بر بنده خدا لازم است در آغاز هر كار آنرا بگويد ، چه كار بزرگ ، و چه كوچك ، تا مبارك شود .


    مؤلف : روايات از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) در اين معنا بسيار زياد است ، كه همگي دلالت دارند بر اينكه بسم الله جزء هر سوره از سوره‏هاي قرآن است ، مگر سوره برائت ، كه بسم الله ندارد ، و در روايات اهل سنت و جماعت نيز رواياتي آمده كه بر اين معنا دلالت دارند . </span>


    از آن جمله در صحيح مسلم از انس روايت كرده كه گفت : رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) فرمود : در همين لحظه پيش سوره‏اي بر من نازل شد ، آنگاه شروع كردند بخواندن بسم الله الرحمن الرحيم ، و از ابي داود از ابن عباس روايت كرده كه گفت : ( وي حديث را صحيح دانسته ) ، رسولخدا</span>(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏و سلّم‏) غالبا اول و آخر سوره را نمي‏فهميد كجا است ، تا آنكه آيه بسم الله الرحمن الرحيم نازل ميشد ، ( و بين دو سوره قرار ميگرفت) .


    مؤلف : اين معنا بطرق شيعه از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت شده .


    و در كافي و كتاب توحيد ، و كتاب معاني ، و تفسير عياشي ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در حديثي فرمود : الله ، اله هر موجود ، و رحمان رحم كننده بتمامي مخلوقات خود ، و رحيم رحم كننده به خصوص مؤمنين است .


    و از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : رحمان اسم خاص است به صفت عام ، و رحيم اسم عام است به صفت خاص .


    مؤلف : از بيانيكه ما در سابق داشتيم روشن شد كه چرا رحمان عام است ، و مؤمن و كافر را شامل ميشود ، ولي رحيم خاص است ، و تنها شامل حال مؤمن مي‏گردد ، و اما اينكه در حديث بالا فرمود رحمان اسم خاص است به صفت عام ، و رحيم ، اسم عام است به صفت خاص ، گويا مرادش اين باشد كه رحمان هر چند مؤمن و كافر را شامل ميشود ، ولي رحمتش خاص دنيا است ، و رحيم هر چند عام است ، و رحمتش هم دنيا را مي‏گيرد ، و هم آخرت را ، ولي مخصوص مؤمنين است ، و</span>


    ترجمة الميزان ج : 1ص :38


    بعبارتي ديگر رحمان مختص است به افاضه تكوينيه ، كه هم مؤمن را شامل ميشود ، و هم كافر را ، و رحيم هم افاضه تكويني را شامل است و هم تشريعي را ، كه بابش باب هدايت و سعادت است ، و مختص است به مؤمنين ، براي اينكه ثبات و بقاء مختص به نعمت‏هائي است كه به مؤمنين افاضه ميشود ، همچنانكه فرمود : ( و العاقبة للمتقين ) . </span>


    و در كشف الغمه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : پدرم استري را گم كرد ، و فرمود : اگر خدا آنرا بمن بر گرداند ، من او را به ستايش‏هائي حمد مي‏گويم ، كه از آن راضي شود ، اتفاقا چيزي نگذشت كه آنرا با زين و لجام آوردند ، سوار شد همينكه ، لباسهايش را جابجا و جمع و جور كرد ، كه حركت كند ، سر باسمان بلند كرد و گفت : ( الحمد لله ) ، و ديگر هيچ نگفت ، آنگاه فرمود : در ستايش خدا از هيچ چيز فروگذار نكردم ، چون تمامي ستايش‏ها را مخصوص او كردم ، هيچ حمدي نيست مگر آنكه خدا هم داخل در آنست . </span>


    مؤلف : در عيون ، از علي (عليه‏السلام‏) روايت شده : كه شخصي از آنجناب از تفسير كلمه ( الحمد لله ) پرسيد ، حضرت فرمود : خدايتعالي بعضي از نعمت‏هاي خود را آنهم سر بسته و در بسته و بطور اجمال براي بندگان خود معرفي كرده ، چون نميتوانستند نسبت بهمگي آنها معرفت يابند ، و بطور تفصيل بدان وقوف يابند چون عدد آنها بيش از حد آمار و شناختن است ، لذا به ايشان دستور داد تنها بگويند ( الحمد لله علي ما انعم به علينا ) . </span>


    مؤلف : اين حديث اشاره دارد بانچه گذشت ، كه گفتيم حمد از ناحيه بنده در حقيقت يادآوري خداست ، اما به نيابت ، تا رعايت ادب را كرده باشد .
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : sara9556

صفحه 1 از 97 1231151 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. كرامت انسان از نگاه قرآن
    توسط secret در انجمن قرآن
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 17th June 2010, 10:58
  2. تاءثير قرآن در جسم و جان
    توسط secret در انجمن آشنایی با کتب اسلامی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 16th June 2010, 22:42
  3. چه نشانه هایی مبنی بر الهی بودن قرآن وجود دارد؟
    توسط secret در انجمن شبهات و سوالت قرآني وديني
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 5th June 2010, 22:46
  4. قرآن با کافران: توهین یا تبیین؟
    توسط درسا.. در انجمن تفسیر قرآن
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 6th July 2009, 13:41
  5. پژوهشى در مورد حروف مقطعه قرآن
    توسط shahpoor در انجمن تفسیر قرآن
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 1st February 2009, 22:30

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

پاتوق یو یکی از قدیمیترین سایت های ایرانی به 6 سال سابقه فعالیت می باشد. انجمن های سایت دارای مطالب متنوع و جامعی در تمامی زمینه می باشد. و البته در پرتال سایت شما همواره جدیدترین نرم افزار ، بازی و انمیشن های روز را با لینک مستقیم می توانید دانلود نمایید.