اگه دكترشاهين فرهنگ ومي شناسين كه هيچي!اگه نه...! - صفحه 2
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 19 , از مجموع 19

موضوع: اگه دكترشاهين فرهنگ ومي شناسين كه هيچي!اگه نه...!

  1. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    در بيمارستاني دو نفر توي يه اتاق بستري بودن.
    تخت يكي كنار پنجره بود وديگري به دليل شرايط بيماريش مجبور بود به پشت بخوابه.
    اونا هر روز ساعت ها باهم حرف مي زدن وبيماري كه كنار پنجره بود،از منظره ي بيرون واسه هم اتاقيش تعريف مي كرد.
    اون مي گفت:
    پنجره رو به پارك بزرگيه كه درياچه ي زيبايي داره و مرغابي ها و قوهاي سفيد وقشنگ اون جا شنا مي كنن ولابه لاي اونا بچه هاي قدو نيم قد شاد وخندون با قايق هاي كوچولوشون پدال يا پارو مي زنن.
    واز درختاي سر به فلك كشيده اي حرف مي زد كه پر بودن از پرنده هاي كوچيك وناز وزمين و چمن كه به گل هاي رنگارنگ طراوت خاصي به پارك مي داد و خلاصه همگي منظره اي دل ربا خلق كرده بودن.
    هر روز وقتي اون شروع به توصيف اون چه كه مي ديد،مي كرد،هم اتاقيش چشم هاش رو مي بست و اون همه لطافت رو توي ذهنش مي ديد و سرشار مي شد از شور وشادي و هيجان.
    چند هفته اي گذشت و مريضي كه كنار پنجره بود،با شدت گرفتن بيماريش فوت كرد.
    نفر دوم كه بهبود زيادي پيدا كرده بود،با خالي شدن تخت كنار پنجره خواست بذارن به اون تخت نقل مكان كنه ولي در كمال نا باوري ديد تنها چيزي كه از پنجره ديده مي شه ،ديواري بلند ودود گرفته است!
    آره عزيز دلم،يادت باشه اگه آسمون دلت گرفته است ورنج وسختي با لحظه لحظه ي زندگيت همنشين شده، بايد بذر اميد بپا شي و زندگي ساز باشي هستي بخش.
    وچه زيباست هديه كردن طراوت و شادماني به دل هاي نا اميد،در حالي كه گمون مي كني خيلي خسته اي.
    و بدون ،وقتي بي انتظار ودر چنين شرايطي عشق و مهر هديه بدي،بهترين هديه نصيبت مي شه كه چيزي نيست جز عشق ومهري كه خالق مهربوني نثارت مي كنه.
    منبع: شادكامي و موفقيت – شماره 23 – دي 84

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #11 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:30

  2. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    من خودم عاشق اين مطلبم اميدوارم شما هم دوست داشته باشيد


    پدري به پسرش كه دايم عصباني مي شد، گفت:


    پسرم ، تو بايد ياد بگيري كه خودت رو كنترل كني و مراقب رفتار و گفتارت باشي.


    و بعد تعدادي ميخ به او داد و خواست هر بار كه عصباني مي شه ،ميخي به ديوار اتاقش بكوبه!


    پسر روز اوّل هجده ميخ به ديوار كوبيد!


    او هر روز تلاش مي كرد تا كمتر عصباني بشه و تعداد ميخ هايي كه به ديوار مي كوبيد ،كمتر مي شد.


    تا اين كه روزي پدرش گفت :


    پسرم ،از اين به بعد ، هر وقت تونستي خودت رو كنترل كني ، يكي از اون ميخ ها رو بيرون بكش!


    چند روزي نگذشته بود كه همه ي ميخ ها از ديوار بيرون كشيده شدند.


    پدر با خوشحا لي پسرش رو به خاطر عوض شدن رفتارش تشويق كرد وگفت :


    خيلي خوبه كه ديگه عصباني نمي شي ،ولي يه نگاه به ديوار بنداز!


    پسر ديواررو برنداز كرد،چيزي كه ديده مي شد ،سوراخ هاي زيادي بود كه اونو بد شكل كرده بودند.


    پدر ادامه داد:


    ديوار ديگه مثل گذسته نيست.


    تو وقتي با ديگران با عصبانيت صحبت مي كني ،حرف هات در دل اون ها چنين اثري رو ايجاد مي كنه .


    اگر هم ديگه به اون حرف ها ادامه ندي ،اثر اون ها رو نمي توني از بين ببري.


    درست مثل اينكه چاقويي رو در دل كسي فرو كرده باشي واونو بيرون بياري وبخواي زخم نشه !


    عزيز دلم كاشكي قبل از آزردن احساس ها و عواطف ديگران ،كمي فكر كنيم.


    كاشكي دقت بيشتري روي گفته ها و رفتارمون داشته باشيم.


    و كاشكي بدونيم التيام زخم ها به سادگي ايجاد كردن اون ها نيست.




    منبع:شادكامي و موفقيت – شماره 28 – خرداد 85

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #12 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:30

  3. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    كشاورزي،تعدادي توله سگ از نژادي خوب رو گذاشته بود واسه ي فروش.
    پسربچه اي رفت سراغش وگفت:مي خوام يكي از اون ها رو بخرم.
    كشاورز جواب داد:اونا نژاد خوبي دارند و كمي گرون هستند.
    پسر كوچولو،پول هايي رو كه تو مشت نگه داشته بود،شمردوگفت:من فقط29سنت دارم.
    كشاورز سري تكون داد وگفت:متاسفم پسرم اونا خيلي گرون تر از اين حرفا هستند.
    پسرك خواهش كردكه:پس فقط اجازه بديد نگاهي بهشون بندازم.
    وبعد از قبول كردن كشاورز،رفت سراغ توله ها وچهار تا سگ كوچولوي پشمالو رو ديد كه باهم بازي مي كردن وبالا وپايين مي پريدن.
    يهويه صداي خش خش كه از لونه ي سگ ها مي يومد،توجه اونو جلب كرد ورفت به سمتش.
    اون جا يه توله سگ لاغررو ديدكه جثه اش از بقيه كوچيك تر بود وبه دليل اين كه يكي از پاهاش معيوب بود،لنگ لنگان راه مي رفت.
    يه دفعه چشم هاي پسرك برقي زدو دوان دوان رفت سراغ كشاورز وگفت:آقا ممكنه اونو به من بفروشين؟!
    كشاورز با تعجب پاسخ دادكه:پسرم،اون لنگه و لاغر،به سختي هم راه مي ره،پس نمي توني باهاش بازي كني؟
    پسر كوچولو كه هنوز چشم هايش مي درخشيد،پاچه ي شلوارش رو بالا زدوپاي مصنوعيش رو به كشاورز نشون دادو گفت: اون توله سگ به كسي نياز داره كه دركش كنه واشك تمام پهناي صورتش رو پوشوند.
    عزيز دلم ،اگه خوب به دورو برمون نگاه كنيم،كرور كرور آدم تنها مي بينيم كه نياز دارن يه نفر دركشون كنه.
    كسايي كه هر كدوم واسه ي خودشون منحصربه فرد هستندواستثنايي.
    كسايي كه تشنه ي محبت،درك وديده شدن ،هستن وجز يه دست مهربون،چيزي نمي خوان.
    بيا به هم قول بديم از همين امروز چشمامونوبهتر و بيشتر باز كنيم و خوبِ خوب نگاه كنيم.
    شايد دلي باشه كه بتونيم سيرابش كنيم.
    شايد اشكي باشه كه بتونيم پاكش كنيم.
    شايد اخمي باشه كه بتونيم بدلش كنيم به لبخند.
    شايد..!
    فقط كافيه درك كنيم،نه طرد.
    دكتر شاهين فرهنگ
    منبع:شادكامي وموفقيت – شماره 31 – شهريور 85

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #13 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:30

  4. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    به دو برادر،مزرعه اي از پدرشون ارث رسيدواونو به دو نيم تقسيم كردن وهركدوم تو قسمت خودش خونه اي ساخت وتوش شروع به زندگي كرد.
    برادر كوچيكه هميشه از برادر بزرگ ناراحت بود،آخه فكر مي كرد اون زمينِ بهتر رو واسه ي خودش برداشته و به همين دليل هم ازش كينه به دل گرفته بودوارتباطش رو با اون قطع كرده بود.
    واز اون جايي كه چشم ديدن برادر بزرگش رو نداشت،يه روز كانال بزرگي بين دوتا زمين كندو توش آب انداخت تا رابطه شون به طور كامل قطع بشه.
    برادر بزرگ هم كه از دست كار اون عصباني شده بود،رفت سراغ يه نجارواونو آورد كنار كانال و بهش گفت:من دارم ميرم شهر،توي انبار هم تا دلت بخواد،چوب دارم،مي خوام تا شب كه برمي گردم،كنار اين كانال يه ديوار بلند چوبي بكشي تا ديگه چشمم هم به قيافه ي داداشم نيفته.
    وشب كه برگشت،ديد نجار به جاي ديوار،يه پل قشنگ چوبي روي كانال زده!
    وباعصبانيت تمام اومد چيزي به نجار بگه كه ديد داداشِ كوچيكش از پل عبور كردودر حالي كه اشك شوق همه ي صورتش رو پوشونده بود ،جلو اومد واونو در آغوش گرفت وغرق در بوسه كردو گفت:منو ببخش داداشِ مهربانم.
    برادر بزرگتركه خيلي خوشحال شده بود،از نجار تشكر كرد،دستمزد خوبي بهش دادو ازش خواهش كرد كه چند روزي رو اون جا بمونه ومهمونش باشه.
    ولي نجار قبول نكردوگفت:بايد زودتر برم ،آخه پل هاي زيادي هست كه بايد بسازم.
    عزيز دلم!نمي خواي تو هم همين الآن سازنده ي يكي از اون پل ها باشي؟
    نمي خواي كينه و دلتنگي هات رو با زدن يه پل به قلب اوني كه بهت آزار رسونده،بذاري كنار؟
    نمي خواي به جاي اهريمن نفرت ،نوشته ي عشق رو به ديگران هديه بدي؟
    نمي خواي همه بفهمن كه چقدر مهربوني وزلال وباصفا؟
    پس معطل نكن و...!
    دكتر شاهين فرهنگ
    منبع : شادكامي و موفقيت – شماره 32 – مهر 85

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #14 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:31

  5. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    استادي در ميان هزار شاگردي كه داشت،توجه خاصي به يكي از اونا مي كرد.
    وتوجه او اون قدر بارز بود كه مورد اعتراض بقيه شاگردها قرار گرفت.
    اون ها مي خواستند بدونن اون يه نفر چه تفاوتي باهاشون داره؟
    پس موضوع رو با استاد در ميان گذاشتند وپاسخ شنيدند كه :
    فقط اونه كه چشم از چشم دل من بر نمي داره!
    شاگردها كه به هيچ وجه متوجه حرف استاد نشده بودند،تصميم گرفتند از اون به بعد چشم از استاد بر ندارند!وبا تقليد از هر كاري كه استاد انجام مي داد،مي خواستند جلب توجه بيشتري بكنند!
    به طو مثال اگر استادسرش رو مي خاروند،نهصدونودونه نفرهم زمان سرشون رو مي خاروندن!
    يه روز كه استاد در حال تدريس بود،صداي مهيبي شنيده شد و فرياد هايي كه مي گفتند: "زلزله،زلزله!"
    استادواون يه دونه شاگرد از جاشون تكون نخوردن،ولي نهصدونودونه نفرديگه هر كدوم به گوشه اي خزيدندتااز زلزله در امان بمونند.
    استادخنديدوگفت:ديديد باختيد!
    حالا همه برگرديد سر جاتون.وروبه پشت بام كردوگفت:شماهاهم بيايد پايين!
    صدطبل زن از روي پشت بام پايين اومدن ومعلوم شد استادباهاشون هماهنگ كرده بودكه هم زمان طبل ها رو به صدا در بيارن وفرياد بزن زلزله،زلزله!
    استاد فرزانه رو به شاگردها كردوگفت:ديديدفقط او چشم از چشم من بر نداشتوچون من رو نشسته ديد،از جاش تكون نخورد؟
    آخه اون اون قدر غرق در من بود كه جز من و حرف هاي من ،چيزي رو نمي ديد ونمي شنيد.
    آره عزيز دلم،ماها وقتي كاري رو انجام مي دهيم،حواسمون به ده جاي ديگه هم پرته.
    پس نه كامل انجامش مي ديم ونه از اون لذت درست وحسابي مي بريم.
    كاشكي ياد بگيريم خودمون رو غرق كنيم توي كارهايي كه انجام مي ديموهر لحظه رو فقط صرف انجام كار مشخصي بكنيم.
    كاشكي راه كه مي ريم ،دورو برمون رو به طور كامل حس كنيم وپاهامون زمين رو نوازش كنندتا اونم قدرت وطراوتش رو بهمون هديه بده!
    كاشكي وقت غذا،تلويزيون رو خاموش كنيم تا عشق توي سفرمون فرصت جلوه گري پيدا كنه!
    كاشكي وقتي كسي باهامون حرف مي زنه ،تك تك حرف هاش رو بشنويم تا نه سوءتفاهمي پيش بياد ونه از هم دلگير بشيم.
    كاشكي وقت خلوت با اون لطيف بزرگ،اونقدرغرق در او مي شديم كه ديگه چيزي رو جز او نمي ديديم.
    كاشكي ياد مي گرفتيم آگاهانه از لحظه لحظه هاي زندگيمون بهره ببريم.
    دكتر شاهين فرهنگ
    منبع: شادكامي و موفقيت شماره 29 تير 85
    همه فكر مي كنندچون گرفتارند به خدا نمي رسنداما چون به خدا نمي رسند گرفتارند.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #15 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:31

  6. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    دخترپادشاهي خواستگارهاي زيادي داشت.
    يه روز گفت همه رو جمع كنيد تا از بين اون ها همسر آينده ام را انتخاب كنم .
    وقتي تموم خواستگارا اومدن ،اون ها رو به اتاقش در قصر بردوگفت:
    مي خوام خوب به همه ي چيزهايي كه اينجا ست،نگاه كنيدوهرچي ميبينيد،به خاطر بسپاريد.
    خودش هم وسط اتاق ايستادو تك تكشون رو در نظر گرفتكه تند تند به اطراف نگاه مي كردن وسعي داشتن چيزارو تمام وكمال به حافظه بسپرن.
    چند دقيقه اي كه گذشت،ازهمه خواست از اتاق بيرون برن وگفت:به هر كدوم قلم وكاغذي بدن تا هرچه را در اتاق ديده بودندودر ذهنشون مونده بود رو بنويسند.
    هركس داشت يه ليست بلند بالااز اون چه كه ديده بود ،مي نوشت وخوشحال بود كه چيزاي كمي رو از قلم مي ندازه.
    يكي از اون ها هم خيلي زود چيزي نوشت ودر حالي كه همه غرق در تفكر وليست كردن ديده هاشون بودند،كاغذش رو تحويل داد.
    اون نوشته بود:من مي دونم تو اين مسابقه ،آخر شدم و باختم.
    ولي دوست دارم حرف دلم رو بزنم وبرم.
    راستش هر كري كردم تا وسايل اتاق شما رو ببينم،نشد!
    آخه اونقدر محو تما شاتون شده بودم كه ديگه چيزي به چشمم نمي اومد.
    منو ببخشيد واجازه بديد برم.
    دختر پادشاه با خوندن نوشته،چشم هاش برقي زدوفرياد كشيدكه:
    همسر ايده آل من همينه!
    حالا بگو ببينم مهربون ،كدوم يكي از اونا غرق شادي و لذت شده بود؟
    به طور حتم مي گن همون يه نفر،مگه نه؟
    آره عزيز دلم،فقط اون يه نفر بود كه به نتيجه كاري نداشت.
    وهمون بود كه سراپا شوق شده بودو محو وذوب،توي تك تك لحظه هايِ اون حضور.
    مي خوام بگم در همه ي زندگيت وبا هر كاري كه انجام مي دي،وابسته به نتيجه نباش،تا هم بيشتر درك كني و لذت ببري وهم بيشتر بهنتيجه اي كه دوست داري،نزديك بشي.
    آخه وابسته كه شدي،به جاي رسيدن به اوني كه مي خواي،از دستش مي دي.
    دكتر شاهين فرهنگ
    منبع:شادكامي وموفقيت – شماره 33 – آبان 85
    خوشبختي در صعود كردن است نه به قله رسيدن.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #16 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:31

  7. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    يكي رفت سراغ گردو فروشي و بهش گفت:مي شه همه ي گردوهاتو مجاني بدي به من ؟!
    گردو فروش با تعجب به بون نگاه كردو جوابي نداد.
    دوباره پرسيد مي شه يك كيلوش ر مجاني بدي؟
    وباز با سكوت مواجه شد.
    پس خواهش كرد كه دست كم يه دونه گردو رو مجاني بهم بده.
    تا بالاخره گردو رو گرفت وادامه داد:
    يكي كه ارزش نداره ،مي شه يه دونه ديگه هم بدي؟!
    وبا اصرار يكي ديگه هم گرفت ودرخواست كرد گردوي سوم رو هم مجاني بگيره.
    گردو فروش كه عصباني شده بود،گفت:
    زرنگي؟!اين جوري مي خواي يكي يكي همش رو بگيري؟!
    مشتري سمج گفت:
    راستش مي خواستم درسي بهت بدم !
    آخه عمر ما هم همين جوره!
    اگه بهت بگم همه ي عمرت روبه من بفروش،به هيچ قيمتي اين كاررو نمي كني.
    ولي روزاي زندگيت رو يكي يكي بي توجه از دست مي دي وتا به خودت بياي،همه ي عمرت از كف رفته!
    آره عزيز دلم!يه نگاه به عقب بنداز و ببين چه ساده تك تك روزاي زندگيت رو ودر واقع عمر با ارزشت رو از دست دادي.
    ولي مي خوام بدوني هنوز هم دير نشده.
    فقط كافيه همت كني و بخواي از اين به بعد روزهات مفيد باشن وبه درد بخور.
    كافيه بخواي هر روزت با روز قبل دست كم يه فرق مثبت داشته باشه
    وكافيه قدر لحظه هات رو بدوني تا عمرت رو به دست بياري.
    پس...!
    دكتر شاهين فرهنگ
    منبع: شادكامي و موفقيت – شماره 34 –آذر 85
    ديروز ما زندگي را به بازي گرفتيم . امروز، او مارا...فردا؟

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #17 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:32

  8. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    تنها،خسته و نااميد رفت كنار بركه ي توي جنگل.
    ديگه از تلاش هاي بي نتيجه اش خسته شده بود.
    به خودش گفت:آخه توي اين چند ساله يه روزنه ي اميد هم نديدم.
    فرياد زد:ديگه نمي خوام زندگي كنم.
    جنگل بان پير كه صداي اونو شنيده بود ،اومد سراغش و بهش گفت:پسرم يه نگاهي به اطرافت بندازو سرخس ها رو ببين.اون ها زود رشد مي كنندو همه جا رو مي پو شونن.
    حالا اون بامبوهاي سر به فلك كشيده رو نگاه كن.
    بامبو وقتي كاشته مي شه تا چهار سال هيچ اثري ازش ديده نمي شه.
    در سال پنجم جوانه ي كوچيكش از دل زمين بيرون مي ياد.
    در تمام اون سال ها ريشه هاي بامبو در زمين پيش روي مي كردن ومحكم مي شدن و خودشون رو آمادهي يه اتفاق بزرگ مي كردن تا اين كه ناگهان در همون سال پنجم جوانه قد مي كشه ودر عرض شش ماه ارتفاع اون به سي متر مي رسه.
    پسرم خوب فكر كن.
    مي توني توي زندگيت مثل سرخس باشي و بي دردسرجلوه گري كني و مي توني توي زندگيت مثل سرخس باشي و بي دردسر جلوه گري كني و مي توني در كنار تمام تلاشي كه براي رشد و شكوفايي ات انجام مي دي،مانند بامبو صبر وتحمل داشته باشي تا يكدفعه آن چنان قد بكشي كه چشم همه رو خيره كني.
    فكر نمي كني صبوري و اميد داشتن به سپيده دمي كه درست در اوج تاريكي و سرما فرا مي رسه،بهتر باشه؟
    پس...
    دكتر شاهين فرهنگ
    منبع: شادكامي وموفقيت – شماره 36 – بهمن 85
    صبر كن خدا بزرگه گلِ من يه روزي همون كه مي خواستي مي شه يه روز خداي مهربون واسه مرغ آرزوت پر مي كشه.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #18 ارسال شده در تاريخ 19th August 2010 در ساعت 13:32

  9. ابوطالب آواتار ها
    ابوطالب
    کاربر سایت
    Nov 2011
    8
    13
    تشکر شده : 2

    پیش فرض

    سلام بازم تشكر و تشكر و تشكر براي مطلب خوب و كاربرديتون ممنونم من كه خيلي چيزا ياد گرفتم ولي از شما ميخوام براي عملي كردنشون برام دعا كنين
    #19 ارسال شده در تاريخ 8th November 2011 در ساعت 14:36

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •