^ بازگشت به بالا
دانلود english 4 you آموزش یوگا به زبان فارسی آموزش زبان english today
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

حافظ شناسي


  1. #1

    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    951
    تشکر
    530
    تشکر شده : 2,319
    Avast Safari Mac Irancell
    امتیاز 
    4
    Whistle حافظ
    خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)، شاعر و غزلسرای بزرگ قرن هشتم ايران و یکی از سخنوران نامی جهان است.

    بسیاری حافظ شیرازی را بزرگ‌ترین شاعر ایرانی تمام دوران‌ها می‌دانند. بیشتر اشعار حافظ غزل می‌باشد و بن‌مایه غالب غزلیات او عشق است.

    حافظ به همراه سعدی، فردوسی و مولانا چهار رکن اصلی شعر و ادبیات فارسی را شکل داده‌اند.

    دیوان حافظ

    دیوان حافظ که مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصیده، دو مثنوی، چندین قطعه، و تعدادی رباعی‌ است، تا کنون بیش از چهارصد بار به اشکال و شیوه‌های گوناگون، به زبان اصلی فارسی و دیگر زبان‌های جهان به‌چاپ رسیده است. شاید تعداد نسخه‌های خطّی ساده یا تذهیب گردیدهٔ آن در کتابخانه‌های ایران، افغانستان، هند، پاکستان، ترکیه، و حتی کشور‌های غربی از هر دیوان فارسی دیگری بیشتر باشد. (ص ص ۲۶۵ - ۲۶۷، ذهن و زبان حافظ)

    حافظ به زبان عربی یعنی نگه دارنده و به کسی گفته می‌شود که بتواند قرآن را از حفظ بخواند.

    زندگی حافظ


    در خصوص سال دقیق ولادت او بین مورخین و حافظ‌شناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبیح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ (تاریخ ادبیات ایران) و دکتر قاسم غنی آن را در ۷۱۷ (تاریخ عصر حافظ) می‌دانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعه ای از حافظ ولادت او را قبل از این سال‌ها و حدود ۷۱۰ هجری قمری تخمین می‌زنند (لغتنامه دهخدا، مدخل حافظ). آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن هشتم هجری قمری و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بین ۷۲۰ تا ۷۲۹ روی داده‌است.

    سال وفات او به نظر اغلب مورخین و ادیبان ۷۹۲ هجری قمری است. (از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه.ق.) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تالیف جامی (متولد ۸۱۷ ه.ق.) صراحتاً این تاریخ به عنوان سال وفات خواجه قید شده‌است). مولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز وفات یافته‌ است.

    نزدیک به یک قرن پیش از تولّد او (یعنی در سال ۶۳۸ ه‌ق - ۱۲۴۰ م) محی‌الدّین عربی دیده از جهان فروپوشیده بود، و ۵۰ سال قبل ازآن (یعنی در سال ۶۷۲ ه‌ق - ۱۲۷۳ م) مولانا جلال‌الدّین محمد بلخی (رومی) درگذشته بود.

    درباره زندگی حافظ اطلاعات دقیقی در دست نیست.

    زبان و هنر شعری


    همچون همهٔ هنرهای راستین و صادق، شعر حافظ پرعمق، چندوجه، تعبیریاب، و تبیین‌جوی است. او هیچ‌گاه ادعای کشف و غیب‌گویی نکرده، ولی ازآن‌جا که به ژرفی و با پرمعنایی زیسته ‌است و چون سخن و شعر خود را از عشق و صدق تعلیم گرفته ‌است، کار بزرگ هنری او آینه‌دار طلعت و طینت فارسی‌زبانان گردیده ‌است.
    مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود
    مگو دیگر که حافظ نکته‌دان‌ست که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

    (صفحهٔ ۳۶ حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، بخش اوّل.)


    تاثیر حافظ بر شعر دوره های بعد


    تبحر حافظ در سرودن غزل بوده و با ترکیب اسلوب و شیوه شعرای پیشین خود سبکی را بنیان نهاده که اگر چه پیرو سبک عراقی است اما با تمایز ویژه به نام خود او شهرت دارد. برخی از حافظ پژوهان شعر او را پایه گذار سبک هندی می‌دانند که ویژگی اصلی آن استقلال نسبی ابیات یک غزل است (حافظ نامه، خرمشاهی).

    ارامگاه حافظ


    آرامگاه حافظ در شمال شهر شیراز، پایین‌تر از دروازه قرآن، در یکی از قبرستان های معروف شیراز به نام خاک مصلی قرار دارد و مساحت آن ۱۹۱۱۶ متر مربع است. ۶۵ سال پس از درگذشت حافظ، در سال ۸۵۶ هجری قمری (برابر ۱۴۵۲ میلادی)، شمس‌الدین محمد یغمایی وزیر میرزا ابوالقاسم بابر گورکانی (پسر میرزا بایسنغر نواده شاهرخ بن تیمور) حاکم فارس، برای اولین بار ساختمانی گنبدی شکل را بر فراز مقبره حافظ بنا کرد و در جلو این ساختمان، حوض بزرگی ساخت که از آب رکن‌آباد پر می‌شد. این بنا یک بار در اوایل قرن یازدهم هجری و در زمان حکومت شاه عباس صفوی، و دیگر بار ۳۵۰ سال پس از وفات حافظ به دستور نادرشاه افشار مرمت شد. در سال ۱۱۸۷ هجری قمری، کریم خان زند بر مقبره حافظ، بارگاهی به سبک بناهای خود،شامل تالاری با چهار ستون سنگی یکپارچه و بلند و باغی بزرگ در جلو آن ساخت و بر مزارش سنگ مرمری نهاد که امروز نیز باقی است.

    بعد از عمارتی که کریم خان زند بر مقبره حافظ ساخت در طول یکصد و شصت سال تعمیرات زیادی به وسیله اشخاص خیرخواه انجام گرفت تا آنکه در سال ۱۳۱۵ به کوشش شادروان علی اصغر حکمت بنای کنونی با بهره گیری از عناصر معماری روزگار کریم خان زند و یادمانهای حافظیه توسط آندره گدار فرانسوی طراحی و اجرا شد. در کنار مزار حافظ عرفا و شعرای نامداری به خاک سپرده شده اند.[۱۰]

    آرامگاه حافظ در منطقهٔ حافظیّه و در فضایی آکنده از عطر و زیبایی جان‌پرور گل‌های شیراز درهم‌آمیخته با شور اشعار خواجه واقع شده‌است. این مکان یکی از جاذبه‌های مهمّ توریستی هم به‌شمار می‌رود، و در زبان عامیانهٔ خود اهالی شیراز، رفتن به حافظیّه معادل با زیارت آرامگاه حافظ گردیده‌است. اصطلاح زیارت که بیشتر برای اماکن مقدّسی نظیر کعبه و بارگاه حسین‌بن علی، امام سوّم شیعیان به‌کار می‌رود، به‌خوبی نشان‌گر آن‌ست که حافظ چه چهرهٔ مقدّسی نزد ایرانیان دارد. معتقدان به حافظ رفتن به آرامگاه او را با آداب و رسومی آیینی همراه می‌کنند، از جمله با وضو به آنجا می‌روند، و در کنار آرامگاه حافظ کفش خود را از پای بیرون می‌آورند که در فرهنگ مذهبی ایران نشانهٔ احترام و قدسی بودن مکان است. آرامگاه حافظ هم‌چنین مکانی فرهنگی‌ است. به‌عنوان مثال، برنامه‌های مختلف شعرخوانی شاعران مشهور یا کنسرت خوانندگان بخصوص سبک موسیقی ایرانی و عرفانی در کنار آن برگزار می‌شود. حافظ شیرازی در شعری پیش‌بینی کرده‌ است که مرقدش پس از او زیارت‌گاه خواهد شد:
    بر سر تربت ما چون گذری، همّت خواه که زیارت‌گه رندان جهان خواهد بو
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

  2. #2

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    Joker حافظ شناسي
    حافظ شیرازی، شمس الدین محمد

    (سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شیراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شیراز)

    شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران

    زمین است که تا نام ایران زنده و پا برجاست نام وی نیز جاودان خواهد بود.

    با وجود شهرت والای این شاعران گران مایه در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی

    در دست نیست ولی در حدود سال 726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.

    اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره

    سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه

    روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از

    این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا... بهره ها گرفت.

    خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.

    او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

    دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به

    دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

    دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.

    حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

    پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.

    امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

    راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
    دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

    لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون

    سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده

    است.

    اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.

    سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع

    که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به

    نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار

    خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.




    اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و

    خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی

    شیراز نهاد.

    مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ

    علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

    نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و

    مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

    در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و

    داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

    قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ ----- که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

    حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به

    بندر هرمز همواره در شیراز بود.

    وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون

    هند نیز راه یافت.

    نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و

    پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن

    سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و

    طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

    شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.
    4 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,jasmin.airy,امير ي-ب,ارام زرنگ

  3. #3

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض
    هميشه‌ از خود پرسيده‌ايم‌ راز جادوي‌ شعر حافظ‌ چيست‌؟ علت‌ چه‌ مي‌تواند باشد كه‌ شعر حافظ‌ برغم‌ تفاوت‌ دانش‌ و فرهيختگي‌ مخاط‌بانش‌ به‌ ذهن‌ آنها تعرض‌ مي‌كند و بر روح‌ و روان‌ آنها بالاترين‌ حد شدت‌ تاثير را ايجاد مي‌كند؟
    تلاش‌ گفتار ما اين‌ خواهد بود كه‌ نحوه‌ برخورد و همچنين‌ رفتار حافظ‌ بزرگ‌ با كلمات‌ و جملات‌ شعرش‌ را بررسي‌ كنيم‌ و به‌ نوعي‌، كاركرد فيزيكي‌ جملات‌ برخي‌ از اشعار حافظ‌ را آناليز نماييم‌ تا شايد رازگشايي‌ تمهيدات‌ وي‌ در سرايش‌ بعضي‌ از شعرهايش‌ باشد كه‌ حتما نبوغ‌ وي‌ تنها در انتخاب‌ و ايجاد چنين‌ شگردي‌ خلاصه‌ نمي‌شود. حتما عوامل‌ ديگر مثل‌ انتخاب‌ مضمون‌، موسيقي‌ لازم‌ و عناصر ديگر از جمله‌ ابزاري‌ هستند كه‌ در كنش‌ جملات‌ شعري‌ وي‌ تاثير گذاشته‌ تا به‌ شكل‌گيري‌ هارموني‌ زيباي‌ غزلهايش‌ منجر شوند.
    بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ اگر ما شعر حافظ‌ را يك‌ شي‌ مادي‌ مثل‌ يك‌ درخت‌ يا يك‌ پرنده‌ فرض‌ كنيم‌، موضوع‌ بحث‌ ما اين‌ خواهد بود كه‌ حافظ‌ بزرگ‌ واژه‌ها و همچنين‌ تركيبيهاي‌ واژگاني‌اش‌ را چگونه‌ به‌ كار مي‌گيرد تا جنسيت‌ شعرش‌ حيات‌ يافته‌ و زندگي‌ كند. همچنين‌ ايماژهاي‌ شعرش‌ را چگونه‌ و در چه‌ موقعيتي‌ مي‌سازد و درنهايت‌ اين‌ ايماژها چط‌ور با رفتار وي‌ با كلمات‌ شعرش‌ ابعاد تازه‌ مي‌گيرد؟ حافظ‌ چگونه‌ كليد شعرش‌ را در اختيار مخاط‌ب‌ مي‌گذارد تا مخاط‌ب‌ به‌ انديشه‌ وي‌ در شعرش‌ دست‌ يابد؟
    زبان‌ جامع‌ شعر حافظ‌ چگونه‌ در زبان‌ فارسي‌ پديد آمده‌؟ چگونه‌ هنر شعر به‌خصوص‌ در زبان‌ فارسي‌ هنر غالب‌ مي‌گردد و شعر حافظ‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ برتر شعر در زبان‌ فارسي‌ حيات‌ جاودان‌ مي‌يابد، بدان‌گونه‌ كه‌ جز لاينفك‌ زبان‌ فارسي‌ مي‌گردد و درنهايت‌ اين‌ كه‌ آيا حافظ‌ بدون‌ تاثيرپذيري‌ از شاعران‌ ماقبل‌ خود در اين‌ ابعاد امكان‌ ظ‌هور مي‌يافت‌؟
    در ابتدا بهتر است‌ بحث‌مان‌ را با نظ‌ر هگل‌ در رساله‌ مقدمه‌اي‌ بر زيباشناسي‌ آغاز كنيم‌ كه‌ مي‌گويد زيبايي‌ كه‌ هنرمند خلق‌ مي‌كند اعلي‌تر از زيبايي‌ است‌ كه‌ در ط‌بيعت‌ وجود دارد. اگر اين‌ گفته‌ قابل‌ تامل‌ بيايد بنا بر دلايل‌ ذيل‌ شعر متعالي‌ترين‌ هنر انساني‌ خواهد بود. به‌ دليل‌ آن‌ كه‌ هنرهايي‌ مثل‌ موسيقي‌ و نقاشي‌ و مجسمه‌سازي‌ هنرهايي‌ هستند كه‌ ما به‌ازايي‌ در ط‌بيعت‌ دارند، به‌ ط‌ور مثال‌ صداي‌ باد و برخورد درختان‌ مي‌توانند مابه‌ازا موسيقي‌ در ط‌بيعت‌ باشد يا مناظ‌ري‌ كه‌ در ط‌بيعت‌ وجود دارد مابه‌ازا هنر نقاشي‌. به‌ تعبيري‌ بشر با تقليد از اين‌ اشكال‌ سمعي‌ و بصري‌، موسيقي‌ و نقاشي‌ را ايجاد مي‌كند. درواقع‌ مقولاتي‌ مثل‌ شعر و ادبيات‌ هستند كه‌ مابه‌ازايي‌ در ط‌بيعت‌ ندارند. به‌ تعبيري‌ بايد گفت‌ زبان‌ و شعر ماهيتا مفاهيمي‌ تجريدي‌ هستند كه‌ تنها در انديشه‌ انسان‌ شكل‌ مي‌گيرند و ارجاعي‌ بيرون‌ از ذهن‌ انسان‌ ندارند و اما درباره‌ چگونگي‌ شكل‌گيري‌ زبان‌ شعر حافظ‌ لازم‌ است‌ كه‌ بحث‌ را با مصداقهايي‌ از آراي‌ وينكنشتاين‌ و كارناپ‌ شروع‌ كنيم‌. آنجا كه‌ وينكنشتاين‌ زبان‌ را تصوير امور واقع‌ مي‌داند و مي‌گويد كلام‌ نحوه‌ تركيب‌ منط‌قي‌ امور واقع‌ را نمودار مي‌سازد و چون‌ نحوه‌ تركيب‌ منط‌قي‌ امور واقع‌ ممكن‌ است‌ متفاوت‌ باشد. بدين‌ ترتيب‌ به‌ جاي‌ يك‌ زبان‌ از زبانهاي‌ متعدد سخن‌ مي‌گويد و به‌ دليل‌ شكلهاي‌ متفاوت‌ امور واقع‌ و تفاوت‌ بازتاب‌ آنها، برايشان‌ سلسله‌ مراتبي‌ قائل‌ مي‌شود. رودولف‌ كارناپ‌ بحث‌ او را كامل‌ مي‌كند و از چند زبان‌ متعدد در يك‌ سط‌ح‌ بيش‌ و كم‌ متساوي‌ سخن‌ مي‌گويد و اين‌ را به‌ وسيله‌ اصل‌ مشهورش‌ به‌ نام‌ اصل‌ تحمل‌ بيان‌ مي‌كند، به‌ موجب‌ اين‌ اصل‌ زباني‌ ساخته‌ و پرداخته‌ مي‌شود كه‌ مناسب‌تر براي‌ اغراض‌ مختلف‌ باشد. گويا قصد ((حلقه‌ وين‌)) هم‌ اين‌ بوده‌ كه‌ زباني‌ ساخته‌ شود كه‌ زبانها و مصط‌لحات‌ علوم‌ مختلف‌ مثل‌ فيزيك‌، زيست‌شناسي‌، روانشناسي‌، جامعه‌شناسي‌ و همه‌ متحد شوند، يعني‌ مي‌خواستند يك‌ زبان‌ عام‌ علمي‌ ابداع‌ كنند.
    اين‌ شرايط‌ شايد وضعيتي‌ ايجاد كند كه‌ نتيجه‌ كاركرد ط‌بيعي‌ زبان‌ باشد، به‌ط‌وري‌ كه‌ آن‌ زبان‌ پديده‌ آمده‌ صاحب‌ همه‌ امكانات‌ مورد نيازش‌ گردد.
    في‌المثل‌ وقتي‌ كه‌ مباحث‌ فلسفي‌ در آلمان‌ به‌ وسيله‌ فيلسوفان‌ آلماني‌زبان‌ شكل‌ مي‌گيرد، زبان‌ آلماني‌ ط‌وري‌ بسط‌ مي‌يابد كه‌ امكان‌ و توان‌ بازتاب‌ همه‌ مقولات‌ فلسفي‌ را داشته‌ باشد يا زبان‌ جامع‌ و كامل‌ قرآن‌ در مقط‌عي‌ پديد مي‌آيد كه‌ به‌ تعبيري‌ اوج‌ شعر عرب‌ است‌.
    ما در شعر فارسي‌ تا قبل‌ از ظ‌هور حافظ‌ بزرگ‌ با تنوعي‌ از زبانهاي‌ شعري‌ مواجهيم‌، مسلما انواع‌ زبانهاي‌ شعر شاعراني‌ مثل‌ سعدي‌، خواجو، نظ‌امي‌، رودكي‌ و ديگر شعر شاعران‌ ماقبل‌ از حافظ‌ انواع‌ متفاوت‌ زبانهاي‌ شعر فارسي‌ بودند كه‌ در عين‌ متعالي‌ بودن‌، زبانهاي‌ شعرشان‌ به‌ مثابه‌ پيكره‌ شعر فارسي‌ محسوب‌ مي‌شدند يا اين‌ كه‌ مي‌توان‌ آنها را به‌ تناوب‌ مقط‌ع‌ تاريخي‌ كه‌ در آن‌ زيسته‌اند، به‌ مثابه‌ پلكاني‌ فرض‌ كرد كه‌ حافظ‌ با ايجاد زبان‌ منعط‌ف‌ خود، آن‌ زبان‌ متحمل‌ را ايجاد مي‌كند و از همه‌ امكانات‌ شعري‌ شاعران‌ ماقبل‌ از خود، به‌ دلخواه‌ به‌ط‌ور مستقيم‌ يا غيرمستقيم‌ سود مي‌جويد و غزليات‌ ارجمندش‌ را مي‌سرايد يا اين‌ كه‌ با تلقي‌ ديگر از پله‌هاي‌ شعر شاعران‌ بزرگ‌ ماقبل‌ از خود صعود كرده‌ و آخرين‌ پلكان‌ را خود مي‌سازد و بر آن‌ مي‌ايستد. بنابراين‌ زبان‌ حافظ‌ زباني‌ جامع‌ و متحمل‌ مي‌گردد كه‌ از قابليتهاي‌ بياني‌ شاعران‌ ماقبل‌ از خود استفاده‌ كرده‌ و با توسل‌ به‌ نبوغ‌ منتج‌ به‌ خلاقيتهاي‌ خود، غزلهاي‌ ماندگارش‌ را مي‌سرايد و به‌ نحوي‌ استتيك‌ شعر شاعران‌ ماقبل‌ از خود را مستحيل‌ در شعرش‌ مي‌كند و به‌ نوعي‌ ديوانش‌ برآيند فرهنگ‌ و شعور يك‌ ملت‌ مي‌گردد.
    با مثالي‌ موضوع‌ بحث‌ را روشن‌ مي‌كنيم‌:
    شيراز و آب‌ ركني‌ و اين‌ باد خوش‌نسيم‌
    عيبش‌ مكن‌ كه‌ خال‌ رخ‌ هفت‌ كشور است‌
    حافظ‌ در اين‌ بيت‌ شعر، مابين‌ شيراز و آب‌ ركني‌ و باد و خال‌ رخ‌ و هفت‌ كشور كه‌ اشيا شعر وي‌ هستند رابط‌ه‌اي‌ انديشه‌ مي‌كند كه‌ در جهان‌ واقع‌ وجود ندارد. اين‌ رابط‌ه‌ تنها در شعر حافظ‌ انديشه‌ مي‌شود و در هيات‌ اشيا تجريدي‌ (كلمات‌) با يكديگر مرتبط‌ مي‌شوند. مجموعه‌اي‌ از اشيا مثل‌ آب‌ ركن‌آباد و بادي‌ كه‌ به‌ تعبير حافظ‌ متصف‌ به‌ نسيم‌ خوش‌ مي‌گردد. مجموعا به‌ هيات‌ خالي‌ درمي‌آيند تا بر صورت‌ (هفت‌ كشور) كه‌ در اينجا مترادف‌ جهان‌ است‌ بنشيند. درواقع‌ اشيايي‌ كه‌ مجموعيت‌ آنها مترادف‌ شيراز است‌ در انديشه‌ منتج‌ به‌ تخيل‌ حافظ‌ همان‌ خالي‌ مي‌گردد كه‌ وقتي‌ بر رخ‌ زيبارويي‌ مي‌نشيند. زيبايي‌ او را مضاعف‌ مي‌كند. برعكس‌ كاركرد كلمات‌ متن‌ شعر كه‌ بازتاب‌ روابط‌ نامتعارف‌ اشيا هستند. در متون‌ غيرشعري‌ رفتار كلمات‌، بازتاب‌ رفتار و ارتباط‌ مالوف‌ و متعارف‌ اشيا مي‌باشد.
    به‌ ط‌ور مثال‌:
    و از آنجا به‌ شهر مهرويان‌ رسيديم‌. شهري‌ بزرگ‌ است‌ بر لب‌ دريا نهاده‌، بر جانب‌ شرقي‌ و بازارهاي‌ بزرگ‌ دارد و جامعي‌ نيكو. اما آب‌ ايشان‌ از باران‌ بود و غير از آب‌ باران‌، چاه‌ و كاريز نبود كه‌ آب‌ شيرين‌ دهد. ايشان‌ را حوض‌ها و آبگيرها باشد كه‌ هرگز تنگي‌ آب‌ نبود. و در آنجا سه‌ كاروانسراي‌ بزرگ‌ ساخته‌اند هر يك‌ از آن‌، چون‌ حصاري‌ است‌ محكم‌ و عالي‌.))
    در متن‌ فوق‌ كه‌ بخشي‌ از سفرنامه‌ ناصرخسرو است‌، كلمات‌ كه‌ صورت‌ تجريدي‌ اشيا مكان‌ روايت‌شده‌ هستند، رفتار و رابط‌ه‌ اشيا متن‌ تفاوتي‌ با رفتار و روابط‌ اشيا جهان‌ واقع‌ ندارند. شكل‌ روابط‌ اشيا مكان‌ روايت‌شده‌ موازي‌ با مكان‌ واقعي‌ هستند.
    البته‌ نبايد نقش‌ نامتعارف‌ اشيا را در متون‌ غيررئاليستي‌ با كاركرد اشيا در متون‌ شعري‌ اشتباه‌ كرد. زيرا كه‌ در متون‌ غير رئاليستي‌ هم‌ نويسنده‌ ممكن‌ است‌ براي‌ يك‌ شئي‌ رفتاري‌ نامتعارف‌ بينديشد، شبيه‌ به‌ رفتاري‌ كه‌ ممكن‌ است‌ اشيا در خوابهايمان‌ داشته‌ باشند و ما حداقل‌ در زمان‌ خواب‌ ديدن‌ آن‌ را باور مي‌كنيم‌. مثلا درختي‌ صحبت‌ مي‌كند يا كه‌ هر شي‌اي‌ ممكن‌ است‌ بدل‌ به‌ شي‌ ديگر شود كه‌ البته‌ ايجاد چنين‌ تصاويري‌ چه‌ در متن‌ ادبي‌ و چه‌ به‌ هنگام‌ خواب‌ ديدن‌ حداقل‌ در چارچوب‌ متن‌ يا خواب‌ متنج‌ به‌ روايتي‌ مي‌گردد كه‌ مي‌توان‌ نقل‌ كرد. ولي‌ شعر حاصل‌ نمي‌شود. در واقع‌ رفتار نامتعارف‌ اشيا شعر شاعر هنگامي‌ بدل‌ به‌ شعر مي‌گردد كه‌ ماحلصش‌ ايجاد وضعيتي‌ با منط‌قي‌ شاعرانه‌ كند تا معنايي‌ شاعرانه‌ ايجاد شود. نه‌ اين‌ كه‌ تنها بدل‌ به‌ واقعه‌اي‌ غريب‌ شود. به‌ ط‌ول‌ مثال‌ در داستان‌ مسخ‌ فرانتس‌ كافكا، شخصيت‌ اصلي‌ داستان‌ گروه‌ گوار سامسا در حين‌ زندگي‌ معمول‌ و متعارف‌ خود، كه‌ هر شئي‌ كاركرد معمول‌ خودش‌ را دارد. بدل‌ به‌ سوسك‌ مي‌شود و نتيجه‌ اين‌ كه‌ متن‌ كافكا بدل‌ به‌ شعر نمي‌گردد. بلكه‌ بدل‌ به‌ واقعه‌اي‌ مي‌شود كه‌ بر ط‌بق‌ روابط‌ معمول‌ رئاليته‌ها مي‌ت‌ وان‌ نقل‌ كرد. هر چند كه‌ ايجعاد شعر در متن‌ شعري‌ و ايجاد ادبيات‌ در متن‌ ادبي‌ مشابهتهايي‌ نيز دارند. در واقع‌ هم‌ شاعر و هم‌ نويسنده‌ در جستجوي‌ وجهي‌ از حقيقت‌ هستند. حقيقتي‌ كه‌ تنها از منظ‌ر آنها مي‌تواند باشد.
    به‌ تعبير هاپكينز شاعر انگليسي‌ حقيقت‌ را مي‌توان از دو منظ‌ر كشف‌ و جستجو كرد يا آن‌ را با معيارهاي‌ علمي‌ و به‌ تعبير اينجانب‌ رئاليستيك‌ بررسي‌ كرد يا با منط‌ق‌ شاعرانه‌.
    چنان‌ كه‌ با معيارهاي‌ رئاليستيك‌ بررسي‌ شود در روند شناخت‌ كشف‌ خواد شد و شاعري‌ كه‌ با منط‌ق‌ شاعرانه‌ در پي‌ كشف‌ حقيقت‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌ اثر در روند خلاقيت‌ آفريده‌ مي‌شود.
    هاپكينز ديدگاه‌ مبتني‌ بر علم‌ را ))همسازي‌)) و ديدگاه‌ دوم‌ را ((همبستگي‌)) مي‌نامد. تئوري‌ همسازي‌ تجربي‌ و شناختي‌. اعتقاد واقعگرايانه‌ محض‌ به‌ واقعيت‌ دنياي‌ خارج‌ دارد و معتقد به‌ شناخت‌ جهان‌ از ط‌ريق‌ مشاهده‌ و قياس‌ است‌ كه‌ البته‌ اين‌ ديدگاه‌ منتج‌ به‌ خلق‌ ادبيات‌ مي‌گردد. هر چند كه‌ هيچ‌ كدام‌ از اين‌ دو نظ‌ريه‌ درباره‌ كشف‌ حقيقت‌ در تضاد كامل‌ يا حتي‌ استقلال‌ كامل‌ نسبت‌ به‌ ديگري‌ نيست‌.
    براي‌ آن‌ كه‌ جزئيات‌ اين‌ بحث‌ متشكل‌ گردد و بتوانم‌ نظ‌ر خود درباره‌ نحوه‌ بكارگيري‌ كلمات‌ در شعر حافظ‌ را به‌ ط‌ور عيني‌ نشان‌ دهم‌ بهتر است‌ نمونه‌ غزل‌ حافظ‌ را كه‌ متناسب‌ با اين‌ مبحث‌ است‌ خوانده‌ و كاركرد واژگان‌ اين‌ غزل‌ را روشن‌ سازم‌:

    دوش‌ مي‌آمد و رخساره‌ برافروخته‌ بود
    تا كجا باز دل‌ غمزده‌اي‌ سوخته‌ بود
    رسم‌ عاشق‌كشي‌ و شيوه‌ شهر آشوبي‌
    جامه‌اي‌ بود كه‌ بر قامت‌ او دوخته‌ بود
    جان‌ عشاق‌ سپند رخ‌ خود مي‌دانست‌
    و آتش‌ چهره‌ بدين‌ كار برافروخته‌ بود
    گرچه‌ مي‌گفت‌ كه‌ زارت‌ بكشم‌ مي‌ديدم‌
    كه‌ نهانش‌ نظ‌ري‌ با من‌ دلسوخته‌ بو
    كفر زلفش‌ ره‌ دين‌ مي‌زدو آن‌ سنگين‌ دل‌
    در پي‌اش‌ مشعلي‌ از چهره‌ برافروخته‌ بود
    دل‌ بسي‌ خون‌ به‌ كف‌ آورد ولي‌ ديده‌ بريخت‌
    الله‌ الله‌ كه‌ تلف‌ كرد و كه‌ اندوخته‌ بود
    يار مفروش‌ به‌ دنيا كه‌ بسي‌ سود نكرد
    آن‌ كه‌ يوسف‌ به‌ زر ناسره‌ بفروخته‌ بود
    گفت‌ و خوش‌ گفت‌ برو خرقه‌ بسوزان‌ حافظ‌
    يارب‌ اين‌ قلب‌شناسي‌ ز كه‌ آموخته‌ بود

    در بعضي‌ از غزليات‌ حافظ‌ و از جمله‌ اين‌ غزل‌. شعر با روايت‌ واقعه‌اي‌ رئاليستي‌ آغاز مي‌شود. همچنان‌ كه‌ در اين‌ غزل‌، شعر با روايت‌ واقعه‌اي‌ آغاز مي‌شود. مثلا در لايه‌ ظ‌اهري‌ شاعر اشاره‌ به‌ آمدن‌ معشوقه‌اش‌ مي‌كند. سپس‌ به‌ بازسازي‌ و توصيف‌ چهره‌ او مي‌پردازد كه‌ برافروخته‌ است‌. سپس‌ به‌ توصيف‌ رفتار او مي‌پردازد كه‌ عادت‌ او رنج‌ دادن‌ عشاق‌ است‌ و حتي‌ حدس‌ مي‌زند كه‌ جايي‌ دل‌ يكي‌ از عشاقش‌ را سوزانده‌ است‌. در واقع‌ او را به‌ عاشق‌كش‌ و شهر آشوب‌ بودن‌ متصف‌ نموده‌، تاكيد مي‌كند كه‌ اين‌ صفات‌ را عين‌ رفتارش‌ نيز مي‌داند. حتما وقتي‌ كه‌ اين‌ صفتها به‌ عين‌ جامه‌اي‌ درمي‌آيد كه‌ به‌ قامت‌ او دوخته‌ شده‌، منظ‌ورش‌ همين‌ است‌. در واقع‌ از اولين‌ سط‌ر شعر كه‌ اشاره‌ به‌ آمدن‌ معشوق‌ دارد. اشاره‌ به‌ رفتار گستاخانه‌اش‌ نيز مي‌كند. در بيت‌ سوم‌ اط‌لاعي‌ كه‌ از معشوق‌ مي‌دهد ابعاد تازه‌اي‌ را روشن‌ مي‌كند.
    به‌ نظ‌رم‌ اصرار شاعر بر توصيف‌ رفتاري‌ معشوق‌ بيشتر براي‌ ايجاد اتمسفري‌ است‌ كه‌ ذهنيت‌ مخاط‌ب‌ بتدريج‌ آماده‌ براي‌ پذيرفتن‌ رفتار غريب‌ معشوق‌ شود.
    با اين‌ تفاصيل‌ ابتدا شاعر با انتخاب‌ معشوقي‌ تندخو سعي‌ در ايجاد شخصيتي‌ ملموس‌ دارد كه‌ مخاط‌ب‌ بتواتند با مختصات‌ رئاليستي‌ تصورش‌ كند. معشوقي‌ ملموس‌ با هيات‌ انساني‌ كه‌ با توصيفي‌ كه‌ از رفتار وي‌ مي‌شود كنشي‌ انساني‌ مي‌يابد. تمهيد حافظ‌ براي‌ عيني‌ كردن‌ معشوق‌ حتما براي‌ جلب‌توجه‌ مخاط‌ب‌ است‌ و در نهان‌ با توسل‌ با رئاليته‌ها و تجربه‌هاي‌ انساني‌ و ملموس‌ تخته‌پرشي‌ ايجاد مي‌كند. شئي‌ مثل‌ معشوقي‌ با هيات‌ انساني‌، با اشاره‌ به‌ عناصري‌ همچون‌ برافروختگي‌ رخساره‌، عتاب‌، عاشق‌كشي‌، شهر آشوبي‌ كه‌ همه‌ صفت‌هايي‌ انساني‌ است‌ بازسازي‌ مي‌شود و به‌ نحوي‌ شاعر شئي‌ اصلي‌ شعرش‌ را با آنها متصف‌ مي‌كند تا خواننده‌ كه‌ يحتمل‌ با تجربه‌ رئاليستي‌اش‌ درك‌ و شناخت‌ از معشوق‌ دارد. معشوق‌ شعر او را باور كند. از جهتي‌ ديگر اين‌ عناصر رئاليستي‌ براي‌ شاعر تخته‌پرشي‌ هست‌ كه‌ در شعرش‌ جان‌ بدمد. توصيف‌ حافظ‌ از رفتار معشوق‌ حاكي‌ از معشوقي‌ است‌ كه‌ رفتاري‌ واحد با همه‌ عشاق‌ متعددش‌ دارد و هيچ‌ كدام‌ از عشاقش‌ را هم‌ برنمي‌تابد. در بيت‌ بعد رفتار معشوق‌ ابعاد مهلكي‌ به‌ خود مي‌گيرد به‌ نحوي‌ كه‌ بنا به‌ عادت‌ مالوف‌ و معهودش‌ همه‌ شيفتگانش‌ را هلاك‌ مي‌كند. شاعر هلاكت‌ عشاق‌ او را چنين‌ شرح‌ مي‌دهد كه‌ مابين‌ جانهاي‌ عشاق‌ و دانه‌هاي‌ اسفند شباهت‌ مي‌بيند، چرا كه‌ رخساره‌ معشوق‌ از جنس‌ آتش‌ است‌ و همچنان‌ كه‌ دانه‌هاي‌ اسفند در مواجهه‌ با آتش‌ فنا مي‌شوند. جانهاي‌ عشاق‌ نيز در هنگام‌ رويارويي‌ با معشوق‌ فنا مي‌شوند و ظ‌اهرا معشوق‌ تعمد دارد كه‌ چهره‌اش‌ را كه‌ از جنس‌ آتش‌ است‌ شعله‌ور كند و اين‌ حاكي‌ از تزوير اوست‌. در بيت‌ بعد شاعر از قول‌ معشوق‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ او را تهديد به‌ فنا كردن‌ مي‌كند. ولي‌ شاعر تصريح‌ مي‌كند با اين‌ اوصاف‌ ميلي‌ از ط‌رف‌ معشوق‌ به‌ خود احساس‌ مي‌نمايد.
    پس‌ از آن‌ شاعر همچنان‌ به‌ توصيف‌ رفتاري‌ معشوق‌ مي‌پردازد. ولي‌ توصيف‌ معشوق‌ ابعاد جديدي‌ به‌ خود مي‌گيرد. بدين‌ شكل‌ كه‌ گيسوانش‌ را عين‌ كفر مي‌داند يعني‌ آن‌ كه‌ زلفش‌ عاملي‌ براي‌ گمراهي‌ است‌.
    همچنين‌ در اين‌ سمت‌ صورتش‌ را روشن‌ و برافروخته‌ وصف‌ مي‌كند. چنان‌ كه‌ رنگ‌ زلف‌ معشوق‌ راسياه‌ فرض‌ كنيم‌ با كفر كه‌ همان‌ گمراهي‌ است‌ مترادف‌ مي‌شود و در پي‌ سياهي‌ زلف‌ معشوق‌ در اين‌ سمت‌ روشنايي‌ چهرهاست‌.
    بهتر است‌ يكبار ديگر شعر را مرور كنيم‌. از بيت‌ اول‌ تا بيت‌ سوم‌ توصيف‌ رفتاري‌ معشوقي‌ است‌ كه‌ سخن‌ ويرانگر است‌. اين‌ معشوق‌ خصوصيات‌ انساني‌ دارد و توصيفي‌ رئاليستي‌ مي‌نمايد. در بيت‌ چهارم‌ شاعر كاشف‌ مهر معشوق‌ نسبت‌ به‌ خود مي‌شود. در بيت‌ پنج‌ توصيف‌ شاعر به‌ نحوي‌ توصيفي‌ جسماني‌ است‌. گيسوان‌ يار را بي‌آن‌ كه‌ بگويد مي‌تواند سياه‌ فرض‌ كرد چرا كه‌ باعث‌ كفر مي‌شود و كفر با سياهي‌ و گمراهي‌ مترادف‌ است‌ و در آن‌ سمت‌، چهره‌ معشوق‌ برافروخعه‌ و روشن‌ توصيف‌ مي‌گردد. بنابراين‌ وجهي‌ از معشوق‌ گيسوان‌ اوست‌ كه‌ عين‌ كفر و گمراهي‌ است‌ و وجه‌ صورتش‌ كه‌ عملا مهلك‌ است‌.
    در اينجاست‌ كه‌ معشوق‌ كه‌ در ابتدا مشخصاتي‌ رئاليستيك‌ دارد ابعاد توصيفي‌ جديدي‌ به‌ خود مي‌گيرد. معشوقي‌ با دو وجه‌ توصيف‌ مي‌شود. تاريكي‌ و روشنايي‌ دو سمت‌ وجود جسماني‌ وي‌ را مي‌سازند.
    در بيت‌ ششم‌، شاعر اشاره‌ به‌ رنجي‌ مي‌كند كه‌ مي‌برد. رنجي‌ كه‌ براي‌ وصال‌ معشوق‌ برده‌ و با اين‌ كلمات‌ رنجش‌ را عينيت‌ مي‌بخشد كه‌ ديدگانش‌ استحاله‌ خون‌ به‌ اشك‌ را در چشم‌ آورده‌ و در مصرع‌ بعد شاعر نمي‌داند نتيجه‌ حرماني‌ كه‌ او براي‌ رسيدن‌ به‌ معشوق‌ برده‌ چه‌ بوده‌، حتي‌ مي‌پرسد كه‌ چه‌ كسي‌ زيان‌ كرده‌ و چه‌ كسي‌ سود برده‌؟ شايد اشارت‌ او به‌ تلاش‌ عشاق‌ متعدد براي‌ رسيدن‌ به‌ معشوق‌ است‌. در بيت‌ هفتم‌ است‌ كه‌ شاعر تلويحا كليد شعرش‌ را به‌ مخاط‌ب‌ مي‌دهد كه‌ آن‌ معشوق‌ ويرانگر كيست‌. آنجا كه‌ مي‌گويد:
    يار مفروش‌ به‌ دنيا كه‌ بسي‌ سود نكرد
    آن‌ كه‌ يوسف‌ به‌ زر ناسره‌ بفروخته‌ بود
    در اينجا وقتي‌ اشاره‌ به‌ دنيا مي‌كند. مشخص‌ مي‌شود كه‌ هدف‌ از توصيف‌ رفتاري‌ معشوق‌ ويرانگر، جاذبه‌هاي‌ دنيوي‌ است‌. بخصوص‌ وقتي‌ كه‌ اشاره‌ به‌ فروش‌ يوسف‌ به‌ زر ناسره‌ مي‌كند كه‌ اين‌، اشارت‌ به‌ يك‌ امر دنيوي‌ است‌. در بيت‌ آخر حافظ‌ منولوگي‌ با خود مي‌كند كه‌ گاهي‌ در پايان‌ غزلياتش‌ انجام‌ مي‌دهد كه‌ در واقع‌ خط‌اب‌ به‌ خود مي‌گويد برو خرقه‌ ات‌ را بسوزان‌ حافظ‌ كه‌ در اينجا منظ‌ور از خرقه‌، جامه‌ تزوير است‌ كه‌ وسيله‌ به‌ دست‌ آوردن‌ امور دنيوي‌ است‌. سپس‌ هوشمندي‌ خود را تحسين‌ مي‌كند كه‌ يارب‌ حافظ‌ اين‌ قلب‌شناسي‌ از كه‌ آموخته‌ است‌ و با اين‌ عبارت‌ دنيا را قلب‌ معرفي‌ مي‌كند. بنابراين‌ شايد بتوان‌ اين‌ شعر را چنين‌ مرور و تحليل‌ كرد كه‌ در اين‌ غزل‌، دنيا در هيات‌ معشوقي‌ زيبا ولي‌ مهلك‌ رخ‌ مي‌نمايد كه‌ امكان‌ وصال‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از عشاقش‌ نمي‌دهد. البته‌ گاهي‌ غمزه‌اي‌ دارد كه‌ واقعي‌ نيست‌. به‌ دليل‌ آن‌ كه‌ درخشش‌ چهره‌اش‌ دامي‌ مهلك‌ است‌. بنابراين‌ حافظ‌ در اينغزل‌ براي‌ ايجاد شدت‌ تاثير از جنبه‌ها و رئاليته‌هاي‌ ملموس‌ استفاده‌ مي‌كند تا دنيا را با وجوه‌ انساني‌ يك‌ معشوقه‌ زيبا بازسازي‌ و عيني‌ كند. سپس‌ حاصل‌ تصورات‌ خود را از دنيا در رفتار آن‌ معشوق‌ مثالي‌ بازسازي‌ كند و غزل‌ بدل‌ به‌ تمثيلي‌ شاعرانه‌ مي‌شود كه‌ نتيجه‌ كشف‌ و شهود حافظ‌ است‌.

    مثالي‌ ديگر:
    ديدم‌ به‌ خواب‌ دوش‌ كه‌ ماهي‌ برآمدي‌
    كز عكس‌ روي‌ او شب‌ هجران‌ سرآمدي‌
    تعبير رفت‌ يار سفر كرده‌ مي‌رسد
    اي‌ كاش‌ هر چه‌ زودتر از در درآمدي‌
    ذكرش‌ به‌ خير ساقي‌ فرخنده‌ فال‌ من‌
    كز در مدام‌ با قدح‌ و ساغر آمدي‌
    خوش‌ بودي‌ ار بخواب‌ بديدي‌ ديار خويش‌
    تا ياد صحبتش‌ سوي‌ ما رهبر آمدي‌
    فيض‌ ازل‌ به‌ زور و زار آمدي‌ به‌ دست‌
    آب‌ خضر نصيبه‌ي‌ اسكندر آمدي‌
    آن‌ عهد ياد باد كه‌ از بام‌ و در مرا
    هر دم‌ پيام‌ يار و خط‌ دلبر آمدي‌
    كي‌ يافتي‌ رقيب‌ تو چندان‌ مجال‌ ظ‌لم‌
    مظ‌لومي‌ ار شب‌ بدر داور آمدي‌
    خامان‌ ره‌ نرفته‌ چه‌ دانند ذوق‌ عشق‌
    دريادلي‌ بجوي‌، دليري‌ ، سرآمدي‌
    آن‌ كو ترا به‌ سنگدلي‌ كرد رهنمون‌
    اي‌ كاشكي‌ كه‌ پاش‌ به‌ سنگي‌ برآمدي‌
    گر ديگري‌ به‌ شيوه‌ حافظ‌ زدي‌ رقم‌
    مقبول‌ ط‌بع‌ شاه‌ هنرپرور آمدي‌

    در اين‌ شعر شاعر معناهاي‌ مجرد ذهني‌اش‌ را در شيئيتي‌ مثل‌ ماه‌ بازسازي‌ مي‌كند. اگر اين‌ بيت‌ كه‌ مي‌گويد فيض‌ ازل‌ را به‌ وسيله‌ زر و زور نمي‌توان‌ به‌ دست‌ آورد و باز اگر فيض‌ ازل‌ را فلاح‌ و رستگاري‌ بشر فرض‌ كنيم‌. ماه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ شئي‌ ملموس‌ وجه‌ تمثيل‌ قرار مي‌گيرد.
    البته‌ اين‌ ماه‌ در شعر استحاله‌ به‌ اشيا ديگر مي‌شود. آن‌ ماه‌ كه‌ در خواب‌ شاعر ظ‌هور كرده‌ در تعبير شاعر از رويايش‌ بدل‌ ساقي‌ فرخنده‌ فال‌ حافظ‌ مي‌گردد و شاعر حتي‌ تصريح‌ مي‌كند خواب‌ ديدن‌ اين‌ يار برايش‌ مغتنم‌ است‌. حتي‌ اين‌ يار مي‌تواند استحاله‌ به‌ آرمان‌ و آرزوي‌ شاعر بشود. منظ‌ور آن‌ كه‌ مفاهيم‌ مجرد شعر حافظ‌ معمولا در ابتدا شكلي‌ عيني‌ دارند، بعد از آن‌ كه‌ كاركرد روايت‌ در ابتداي‌ شعر معين‌ شد، روايت‌ از شكل‌ رئاليستيك‌ جدا مي‌شود. به‌ ط‌ور مثال‌ در ابتدا آن‌ معنا به‌ صورت‌ عينيتي‌ درخشان‌ درمي‌آيد كه‌ شب‌ تاريك‌ را روشن‌ مي‌كند، بعد از آن‌ ياري‌ سفر كرده‌ مي‌شود كه‌ تنها در خواب‌ها ظ‌اهر مي‌شود. ظ‌اهرا شاعر عهد معهود الفت‌ دارد كه‌ در آن‌ وضعيت‌ هر لحظ‌ه‌اش‌ اثري‌ از آثار دلبر (آن‌ مفهوم‌) آرماني‌ را مي‌بيند، و شرح‌ مي‌دهد كه‌ در آن‌ وضعيت‌، ظ‌الم‌ مجال‌ ظ‌لم‌ ندارد. حتي‌ اگر شب‌ هم‌ باشد پاسخگويي‌ هست‌. در بيت‌ بعد حافظ‌ وسيله‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ وضعيت‌ را عشق‌ مي‌داند و مي‌گويد خامان‌ عشق‌ را درك‌ نمي‌كنند. در بيت‌ آخر رسيدن‌ به‌ آن‌ وضعيت‌ را ظ‌لم‌ (سنگدلي‌) مي‌داند و نهايتا در بيت‌ آخر تحسين‌ نوع‌ شعرش‌ است‌. به‌ هر حال‌ شعر حافظ‌ كه‌ شمايي‌ آسماني‌ دارد از رئاليته‌هاي‌ ملموس‌ بر زمين‌ استفاده‌ مي‌كند تا مفاهيم‌ مجرد عرفاني‌اش‌ را شكل‌ دهد.
    قصد اينجانب‌ از ط‌رح‌ اين‌ غزل‌ نه‌ با هدف‌ تاويل‌ معنايي‌ اين‌ اشعار است‌ كه‌ در حيط‌ه‌ تخصص‌ و كار اينجانب‌ نيست‌.اساتيد من‌ از مناظ‌ر مختلف‌ اين‌ شعر را تاويل‌ و تحليل‌ كرده‌اند، بلكه‌ بيشتر هدف‌ نشان‌ دادن‌ و بازنمايي‌ شگردهاي‌ وي‌ در خلق‌ مناظ‌ر شعرهاي‌ بزرگش‌ مي‌باشد. همچنين‌ تحليل‌ محاسبه‌ استقرار اشيا در شعر و شكل‌ ط‌راحي‌ واقعه‌ شعر اوست‌ كه‌ چگونگي‌ ديناميسم‌ حاصل‌ از تضريب‌ فيزيكي‌ تصاوير و معناها، استتيك‌ خارق‌العاده‌ و خاص‌ شعر حافظ‌ را به‌ وجود مي‌آورد.
    روايتي‌ آغاز مي‌گردد و حافظ‌ واقعه‌ ذهني‌اش‌ را آن‌ ط‌ور كه‌ انديشه‌ مي‌كند بازسازي‌ مي‌نمايد و هيچ‌ تعهدي‌ به‌ رفتار اشيا در خارج‌ از منط‌ق‌ شعر ندارد. شعرش‌ را آن‌گونه‌ مي‌سرايد كه‌ انديشه‌ مي‌كند. در واقع‌ استتيك‌ شعرش‌ با جهت‌ تفكرش‌ همسو مي‌گردد و اين‌ همه‌ به‌ ياري‌ دانش‌ گسترده‌ و احاط‌ه‌ به‌ كاربرد فيزيك‌ واژگان‌ مي‌باشد. به‌ گونه‌اي‌ كه‌ اجزا شعرش‌ را از جنس‌ انديشه‌اش‌ مي‌سازد و هيچ‌ سط‌ر و كلمه‌اي‌ كه‌ زايده‌اي‌ بر اندامواره‌ موزون‌ شعرش‌ باشد نيست‌ و اين‌ همه‌ به‌ دليل‌ وحدت‌ تفكر وي‌ است‌ كه‌ وحدت‌ اندام‌ زيباي‌ شعرش‌ را ايجاد مي‌كند كه‌ به‌ عين‌ پرنده‌اي‌ زيبا حيات‌ مي‌يابد كه‌ مي‌تواند اوج‌ بگيرد. به‌ هر حال‌ حافظ‌ با خلق‌ اشعارش‌ جهان‌ ذهن‌ و زبان‌ ما را وسعت‌ داده‌ است‌. چنان‌ كه‌ نمي‌توان‌ جهان‌ را بدون‌ شعر او تصور كرد و حتما جهان‌ ما قبل‌ از دوران‌ حافظ‌ چيزي‌ كم‌ داشته‌ است‌ كه‌ حافظ‌ آن‌ جهان‌ را كامل‌ مي‌كند.
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

  4. #4

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض
    مقايسه نظرات شهيد مطهري، خرمشاهي و شاملو درباره حافظ

    حافظ شيرازي؛ عارف يا ملحد

    خبرگزاري فارس: چند پهلويي شعر حافظ باعث شده بعضي مثل شاملو او را ملحد و بسياري چون شهيد مطهري او را عارف بنامند. در اين يادداشت كه به مناسبت 20 مهر، روز بزرگداشت حافظ منتشر مي‌شود، نظرات شاملو، شهيد مطهري و خرمشاهي درباره اين شاعر بلندآوازه شيرازي مقايسه مي‌شود.


    به گزارش خبرگزاري فارس، مشهور است كه هر كسي مي‌تواند بنا بر تجربيات، آگاهي و حتي علايق شخصي شعر حافظ را تفسير كند. يكي از ديگر دلايل وجود ديدگاه‌هاي متضاد و نسخه‌هاي متعدد و گاه متناقض از اشعار حافظ است. اگر چه نظر غالب در بين ادبا بر عرفان حافظ استوار است اما پاره‌اي حافظ را ملحد مي‌دانند مانند احمد شاملو، او دست به تصحيح ديوان حافظ زد و كتاب جنجالي خود را با عنوان حافظ شيراز منتشر كرد. امروز اين كتاب در نزد خوانندگان به «حافظ شاملو» مشهور است.
    در مقدمه مفصل اين كتاب، شاملو به صراحت مي‌نويسد كه حافظ رندي يك لاقبا و ملحد بوده‌ است. اما از سويي ديگر استاد شهيد مرتضي مطهري در كتابي با عنوان «تماشاگه راز» ادعاي شاملو را با ذكر جملاتي از آن و بدون نام بردن از شاملو پاسخ مي‌دهد.
    در سال 1350، در حاشيه كنگره جهاني حافظ و سعدي در شيراز، شاملو طي يك گفت‌وگوي با خبرنگار روزنامه كيهان مي‌گويد: «عظمت حافظ در طرز تفكر اوست، من به دلايل بسياري، حافظ را ضد «جبر» مي‌دانم، در اين صورت اگر در پاره‌اي از ابياتش مي‌بينم كه خطاب به زاهد مي‌گويد؛ از ازل خدا مرا گناهكار خلق كرده، شك نيست مي‌خواهد منطق جبري آن حضرت را گرزوار به كله‌اش بكوبد.»
    شاملو همچنين در مصاحبه با مجله فردوسي، حافظ را در شمار شعراي ضعيف ارزيابي كرده بود: «افق حافظ از افق بسياري شاعران متوسط روزگار ما نيز محدودتر بوده است. شايد بتوان ادعا كرد كه مي‌توان در پرمايه‌ترين اشعار شاعري چون «اليوت» چنان غوطه خورد كه شناگري ماهر در گردابي هايل، اما هرگز نمي‌توان درباره حافظ اين چنين ادعا كرد.»
    انتشار مجموعه غزليات حافظ به تصحيح احمد شاملو، موجب حرف و حديث فراوان در ميان استادان ادبيات فارسي و حافظ‌شناسان شد و هر يك از آنان به طريقي نظرات او را مورد انتقاد قرار دادند؛ كه از آن ميان پاسخ شهيد مرتضي مطهري پيش از همه قابل تعمق و توجه بود. استاد مطهري با صراحت به ناتواني شاملو در شناخت حافظ اشاره كرد و طي مقاله‌اي نوشت: «ماترياليست‌هاي ايران اخيراً به تشبثات مضحكي دست زده‌اند. اين تشيثات بيش از پيش فقر و ضعف اين فلسفه را مي‌رساند. يكي از تشبثات «تحريف شخصيت‌ها» است. كوشش دارند از راه تحريف شخصيت‌هاي مورد احترام، اذهان را متوجه مكتب و فلسفه خود بنمايند. يكي از شاعران به اصطلاح نوپرداز اخيراً ديوان لسان‌الغيب خواجه شمس‌نالدين حافظ شيرازي را با يك سلسله اصلاحات به جاپ رسانده و مقدمه‌اي بر آن نوشته است. وي مقدمه خود را چنين آغاز مي‌كند: «به راستي كيست اين قلندر يك لاقباي كفرگوكه در تاريك‌ترين ادوار سلطه رياكران زهدفروش يك تنه وعده ستاخيز را انكار مي‌كند، خدا را عشق و شيطان را عقل مي‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان مي‌گذرد كه: «اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي/ وين دفتر بي‌معني، غرق مي‌ناب اولي». يا تمسخر زنان مي‌پرسد: «چو طفلان تا كي‌اي زاهد فريبي/ به سيب بوستان وبوي شيرم» و يا آشكارا به باور نداشن مواعيد مذهبي اقرار مي‌كند كه «من امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود/ وعده فرداي زاهد را چرا باور كنم؟» به راستي كيست اين مرد عجيب كه با اين همه، حتي در خانه قشري‌ترين مردم اين ديار نيز كتابش را با قرآن و مثنوي در يك طاقچه مي‌نهند، به طهارت دست به سويش نمي‌برند و چون به دست گرفتند، همچون كتاب آسماني مي‌بوسند و به پشيباني مي‌گذارند، سروش غيبش مي‌دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را تمام بدو مي‌سپارند. كيست اين مرد كافر كه چنين به حرمت در صف اولياء الهي‌اش مي‌نشانند؟»
    شهيد مطهري در ادامه مي‌گويد: «من اضافه مي‌كنم: كيست اين مرد كه با اين همه كفرگويي‌ها و انكارها و بي‌اعتقادي‌ها، شاگرديش در درس خواجه‌قوام‌الدين عبدالله كه ديوان او را پس از مرگش جمع‌آوري كرده از او به عنوان «ذات ملك صفات، مولاناالاعظم السعيد، المرحوم‌الشهيد، مفخرالعلماء استاد تخاريرالادبا، معدن الطائف‌الروحانيه، مخزن المعارف السبحانيه ياد مي‌كند و علت موفق نشدن خود حافظ به جمع‌آوري ديوانش را چنين توضيح مي‌دهد كه به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احساس و بحث كشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصابح و تحصيل قوانين ادب و تجسس دواوين عرب به جمع اشتات غزليات نپرداخت. به راستي اين كافر كيست كه از طرفي همه مواعيد مذهبي را انكار مي‌كند و از طرفي ديگر مي‌گويد: زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد/ لطايف حكمي با نكات قرآني» اين كيست كه از يك طرف رستاخيز را انكار مي‌كند و از طرف ديگر انسان را به گونه‌اي ديگر مي‌بيند. دل را «جام‌جم» و «گوهري كه ازكان جهان دگر» است. قطره‌اي كه «خيال حوصله بحر مي‌پزد.» «پادشاه سدره‌نشين» مي‌خواند و به «انسان قبل‌الدنيا» و «انسان بعدالدنيا» معتقد است؟ دنيا را كشتراز از جهاني دگر معرفي مي‌كند و دغدغه «نامه سياه» دارد و تن را غباري مي‌داند كه غبار چهره جانش شده است.»
    مطهري سپس با بيان اينكه افرادي مثل شاملو شناخت درستي از عرفان ندارند، مي‌افزايد: «اين كافر كيست كه از طرف مطابق تحقيق عميق و كشف بزرگ شاعر سترگ معاصر! در بي اعتقادي كامل به سر مي‌برده و همه چيز را نفي وانكار مي‌كرده و از طرف ديگر، در طول شش قرن مردم فارسي زبان دانا و بيسواد او را در رديف اولياء‌الله شمرده‌اند و خودش هم جا و بي‌جا سخن از معاد و انسان ماورايي آورده است ما كه كشف اين شاعر بزرگ معاصر را نمي‌توانيم ناديده بگيريم، پس معما را چگونه حل كنيم؟ من حقيقتاً نمي‌دانم كه آيا واقعاً اين آقايان نمي‌فهمند يا خود را به نفهمي مي‌زنند؟ مقصودم اين است كه آيا اينها نمي‌فهمند كه حافظ را نمي‌فهمند و يا مي‌فهمند كه نمي‌فهمند ولي خود را به نفهمي مي‌زنند؟ شناخت مانند حافظ آنگاه ميسر است كه فرهنگ حافظ را بشناسند و براي شناخت فرهنگ حافظ، لااقل بايد عرفان اسلامي را بشناسند و با زبان اين عرفان گسترده آشنا باشند.عرفان، گذشته از اينكه مانند هر علم ديگر اصطلاحاتي مخصوص به خود دارد، زبانش زبان رمز است. خود عرفا در بعضي كتب خود، كليد اين رمزها را به دست داده‌اند. با آشنايي با كليد رمزها، بسياري از ابهامات رفع مي‌شود.اينجا به عنوان مثال موضوعي را طرح مي‌كنيم كه با اشعاري كه شاعر بزرگ معاصر!! به عنوان سند الحاد حافظ آورده مربوط مي‌شود و آن موضوع «دم» يا «وقت» است. عرفا و در اين جهت حكماء نيز با آنها هم عقيده‌اند ـ معتقدند كه انسان تا در اين جهان است، بايد مراتب و مراحل آن جهان را طي كند. محال است كه انسان در اين جهان چشم حقيقت بينش باز نشده باشد و در آن جهان باز گردد. آنچه به نام «لقاء الله» درقرآن كريم آمده بايد در اين جهان تحصيل گردد.»
    وي ادامه مي‌دهد: «اگر حافظ مي‌‌گويد: من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود/ وعده فرداي زاهد را چرا باور كنم» چنين منظوري دارد و با اشعار ديگرش منافات ندارد. بعضي پنداشته‌اند كه حافظ تناقض‌گويي مي‌كند و يا يك دوره از عمرش يك جور عقيده داشته و در دوره ديگر جور ديگر و يك گردش 180 درجه‌اي زده است.بعضي ديگر پا را از اينهم بالاتر گذاشته ومدعي شده‌اند كه حافظ در هر شبانه روز يك بار تغيير عقيده مي‌داده است. سرشب به عيش و نوش و باده‌گساري و شاهد بازي مشغول بوده و سحرگاه يكسره به دعا و نياز و نيايش و توبه مي‌پرداخته است. چون به همان اندازه كه درباره باده وساده سخن گفته است، از سحرخيزي و گريه سخري نيز سخن گفته است.من نمي‌دانم كساني كه مفهوم عيش حافظ را به خوشباشي و به اصطلاح اپيكوريسم توجيه مي‌كنند، اين بيت را چگونه تفسير مي‌كنند: «نمي‌بينم نشاط عيش دركس/ نه درمان دلي نه درد ديني». «دم» يا «وقت» كه عارف بايد آن را مغتنم شمارد تنها اين نيست كه كار امروز به فردا نيفكند، بلكه هر سالكي در هر درجه و مرتبه‌اي كه هست، «وقت» و «دم» مخصوص به خود دارد، حافظ مي‌گويد: «من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس/ حافظ راز خود و «عارف وقت» خويشم». جاي بسي تأسف است كه مردي آنچنان اين چنين تفسير شود. به هر حال مادي مسلكان از چسباندن حافظ به خود طرفي نمي‌بندند.»
    بهاء‌الدين خرمشاهي نيز در كتاب «ذهن و زبان حافظ» درباره «حافظ شيرازي» مي‌نويسد: «معلوم نيست شاملو در تصحيح يا «روايت» اين ديوان چه روشي را در پيش و چه هدف يا منطقي در سر داشه است. آيا روشش قياسي است؟ انتقادي است؟ التقاطي است؟ و يا ابداعاً روش تازه‌اي در تصحيح متن حافظ يافته است؟ كه گمان مي‌كنم چنين حدس اخير صائب‌تر باشد. بي‌روشي و آسان‌گيري شاملو در اين كار، حيرت‌انگيز است.»
    خرمشاهي سپس نتيجه مي‌گيرد:«اگر به شيوه شاملو يا فرزاد رأي خودمان را مبناي سنجش قرار دهيم اين شبهه در ميان خواهد آمد كه ممكن است كه دايه مهربان‌تر از مادر بشويم و چنان ترتيب و منطقي به ابيات فلان غزل بدهيم كه روح حافظ از آن خبر نداشته باشد.»
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

  5. #5

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض
    حافظ فراتر از سال تولد و سال مرگ است. حافظ را با آناکرئون مي سنجند و سعدي را با شکسپير! چرا حافظ در جهان فرهنگ و شعر و موسيقي و زيباشناسي تولد يافته است؟
    بزرگان جهان داراي دو تولد هستند: تولد جسماني و تولد فکري و هنري و معنوي و روحاني. بيشتر مردم داراي يک تولد و يک مرگ هستند اما هنرمندان بزرگ دو تولد دارند و هرگز مرگ ندارند. حافظ بي مرگي و جاودانگي را از خداوند دريافت کرده است.

    تفسير و تعبير حافظ

    تفسير حافظ ، تفسير آفتاب است و شرح آينه ، هرکس حافظ را تفسير مي کند خود را تفسير مي کند! آنچنان که کسي در برابر آينه اي بي انتها بايستد و قصد داشته باشد تا آينه را تفسير کند ، ناچار به تفسير تصوير خود مي پردازد. حافظ شراب خام شعر جهان را پخته کرد! واسطه العقد شعر و شاعران پيش از خود و پس از خود است ! شعر او قديمي و سنتي و کهنه و کلاسيک نيست ! فرآورده اي است نوراني و آسماني و قرآني که هرگز دست زمان و مکان او را نمي فرسايد! بلکه شعر اوست که فرسوده را به سامان مي آورد. بزرگترين افتخار شاعران بزرگ جهان پس از حافظ آن است که خود و شعر خود را به حافظ بزرگ منسوب کنند. حافظ نقش عمده اي در پرورش و اوج بخشي سبک عراقي و مکتب اشراق و تصوف و عرفان داشته است.
    هيچ اديب و هنرمند بزرگي نمي تواند نقش عظيم حافظ را در تکامل سبک رمانتيک جهاني ناديده انگارد، گرچه تکوين اصلي مکتب ها و سبکهاي نام برده شده دلايل و پايگاه هاي ديگري نيز داشته است.
    حافظ به شيوه پروتئوس (Proteus) شکل آناکرئونتيک (Anacreontic) خود را تغيير داد تا به شعر تعالي گرايانه (Transcendentalism) امرسون و فلسفه مذهبي رورند کاول (Reverend Cowel) معنويتي تازه بخشيد. واقعيت تاريخي اين است که حافظ شيرازي در قرن چهاردهم ميلادي هنوز تحت تاثير خيام نيشابوري قرار داشت که در قرن دوازدهم در گذشته بود. چرا من از خيام نام بردم؟ زيرا که حافظ در جهان اگر رقيباني داشته باشد ، بايد از خيام و سعدي و نظامي و مولوي و فردوسي نام بياوريم اما گمان مي کنم در صحنه رقابت جهاني و نفوذ در فرهنگ و هنر و ادب جهان ، حافظ گوي سبقت را از همگان ربوده باشد! تاثير حافظ بر فلسفه متافيزيکي و سبک رمانتيک و فلسفه تعالي گرايي در دو دهه پاياني قرن نوزدهم و دهه اول قرن بيستم ، انکارناپذير است.
    شيراز و نيشابور را نه تنها بايد دو مرکز فرهنگي و ادبي در سراسر آسيا به شمار آورد بلکه بايد آن دو را به مراکز فرهنگي اروپا و امريکا افزود! اگر امپراتوري هاي اروپا و آسيا نتوانستند روابطي گسترده و چن دان حسنه ميان خود و کشورهاي خود پديد آورندحافظ توانست از طريق ترجمه تلائم و ارتباطي نيکو و زيبا ميان فرهنگ و هنر شرق و غرب به وجود آورد! شاعران آماتور و حرفه اي اروپا و امريکا در اشعار حافظ نيرويي پويا مي ديدند و مي يافتند که مي توانست دنياي يکنواختي را که به گفته خودشان : بدبختانه در آن متولد شده بودند ، دگرگون سازد ، يا اگر هم قادر به تغيير دنيا نبود ، دست کم مي توانست زندگي آنان را دگرگون کند. شاعران بزرگ اروپا و امريکا ، بزرگترين مضمونشان اين بود که از يکنواختي ها بگريزند و به تنوع دست يابند و از تعلق به آزادي نائل شوند!

    چرا حافظ براي همه مطبوع است؟

    حافظ بر زيبايي شناسي و علم الجمال واقف بوده و بر احساسات مشترک جهاني و انساني تکيه کرده است. هيچ مضمون روحي و فکري و احساسي دقيقي نيست مگر آن که حافظ به آن دست يافته و به زيباترين شکل بيان کرده است.
    اگر بپذيريم که از حافظ 500 غزل ناب باقي مانده است حدود مثلا 4000 بيت و بازهم حدود 40000 واژه در غزلهاي او موجود است : حال اگر اين 40 هزار واژه را از بيتها بيرون بياوريم و براساس حساب احتمالات با يکديگر ترکيب کنيم خواهيم ديد که اقيانوسي از مضامين و موضوعات ساخته مي شود. حالا فکر کنيم چه کسي بهتر از حافظ مي توانسته اين مضمون ها و ترکيب ها را از آن مواد و مصالح خلق کند؟ مسلما هيچ کس بهتر از حافظ نتوانسته اين بناي عظيم زبان و هنر را معماري کند، اگر کسي مي توانست ، او حافظ مي شد و حافظ شيرازي ديگر معنا نداشت.
    حافظ هم زيبايي مادي و هم زيبايي معنوي را مي ستايد و از طريق لذتهاي مادي به لذتهاي معنوي راه مي يابد. مثال عاميانه اي مي گويد هم خدا را مي خواهند و هم خرما را! اما حکيمي هم گفت خرما را مي خوريم و خداوند را مي ستاييم ! در ضرب المثلي انگليسي آمده است که هم مي خواهي کيک را بخوري و هم مي خواهي آن را داشته باشي (To have One's cake and eat it) ، اعجاز حافظ در همين است که نه دنيا را از دست مي دهد و نه آخرت را فراموش مي کند. مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نويادم از کشته خويش آمد و هنگام درو در سال 1789 ميلادي انقلاب امريکا پديد آمد، اعلاميه استقلال تنظيم شد و اولين رئيس جمهور کشور نو يعني جورج واشنگتن انتخاب شد. خبر مهم و مهيجي بود و روزنامه سياسي فيلادلفيا اين خبر مهم را درج کرد، اما همراه با اين خبر مهم نمي دانم نويسندگان چگونه توجه کرده بودند که در همين مجله خبرساز دو داستان از سعدي و حافظ درج کردند! بسيار عجيب مي نمود. سعدي به عنوان ماکياول شرق و حافظ به عنوان آناکرئون ! حافظ مروج فلسفه و سبک و سياق رمانتيسم و سعدي به عنوان مروج فلسفه اي سياسي و اجتماعي و ادبي ! گويي سياست و هنر در پيوند با زبان مي توانستند جامعه اي نو بنا کنند. اما واقعا ما به سرمايه هاي واقعي و معنوي خود آگاهي داريم. استخراج منابع فکري و فرهنگي و هنري بسيار عظيم تر از استخراج حوزه هاي نفت و گاز و اورانيوم و فيروزه نيشابور است!


    دکتر احمد تميم داري
    استاد دانشگاه علامه طباطبايي
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

  6. #6

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض
    رفان حافظ در مقايسه با عرفان مولانا از زمين آغاز مي‌شود و با بافت زندگي هم سازتر و قابل قبول‌تر است، چون با هستي و جلوه‌هاي حيات و ذات خواست‌هاي بشر عجين شده است، اما عرفان مولوي انتزاعي‌تر و آسماني‌تر است.
    دكتر ابوالقاسم قوام ـ عضو هيات علمي دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي ـ در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با بيان اين مطلب گفت: توفيق شعر حافظ در دو وجه است. يكي چگونه گفتن يعني تكنيك هنري و ديگري چه گفتن يا به عبارتي مضمون خاص او.
    ي افزود: آنچه حافظ انتخاب كرده، متناسب با فرهنگ قومي اعتقادي و انساني مخاطبانش است. حافظ آشنايي تمام عياري از فرهنگ ايران باستان دارد و در پيوند با ناخودآگاه جمعي خوانندگان خود قرار داد.
    دكتر قوام در بيان محبوبيت حافظ در ايران و جهان گفت: براي ما ايرانيان وجوهي كه به ايران باستان و اسلام اختصاص دارد، جذاب است و براي غير فارسي زبانان خصوصيات عام بشري شعر حافظ جذاب است.
    وي همچنين معدل تكنيك‌هاي هنري حافظ را در زبان فارسي و عربي و استفاده از قرآن و بيان سمبليك و گزاره‌ سازي‌هاي خاص حافظ كه گزاره‌هاي شناور هستند، عامل شاخص بودن حافظ در ميان شاعران معاصرش و حتا شاعران بزرگي چون مولانا و سعدي دانست.
    اين مدرس دانشگاه در خصوص زبان طنز حافظ گفت: زبان طنز حافظ به دنبال افت و خيزهاي قرن هشتم به وجود آمده است. اين نابساماني‌ها طلب مي‌كند حافظ در عين حال كه از نفرتش نسبت به دروغ و نفاق سخن مي‌گويد به صورتي بيان مي‌كند كه مخاطب از طنز پنهان آن مجبور به تامل شود و با زباني همراه با ايهام و كنايه سخن مي‌گويد كه حداقل تاثير سوء و منفي را داشته باشد.
    وي افزود: در برخورد با نابه‌هنجاري‌ها اين طنز بهترين مكانيزم است. طنز انتقادي كمتر از طنز صريح واكنش منفي را برمي‌انگيزد.
    قوام در تحليل تفال به ديوان حافظ گفت: هيچ دفتر شعري در ادبيات فارسي چون ديوان حافظ ابزار تفال قرار نگرفته و علت اين است كه حافظ از مسائلي سخن مي‌گويد كه مطلوب بشريت است و حافظ در آن به عنوان روانشناس موفق اجتماعي و مخاطب شناسي، فوق‌العاده سخن مي‌گويد.
    وي يكي از علل جذابيت شعر حافظ را در پيام‌ها آن دانست و گفت: پيام‌هاي منفي هميشه دافعه دارند، در مقابل پيام‌هايي است كه في‌النفسه انسان را جذب مي‌كند. شعر حافظ از اين جهت شعر اميد و نشاط است و با ذات آدمي در پيوند است.
    او مفاخره حافظ را در برخي ابيات، يك سنت شعري دانست كه پيش از حافظ وجود داشته و در ادبيات فارسي و عربي نمونه‌هاي بسيار دارد.
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

  7. #7

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض
    حرفهاي تازه، مضمونهاي بي سابقه، و انديشه هايي که رنگ اصالت و ابتکار دارد در کلام حافظ همه جا موج مي زند. حتي عادي ترين انديشه ها نيز در بيان او رنگ تازگي دارد. اين تازگي بيان، در بعضي موارد نتيجه ي يک نوع صنعتگري مخفي است. مناسبات لفظي البته شعر وي را رنگ اديبانه مي دهد و آشنايي با لغت و علوم بلاغت وي را در اين کار قدرت بيشتر مي بخشد. مراعات نظير هم لطف و ظرافتي به کلام او مي افزايد. وقتي بخاطر مي آورد که زلف معشوق را عبث رها کرده است، اين را يک ديوانگي مي بيند و حس مي کند که با چنين ديوانگي هيچ چيز براي او از حلقه ي زنجير مناسبتر نيست. با چه قدرت و مهارتي اين الفاظ را در يک بيت آورده است! جايي که از دانه ي اشک خويش سخن مي گويد به ياد مرغ وصل مي افتد، و آرزو مي کند که کاش اين مرغ بهشتي به دام وي افتد. يک جا در خلوت يک وصل بهشتي از معاشران مي خواهد، گره از زلف يار باز کنند و به مناسبت زلف يار که در تيرگي و پريشاني رازناک خود به يک قصه مي ماند – از آنها مي خواهد تا شب را با چنين قصه اي دراز کنند.

    معاشران گره از زلف يار باز کنيد

    شبي خوش است به اين قصه اش دراز کنيد

    آيا همين زلف يار به يک شب نمي ماند – به يک شب خوش؟ درست است که شب را يک قصه کوتاه مي کند اما با يک چنين قصه اي که خود رنگ شب و درآشفتگي شب را دارد مي توان يک شب خوش را دراز کرد. مناسبت زلف و قصه در شعر حافظ مکرر رعايت شده است و ظاهراً آنچه در هر دو هست ابهام و پريشاني است . حافظه ي کم نظيري که تداعي معاني را در ذهن او به شکل معجزه آسايي درمي آورد وسيله ي خوبي است براي صنعت گرايي او.

    با اين همه مواردي هم هست که اين صنعت گرايي روح شعر را در کلام او خفه مي کند. از جمله وقتي از تاب آتش دوري وجود خود را غرق عرق مي بيند، به ياد معشوق مي افتد – اما به ياد عرق چين او !

    ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل

    بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرقچينم

    وقتي ديگر که چشم مخمور معشوق را در قصد دل خويش مي بيند در وجود وي يک ترک مست مي يابد که گويي ميل کباب دارد.

    چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر

    ترک مستست مگر قصد کبابي دارد

    (استعاره کباب براي دل عاشق و تکرار مناسبات و لوازم آن به مناسبت ذکر دل، در کلام معاصران حافظ نيز هست و حاکي است از رواج رسم و قبول مضمون در آن روزگاران.)

    درست است که اين مضمونها در آن ايام به قدر امروز عاري از ذوق و ظرافت به نظر نمي رسيده است، اما به هر حال افراطي بوده است در رعايت نظير. در هر حال اين افراط در صنعت گويي گه گاه شعر او را از لطف و جلوه مي اندازد. في المثل، در يک غزل که «خجند» در قافيه ي آن جايي مي تواند داشت، نام خجند شاعر را به ياد خوارزم مي اندازد، و ترک خجندي که لفظ ترک را به خاطر وي مي آورد و اين همه در دستگاه شعر سنتي اين انديشه را براي وي در قالب وزن مي ريزد که : حافظ چو ترک غمزه ي ترکان نمي کني ... شنونده انتظار دارد جزايي بسيار سخت براي اين بازيگوشي شاعر مقرر شود، اما چون حکايت قافيه است و مناسبات لفظي، فقط مي شنود: داني کجاست جاي تو خوارزم يا خجند. بي شک شاعر نمي خواهد خوارزم يا خجند را واقعاً يک جاي وحشتناک جلوه دهد و چگونه ممکن است در زميني که معدن خوبان و کان حسن محسوب است، جايي چنان وحشت انگيز تصوير شود. اما اين نيز يک ظرافت جوي رندانه است که انسان را درست به چيزي تهديد کنند که نيل بدان کمال مطلوب اوست. بعلاوه وقتي خوارزم و خجند سرزمين غمزه و جلوه ي خوبان است رفتن به آنجا دردي را از شاعر نظر باز که نمي تواند غمزه ي خوبان را ترک نمايد دوا نمي کند. اما چه بايد کرد؟ صنعت نمايي است و شاعر نمي تواند از آن خودداري کند. مکرر اتفاق افتاده است که رعايت صنعت شعر خوب را از جلوه مي اندازد با اين همه گه گاه نيز صنعت در نزد او همچون وسيله اي است براي نيل به کمال – کمال فني.

    صنعت عمده ي او ايهام است – نوعي تردستي زيرکانه که شاعر در آن با يک تير دو نشان مي زند و يک لفظ را چنان بکار مي برد که خواننده معني نزديک آن را به خاطر مي آورد در حالي که مراد شاعر يک معني دورتر است يا عکس و يا هر دو. از جمله وقتي در بيان اندوه و نامرداي عاشقانه ي خويش مي گويد «ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است» خواننده خوب درک مي کند که از لفظ مردم مراد شاعر مردمک چشم است، مردم چشم اما وقتي در مصرع بعد مي خواند که شاعر با لحني آکنده از عتاب و شکايت مي گويد: «ببين که در طلبت حال مردمان چون است» يک لحظه در ترديد مي افتد که مقصود کدام مردمان است. درست است که مصرع اول خيلي زود خاطر خواننده را توجه مي دهد که مراد مردمان چشم است – مردمان چشم عاشق که در خون نشسته اند. شاعر البته مي خواهد رأفت و رقـّت معشوق را با نشان دادن چشم خونين گريان خويش جلب کند اما با اين صنعت در واقع هم چشم خونبار خود را به رخ معشوق مي کشد هم در يک آن با يک چشم بندي تردستانه صورت حالي از همه ي مردمان عاشقي کشيده و در خون نشسته را به پيش چشم او مي آورد و اينجاست که بيان او واقعاً دو پهلوست – هم معني دور را در نظر دارد هم معني نزديک را. در کلام حافظ اين ايهام رندانه بسيار است و ديوان او پر است از حرفهاي دو پهلو که شوخي و ظرافت کم نظيري آنها را از شيوه ي ايهام هر شاعر ديگر جدا مي کند و ممتاز.
    شوخي و ظرافت در بعضي موارد از مختصات بيان اوست. متلکهاي زيرکانه که شادي و شيريني آنها گه گاه از نيش يک طنز گزنده به زهر تلخي آلوده است رنگ خاصي به لطيفه هاي او مي دهد. هوش قوي که لطافت بي شائبه ي شوخي را مي کشد در بعضي موارد اين متلکهاي کوتاه را مثل نيشتري زهرآلود مي کند که روح ساده و شادمان از آن لذت نمي برد اما هوش تند که با زهر اينگونه تلخيها معتاد است از آن حداکثر لذت را مي برد. بدين گونه است که متلکهاي او، مثل نيشخندهاي ولتر و آناتول فرانس بيشتر با هوش طرف است تا با روح. در واقع همين هوش است که هدف طعنه را درک مي کند و از طنز او يک حربه مي سازد، مخصوصاً ريا را که حافظ به آن اعلان جنگ داده است، اما خودش لامحاله گه گاه از آن خالي نيست، به سختي سرکوب ومقهور مي کند. اين شوخي و ظرافت در جاي جاي ابيات او هست. اما مخصوصاً رنگ خاصي به سؤال و جوابهاي او مي دهد – سؤال و جوابهاي او با معشوق، با مدعي، و با زاهد ملامتگر.

    در بعضي موارد عذر آوردنهايش – عذرهاي بدتر از گناه – که رنگ «حسن تلعيل» دارد، حاکي است از اين شوخيهاي لطيف و نيشدار. از جمله يک جا مي خواهد عذري بياورد، عذر براي آنکه رشته ي تسبيح زهدش پاره شده است. اما ذوق لطيفه گوي او عذري که براي اين امر پيدا مي کند اين است که بگويد دستم در دامن معشوق بود آن هم نه معشوق خانگي، معشوق بازاري که شاعر از وي به ساقي سيمين – ساق تعبير تواند کرد. لطف شوخي اينجاست که همه ي سنتها را درهم مي شکند، همه قيدها را بر هم مي زند و از اين همه مي خواهد عذري بتراشد براي يک ترک اولي که احتياج به عذرخواهي هم ندارد. در گفت و شنود بامعشوق اين بذله گويي با نوعي حاضرجوابي توأم است، گاه از جانب معشوق و گاه از جانب شاعر. البته مواردي هست که لحن ايهام آميز فهم لطف و ظرافتي را که در اين حاضر جوابي ها هست دشوار مي کند از جمله يک جا که مي خواهد معشوق کناره جويي را به صحبت و عشرت دعوت کند با ايهام از وي مي خواهد که او هم مثل نقطه اي به ميان دايره بيايد، و بعد هم از زبان او به خودش جواب مي دهد که «اي حافظ اين چه پرگاري» است؟ و لطف ايهام وي در اين لفظ «پرگار» که مجازاً در زبان حافظ به معني حيله و نيرنگ نيز به کار مي رود وقتي درست مفهوم تواند شد که خواننده توجه کند نه فقط مي خواهد بگويد که آخر اين دايره اي که هست با کدام پرگار درست شده است، بلکه نيز مي خواهد با خنده و با لحن عاميانه اي که حذف «است» در آخر سؤال نيز آن را اقتضا دارد، سؤال کند که اي حافظ باز اين چه پرگار تازه اي است؟ با اين همه حاضر جوابي هاي او غالباً چنان نافذ و قوي است که در بيشتر موارد بي پرده و بدون تأمل بسيار لطف و ظرافت آنها معلوم مي شود. وقتي معشوق بهانه جوي را مي خواهد تهديد به فراق کند با بي قيدي رندانه اي به وي مي گويد که «ز دست جورتو آخر ز شهر خواهم رفت».

    ز دست جور تو گفتم ز شعر خواهم رفت

    به خنده گفت که اي حافظ برو که پاي تو بست؟

    اما معشوق با بي نيازي شانه ها را بالا مي اندازد و رندانه جواب مي دهد « که حافظ برو که پاي تو بست؟» يک جا با زبان يک بازاري از معشوق بوسه اي «حواله» مي خواهد و معشوق که مثل او با اين زبان آکنده از وعده و دروغ آشناست رندانه مثل يک سوداگر کهنه کار مي پرسد: کيت با من اين معامله بود؟ جاي ديگر وقتي معشوق را مي بيند که با يک تملق ريشخند آميز خنده اي مي کند و مي گويد: که حافظ غلام طبع توأم، شاعر رند با حالتي که ديرباوري و بي اعتقادي در آن به هم آميخته است سري تکان مي دهد و مي گويد: ببين که تا به چه حدم همي کند تحميق!

    به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

    ببين که تا به چه حدم همي کند تحميق

    حتي وقتي مي خواهد از شاه تقاضا کند تقاضايش گه گاه رندانه است و ظريف. مي گويد سالهاست ساغرم از باده تهي است. اما شاهدي که بر اين ادعا مي آورد جالب است – محتسب. چه کسي بهتر از محتسب مي تواند اين دعوي را در محضر سلطان تصديق کند، و يک رند چه کنايه اي ظريفتر از اين براي تقاضا مي تواند به کار برد؟ حاضر جوابي هاي او گه گاه رنگ تغافل دارد و آکنده است از ظرافت رندانه. وقتي معشوق قصد جدايي دارد شاعر محجوب با بيم و وحشت زيرلب زمزمه مي کند که «آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو» اما معشوق که خوب مي داند اين ديوانگي عاشق از کجا ناشي است خود را به ناداني مي زند و با خنده اي که راز او را فاش مي کند زير لب مي پرسد که ديوانه کيست؟

    گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو

    زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست؟

    اينجا معشوق با بي اعتنايي و سرگرداني از پهلوي وي مي گذرد، شاعر آهسته از وي مي خواهد که به عهد دوستي وفا کند. معشوق مثل اينکه تقاضاي او را نفهميده باشد جواب مي دهد که آقا، اشتباه گرفته ايد «در اين عهد وفا نيست.»

    دي مي شد و گفتم خدا صنما عهد بجاي آر

    گفتا غلطي خواجه در اين عهد وفا نيست

    ايهامي که در لفظ «عهد» هست شعر را از لطف بي مانندي سرشار مي کند. اين نکته سنجي هاست که به سؤال و جوابهاي وي ظرافت خاص مي بخشد. يک جا از پير ميکده مي پرسد که راه نجات چيست؟ پير جام مي را مي خواهد و سپس مثل اينکه تازه سؤال وي به گوشش خورده باشد بي تأمل مي گويد: عيب پوشيدن.

    به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات

    بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن

    سؤال و جواب رندانه اي است. آدم به ياد سؤال و جواب ابوسعيد مهنه مي افتد و دلاک حمام که از شيخ معني جوانمردي را پرسيد و او به وي، که شوخ شيخ را پيش روي او آورده بود، جواب داد که جوانمردي شوخ خلق پنهان کردن است و به روي آنها نياوردن. پير ميکده نيز، درست وقتي راز پوشيدن را براي شاعر راه نجات مي خواند که يک راز پوشيدني را پيش او برملا مي کند.


    منبع: از کوچه رندان (درباره زندگي و انديشه حافظ) - نوشته : دکتر عبدالحسن زرين کوب
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

  8. #8

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض

    فال حافظ
    فال در لغت به معنای طالع، بخت و نیز پیشگویی و عاقبتبینی است. كلمهای عربی است و در فارسی یعنی شگون، هم در معنای خوب و هم در معنای بد. فال گرفتن یعنی اطلاعات از ناشناختهها؛ و در عربی به فال خوب زدن، «تفأل» و به فال بد زدن «طیره» میگویند. در فارسی، فال خوب زدن را «مروا» و فال بد زدن را «مرغوا» گویند كه از دو كلمه «مرغ» و «آوا» تشكیل شده است. ایرانیان با آواز و جهت حركت پرندگان فال میزدهاند؛ مثلاً با دیدن عقاب به عقوبت و هدهد به هدایت پیمیبردهاند.
    در اسلام و در حدیث آمده است كه پیامبر گرامی اسلام (ص)، فال نیكو زدن را توصیه میفرمودهاند و طیره را مكروه دانستهاند، به علت اینكه طیره مایه ناامیدی، بدبینی و بدگمانی بوده و در مقابل، فال نیكو و خوب، نشانه امیدواری و كامروایی در زندگی است. در اسلام استخاره یعنی طلب خیره (بر وزن جیره) به معنای با خدا مشورت كردن و طلب تقدیر خیر كردن رواج داشته است.
    مردم ایران اقبال بسیار زیادی به دیوان اشعار حافظ نشان دادهاند، چرا كه حافظ را «لسان الغیب» و حافظ كل قرآن، و از سویی این دفتر شعر را برگرفته از اسرار قرآن و وی را واقف بر گنجهای پنهان الهی میدانند. خودش میگوید:
    به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
    بود كه قرعه دولت به نام ما افتد
    یا در جایی دیگر:
    از غم هجر مكن ناله و فریاد كه دوش
    زدهام فالی و فریادرسی میآید
    ▪ آیا مشخص است كه اولین فال چگونه و كی از دیوان حافظ گرفته شد؟
    نخستین فال دقیقاً ساعاتی پس از مرگ حافظ گرفته شد. ادوارد براون در جلد سوم «تاریخ ادبیات ایران» اشاره داشته است كه پس از فوت حافظ، عدهای كه كلام وی را قلب كرده بودند، او را تكفیر و از دفن او در گورستان مصلی جلوگیری كردند. برای حل مشكل تصمیم گرفتند با تفأل از كلام خود حافظ راهنمایی بگیرند و پس از آنكه كلیه غزلهای حافظ را نوشته و در سبدی ریختند، كودكی تفألی میزند و غزل شماره ۸۲ میآید، كه به طرز عجیب و باور نكردنی پاسخ جماعت ریاكار را میدهد و گفتهاند كه از آن روز به وی لقب لسانالغیب دادهاند، غزل شگفتانگیز چنین است:
    كنون كه میدمد از بوستان نسیم بهشت
    من و شراب فرحبخش و یار حورسرشت
    مكن به نامه سیاهی ملامت من مست
    كه اگه است كه تقدیر بر سرش چه نوشت؟
    قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
    كه گرچه غرق گناهست، میرود به بهشت
    ▪ آیا تفأل به دیوان حافظ، شرایط خاصی دارد؟ زمان و نحوه فال گرفتن و تفسیر آن چگونه است؟
    ایرانیان معمولاً در جشنها، شادیها، اعیاد و مناسبتهای خاص و یا برای نیتهای خاص و گرفتاریهای شخصی به دیوان خواجه تفأل میزنند.
    نحوه آن نیز معمولاً با وضو و قرائت حمد و سوره و گرفتن دیوان در دست چپ و با حضور قلب، توسط دست راست باز میشود و اولین غزلی كه از سمت راست صفحه میآید، البته از ابتدای غزل، مورد لحاظ قرار میگیرد. اولین بیت غزل بعد نیز شاهد یا تأئید كننده تفأل است. البته ناگفته نماند كه روشهای متعدد دیگری برای اینكار وجود دارد كه هر كس براساس اعتقادات قلبی خویش عمل میكند و هیچ روش مدونی ندارد.
    درخصوص تفسیر نیز به حالات و وضعیت روحی- روانی، احساسی، عاطفی و باورهای صاحب فال بستگی دارد و به یقین هرگز نمیتوان حكمی كلی صادر كرد؛ چرا كه همانطور كه گفتیم، كلام حافظ چند وجهی است. فال حافظ هیچ رابطه ریاضی ندارد، بلكه سر و كارش با دلهای مشتاق، مؤمن و روحانی مردم و خمیر مایهاش روح پاك و ملكوتی حافظ است.
    بعضی با استناد به مسائل علمی، فال را رد میكنند.
    ▪ شما فال گرفتن و ارتباط آن را با علوم امروزی چگونه توجیه میكنید؟
    فال شبیه علوم خفیه است كه وجود دارد، ولی قابل اثبات نیست. خیلی از پدیدههای این جهانی نیاز به دلیل و اثبات ندارد و دانش و علم هم به تنهایی پاسخگوی همه نیازهای بشر نیست. در وجود بشر حسی وجود دارد كه او را از فصلهای دانش و علم فراتر میبرد و این احساس كه نیاز زندگی بشر است، هر روز به آدمی گوشزد میكند كه فقط علم و دانش برای تنگناهای زندگی كافی نیست، بلكه ایمان، توكل، صبر و عشق هم لازم است.‏
    تكیه بر تقوی و دانش در طریقت كافریست
    راهرو گر صد هنر دارد توكل بایدش
    اما از لحاظ علمی، امروزه روانشناسان معتقدند كه با تصویرسازی ذهنی مثبت میتوان تحولات عمیق در خود ایجاد كرد. امروزه با مهندسی صحیح بر ذهن و تصویرسازی مثبت از طریق اندیشههای والای حافظ میتوانیم با امید، آرزو، عشق، محبت، مروت، مدارا و... موجب تغییر و تحول در خود شویم.
    البته هرگز با فال، مسئولیت و وظیفه خطیر انسان كه در قرآن به آن اشاره شده است، از گردن او ساقط نمیشود. حافظ فقط یك واسطه است برای شناخت خود و دستیابی به كرامات انسانی و انجام تعهدات ما در برابر خدا و خلق خدا و تلاش همیشگی انسان در راه كمال.‏
    ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
    هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند
    حالا یك موضوع دیگر كه هر چند تكراری به نظر میرسد، اما تكرار ارزش آن را كم نمیكند.
    ▪ نوروز در شعر و ادبیات فارسی چگونه آمده است؟
    نوروز یا به عبارتی فصل بهار یا عید، جایگاه رفیع و ویژهای در شعر و ادب فارسی داشته است.
    تقریباً میتوان گفت كه اكثر شعرا و اهل فرهنگ و ادب و فرهیختگان این مرز و بوم در اشعار و كلمات خویش به نوروز، عید و همچنین فصل بهار اشاراتی داشتهاند.
    مولانا جلالالدین بلخی، از بزرگترین عرفای تاریخ ادبیات ایران، حدود دویست بار در دیوان شمس از كلمه عید استفاده كرده است و در جایی میگوید :
    عید آمد و عید آمد، یاری كه رمید آمد
    عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
    و در جایی دیگر گفته است:
    بر خاكیان جهان بهاران خجسته باد
    بر ماهیان تپیدن دریا مبارك است
    یا آنكه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در وصف نوروز آورده است كه:
    بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
    در صحن چمن روی دلفروز خوش است
    از دی كه گذشت هرچه گویی خوش نیست
    خوش باش و ز دی مگو كه امروز خوش است
    همینطور خواجوی كرمانی نیز در فصل بهار تشبیهات زیبایی دارد:
    چون لعبت باغ پرده بگشود از رو
    و افكند بنفشه تاب در حلقه مو
    با فاخته گفتیم كه بهار آمد باز
    فریاد برآورد كه كوكو كوكو
    مثالهای متعددی میتوان آورد كه در نوشتههای شعر و ادب فارسی از نوروز و عید، این سنت حسنه ایرانیان، سخن به میان آمده باشد؛ مثلاً وحشی بافقی نیز در خصوص رویش بنفشه و سخنرانی بیامان بلبل در بهار، سرودهای دارد:
    نوروز شد و بنفشه از خاك دمید
    بر روی جمیلان چمن نیل كشید
    كس را به سخن نمیگذارد بلبل
    در باغ مگر غنچه به رویش خندید؟
    و بالاخره حكیم عمر خیام نیشابوری نیز رباعی معروفی دارد كه:
    چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
    برخیز و به جام باده كن عزم درست
    كین سبزه كه امروز تماشاگه توست
    فردا همه از خاك تو برخواهد رست
    حافظ نیز اندیشههای مهم و قابل تأملی در زمینه نوروز و عید دارد. در این زمینه اشاراتی بفرمایید.
    بله، خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی، لسانالغیب مردم ایران، نیز تفكرات ویژه و اندیشههای جالب توجهی درباره نوروز دارد. حافظ بزرگ بارها و بارها در دیوان جادویی خویش– كه عصاره و خمیرمایه حیات پرفراز و نشیب ملت ایران و آیینه تمامنمای شادیها و غمهای تاریخیای است كه بر مردم رازآلود و رند ایران رفته است– سخن از نوروز، عید و فصل بهار به میان آورده است.‏
    حافظ معتقد است، نسیم باد نوروزی روح و روان مردم ایران را جلا میبخشد و با چراغ دل میتوان این نسیم فرحبخش را حس كرد:
    ز كوی یار میآید نسیم باد نوروزی
    از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
    وی باور دارد كه اگرچه كار جهان همواره با مشكلات روزمره گره خورده است و بشر مجبور است كه این مشكلات را به جان بخرد، اما با نسیم دلنواز بهار میتوان غم دل را به بوته فراموشی سپرد و گرههای زندگی را آسان كرد و آنها را گشود:‏
    چون غنچه گرچه فرو بستگی است كار جهان
    و یا در جایی دیگر، این رند عالم سوز این جهان و آن جهان، در كمال وسعتاندیشی و ژرفنگری، به بشر سردرگم و ماشینی عصر امروز این پیام مهم ارتباطی را میدهد كه:
    روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
    زدم این فال و گذشت اختر و كار آخر شد
    آن همه ناز و تنعم كه خزان میفرمود
    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
    مهمترین درسی كه خواجه در این بیت به ما میدهد، آن است با باد بهاری كه كنایه از نو شدن و نو كردن خویش است، میتوان بر خزان و مشكلات زندگی فائق آمد و یقیناً باید اولاً، طرحی نو در افكند؛ و ثانیاً غمهای زندگی را به بوته فراموشی سپرد.‏
    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو در اندازیم
    اگر غم لشگر انگیزد كه خون عاشقان ریزد
    من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
    راستی این سئوال همیشه مطرح است كه چرا حافظ این چنین در قلب، روح و جان مردم نفوذ كرده است؟ و به قول خودش: «این چنین با همه در ساختهای یعنی چه؟»
    حافظ از بزرگترین سخنوران تاریخ ایرانزمین است كه به جرأت میتوان گفت دیوان وی پس از قرآن، پرمخاطب و پرتیراژترین دفتر شعر و ادب و كتاب مردم ایران است. امروز پس از ششصد سال كه از خلق این اثر میگذرد، هر روز حرف، سخن و اندیشهای تازه برای همگان دارد. از نگاه ارتباطی، دو ركن مهم و اساسی در علم ارتباطات، مخاطب و دیگری پیام است.
    راز ماندگاری، تأثیرگذاری، تازگی و جادوگری كلام خواجه حافظ نیز در همین دو نكته نهفته است:
    اولاً، مخاطب در شعر حافظ بسیار گسترده و متنوع است كه دیگر كتابهای ادبی چنین ویژگی منحصر به فردی ندارند.‏ پیامی و كلامی دارد، روی سخن او با همگان است، دعوتنامه حافظ برای همه انسانها از هر نژاد، رنگ و مذهب است. همه افراد متفاوت و بعضاً متناقض آن را میخوانند و جالب آنكه تعابیر متضادی هم از آن در پارهای موارد میكنند. به همین دلیل مرور زمان آن را دچار كهنگی نكرده است.
    ثانیاً، پیام در كلام و شعر حافظ بسیار متنوع و وسیع و در عین حال ساده، چندوجهی و همهفهم است. برخلاف نظریه برخی تئوریپردازان و تعدادی از علاقمندان كه تصور میكنند وجوه شاعری حافظ بر اندیشههای او برتری دارد، حافظ اندیشمندی متفكر و دارای اندیشهها و افكاری قابل بحث و مهم در همه ابعاد زندگی بشر است. دیوان حافظ فقط دیوان شعر نیست و وجوه مختلفی از مهمترین مسائل زندگی و حیات و اجتماعی بشر را در خود جای داده است.
    او درباره زندگی، اجتماع، سیاست، عشق، عرفان، آزادگی، صبر و تحمل، مدارا، دنیا، آخرت، خدا، جبر، اختیار و صدها مسئله مهم در زندگی سخن گفته است و آدمی بیشترین شباهت و همذاتپنداری را با وی حس میكند، به قول خودش:‏
    عاشق و رند و نظر بازم و میگویم فاش
    تا بدانی كه به چندین هنر آراستهام
    دو مسئله مهمی كه امروز لازمست در نگاهی جدید به حافظ مدنظر داشت، یكی آن است كه كلام او را با عینك امروزه نگاه كنیم. مهم نسیت حافظ در قرن هشتم وقتی صحبت از صفتهای پست انسانی و یا خصائص والای انسانی میكرده، چه منظوری داشته است. مهم آن است كه من و شما از كلام و حرف او، امروز چه میفهمیم؟ و دیگر آنكه چگونه میتوان از روی كلام و سخن حافظ زندگی امروز خود را ساخت و آن را به صورت كاربردی در روزگار امروز خود ساری و جاری كرد.
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

  9. #9

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض
    عشق از ديد حافظ

    پيش از هر سخني بايد دانست كه سروده هاي حافظ ، همه سرشار از عشق است! آنگاه كه سرراست از شيفتگي خويش سخن مي گويد ، پيداست كه چه مايه ، توان عشق ورزيدن و بيان كردن اين والايي را دارد! و چه آنگاه كه بر رياكارانِ زمانه مي تازد ، خوارداشت و نكوهش او از سر عشق است. در پس زبان تند حافظ ، رواني بدخواه و خشمگين نيست. او به نيكي ، اين آموزه ي بزرگ را دريافته است كه: « با خنده مي كُشند نه با خشم! ». حافظ ،‌ آشكارگي روانها را خوش مي دارد! او چون آفتاب و باران بر هر كسي مي تابد و مي بارد. اگر كسي پرورده ي آفتاب و باران نباشد ، اين دست نوازش و مهر ، براي او تازيانه اي خواهد شد. گناه از حافظ نيست اگر نوش او براي كسي نيش است. بايد در چيستي خويش بيانديشيم نه در چيستي آنچه كه به سوي ما آمده است. اگر ما چنين نبوديم ، چنين چيزهاي را فرا نمي خوانديم.



    عشق زمينی و فرازمينی


    سروده هاي حافظ را دو پاره كردن و نام « عشق زميني » و « عشق عرفاني » بر اين پاره ها نهادن و پرچين كشيدن ميان اين دو بخش ، كار درست و برازنده اي نيست. با اينكه سخن حافظ ، گاه به عشق زميني ، بسيار نزديك مي شود و گاه به عشق عرفاني اما هيچگاه يكسره و بي چون و چرا نمي توان او را از اهل عرفان دانست. و از سويي حافظ را عاشق فلان دختر و يا دختران شيرازي دانستن ،‌ فرو كاستن ارزش هنري اوست. نه اينكه در نهفت عشق جنسي ، گوهري نباشد. سخن اين است كه حافظ از همين عشق زميني ، عشقي فرازميني مي آفريند. او به هر چه كه دست مي زند ، آن چيز را جامه ي والايي و زيبايي مي پوشاند. در كلام اوست كه چيزي مقدس و شكوهمند مي شود.



    بيرون از زبان و انديشه ي او ، چيزي نيست كه او در پي اش بدود! همه ي چيزها چون رود از پي او روان مي شوند. او همه چيز را به سوي خود مي كشاند و هر چه كه به او برسد ، زيبا و گرانمايه مي گردد. هنر حافظ در همين است. او يك اسطوره آفرين بزرگ است. او انسانها و چيزها را از بند زمان و مكان مي رهاند و از درونشان انسانها و چيزهايي فرازماني و فرامكاني پديد مي آورد. راز شاهكارهاي جاودانه در همين است. كه مي گويد: عشق زميني يا عشق جنسي يا هر چه كه دوست دارند بنامندش ، خوارمايه و تباه است؟!! كسي كه چنين چيزي بگويد ، پرده از روانِ خوارمايه و تباه خويش برداشته است. عشق زميني در زبان و انديشه و زندگي حافظ به چنان بلندايي مي رسد كه مرزهاي خدايي را نيز در مي نوردد. ما نيز بايد چنان زندگي كنيم كه با دست زدن به هر چيز ، آن چيز را والايي و نشانه هاي خدايي ببخشيم. ديوان حافظ را بنگريد. مگر همه ي فارسي زبانان به اين واژه ها دسترسي ندارند؟! مگر اين واژه ها از آسمان بر او فرود آمده اند؟! چگونه است كه حافظ مي تواند اين واژه ها را به گونه اي در كنار هم بنشاند كه والاترين سخنان از پيوندشان بزايد؟! پاسخ اين پرسش ،‌ چه آسان و چه سخت است! حافظ ، بيش از هر فارسي زباني ، توان آوايي و معنايي هر واژه را در زبان فارسي دريافته و راز در كنار هم نشاندن آنها و شاهكار آفريدن از سخن را دانسته است! و اين بدان معناست كه كمتر كسي چون او به نهفت ايراني و همه ي گوشه و كنارهاي زندگي او راه برده است. يك شاعر راستين بايد چنين باشد. پيشتر از همه و پيشتاز!



    شور و شيدايي(فراق)

    شور و شيدايي را اگر درد بدانيم ، بايد آگاه باشيم كه اين درد ، دردي همگاني نيست و از اين روي ، درخور بيشترين پاسداشت است! براي اين درد نبايد در پي درمان بود! اين درد ، درمان را در خود دارد! نبايد از آن گريخت! « درد دوري » را بسياري از هنرمندان ، دستمايه ي كارهاي هنري خود كرده و چه بسيار زيبايي و فر و شكوه از آن آفريده اند! باباطاهر ــ چندان كه بايد ــ نتوانست سخن را به اوج برساند و از درونمايه ي « فراق » ، شاهكاري پديد بياورد! اما حافظ بزرگ ، سخن از دوري را تا مرزهاي خدايي ، بركشيده و بر بلندترين بلندا نشانده است! ببينيد در اينجا چه اندوه جانگداز و شورانگيزي را از درياي خروشان درونش به جهانيان ارزاني مي دارد:

    فـراق را بـه فـراق تـو مبتـلا سـازم
    چنانكه خون بچكانم ز ديدگان فراق


    در سخن باباطاهر ،‌ هرگز چنين نمايي از شور و شيدايي را نمي بينيم! كلام باباطاهر ، چندان كه انسان را در خود فرو مي برد و نوميد و وازده رها مي كند ، برانگيزاننده و برپادارنده نيست! به ديد من: درد و اندوه بر باباطاهر ، چيره است! اما حافظ ، سوار بر درد و اندوه است! او چنان سايه گستر و والاست كه غم در پناه او به سر مي برد! او بزرگوارانه دردها را كه سرگشته به سوي او آمده اند ، مي پذيرد! حافظ هر چه را كه به ميان مي آورد ، خود ،‌ ميزبان اوست! چيرگي بر چيزها را مي توان در سروده هاي او آشكارا ديد! بنگريد در اينجا چه شهسوارانه بر اسب سخن مي تازد:

    چـرخ بـر هـم زنـم ار غـيـر مـرادم گـردد
    من نه آنم كه زبوني كشم از چـرخ فلك

    دردهاي حافظ ، بزرگترين و ارزشمندترين داشته هاي اوست! شما نيز اگر درد خود را ــ براي خويش ــ گرامي و بزرگ مي دانيد ، هرگز نبايد در پي درمان و از دست دادن اين سرمايه ي گران باشيد! اين به معناي سوختن و ساختن نيست! اين در باور من ، پخته شدن و چيره گشتن است! بكوشيد كه از شور و شيدايي خود ،‌ چنان عظمتي بيافرينيد كه راهگشاي انسان و خورشيد تيرگيها و سرمازدگيهايش در اين روزگار تيرگي و سردي باشد! مبادا كه سر به نوميدي بسپاريد و با فسردگي خود ، انسان را به سراشيب تباهي بكشانيد! ما نبايد تنها در انديشه ي خويش باشيم! چشم انسان به ماست!

    كمتر شاعري چون حافظ توانسته است ، زبان مردم يك كشور بزرگ باشد! كمتر شاعري توانسته است چون او دردها و نيازها و آرزوها و هراسها و فرازها و فرودهاي اينهمه جان را دريابد و باز بتاباند! اين مردم ، غزلهاي حافظ را بيش از شعر هر شاعر ديگري خوانده و با آن احساس نزديكي كرده اند! وهيچ جاي شگفتي نيست كه بگوييم: با اينهمه ، چه كم به ژرفناي سخنش راه برده اند! حافظ ، آشناترين و بيگانه ترين شاعر است براي مردم اين سرزمين! او نزديكترين و دورترين سخنور ايراني است. هر كسي در او چيزي مي بيند! هر كسي از ظن خود ، يار او مي شود!



    آرامگاه حافظ جايگاه دلدادگان

    آنچه ما نام « پيش بيني » بر آن نهاده ايم ، از گونه ي پيشگوييها و لافزنيهاي دل بهم زن اهل تصوف و عرفان نيست كه همه و همه از سر خودنمايي و خودپسندي بيجاست! حافظ ، به سرشت مي داند كه سرنوشتش چيست! او چيرگي سخن خود را مي شناسد! او فردا را مي بيند چرا كه خود ، آن را ساخته است!

    بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
    كه زيـارتگه رنــدان جهـان خواهـد بـود
    یک کاربر از این پست تشکر کرده است : edith

  10. #10

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    52,241
    تشکر
    20,179
    تشکر شده : 67,991
    NOD32 Firefox Windows-se7en IR-TCI
    امتیاز 
    1374561931
    پیش فرض
    حافظ برای ما اسم كوچكی نیست و رفتن اسم هر چهره دیگری در كنار نام بلند حافظ همیشه خبرساز است. این بار هم وقتی عباس كیارستمی اسمش را زیر اسم حافظ آورد، سر و صدا به پا شد. عده‌ای مشتاقانه رفتند سراغ كتاب و متن‌هایش را برای همدیگر اس‌ام‌اس كردند و این‌جوری تبلیغ كتاب هم شد.
    از آن طرف هم صدای خیلی‌‌ها درآمد و از همه بیشتر اساتید ادبیات فارسی؛ تا حدی كه استادان دانشكده ادبیات یكی از دانشگاه‌های تهران، دانشجوها را تهدید كرده‌اند كه اگر بفهمند كسی این كتاب را خوانده، بی‌برو برگرد، مشروطش می‌كنند!
    «Il faut etre absolument modern» یعنی «باید مطلقا مدرن بود». این جمله آرتور رمبو
    (۱۸۹۱ ـ ۱۸۵۴) ـ‌ شاعر رمانتیك فرانسوی ـ وقتی در ابتدای چاپ جدید و البته عجیبی از مجموعه اشعار حافظ نشست، سرآغاز یك جنجال ادبی تمام عیار شد.
    خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی، معروف به «حافظ» یكی از محبوب‌ترین شاعران فارسی زبان است. دیوان این شاعر در كنار قرآن، تنها كتابی است كه در خانه تمام ایرانیان یافت می‌شود و به دلیل همین علاقه و توجه هم هست كه تصحیح‌ها و چاپ‌های متعدد و متنوعی از دیوان او موجود است.
    حافظ ظاهرا خود هیچ‌وقت مجموعه اشعارش را جمع نكرده و این كار بعد از مرگش توسط دوستی به نام محمد گل‌‌اندام انجام شده است. در طول ۶۰۰ و اندی سال بعد از مرگ خواجه تاكنون، نسخه‌برداری‌های متعدد از دیوان یا دیوان‌های اولیه توسط كاتبان كم‌سواد یا كم‌دقت و نیز حذف و اضافه‌هایی كه به عمد یا سهو در دیوان خواجه راه پیدا كرده، باعث شده تا نسخه‌های متعددی از دیوان او به ما برسد.
    در قرن اخیر و با رواج شیوه علمی تصحیح متون، دیوان حافظ بیشتر از هر متن كهن دیگری تصحیح و طبع شده است. تصحیح‌های انجام شده، یا در پی آن بوده‌‌اند كه دیوان اصیل‌تری به دست بدهند (مثل تصحیح‌ قزوینی ـ غنی) یا به دنبال آنكه اشعاری را انتخاب كنند كه به ذهن و زبان حافظ نزدیك‌تر است (مثل تصحیح سایه).
    اما یك نمونه تصحیح دیگر هم هست؛ تصحیح‌هایی كه ادعا دارند شیوه درست‌تری از خوانش شعر حافظ را می‌توانند ارائه بدهند (مثل تصحیح شاملو).
    روایت احمد شاملو ـ شاعر معاصر ـ از دیوان حافظ در سال ۱۳۵۴ منتشر شد. در این خوانش و روایت جدید از حافظ، آقای شاعر مدعی شده بود كه توانسته با سجاوندی شعر حافظ و نیز چاپ تكه‌هایی از شعرها به صورت شعر نو، روش صحیح خواندن اشعار حافظ را به جوان‌ها یاد بدهد.
    به علاوه، شاملو در مقدمه‌اش بر این اثر، در مورد جهان‌بینی حافظ اظهارنظرهایی متفاوت كرده بود كه طبق آن حافظ شاعری صرفا زمینی است.
    انتشار «حافظ شیراز» واكنش‌های تندی را به دنبال داشت. شهید مطهری در گفتارهایی كه بعدها بخشی از كتاب «تماشاگه راز» را تشكیل داد، وجوه جهان‌بینی عرفانی حافظ را نشان داد و استادان ادبیات فارسی هم ایرادهای فراوان كار شاملو را عیان كردند؛ از جمله بهاءالدین خرمشاهی در نقدی بسیار تند، بی‌سوادی شاملو در شعر سنتی فارسی را به رخش كشیده بود.
    این نقد كه حالا می‌شود در كتاب «ذهن و زبان حافظ» آقای خرمشاهی دوباره خواندش، تصحیح شاملو را «جوان‌ فریب‌ترین، خام دستانه‌ترین، بی‌روش‌ترین و بی‌مبناترین» روایت‌ها از حافظ می‌خواند و به‌خصوص شیوهٔ زیر هم‌نویسی شاملو را به مسخره گرفته بود.

    ۳۱ سال بعد از حافظ شیراز شاملو، كتاب دیگری منتشر شد؛ «حافظ به روایت عباس كیارستمی» كه این بار هم شعر حافظ به شیوه شعر نو یا شعر هایكو ژاپنی به صورت شكسته و زیر هم نوشته شده بود.


    این بار خود آقای خرمشاهی مقدمه‌ای همدلانه و ستایش‌آمیز ـ هر چند بسیار كوتاه ـ بر كتاب داشت كه در بخشی از آن آمده بود:

    «بندهٔ حافظ‌پژوه، دست‌كم ۲۰۰ بار حافظ را خوانده‌ام، ولی این بار و این جداسازی و فاصله‌گذاری و قاب‌گیری و برجسته‌سازی شما به نحوی بود كه بر عادت ۵۰ ساله من و انسم به همین مدت با شعر حافظ غلبه كرد».

    كتاب حافظ به روایت عباس كیارستمی، زمستان ۸۵ چاپ شد. ناشر آن انتشارات «فرزان‌ روز» بود كه ریاستش برعهده بهاءالدین خرمشاهی است. كتاب جلدی سخت و قطعی جیبی دارد.

    در ابتدای كتاب همان جمله آرتور رمبو آمده، بعد یك صفحه نامه خرمشاهی به كیارستمی و بعد متن كتاب. متن كتاب، با همه حافظ‌های معمول و موجود در بازار متفاوت است.

    در هر صفحه فقط یك مصرع از یكی از غزل‌های حافظ آمده كه به مصرع صفحه قبل یا بعد از خود هم ربط مستقیم ندارد. به علاوه، كیارستمی مصرع‌ها را به چند جزء تقطیع كرده و این جزء‌ها مثل شعری نو زیر هم آمده است:

    ما/ ز یاران/ چشم یاری/ داشتیم.


    كل كتاب، جمعا ۴۶۷ مصرع از حافظ است (مصرع «شرابی تلخ می‌خواهم كه مردافكن بود زورش»، ۲ بار تكرار شده).

    این مصرع‌ها در ۱۸ فصل دسته‌بندی شده‌اند؛ فصل‌هایی با عناوین كلی مثل تمنای وصال، شب فراق، غم عشق و پیام به معشوق. عجیب‌ترین فصل، فصل ۱۱ یا «اسرار عشق و مستی» است كه در آن مصراع‌های به شدت بی‌ربطی مثل این هم پیدا می‌شود: «قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند».
    كتاب با فصل عشق و این مصرع شروع می‌شود: «منم كه شهره شهرم به عشق ورزیدن» و با فصل «مرگ و رضا» و با این مصراع تمام می‌شود: «به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنید».

    كیارستمی مدعی شده كه ترتیب مصرع‌ها، نوعی بیوگرافی از حافظ هم به دست می‌دهد.
    بلافاصله بعد از انتشار كتاب، انتقادهای اهالی ادبیات شروع شد. انتقادهای اولیه بیشتر به نام كیارستمی، عنوان كتاب و صفحات آغازین آن برمی‌گشت. منتقدان به خرمشاهی ایراد می‌گرفتند كه این پژوهشگر كهنه‌كار، در برابر اسم كیارستمی كوتاه آمده است؛ «معلوم نیست اگر كس دیگری به جز كیارستمی، روایتش را نشان آقای خرمشاهی می‌داد، چه بر سرش می‌آمد!».

    منتقدان سابقه برخورد خرمشاهی با حافظ شاملو را هم یادآوری كردند. نكته بعدی اصطلاح «روایت» بود و اینكه «روایت اصطلاحی است دربردارنده حدی از ادعا كه در حد و اندازه كیارستمی نیست» و اینكه كیارستمی چیز جدیدی ارائه نكرده و صرفا باید می‌گفت منتخبی از حافظ.

    بهاءالدین خرمشاهی در برابر انتقادات فزاینده بلافاصله عقب‌نشینی كرد و گفت كه او هم، هر چند كتاب را دوست داشته و آن را ویرایش كرده اما به كتاب انتقاداتی دارد و از جمله عنوان «روایت» را نمی‌پسندد؛ «كیارستمی باید نام كتاب را گزینش اشعار حافظ می‌گذاشت نه روایت، زیرا اشعار این كتاب حتی یك بیستم اشعار حافظ را هم در بر نمی‌گیرد».

    خرمشاهی درباره ماجرای حافظ شاملو و انتقادات آن روزش هم گفت: «حافظ شاملو با كاری كه كیارستمی انجام داده متفاوت بود. حافظ شاملو در برگیرنده نظریات او درباره قرائت شعرهای حافظ و تصحیح دیوان بود كه دیدگاه شاملو در این باره بسیار غیرقابل قبول است اما كار كیارستمی فقط خوانشی دیگرگونه از حافظ براساس نسخه‌های معروف است».

    عباس كیارستمی تا مدت‌ها سكوت كرد و بالاخره در تیرماه جاری، حاضر به مصاحبه درباره كارش شد. او در این مصاحبه حرف‌های زیادی زد، خاطره گفت، از انسش به دیوان حافظ گفت، از مادرش، از اینكه در فیلم «جاده‌ها» شعرهای خودش را قاتی حرف‌های ابوسعید ابوالخیر كرده و هیچ‌كس نفهمیده و حرف‌های دیگر.

    اما حرف اصلی و نكته اساسی آنجا بود كه آقای كارگردان درباره شعر فارسی اظهار‌نظر كرد: «یكی از گرفتاری‌های شعر موزون در این است كه به مجرد آنكه شروع به خواندنش می‌كنیم، ابیات بعدی ما را همراه خودشان می‌برند و به یك آهنگ تبدیل می‌شوند.آن آهنگ ما را از درك یكایك مصرع‌های شعر محروم می‌كند.»

    كیارستمی بعد از زدن پنبه وزن عروضی كه به‌‌زعم عده‌ای اساس شعر كهن ماست، باز اظهار نظری عجیب كرده است:

    «اگر شعر، شعر باشد باید مثل اخبار خوانده بشود، مثل روزنامه. معنایش باید شاعرانه باشد، نه وزنش»یا این تكه:«مصرع اول هدیه خداوند به شاعر است و مصرع دوم توان و تبحر شاعر است. مصرع اول از آسمان به زمین می‌افتد و مصرع دوم در كارگاه شعری شاعر ساخته می‌شود».

    حرف‌های كیارستمی در آن مصاحبه، خود باعث نقدهای دیگری شد؛ چنان كه دكتر جلیل تجلیل، به گلایه گفته بود:«قرن‌هاست كه ادیبان تلاش می‌‌كنند تعریفی از شعر به دست بدهند و حالا این آقا می‌خواهد یك‌شبه، همه آن‌ حرف‌ها را زیر سؤال ببرد».

    در بین نقدهایی كه از «روایت» كیارستمی شد، جدی‌ترین و مهم‌ترین نقد مربوط بود به داریوش آشوری، منتقد و زبان‌شناس. آشوری در مقاله‌ای كه در سایت شخصی خود منتشر كرد، چند نكته را مطرح كرده بود؛ اول اینكه «كیارستمی خواسته است با ایده تازه‌ای امكان برخورد تازه‌ای را با شعر حافظ نشان بدهد. اما این امكان تازه چیست؟» دوم اینكه «این امكان تازه چه ضرورتی داشته است؟» و سوم اینكه «آیا كیارستمی از پس چنین كاری برآمده است؟»

    جوابی كه آشوری به این سؤال‌ها داده از این قرار است: «به نظر می‌رسد این‌گونه برخورد[كیارستمی] با حافظ، ریشه در رهیافت كمینه‌گرا (minimalist) او به هنر سینما دارد... اما آن اعتبار و نامی را كه كیارستمی به خاطر هنر كمینه گرایش درسینما كسب كرده، آیا می‌توان در جایی مانند شعر حافظ نیز خرج كرد؟» آشوری می‌گوید: « اینجا نخست باید بیشینه‌گرا بود؛ یعنی همه اسباب كار را در باب فهم ادبی حافظ ـ اگر نه فهم نظری ـ فراهم داشت».

    بعد، نوبت كاری می‌رسد كه كیارستمی كرده و خواسته «مطلقا مدرن» باشد. آشوری می‌گوید: «چگونه می‌توان در كار خوانش حافظ، مطلقا مدرن بود؛ با اینكه شعر او را تكه‌تكه از دیوانش برداریم و از قالب آشنای سنتی به درآوریم و به دلخواه خود، به صورت مكانیكی بشكنیم و زیر هم بنویسیم؟ ... به گمانم اینجا یك بدفهمی بزرگ در باب مدرنیت در كار باشد. مدرنیت در كار خوانش متن‌های كهن یعنی كشف معنا و منطق تازه، با معیارهای روشی فهم مدرن».
    آشوری در مرحله آخر نقد، كار را به بررسی همین نحوه رفتار كیارستمی با شعرهای حافظ اختصاص داده و نشان داده كه اگر به فرض، بنا به همین انتخاب «نیم‌بیت‌»های حافظ و رها كردن آنها از قالب وزن عروضی برای توجه بیشتر به معنا باشد، به نحو بهتری هم می‌شد این كار را انجام داد. مثلا در صفحه ۴۱ كتاب آمده:
    شوخی/ نرگس نگر/ كه پیش تو/ بشكفت
    كه درآن جدا كردن «شوخی نرگس» به عنوان یك تركیب واحد، درست نیست. «و مثال‌هایی از این دست در كتاب بسیار است و باعث تعجب.»
    بر خلاف همه انتقادهایی كه از حافظ كیارستمی شده است، ظاهرا كیارستمی قصد ادامه این شیوه را دارد. او خبر داده به زودی سراغ سعدی هم خواهد رفت.
    طبق گفته كیارستمی، كتاب آماده چاپ است و تنها مشكل این است كه او می‌خواهد سی‌دی صوتی كتاب را هم ارائه كند و برای این كار دنبال كسی می‌گردد كه شعرها را به شكل خبری و بدون احساس بخواند.
    ● این طوری هم می‌شود!
    كاوه مظاهری: «اتفاق نو»؛ این بهترین چیزی است که درباره کارهای کیارستمی‌ می‌توانم بگویم؛ منظورم همه‌اش است؛ از فیلم‌های کوتاهش گرفته تا «ده» و «پنج» و حتی همین «حافظ» جدید.
    حتی وجود خود کیارستمی‌ هم در ایران یک اتفاق است. گفتن ندارد که سینمای ما (و خیلی از جاهای دنیا) خیلی وقت است که بی‌بخار شده، شاید هم به عقیده خیلی‌ها بخارش گرفته شده. در سال چند تا فیلم هست که نمایش آن مردم را حیرت‌زده کند؟
    حتی آ‌نهایی که حیرت‌زده‌مان می‌کنند هم، غالبا کارهای خوش ساختی هستند که قصه‌شان را مثل آدم تعریف کرده‌اند (ببینید چقدر وضعیت افتضاح است که یک کار استاندارد حیرت‌زده‌مان می‌کند!).
    اما این وسط یکدفعه فیلمی ‌مثل «ده» بیرون می‌آید که معادلات صد و خرده‌ای ساله سینما را یکجا زیر سؤال می‌برد (انتظاری نیست که این زیر سؤال بردن که قسمت اعظمش به مسائل تکنیکی برمی‌گردد را همه درک کرده باشند).
    سینمای کیارستمی‌ خود «سینما» را هدف می‌گیرد و شلیک‌های مداومش به سمت خود پرده سینماست تا مخاطب. وقتی که جمله احمقانه «سینما مرده است» را می‌توانی خیلی جاها ببینی، کیارستمی ‌با هر کدام از فیلم‌هایش آن را نقض می‌کند و یک‌ور دیگر قضیه که تا حالا کسی به‌اش توجه نکرده بود را نشان مخاطبش می‌دهد.
    طبیعی است که این مسئله را هم ممکن است خیلی‌ها متوجه نشوند. قرار هم نیست متوجه شوند. اصلا انتظار اینکه تماشاچی معمولی با دیدن «کلوزآپ» یا حتی «ده» جا بخورد و شوکه شود، انتظار احمقانه‌ای است.
    آن‌قدر که برای کیارستمی‌ مهم است که کار نویی بکند، مهم نیست که فیلمش حتما شاهکار از آب دربیاید. سینمای کیارستمی‌ سینمای تجربه و جست‌وجو است؛ سینمای جوان و کله‌شقی است که در ظاهر نباید به سن و سال سازنده‌اش بیاید. لابد می‌پرسید «این چیزها چه ربطی به حافظ دارد؟».
    برای من «حافظ» کیارستمی ‌و فلسفه چاپش معادل ساختن همان کلوزآپ و ده است؛ یک اتفاق نو، یک کار جدید، یک زاویه دید تازه. این مدت خیلی‌ها کتاب را مغرضانه و غیر‌مغرضانه کوبیدند، بدون اینکه به این نکته توجه کنند که همین نو بودن کار باعث شده که آنها این‌طوری به جوش بیایند و از شاعری که کتابش گوشه کتابخانه خیلی‌هامان در حال خاک خوردن است، این‌طوری دفاع کنند (تازه اگر کتابش را داشته باشیم).
    داریوش آشوری در سایتش نقد فوق‌العاده‌ای روی کتاب نوشته و نوع تقطیع شعرها را زیر سؤال برده و به عنوان نمونه چند تا از بیت‌ها را هم خودش شکسته و نتیجه بهتری به دست آورده.
    درست است که نتیجه کار آشوری بهتر بوده ولی نباید فراموش کرد که کیارستمی اول ایده را اجرا کرده و سپس کسی مثل آشوری آن را تکمیل کرده. برای من کار کیارستمی‌ به مراتب ارزشمندتر از کتابی است که مثلا بعد از این آشوری با همین سیستم بیرون بدهد.
    «حافظ» کیارستمی ‌هم مثل فیلم‌هایش خود مدیوم را هدف گرفته و باز همان حرف همیشگی‌اش را تکرار می‌کند: «جور دیگری هم می‌شود به قضیه نگاه کرد».
    ● ناگهان ۳۰ سال قبل
    علی به‌پژوه: عباس کیارستمی آدم مناسبی را برای نگارش مقدمه کتاب حافظش انتخاب کرده است؛ بهاء‌الدین خرمشاهی؛ کسی که در چند دهه اخیر، آن‌قدر شرح بر شعرهای حافظ و تصحیح و تفسیرهایی که دیگران از این کتاب به عمل آورده‌اند، نوشته که اغراق نیست اگر بگوییم او «حافظ منافع حافظ» در ایران بوده است.
    انتشار حافظ کیارستمی آدم را به ۳۰ سال قبل پرت می‌کند؛ آن‌موقع که تازه تصحیح احمد شاملو از حافظ منتشر شده بود؛ تصحیحی که آن‌قدر غیر وفادار به اصل اشعار بود که باعث برانگیختن واکنش شخصیت‌هایی چون مرتضی مطهری و البته بهاء‌الدین خرمشاهی شده بود.
    خرمشاهی آن موقع در فصلنامه «الفبا» مقاله‌ای نوشت با این مضمون که شاملوی شاعر را می‌شناسیم اما شاملوی مصحح دیگر کیست؟ و از اینکه شاملو نسخه‌های کمتر قابل اعتماد را به عنوان منبع کارش انتخاب کرده، به او انتقاد کرد و توی کارش گذاشت.
    حالا ۳۰ سال بعد دوباره نسخه بی‌ربطی نسبت به اصل حافظ چاپ شده؛ با این تفاوت که این بار آقای منتقد بر آن مقدمه نوشته و در مقام دفاع از این کار برآمده است. عجیب نیست!؟
    به نظرم آن چیزی که در این میان هنوز معتبر مانده، حرف ۳۰ سال پیش خرمشاهی است؛ کیارستمی فیلمساز را می شناسیم اما کیارستمی مصحح دیگر کیست؟ شاید تصحیحات شاملو و کیارستمی بیش از هر چیز، به میل مبهم هنرمندان و روشنفکرهای ایرانی به جامع‌الاطراف و همه فن حریف بودن برگردد؛ اینکه در هر قلمرویی از دانش و هنر و معرفت صاحب‌نظر باشی (آن هم صاحب نظرهای صائب).
    2 کاربر از این پست تشکر کرده اند : edith,ارام زرنگ

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. درک رفتار سيستم هاي پيچيده زيست شناسي به کمک تکنيک هاي مهندسي
    توسط shahpoor در انجمن گرایش های زیست شناسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 18th March 2009, 10:07
  2. رشته ی زمین شناسی
    توسط Admin در انجمن گرایش های زمین شناسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 6th August 2008, 04:30

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

پاتوق یو یکی از قدیمیترین سایت های ایرانی به 6 سال سابقه فعالیت می باشد. انجمن های سایت دارای مطالب متنوع و جامعی در تمامی زمینه می باشد. و البته در پرتال سایت شما همواره جدیدترین نرم افزار ، بازی و انمیشن های روز را با لینک مستقیم می توانید دانلود نمایید.