گفتم به دلم نيم شبي را تو بياساي
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: گفتم به دلم نيم شبي را تو بياساي

  1. shahpoor آواتار ها
    shahpoor
    مدیر سابق
    Jul 2008
    16,027
    1,695
    تشکر شده : 14,725

    Thumb گفتم به دلم نيم شبي را تو بياساي

    سيده نازنين رضوي گفتم به دلم نيم شبي را تو بياساي فردا به دلت چهره‌ي مغموم بياراي گفتنم با تو چه بود؟! دل نگاهي نگران کرد به من اگر اين سنگ زِ دل برداري لاجرم اشک روان مي‌باري يادت آيد که شبي قصه‌ي آن چوپان را؟ که به ميقات دوان بود چنان لحظه‌اي بيش درنگ چِل شبي را که در آن کوه اقامت مي‌داشت يادت آيد که به ما مي‌گفتند؟ اگرم چل شبي‌ات روي بگرداني جان چشمه‌ي حکمت عشقم ز دلت بدمد بر لب بام لب آشفته دَمَت يادت که چهل سال گذشت؟ که به ياسين گفتند تو بخوان قصه‌ي ما را دگران برگيرند که همو خاتم جانان گيرند يادت آيد که عزيزي مي‌گفت؟ اگرت چل سخني از گهر دوست تو را آذين کرد روز محشر چه ردايي به تن عالِم اين راوي کرد يادت آيد که دمي دوست شنيد؟ چل تن از بهر دعا سوي خدا روي کنيد برنگرديد مگر بار اجابت بر دوش آه از آن سوز که در گفتن دل پنهان بود بي صدا چشم نگه داشت ولي گريان بود يادت آيد که عزيزي مي‌گفت؟ مرده را چار کناري که تواش بار کني ببرد بار گناهي که چهل بار کني اشک دل خون شده بود نم نم مي‌باريد من گمان مي‌کردم بلکه مجنون شده بود گفت با سردي دستان تَرَش آن عزيزي که سفر کرد يادت آيد که کفن مي‌کردند؟ که چهل شام گذشت کو مگر آب رواني دلشان رام کند زخمي قلب پر از درد غريبي مگر آرام کند داد هجرت‌کده‌ي کوفه و يا شام کند بر تنش رخت سيه فام کند! ياد آن تشنه‌ي ناکام کند مرهمي بر همه آلام کند صبح بر خستگي آن شب اوهام کند کو بيايد که از او داد کند؟ در دل اهل ولا هلهله فرياد کند « هلا عالم منم آن کو ... » کجايي؟ چهل شامم گذشت از غم نيايي؟ بيا تا زينبم آرام گيرد شکوهي در زمين مادام گيرد

    اولین عضو پاتوق
    #1 ارسال شده در تاريخ 25th July 2010 در ساعت 12:50

  2. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •