چكيده:
علم اقتصاد امروز كه بهتر است آن را اقتصاد مدرنيستي بناميم، از ايرادات واشكالات جدي كه سال‌هاي سال به خاطر وجود خفقان علمي، كسي جرأت دم زدن ازاين اشكالات را نداشت. فقر اخلاقي اقتصاد، عدم توجه به واقعيت‌ها،فردگرايي افراطي، با تكيه بر انتزاعيات و … از جمله‌ي اين مشكلات به شمارمي‌آيد. آمارتياسن دانشمند بزرگي است كه با استفاده از موقعيت‌ خويش،عملاً خفقان را شكست و تيغ تيز انتقادات خود را متوجه‌ي جريانات اقتصادينمود.
آثار او چنان در دنيا با استقبال مواجه گرديد كه اهداي جايزه‌ي نوبلسال 1999 اقتصاد به او امري طبيعي مي‌نمود. در اين مقاله، اندكي ازاشكالات وارد بر علم اقتصاد را با تكيه بر آراي آمارتياسن مورد بحث وبررسي قرار خواهيم داد.
علم اقتصاد به عنوان يك دانش، هم در بعد آموزش و هم در تحقيقات وسياست گذاري‌ها، از نظر فاكتور اخلاق بسيار فقير است. براي اثبات اينادعا، شش دليل مرتبط با هم وجود دارد:
1. علي رغم آن كه فاصلة عميق ميان هنجاري و اثباتي ـ و يا به عبارتي، ميانواقعيت و تئوري ـ مدت‌ها پيش خود را آشكارا نموده است، تئوري‌هاي اقتصاديدر عمل همچنان به گونه‌اي به كار بسته مي‌شوند كه گويي هيچ جدايي‌اي مياناين لفاظي‌ها با واقعيت جامعه وجود ندارد.
2. علم اقتصاد امروزه به كلي از مقولة روش شناسي فاصله گرفته است،بنابراين طبيعي است كه علاقه‌اي به پرسش از پايه‌هاي اخلاقي و نيز ديگرمباني خود ندارد.
3. اسميت ريكاردو و ساير بنيان‌گذاران علم اقتصاد، همواره نسبت بهمباني اخلاقي اين علم، با حساسيت خاصي عمل مي‌كرده‌اند. صرف نظر از اين كهاين دانشمندان تا چه حد در اين زمينه موفق بوده‌اند، بي‌توجهي كنوني علماقتصاد نسبت به آموزه‌هاي اخلاقي، نشان از بي‌اعتنايي به تاريخ شكل‌گيرياقتصاد دارد.
4. اقتصاد چنان خود را ايزوله كرده است كه حتي تعامل با ساير علوماجتماعي را نيز به دست فراموشي سپرده است و بنا بر اين پيشرفت‌هاي اينعلوم در زمينة مسائل اخلاقي را ناديده گرفته است.
5. جريان حاكم بر علم اقتصاد، همواره در برابر جريان‌هاي منتقد با تعصبعمل نموده است. علت اين سرسختي در برابر انتقادات، ترس از فرو ريختنپايه‌هاي فكري جريان اقتصاد مسلط است.
6. در مجموع، اسلوب اين علم، روش شناسي، تاريخ عقايد اقتصادي،تعاملات بين رشته‌اي و جريانات معترض به وضعيت كنوني، همه و همه، بر اينادعا صحه مي‌گذارند كه اقتصاد در تئوري و عمل، نسبت به مباني اخلاقي بسيارفقير است. در نتيجه، اكثر مفاهيم رايج اين رشته نظير توليد، مصرف مطلوبيت،بازار و به ويژه مفهوم توسعه، بدون لحاظ كردن هيچ نوع عنصر اخلاقي، ساختهو به كار بسته شده‌اند. به عنوان نمونه، تئوري‌هاي توسعه را در نظربگيريد. اين تئوري‌ها، به جاي آن كه به صورت بومي، جزئي‌نگر و با توجه بهشرايط متفاوت كشورها ارائه شوند، معمولاً بدون هيچ گونه توجهي به فضايمورد مطالعه نسخه‌هاي تكراري را براي همة كشورهاي دنيا مي‌پيچند.
با اين اوصاف، مي‌توان بهتر به اين درك رسيد كه علم اقتصاد كنوني،شكل جديدي از امپرياليسم اقتصادي به شمار مي‌رود؛ اما لاجرم در آيندهنزديك بسياري از اين ويژگي‌ها محكوم به تغيير هستند. جريان‌ها و افرادزيادي در جهت اصلاحات در اين علم وارد عمل شده‌اند؛ اما بي‌ترديد يكي ازبهترين افرادي كه در اين زمينه (يعني فقر اخلاقي اقتصاد) سخن به ميانآورده آمارتياسن مي‌باشد؛ وي در زمينه اين موضوع، تأليفات فراواني دارد. دو كتاب مشهور وي با عنوان‌هاي «توسعه به مثابه آزادي» و «تئوري انتخابجمعي» مبنايي‌ترين انتقادها را به جريان حاكم اقتصاد وارد نموده است. اگرچه سن، مقالات فراواني در اين زمينه دارد، اما تأكيد ما در اين مقالهپيرامون فعاليت‌هاي سن در مورد شكاف ميان اقتصاد خرد و كلان يا به عبارتيفرد و جامعه است. همچنين تلاش خواهيم كرد تا نظريات انتقادي وي در موردفاصلة كلي ‌نگري با نگاه بومي را مورد بررسي قرار دهيم.
كارشناسان اقتصادي، يكي از مهم‌ترين عوامل اعطاي جايزه نوبل سال 1999به «آمارتياسن» را «تئوري انتخاب جمعي» وي مي‌دانند. وي در تشريح تئوريخود، نگاهي دوباره به دو سؤال مبنايي علم اقتصاد را توصيه مي‌كند؛ نخست،در شرايط مختلف، چه مكانيسمي براي مقايسة رفاه دو نفر با يكديگر وجوددارد؟ و دوم، كه متناظر سؤال نخست است: تغييرات رفاه يك فرد با تغييرشرايط، چگونه مورد اندازه‌گيري قرار مي‌گيرد؟
آمارتياسن در تئوري انتخاب جمعي خويش به اين سؤال اساسي دامن مي‌زندكه چگونه ممكن است در علم اقتصاد به راحتي از فردي سخن بگوييم كه هيچ پيشزمينه‌اي از او نداريم. گويي هيچ اهميتي ندارد كه او فقير يا ثروتمند؛ مرديا زن و ... است. در اين شرايط چگونه مي‌توان در مورد ترجيحات آن‌ها ازغذا يا كالا يا هزينه‌هاي نظامي سخن به ميان آورد.
علاوه بر اين، در اين تحليل‌ها اصولاً جامعه هيچ نقشي ندارد. جامعهتنها جمع يك به يك افراد است و غير از اين هيچ اهميتي در تصميم گيري‌هاياقتصادي ندارد. آمارتياسن در برابر اين ايده مي‌ايستد. او در سال 1995 درمقاله‌اش اين چنين مي‌نويسد: «يك انتقاد در مورد نگاه اقتصاد به رفتارفردي و عقلانيت، آن است كه علم اقتصاد نقش تعاملات اجتماعي در گسترشارزش‌ها و نيز ارتباط ميان شكل گيري ارزش‌ها و فرآيند تصميم‌گيري‌هاياقتصادي را ناديده گرفته است.» سن با قاطعيت اعلام مي‌كند كه بي‌توجهي بهخصوصيات فردي و نيز عدم توجه به جامعه و ارزش‌ها، فقر و بي‌عدالتي را درپي دارد. وي بيان مي‌دارد كه بر خلاف ديدگاه رايج كه صرفاً شعار «ثروتبيشتر، مصرف بيشتر و لذت بيشتر» را برگزيده است، دغدغة اصلي آميزه‌هاياخلاقي، بر روي چگونگي توزيع ثروت متمركز است. او از توزيع به شدتناعادلانة ثروت در دنيا انتقاد مي‌كند.
آمارتياسن در تحليلي از برنامه‌هاي اتحادية‌ اروپا و سازمان خوار وبار جهاني، از طرح‌هاي ناعادلانة آنان انتقاد مي‌كند. وي علت ارائه چنينبرنامه‌هايي را فردگرايي محض و عدم توجه به واقعيت‌هاي جامعه مي‌داند ومعتقد است، در نتيجة اين اقدامات، ميزان دسترسي به غذا در اروپا كاهشيافته است. وي در بياني كنايه آميز در مورد برنامه‌هاي كلي‌گرا و اصطلاحاًجهانشمول مي‌گويد: «آن‌ها عادلانه مي‌انديشند. احتياجات ضروري مردم، باكالاهاي لوكس در نظر آن‌ها هيچ تفاوتي ندارد!»
«پديدة گرسنگي در جهان، ناشي از جنگ قدرت است. از هم گسستگي قوانين وفاصلة عميق اجتماعي ميان مردم و قانون گذاران نيز در ايجاد چنين پديدةشومي نقش اساسي دارند.» اين عبارات را سن در مقاله‌اي در سال 1999 آوردهاست.
بخش مهم ديگري كه در علم اقتصاد از تيغ تيز انتقادات آمارتياسن درامان نمي‌ماند، مبحث اقتصاد كلان است. وي كه عميقاً به تحليل‌هاي اجتماعيمعتقد است، تأكيد مي‌ورزد كه اقتصاد كلان به معناي راستين كلمه بهتحليل‌هاي اجتماعي نمي‌پردازد، بلكه صرفاً به تعميم‌ همان مدل‌هاي خرداهتمام مي‌ورزد. بنابراين آمارتياسن دو ايراد اساسي وارد بر تحليل‌هايخرد، يعني كلي‌گرايي و فردگرايي را بر تحليل‌هاي اقتصاد كلان نيز واردمي‌داند. به عبارت ديگر، تحليل‌هاي كلان به جاي آن كه به انعكاسواقعيت‌هاي بيروني اهتمام ورزد، انتزاعيات ذهني را مبناي كار خويش قرارداده است و بدين ترتيب با غفلت از روابط، ساختارها و فرآيندهاي اجتماعيراه را به خطا رفته است. به عنوان مثال، مسأله كارگران بدون زمين را درنظر بگيريد. اين كارگران با دستمزد اندكي كه دريافت مي‌كنند، حتي توانتأمين نيازهاي اولية خويش را ندارند و در حقيقت در معرض تهديد بالقوة قحطيو گرسنگي هستند. روابط صاحبان زمين با اين گونه كارگران و نيز نحوة توزيعمواد غذايي ميان آنان، در جاهاي مختلف به گونه‌هاي متفاوتي تعريف شده است. اما هيچ كدام از اين موارد، در تحليل خرد محور اتحادية اروپا از وضعيت اينكارگران لحاظ نشده است.
من در مقاله‌اي كه در ساال 1997 به چاپ رسيد، تحليل اتحادية اروپا ازميزان مصرف جامعة اروپايي را مورد انتقاد قرار دادم. در اين پژوهش، منبدون توجه به پيش فرض‌هاي مطرح شده، به عالم واقع رجوع كردم و مصارف افرادرا با توجه به نيازهاي آن‌ها از قبيل خوراك، پوشاك، انرژي و ... تخمينزدم. مقايسه نتايج اين مطالعه با تحليل اتحادية اروپايي،‌ حاوي حقايق شگفتانگيزي است. اگر نخواهيم خوش‌بينانه به قضيه بنگريم، بايد اين گونه قضاوتكنيم كه سياست‌گذاران براي تأييد نظريات خودشان و توجيه علمي آن‌ها، بهاين تحليل‌هاي بي‌بنيان تمسك مي‌جويند و عملاً نتايج اين كارهاي به ظاهرعلمي، از پيش تعيين شده هستند. اما حتي اگر اين ديدگاه را اندكيغيرمنصفانه بدانيم، ناگزيريم به نقش زمان و مكان در تحقيق ميزان مصرفجامعه و ساير متغيرهاي اقتصادي معترف شويم. اين در حالي است كه جريان عمدةامروز اقتصاد، نسبت به ويژگي‌هاي تاريخي و اجتماعي هر منطقه، كاملاًبي‌اعتنا برخورد مي‌كند. اما نكته‌اي كه با تكيه بر اين نتيجه‌گيري، ذهننگارنده را بيش از پيش به خود مشغول ساخته است، بحث پرجنجال توسعه است. بهراستي اگر در تئوري توسعه ـ كه ساز و كار اصلي هر اقتصادي را شكل مي‌دهد ـنقش زمان و مكان در ارائه تئوري‌ها لحاظ نشود، چه آينده‌اي در انتظاركشورهايي است كه به اميد رشد و شكوفايي استعدادهايش، به تئوري‌هاي توسعةامروزي عمل مي‌نمايند؛ و اين آيا دقيقاً همان حقيقت تلخي نيست كه درنسخه‌هاي تكراري صندوق بين‌المللي پول به كشورهاي در حال توسعه تحميلمي‌گردد؟
سن هم چنين اصل عقلانيت را ـ با تعريف كنوني آن ـ رد مي‌كند وعقلانيت را تنها با توجه به شرايط جامعه، ارزش‌ها و سنت‌ها قابل تعريفمي‌داند.
نظريات آمارتياسن در جنبه‌هاي مختلف اقتصاد و نيز ساير تلاش‌هايهمسو، امروزه به صورت جريان قابل توجهي در برابر جريان حاكم اقتصاد قد علمكرده‌اند. اين جريان سبب شده است كه بسياري از اقتصاددانان به خود جرأتداده و حرف از لزوم بومي نمودن تئوري‌هاي اقتصادي به ميان آورده‌اند؛ادعاهايي كه تا يكي دو دهة پيش، مخالفت شديد محافل علمي را برمي‌انگيخت.
ناكامي اقتصاد در فراهم آوردن رفاه همه‌گير از يك سو و سستي مبانيعلم اقتصاد از سوي ديگر، باعث شده است كه بسياري از دانشمندان بهناكارآمدي اين علم اذعان كنند. به هر حال مسلم است كه امروز خلأ مبانياخلاقي و به ويژه عدالت، در آموزه‌هاي علم اقتصاد خودنمايي مي‌كند.