••๑۩๑۞๑۩๑ شعرهای عرفانی ๑۩๑۞๑۩๑ •• - صفحه 17
صفحه 17 از 17 نخستنخست ... 7151617
نمایش نتایج: از شماره 161 تا 163 , از مجموع 163

موضوع: ••๑۩๑۞๑۩๑ شعرهای عرفانی ๑۩๑۞๑۩๑ ••

  1. VO0rO0jak آواتار ها
    VO0rO0jak
    عضو افتخاری
    Nov 2010
    7,942
    20,975
    تشکر شده : 13,116

    پیش فرض

    اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،

    اگر به **** آشنایی،


    در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی


    و عده ای به تو گفتند،


    كبوترت در حسرت پر كشیدن پرپر زد!


    تو حرفشان را باور نكن!


    تمام این سالها كنار ِ من بودی!


    كنار دلتنگی ِ دفاترم!


    در گلدان چینی ِ اتاقم!


    در دلم...


    تو با من نبودی و من با تو بودم!


    مگر نه كه با هم بودن،


    همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟


    من هم هر شب،


    شعرهای نو سروده باران و بوسه را


    برای تو خواندم!


    هر شب، شب بخیری به تو گفتم


    و جواب ِ تو را،


    از آنسوی سكوت ِ خوابهایم شنیدم!


    تازه همین عكس ِ طاقچه نشین ِ تو،


    همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!


    فرقی نداشت كه فاصله دستهامان


    چند فانوس ِ ستاره باشد،


    پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،


    اگر به **** ای خیس


    در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!
    شريف ترين دلها دلي است


    که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد.





    زرتشت
    #161 ارسال شده در تاريخ 22nd May 2011 در ساعت 10:20

  2. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. rolis آواتار ها
    rolis
    کاربر سایت
    May 2011
    2,707
    4,415
    تشکر شده : 4,024

    پیش فرض

    در مقام عشقبازی چون ز من كس پیش نیست
    عاشقی مانند من دلخسته و دلریش نیست

    عشق من عشق مجازی نیست چون عشق مجاز
    لایق مرد خدای عاقبت اندیش نیست

    معتقد هستم كه می‌باید كنم تكمیل عشق
    كیش من عشق است و كیشی بهتر از این كیش نیست

    می‌دهم جان را براه دوست با منت ولیك
    معذرت خواهان كه اندر دست جانی بیش نیست

    گفت دی صاحبدلی چون می‌كند عشق نگار
    گفتمش بر حال من بین حاجت تفتیش نیست

    تا شدم عاشق دلم شد منزل سلطان عشق
    گرچه منزلگاه شاهان كلبه درویش نیست

    چون علی در دام عشقش اوفتاد از خود گذشت
    آری آری عاشق آن باشد كه بند خویش نیست
    #162 ارسال شده در تاريخ 22nd May 2011 در ساعت 10:24

  4. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. VO0rO0jak آواتار ها
    VO0rO0jak
    عضو افتخاری
    Nov 2010
    7,942
    20,975
    تشکر شده : 13,116

    پیش فرض

    آسیمه سر رسیدی
    از غربت بیابان

    دلخسته دیدمت در
    آوار خیس باران

    وا مانده در تبی گنگ
    ناگه به من رسیدی

    من خود شکسته از خود
    در فصل نا امیدی

    در برکهء دو چشمت
    نه گریه و نه خنده

    گم کرده راه شب را
    سرگشته چون پرنده

    من ره به خلوت عشق
    هر گز نبرده بودم

    پیدا نمیشدی تو
    شاید که مرده بودم

    من با تو خو گرفتم
    از خنده ات شکفتم

    چشم تو شاعرم بود
    تا این ترانه گفتم

    در خلوت سرایم
    یک باره پر کشیدی

    آن گاه ای پرنده
    بار دگر پریدی

    شريف ترين دلها دلي است


    که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد.





    زرتشت
    #163 ارسال شده در تاريخ 23rd May 2011 در ساعت 07:11

  6. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


صفحه 17 از 17 نخستنخست ... 7151617

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •