••๑۩๑۞๑۩๑ شعرهای عرفانی ๑۩๑۞๑۩๑ •• - صفحه 2
صفحه 2 از 17 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 163

موضوع: ••๑۩๑۞๑۩๑ شعرهای عرفانی ๑۩๑۞๑۩๑ ••

  1. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    الــــــــــــهی
    نظر خود بر ما مدام کن
    و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن
    الـــــــــــــهی
    می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم
    الــــــــــــــهی
    قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی
    الـــــــــــــــهی
    بر آن روز می خندم که یافته می جستم
    دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگریستم
    به مردگی می زیستیم
    الــــــــــــــهی
    نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل
    از پیش خطر و از پس نیست راهی
    بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی
    الــــــــــــــهی
    اکنون چون بر من است تاوان
    آفتاب صدق و صفت بر من تابان
    که بشر از شرک جستن نتوان
    و به نجاست نجاست شستن نتوان
    الـــــــــــــــهی
    تو غیب بودی و من عیب بودم
    تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم
    الـــــــــــــــهی
    می پنداشتم که ترا شناختم
    اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم
    الـــــــــــــــــهی
    در ملکوت تو کمتر از مویم
    این بیهده تا کی گویم
    الـــــــــــــــــهی
    نه نیستم نه هستم نه بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم
    لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم
    الــــــــــــــــــهی
    "همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است"
    الــــــــــــــــــهی
    بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن .

    " خواجه عبد ا... انصاری
    #11 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:21

  2. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند:
    آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
    و خدا که نمیبینم و می دانم که هست
    #12 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:22

  3. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند
    و زشت تر از آنکه دلم بر آن بلرزد.
    هستی تهی تر از آنکه
    بدست آوردنی مرا زبون سازد
    و من تهيدست تر از آنکه
    از دست دادنی مرا بترساند.
    #13 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:22

  4. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    شيخ بهايی:

    روزی که برفتند حريفان پی هر کار
    زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
    من يار طلب کردم و او جلوه گه يار
    حاجی به ره مکه و من طالب ديدار

    او خانه همی جويد و من صاحب خانه

    هر در که زنم صاحب آن خانه تويی تو
    هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو
    در ميکده و دير که جانانه تويي تو
    مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو

    مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه است

    .................................................. .......... ..........

    تو کجايی تا شوم من چاکرت
    چارقت دوزم کنم شانه سرت
    ....
    دستکت بوسم بمالم پايکت
    وقت خواب آيد بروبم جايکت
    .................................................. .......... ..
    به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
    عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
    به ارادت بکشم درد که شاهد ساقی است
    به حلاوت بخورم زهر که درمان هم از اوست
    ...غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
    ساقيا باده بده شادی آن کين غم از اوست

    .................................................. .......... ....
    و گفت : عالم علم بگرفت و زاهد زهد بگرفت و عابد عبادت و با این فرا پیش او شدند. تو پاکی بر گیر و نا باک فرا پیش او شو که او پاکست.
    ..............................................
    خبرت هر سحر از باد صبا می خواهم هر شبی خیل خیالت، به دعا میخواهم
    سینه رابهر وفای تو، صفا می جویم دیده را بهر جمال تو، ضیا می خواهم
    بر در تو، کم وبیش وبدونیک ودل وجان همه بر خاک زدم،از تو ترا می خواهم
    ...............................................

    به گرت قرینی هست در بارگاه خلعت مشو غافل از پادشاه
    خلاف طریقت بود، کاولیا تمنّا کنند از خدا، جز خدا
    گر از دوست، چشمت به احسان اوست تو در بند خویشی،نه در بند دوست
    ...............................
    #14 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:22

  5. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  6. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    پیچکی در پایه ی درختی استواریم
    نگاهی به قلب چاک خورده ای که پیشکشت شده بیانداز
    آب بر راه زنید و طعنه بر ماه زنید مه من می آید
    این یا ایها العزیز خدای را که تعارف نیست
    و ما حق داریم که در تجلای تو دست از ترنج نشناسیم
    تو سزاوارترینی
    و سوگند که تو را برتر از عزیز مصر یافتیم
    و
    در قنوتمان تو را خوانده ایم
    به بیابان زده ایم
    و
    برهنه پای بر پهنه بیابان دویده ایم
    #15 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:22

  7. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    چو رسی به طور سینا ، اَرِنی مگو تو بگذر
    که نیرزد این تمنّا به جواب لنْ تَرانی
    ***
    چو رسی به طور سینا ، ارنی بگو تو مگذر
    چه خوش است از او جوابی ، چه تَریٰ چه لَنْ تَرانی
    ***
    ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
    تو که با منی همیشه ، چه جواب لن ترانی ؟
    ***
    سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی
    « ارنی » نگفته گفتی دو هزار « لن ترانی »
    #16 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:23

  8. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    درد ما را نيست درمان الغياث.................هجر ما را نيست پايان الغياث
    دين و دل بردند و قصد جان كنند............الغياث از جور خوبان الغياث
    ............................................
    من كه از آتش دل چون خم مي در جوشم...........مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
    قصد جان است طمع در لب جانان كردن................تو مرا بين كه در اين كار به جان ميكوشم

    .................................................. .......... ......
    مايه اميد مدان غير را
    كعبه حاجات مخوان دير را
    خواهش مرهم ز دل ريش كن
    هرچه طلب ميكني از خويش كن
    .............................................
    زدست دیده ودل هر دو فریاد ^^^^^ که هر چه دیده بیند دل کند یاد
    بسازم خنجری نیشش ز پولاد ^^^^^زنم بر دیده تا دل گردد ازاد

    ..................................................

    در ره عشقت اى صنم شيفتهء بلا منم
    چند مغايرت كنى با غمت آشنا منم
    پرده به روى بسته*اى زلف بهم شكسته*اى
    از همه خلق رسته*اى از همگان جدا منم
    شير توئى شكر توئى شاخه توئى ثمر توئى
    شمس توئى قمر توئى ذره منم هبا منم
    نور توئى تتق توئى ماه توئى افق توئى
    خوان مرا قنق توئى شاخهء هندوا منم
    نخل توئى رطب توئى لعبت نوش*لب توئى
    خواجه باادب توئى بنده بيحيا منم
    من ز يم تو نيم نم نى ز كم و ز بيش هم
    چون بتو متصل شدم بى حد و انتها منم
    شاهد شوخ دلبرا گفت بسوى من بيا
    رسته ز كبر و از ريا مظهر كبريا منم.
    .................................................. ..........
    هر کس که تو را شناخت جان را چه کند
    فرزند و عیال و خانمان را چه کند
    دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
    دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند

    .................................................. .......
    #17 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:23

  9. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند
    عرصه‌ی شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیست
    بنده‌ی پیر خراباتم که لطفش دایم است
    ورنه لطفِ شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
    هرچه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست
    ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست ...
    #18 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:23

  10. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    گفتم :دل و جان بر سر کارت کردم
    هر چيز که داشتم نثارت کردم
    گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی ؟
    اين من بودم که بيقرارت کردم
    #19 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:23

  11. Sniper _ Elite آواتار ها
    Sniper _ Elite
    کاربر اخراجی
    Aug 2008
    4,786
    2,362
    تشکر شده : 3,505

    پیش فرض

    داد جاروبی به دستم آن نگار
    گفت کز دریا برانگیزان غبار

    باز آن جاروب را زآتش بسوخت
    گفت کز آتش تو جاروبی برآر

    کردم از حیرت سجودی پیش اوی
    گفت بی ساجد سجودی خوش بیار

    آه! بی ساجد سجودی چون بود؟
    گفت بی چون باشد و بی خارخار
    #20 ارسال شده در تاريخ 21st October 2008 در ساعت 02:25

صفحه 2 از 17 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •