سيد عليرضا ياسيني
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: سيد عليرضا ياسيني

  1. اریانا1 آواتار ها
    اریانا1
    کاربر سایت
    Dec 2008
    729
    1,018
    تشکر شده : 315

    Gadid سيد عليرضا ياسيني

    معاون فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    سال 1330 در شهرستان آباده ديده به جهان گشود. دوران طفوليت و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاهش سپري و با اخذ ديپلم متوسطه در سال 1348 با انتخاب شغل خلباني به استخدام نيروي هوايي درآمد. آموزش‌هاي نظامي و آكادمي پرواز و پرواز مقدماتي را در ايران سپري نمود و جهت طي دوره تكميلي پرواز به آمريكا اعزام گرديد. در اين مدت دوره‌هاي آموزش خلباني هواپيماهاي آموزشي t-33، t-37 و همچنين هواپيماي پيشرفته شكاري «f-4» را با موفقيت به پايان رسانيد و در فروردين ماه سال 1351 با اخذ نشان خلباني به ايران بازگشت و با درجه ستوان‌دومي در پايگاه ششم شكاري آغاز به كار كرد. براي پرواز با هواپيماهاي «اف - 4» به پايگاه يكم شكاري اعزام و با خاتمه آموزش كابين عقب هواپيماي مذكور به پايگاه هفتم شكاري منتقل گرديد. آموزش كابين جلوي هواپيماي «اف - 4» را در سال 1353 در پايگاه يكم گذرانيد و به عنوان افسر خلبان شكاري كابين جلو در گردان 33 پايگاه سوم شكاري مشغول خدمت گرديد.
    شهيد ياسيني با اوج‌گيري تظاهرات همه جانبه عليه رژيم شاه، علي‌رغم جو فشار و اختناق در ارتش، با پخش اعلاميه حضرت امام(ره) بين پرسنل متعهد دست به فعاليتهاي ضد رژيم طاغوتي زد. با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و خروج مستشاران خارجي از ايران، همچون ديگر پرسنل متعهد نيرو به حفظ و حراست از دستاوردهاي انقلاب پرداخت و با تشكيل گروههاي كار در امر بازسازي و راه اندازي سامانه‌ها و تجهيزات اهتمام ورزيد.
    شهيد ياسيني با شروع جنگ تحميلي از جمله خلباناني بود كه در عمليات غرورآفرين 140 فروندي آغاز جنگ در حمله به خاك دشمن، نقش مهمي ايفا نمود. وي در طول جنگ نيز همواره خلباني پيشقراول و خط شكن بود. در يك مورد و در ابتداي جنگ كه دشمن م***** از طريق دريا و با چند فروند ناوچه پيشرفته «اوزا» قصد پياده كردن نيرو در جزيره نفت خيز خارك را داشت، اين شهيد بزرگوار با هواپيماي خود از پايگاه بوشهر به پرواز درآمد و ناوچه‌هاي مهاجم عراق را به قعر خليج‌فارس فرستاد. او در طول جنگ با پروازهاي مكرر خود ضربات كوبنده را به دشمن م***** وارد مي‌نمود. جنگ و شركت او در عمليات‌هاي جنگي در رأس برنامه‌هاي او قرار داشت و همواره يكي از افراد ثابت دسته‌هاي پروازي در عمليات حساس بود.
    اين شهيد گرانقدر پس از طي مراحل مختلف خدمتي در سال 1371 مسئوليت معاونت هماهنگ كننده نيروي هوايي را بر عهده گرفت. شهيد سرلشكر ياسيني يكي از فرماندهان گره‌گشاي نيروي هوايي محسوب مي‌شود. مسئوليت‌هاي متعدد اين شهيد بزرگوار نشانگر اين است كه هر جا مشكلات غلبه يافته و اجراي امور را مختل مي‌نمود، شهيد ياسيني جهت سامان بخشي به آنجا اعزام مي‌گرديد. موفقيت‌هاي اين شهيد والامقام مرهون ويژگي‌هاي فردي و شخصيتي او مي‌باشد كه مي‌توان به شجاعت، بي‌باكي، اعتماد به نقس، قناعت، تعهد، رازداري و وظيفه‌شناسي او اشاره كرد.
    شهيد ياسيني عاشق پرواز بود و علي‌رغم مسئوليت‌هاي مختلف فرماندهي كه داشت دست از پرواز نمي‌كشيد. وي با انواع مختلف هواپيماها از جمله f-6، f-5، p3f، «ميگ - 29» و «سوخو – 24» پرواز مي‌كرد، اما هواپيماي محبوبش «f-4» بود.
    هرچند رفتار شهيد ياسيني در مقام فرماندهي بسيار جدي و سخت گير بود اما هنگامي كه با مشكلات شخصي كاركنان تحت امر خود مواجه مي‌شد، همچون پدري دلسوز در رفع مشكلات آنان كوشش و به انحاء مختلف تا رفع مشكلات با آنان همدلي مي‌كرد. او از نيروي جاذبه و دافعه قوي برخوردار بود و با بهره‌گيري از اين نيرو همواره طيف گسترده‌اي از نيروي انساني، مسئولان و مرئوسان را جذب خود كرده و به وسيله آنان به نقاط قوت و ضعف سامانه اداري احاطه يافته واين از رموز موفقيت او در سامانه فرماندهي‌اش بود.
    شهيد سرلشكر ياسيني هرگز به دنبا بهايي قايل نبود و به مظاهر فريبنده دنيا پشت كرده بود.
    همسر شهيد ياسيني مي‌گويد: «شب‌ها با وجود خستگي، ساعتي را به درد و دل كردن با اعضاي خانواده اختصاص مي‌داد و راهنمايي‌هاي لازم را به آنان ارائه مي‌كرد. در مورد خود من هميشه تأكيد مي‌كرد زينب‌وار زندگي كن و حساسيت بسيار زيادي روي مسئله حجاب داشت و هميشه مي‌گفت «خدا را شكر كنيد كه انقلاب اسلامي براي زنان ما امنيت را به ارمغان آورد.»
    سرانجام، پس از سالها تلاش و شركت در جنگ تحميلي هشت ساله، در حالي كه در سمت معاونت نيروي هوايي بود، در تاريخ 15/10/1373 به هنگام بازگشت از مأموريتي كه به اصفهان داشت، به همراه شهيد ستاري (فرمانده نيروي هوايي) و جمعي از مسئولان و فرماندهان نيرو، در اثر سانحه هوايي سقوط هواپيما، به ملكوت پر كشيد و در پروازي جاودانه به معبود خويش پيوست. خاطره شهيد سرلشكر ياسيني، همچون ديگر شهداي نيروي هوايي، همواره در سينه‌ها خواهد ماند.
    منبع:انتخابی دیگر،نوشته ی علی محمد گودرزی وهمکاران،نشر عقیدتی سیاسی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران،تهران-1377


    شهید یاسینی از نگاه رهبر معظم انقلاب
    « خداوند ان شاءالله که شهید عزیزمان را با پیغمبر محشور کند ! و شما را ان شاءالله محفوظ بدارد! این آقایان و این خانم ها را ان شاءالله خداوند حفظشان کند!تائیدشان کند! بالاخره مصیبت سختی بود ، بدون تردید فقدان بزرگی بود ، نه فقط برای شما، برای ما هم این جور بود ولی خب چاره چیست ، باید تحمل کرد. در این حوادث سخت است که جوهر ما آشکار میشود ،نیروها و توانهای درونی آشکار می شود و بهانه ای برای رحمت خداوند بوجود میآید . وقتی که انسان صبر می کند خدای متعال رحمتش را می فرستد. وقتی انسان بی صبری بکند، ناشکری بکند از رحمت الهی محروم خواهد بود. شماها خُب الحمدلله صبر کردید . خدا را شکر کردید . صبر کردید و تحمل کردید ، پای خدا حساب کردید . اینها خیلی مهم است . الحمدلله ایشان هم ( شهید یاسینی) مردی مومن بود، پرتلاش بود ، صادق بود ، صمیمی بود . خود همین ها موجب شده بود که ما به ایشان امیدوار باشیم . من حالا به ایشان ( تیمسار بقایی ) می گفتم ، خیلی امید داشتم به این جوان برای آینده . خب حالا خدای متعال این جوری مقدر کرده بود چاره ای نیست ، باید تحمل کرد ، تقدیرات الهی را...»


    خاطرات
    سرتیپ خلبان روح الدین ابوطالبی:
    زمانی که در بوشهر با ایشان همکار شدم ، بخش اعظم پروازهای جنگی اش را انجام داده بود . هر چند اوصاف او را از زبان دوستان شنیده بودم و به عشق و علاقه وصف ناپذیرش نسبت به پرواز آشنا بودم ، ولی در مدتی که تا پایان جنگ باقی مانده بود ، خود دیدم که چگونه عاشقانه پروازهای جنگی را انجام می داد .
    خلبانی شجاع و نترس بود که از هیچ ماموریتی ، هراس به دل راه نمی داد . هنگام عملیات چنان خونسرد بود که گویی پروازی معمولی انجام می دهد . به همین دلیل در دوستان این باور به وجود آمده بود که هیچ گاه یاسینی مورد هدف قرار نخواهد گرفت . هر چند پروازهای زیادی انجام داده بود ، اما هرگز نشد که از زبان خودش در باره ماموریتهایش سخنی بشنوم و یا اینکه از تعداد و چگونگی ماموریتهایش صحبت کند .
    اواخر جنگ بود که به عنوان معاون عملیات پایگاه بوشهر، برنامه ریزی کرده بودم تا پروازهایی را در منطقه فاو انجام بدهیم . عراق برای بازپس گیری فاو دست به عملیات گسترده ای زده بود . هدف از این پروازها زدن عقبه دشمن و نیروهای کمکی آنان بود تا بلکه بتوانیم در پناه بمبارانهای مکرر، نیروهای خودی را سالم برگردانیم تا اسیر نشوند .
    یکی از خلبانان را در برنامه پروازی قرار دادم و پس از آن به ترتیب خلبانان بعدی را تعیین کرده بودم . حدود 10 دقیقه مانده به شروع نخستین پرواز ، شهید یاسینی که در آن موقع فرمانده پایگاه بود ، در حالی که خود را به چتر و کلاه مجهز کرده بود وارد « آلرت » شد . رو به من کرد و گفت :
    - کی نوبت ماست ؟
    گفتم :
    - برای پرواز شما برنامه ریزی نشده مگر اینکه دستور بفرمایید!
    در حالی که می خندید ،گفت :
    - بریم استارت بزنیم هواپیما را ببینیم بلدیم یا یادمان رفته .
    اصرار ما برای جلوگیری از پرواز ایشان موثر نیفتاد و به طرف نخستین هواپیما که آماده برای پرواز بود ، رفت و در چشم به هم زدنی درون کابین قرار گرفت . این عمل وی باعث روحیه گرفتن سایر دوستان پروازی شد . به گونه ای که برای رفتن به ماموریت از هم سبقت می گرفتند .
    در آن روز، هر ده دقیقه یک بار تعدادی از هواپیماها را روانه منطقه می کردیم . شهید یاسینی در آن روز دو بار ماموریت جنگی انجام داد.

    سرهنگ خلبان مسعود اقدام:
    ساعت 2 بعد از ظهر 31 شهریور 1359، صدای چندین انفجار پی در پی در پایگاه پیچید. عده ای سراسیمه به این طرف و آن طرف می دویدند، هیچ کس نمی دانست چه شده است . آنها که خونسرد بودند فقط در یک محلی ایستاده بودند و اعلام نظر می کردند . یکی می گفت : «آمریکا حمله کرده است !» دیگری می گفت : «نه ،کودتایی باید صورت گرفته باشد !»سومی می گفت : « الآن رادیو مشخص می کند .» و ...
    نتوانستم طاقت بیاورم، سریع آماده شدم و خود را به گردان پروازی رساندم تا از چگونگی ماجرا به خوبی آگاه شوم وقتی به گردان رسیدم ، دیدم تعدادی از خلبانها از جمله شهید یاسینی ، شهید دژپسیند و ... کف اتاقی در گردان ، نشسته اند و مشغول بررسی نقشه برای عملیات هستند .
    گفتم :
    - سلام ، بچه ها چه خبر شده ؟
    چشم به دهان آنها دوختم و با دلتنگی گوش می دادم ، شهید یاسینی که با من صمیمی تر بود ، رو به من کرد و گفت :
    - سلام مسعود جان ! عراقی ها نامردی کرده و از زمین و آسمان به کشورمان حمله کرده اند ، از این ساعت هم ، اعلام آماده باش شده است .
    یکی دیگر از دوستان دنبال حرف او را گرفت و گفت :
    - جناب سروان اقدام ! شما هم بیا کمک کن !
    گفتم :
    - چرا به اتاق بریفینگ ( سالن توجیه پروازی ) نمی روید؟!
    - الآن وقت این کارها نیست . هر چه سریعتر باید وارد عمل شویم .
    حدود نیم ساعت روی نقشه و برنامه پروازی کار کردیم تا اینکه برنامه آماده شد . هدف «پایگاه شعیبیه» بود که یک دسته چهار فروندی با هشت خلبان برای انجام این عملیات در نظر گرفته شد .
    جناب سپیدموی آذر به عنوان شماره یک و لیدر دسته ، شهید دژ پسند شماره 2، شهید یاسینی شماره 3 و من به عنوان ناوبری و کابین عقب شماره 3 بودم . جناب فعلی زاده نیز شماره 4 دسته بود . پس از آنکه تجهیزات را گرفتیم ، دو به دو به سوی مرکب خویش حرکت کریم .
    هنوز پرسنل فنی کارشنان را روی هواپیما تمام نکرده بودند و در حال بستن بمبهای 1000 پوندی به زیر هواپیما بودند . پس از چند دقیقه کارشان تمام شد و ما بازرسی لازم را طبق « چک لیست ) انجام داده و با توکل به خدا داخل کابین شدیم .
    با اشاره شهید یاسینی موتور شماره دو و بعد شماره یک روشن شد . من در حال بررسی سیستم های کابین بودم که جناب یاسینی گفت :
    مسعود ! همه چیز آماده است ، مشکلی نیست ؟
    - همه چیز آماده است . بحمدالله مشکلی نیست .
    با برداشته شدن چوب چرخها ، پرنده های آهنین ما به سوی باند پروازی حرکت کردند و لحظه ای بعد یکی پس از دیگری در دل آسمان جای گرفتیم . هر چهار فروند ، بال در بال هم از روی بند دیلم ، قروه و خسرو آباد گذشتیم و پس از عبور از فراز اروند رود وارد فضای عراق شده بودیم . به طرف پایگاه شعیبیه می تاختیم که پایگاه فاو و ام القصر عراق نیز جلو چشمانمان خودنمایی می کرد . هیچ پدافندی کار نمی کرد . شهید یاسینی با تعجب گفت :
    - آقا مسعود! مثل اینکه عراقی ها خواب اند !
    - نه آقا رضا ! خواب نیستند ، خیالشان آسوده است ، زیرا فکر نمی کنند که ما بتوانیم با این سرعت به حمله آنها پاسخ بدهیم .
    - شاید ، چون ساعتی پیش اکثر پایگاههای ما را بمباران کرده اند . ولی کور خوانده اند . چنان ضرب شستی بهشان نشان بدهیم که نفهمند از کجا خورده اند .
    به علت تابش آفتاب از رو به رو کمی اذیت می شدیم ، ولی به هر حال هدف را پیدا کردیم و لیدر ، بمبها را به سوی هدف رها کرد و پشت سر آن شماره 2 از سمت راست و شماره 3 که ما بودیم از سمت چپ ، ارتفاع گرفته و به سوی هدف شیرجه زدیم و بمبها را رها کردیم .
    شماره 4 که از ما عقب تر بود ، گفت :
    بچه ها اینجا را جهنم کردید برای من هم چیزی ماند ؟
    لیدر گفت :
    - نترس سهم شما محفوظ است . بمبها را بزن و سریع گردش کن !
    پس از بمباران به سوی ایران سمت گرفتیم و در همین حین شماره 4 هم به ماپیوست . هر چهار فروند ، سالم و بدون اینکه گلوله ای به طرفمان شلیک بشود پرواز خود را به سوی کشورمان ادامه داده و در پایگاه مربوطه به زمین نشستیم . وقتی که جناب یاسینی از پلکان هواپیما پائین رفت ، من هم پشت سر او پائین آمدم . وی کنار هواپیما ایستاد ، در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، گفت :
    - خدایا شکر ! که اولین ماموریت جنگی مان با موفقیت کامل پایان یافت .

    صبح که از خواب بیدار شدم ، اوضاع هوا بد جوری دگرگون شده بود و باران تندی می بارید . از پنجره که بیرون را نگاه کردم ، گویی ابرها خشمگین تر از همیشه می غریدند . روزهای اول جنگ بود ، طبق برنامه پروازی باید «تلمبه خانه مارد » را بمباران می کردیم . چهار فروند هواپیما برای این ماموریت آماده شده بودند . در آخرین لحظات نیز اطلاع داده شد که ستونی از کامیونهای حامل مهمات راس ساعت 5 صبح به تلمبه خانه نزدیک می شود . انهدام این ستون نیز در دستور کار قرار گرفت .
    قرار بود من با شهید علیرضا یاسینی پرواز کنم . منتظرش بودم تا به گردان پروازی بیاید . در همین حال، از پنجره ریزش شدید باران را نگاه می کردم ، کسی در حال دویدن به طرف ساختمان گردان بود . جلوتر کهآمد ، دیدم علیرضاست که سر تا پا خیس شده بود . از در وارد شد، سلام کرد و لبخندی زد.
    سلامش را جواب دادم و گفتم :
    - حسابی خیس شدی.
    - باران تندی است ! گویی می خواد تمام آلودگیهای زمین را بشوید.
    جلوتر آمد و در کنارم ایستاد ، در حالی که او هم به بیرون نگاه می کرد ، گفتم :
    - هوا خرابه ، فکر می کنی تو این هوا بشه پرواز کرد؟
    - چرا نشه ، ما باید امروز ماموریتمان را انجام بدیم .
    - درسته ، اما تو این هوا؟!
    - آره ، تو همین هوا، آن کسی که باران فرستاده و درِ رحمت را بر روی بندگانش گشوده ، محافظ ما نیز خواهد بود.
    هر چند با حرفهایش اطمینانی خاص بر شک و دو دلی ام چیره شد ، اما خیلی نگران بودم و لحظه ای نگاهم را از پنجره بر نمی داشتم . چند دقیقه تا پرواز وقت داشتیم ، علیرضا روی صندلی در گوشه ای از اتاق نشسته بود و چای می نوشید وبا صدای نسبتا بلند به من گفت :
    مسعود ! پنجره را رها کن ، بیا چایت سرد شد ، این قدر نگران نباش !
    نگاهم را از پنجره بر گرفتم و به طرفش آمدم . در کنارش نشستم و مشغول نوشیدن چای شدم .

    هواپیما را به ابتدای باند بردیم و آماده پرواز شدیم . در آخرین لحظه خبر رسید که دو فروند از چهار فروند هواپیما قبل از بلند شدن اشکال فنی پیدا کرده و از دسته پروازی حذف شده اند . حالا فقط دو فروند ماندیم . من در این پرواز کابین عقب هواپیمای شهید یاسینی بودم . در ابتدای باند پرواز بودیم که علیرضا گفت :
    - مسعود !آماده ای ؟
    - بله ، من حاضرم .
    غرش هواپیماهای ما که گویی بر غرش ابرهای خشمگین پیشی گرفته بود ، سکوت صبحگاهی را در هم شکستند و در دل آسمان غوطه ور شدند . در آن شرایط بد هوا نه چشم و نه رادار موجود در هواپیما قادر به یافتن هدف نبود . از طریق ارتباط داخلی کابین به علیرضا گفتم :
    - تجهیزات هواپیما جواب مطلوب نمی دهند ، چکار کنم ؟
    اما او طوری وانمود کرد که انگار صدای مرا نشنیده است . صدای خنده اش در رادیوی هواپیما پیچید و گفت :
    - پرواز در این هوا چه صفایی دارد !
    با هر زحمتی بود ، در ارتفاع کم به سوی هدف، مسیرمان را در پیش گرفتیم . صدای علیرضا در رادیوی هواپیما طنین انداخت که با لحن جدی و محکم گفت :
    - نزدیک هدف رسیدیم ، آماده باش !
    هدف را در چهار نوبت مورد اصابت قرار دادیم ، در آخرین مرحله بمباران به علیرضا گفتم : «سوخت کم درایم ، فکر نمی کنم بتوانیم به پایگاه برسیم .» او با اقتدار و صلابت جواب داد :
    - این مرحله از بمباران را هم انجام بدهیم ، بر می گردیم .
    پس از اتمام ماموریت ، به طرف پایگاه تغییر مسیر دادیم در راه بازگشت گفتم :
    - رضا ! بنزین هواپیما در حال اتمام است ، به پایگاه بوشهر نمی توانیم برویم .
    او باز هم خندید و گفت :
    - آقا مسعود! نگران نباش ! به پایگاه امیدیه می رویم .
    مجبور شدیم مسیرمان را به سوی پایگاه امیدیه تغیر بدهیم . چند دقیقه بعد چرخهای هواپیما باند پایگاه امیدیه را لمس کرد و به سلامت فرود آمدیم . از هواپیما که پیاده شدیم ، علیرضا مرا درآغوش گرفت و رویم را بوسید و گفت :
    - دیدی خدا در همه حال حافظ و نگهدار ماست
    من نیز به گرمی او را در آغوشم فشردم و در دل به صلابت و اقتدارش که هر مشکلی را از پیش رو بر می داشت ، آفرین گفتم !

    از سالن توجیه پروازی که خارج شدیم در درونم احساس عجیبی موج می زد! قرار بود با یکی از بهترین خلبانها پرواز کنم . اولین پرواز جنگی ام با ایشان نبود ، بلکه قبلا نیز با وی به ماموریت جنگی رفته بودم .
    قرار بود سه سایت موشکی دشمن را مورد هدف قرار بدهیم که در پشت پایگاه شعیبیه قرار داشتند و عراقی ها از این سایتها ، کشتی های ما را که به طرف بند امام می رفتند ، می زدند .
    اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفته بود ، ولی سعی کردم تمام نکات پروازی را در ذهنم مرور کنم که صدایی مرا به خود آورد :
    - تو فکری مسعود؟!
    به طرف صدا برگشتم ، شهید علیرضا یاسینی بود که از پشت سر می آمد . با دستپاچگی گفتم :
    - خوشحالم از اینکه دو باره با شما هم پرواز شدم .
    او گفت :
    - آقا مسعود! من برم یه چیزی بخورم ، بعد می ریم وسایل پروازی را می گیریم .
    آرام و با صلابت قدم بر می داشت ، او را از دوران بچگی و نو جوانی می شناختم ، همشهری بودنمان باعث شده بود تا بیش از یک همکار با هم رابطه دوستی داشته باشیم . از این رو به خوبی خصوصیات اخلاقی اش را می شناختم . او دلاور مردی بود که در لحظه های سخت ِ جنگ هیچ هراسی به دل راه نمی داد و در پروازهای قبلی مان این را به خوبی مشاهده کرده بودم .
    ساعتی بعد ، هر دو بعد از گرفتن تجهیزات لازم به کنار هواپیما رسیدیم . پس از بازرسی های لازم ، از پلکان هواپیما بالا رفتیم و درون کابین قرار گرفتیم . موتورها را یکی پس از دیگری روشن و آلات دقیق( نشان دهنده ها ) و سطوح کنترل هواپیما را بررسی کردیم ، اشکالی مشاهده نشد .
    رضا نگاهی به ساعتش انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد و گفت :
    - حرکت می کنیم . الهی به امید تو !
    لحظه ای بعد با برداشته شدن چوب چرخها ، هواپیما روی رمپ خزید و در سر باند پروازی قرار گرفتیم . بازنگری سریع روی هواپیما انجام شد و ما حرکت کردیم و سپس در دل آسمان جای گرفتیم . ماموریت اولیه انهدام آن سایتها بود و در صورت بروز مشکل ، انهدام تاسیسات برق در شرق بصره هدف بعدی بود . در آسمان کشور عزیزمان ارتفاع بالا را برای پرواز انتخاب کردیم تا سوخت بیشتری برای ادامه مسیر داشته باشیم . نزدیک مرز که رسیدیم ، رضا گفت :
    - تا مرز چند ثانیه مانده ؟
    - 5 ثانیه دیگر به مرز می رسیم .
    طبق برنامه ، مسیر را طوری انتخاب کردیم که از 30 مایلی خورموسی ، از فراز نخلهای آبادان و از روی باتلاقهای فاو و ام القصر عبور کنیم تا رادارهای دشمن نتوانند ما را ردیابی کنند . از مرز که گذشتیم ، ارتفاع را کم کردیم ، به طوری که چند متری روی آب پرواز می کردیم . من در کاین عقب هواپیما ، و مشغول بررسی سیستمها بودم که اگر از طرف دشمن موشکی شلیک شد ، بتوانیم با عکس العمل به موقع آن را منحرف کنیم .
    خطری احساس نمی کردیم و از روی برکه های آب که پوشیده از خزه و نی بود با سرعت به سوی هدف پیش می رفتیم . ناگهان هم جا تیره و تار شد و من دیگر چیزی نفهمیدم . حدود 20 ثانیه بعد ، موقعی که به هوش آمدم ، دیدم هواپیما در حالت صعود با 50 درجه گردش به راست است ،(در این نوع پروازهای سطح ِ پائین ، معمولا خلبان کنترل فرامین را عقب نگه می دارد ، تا اگر اتفاقی افتاد، هواپیما به زمین اصابت نکند .) سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم برای این کار اولین وظیفه ام کنترل فرامین هواپیما بود ، هنوز از گنگی کاملا خارج نشده بودم که یک لحظه به یاد رضا افتادم و از طریق رادیوی هواپیما گفتم :
    - رضا! صدای مرا می شنوی ؟ جواب بده !
    صدایی شنیده نشد . باز هم صدا زدم :
    - آقا رضا! آقا رضا ، جواب بده !
    نگرانی بر تمام وجودم مستولی شده بود . با چک لیست پروازی به شانه اش زدم ، اما هیچ حرکتی نکرد. در دلم گفتم : خدای ناکرده بلایی سرش آمده باشد ! لذا شروع به جست و جو کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است ، دیدم تکه های گوشت و پر به اطراف کابین چسبیده است . تازه پی بردم که دسته ای از پرندگان دریایی با هواپیما برخورد کرده است .
    اگر با آن سرعت ، یک گنجشک کوچک هم به هواپیما و طلق کابین برخورد کند ، حکم یک گلوله ضد هوایی را دارد ، چه رسد به یک دسته پرنده دریایی با آن جثه بزرگ !
    در دل خدا خدا می کردم که اتفاق ناگواری برای رضا نیفتاده باشد ، گوش چپم به شدت درد می کرد ، اما آنقدر اضطراب و نگرانی وجودم را فرا گرفته بود که به این مسئله توجهی نداشتم .
    چون خلبان کابین جلو به علتی که برایم هنوز مشخص نشده بود ، قادر به کنترل هواپیما نبود ، ناگزیر باید کنترل هواپیما را من به عهده می گرفتم . تمام سعی و تلاشم این بود که بتوانم به طور کامل کنترل هواپیما را به دست بگیرم و آن را به طرف خاک کشورمان تغییر مسیر دهم . اغلب دستگاههای ناوبری از کار افتاده بودند ، با رادار تماس می گرفتم اما صدایی شنیده نمی شد .
    برای سومین مرتبه گفتم :
    از ابابیل به رادار! اگر صدای مرا می شنوی جواب بده !
    صدای مبهمی به گوشم رسید ، دوباره تکرار کردم :
    - از ابابیل به رادار!
    - ابابیل ، من عقابم ، به گوشم!
    صدایم را یکی از هواپیماهای اف – 14 که در آن منطقه در حال گشت زنی بود گرفته بود .
    پاسخ داد:
    - مشکلی برایتان پیش آمده ؟!
    با دستپاچگی جواب دادم :
    - هواپیمایمان صدمه دیده ، نمی داتنم خلبان کابین جلو بیهوش شده یا اینکه شهید شده .
    - خونسردی خودت را حفظ کن ! سعی کن کنترل هواپیما را به دست بگیری! دارم به طرفت میام .
    وقتی که ان هواپیما که خلبانش سروان آل آقا بود به بالای سر ما رسید ، گفت :
    - ابابیل! همین طور به پرواز ادامه بده ، مواظب باش از دستگیره صندلی پران استفاده نکنی ! چون چتر صندلی باز شده و بالای هواپیما رهاست ، هواپیمایتان شبیه «آواکس » شده است .
    - متشکرم !سعی می کنم هواپیما را هدایت کنم ، ولی نمی دانم چه بلایی بر سر یاسینی آ»ده است .
    - خونسردی ات را حفظ کن و همین طور به پرواز ادامه بده ! من پشت سرت میام . نگران نباش !
    با باز شدن ِ چترِ صندلی ، تنها فکری که داشتم ادامه پرواز بود ، چون دیگر نمی توانستیم از سیستم پرش صندلی استفاده کنیم . پس باید اصلا فکرش را هم به ذهنم راه نمی دادم .
    موتورهای هواپیما با صد در صد نیرو فقط 180 نات سرعت داشت و این سرعت برای هواپیمایی چون «اف – 14» خیلی کم بود . از مرز که گذشتیم ، کمی اضطرابم کاسته شد ، اما هنوز نگران علیرضا بودم . بر روی شهر دیلم که رسیدیم ، متوجه شدم علیرضا تکان می خورد . خوشحال شدم . ولی ارتباط رادیویی مان قطع شده بود و نمی توانستم با او حرف بزنم . با چک لیست به شانه اش زدم . او که بر اثر وزش باد و اصابت قطعات خرد شده طلق کابین ، ماسک و کلاه از سرش افتاده بود کاملا غرق خون بود و از توی آیینه نگاهم کرد . سر و رویش خونی بود ، ولی با لبخندی که حاکی از سلامت وی بود ، پاسخم داد.
    فهمیدم که سالم است ، خدا را شکر کردم و روی کاغذ نوشتم :
    «رضا جان ! مبادا از سیستم صندلی پران استفاده کنی ، چون چتر صندلی ها باز شده .»
    او در جوابم نوشت :
    « هر طور شده هواپیما را به پایگاه می رسانیم .»
    او که خلبان اول ( کابین جلو) هواپیما بود ، دو باره کنترل هواپیما را به دست گرفت و من یک نفس راحتی کشیدم .
    تا اینکه آمدیم و در پایگاه بوشهر به زمین نشستیم ! به اول باند که رسیدیم ، دلهره عجیبی داشتم . با اینکه می دانستم جناب یاسینی خلبان ماهری است ، ولی با خود می گفتم : آیا سالم به زمین می رسیم ! یا اینکه ... با لمس چرخهای عقب هواپیما با باند ، دلهره ام کم شد تا اینکه پس از طی مسیری هواپیما نزدیک ته باند از حرکت باز ایستاد. عوامل فنی و پروازی به دور هواپیما حلقه زدند . با کمک آنها از هواپیما خارج شدیم . هواپیما چنان شده بود که گویی چند نفر با تبر به جانش افتاده اند . کاناپی ها خرد شده بودند . اکثر نقاط هواپیما تو رفته و 150 عدد از پره های موتور سمت راست شکسته بود . با تعجب به هواپیما نگاه می کردیم . اصلا باورمان نمی شد که هواپیما توانسته تا اینجا پرواز کند .
    در یک لحظه نگاهم در نگاه جناب یاسینی گره خورد . او گفت :
    - خدا را شکر که به خیر گذشت !
    فرمانده گردان نگهداری گفت :
    - معلوم نیست ، چگونه این هواپیما پرواز می کرده ؟! واقعا در این پرواز امداد غیبی شما را یاری کرده !
    یکی از پرسنل خط پرواز ادامه داد :
    - موتورهای این هواپیما از رده خارج شده اند !
    بعد از اینکه به گردان رسیدیم ، از ناراحتی و درد گوش رنج می بردیم که فرمانده پایگاه گفت :
    - در پایگاه ، دکتر نیست ، بایدسریع به برازجان اعزام شوید .
    سریع خودرو آمد ، ما را سوار کرد و به برازجان برد ، به بهداری که رسیدیم یک دکتر هندی ما را معاینه کرد و گفت :
    - پرده گوش چپ هر دوی شما پاره شده است .
    علیرضا با لبخند گفت :
    - مسعود ! هر دو کر شدیم ، خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کند .
    پس از بازگشت به پایگاه ، او بدون درنگ خود را برای پروازهای بعدی آماده می کرد ، به او گفتم :
    - آقا رضا ! حداقل چند روزی را استراحت می کردی ! بعد …
    با صلابت و آرمشی خاص که از ویژگی هایش بود ، گفت :
    - الآن وقت استراحت نیست !
    صبح اول وقت ، روز دوم جنگ (یکم مهرماه 1359) به گردان رسیدم . اکثر خلبانهایی که روز قبل در استراحت یا مرخصی بودند ، به محل کار خود برگشته بودند و هر کسی در باره حمله روز قبل عراق به پایگاههای ما سخن می گفت :
    یکی می گفت :« ما هم باید پاسخی مناسب بهشون بدهیم !»
    دیگری می گفت :« عراق چنین جراتی نداشت ، حتما با کمک و تحریک آمریکا به ایران حمله کرده !»
    آن یکی می گفت :« پس برنامه پروازی کی اعلام می شود ؟!»
    هنوز نیم ساعتی از شروع خدمت نگذشته بود ، جناب یاسینی که آن شب را تا صبح در گردان مانده بود ، به جمع ما اضافه شد و گفت :
    - توجه کنید ! برنامه پروازی از مرکز اعلام شد، همه شما 20 دقیقه بعد به اتاق توجیه بیایید!
    ساعت 5/8 همه در اتاق توجیه گرد هم آمده بودیم که فرمانده پایگاه ( سرهنگ دادپی ) شروع به صحبت کرد:
    - دوستان ! عراق ناجوانمردانه دیروز اکثر پایگاههای ما رابمباران کرده است . برای نشان دادن ضرب شستی به او ، امروز قرار است با 140 فروند هواپیما تمام پایگاههایش را بمباران کنیم . طبق برنامه پروازی که امروز به عهده این پایگاه گذاشته شده است ، باید 40 فروند از هواپیماهای این پایگاه در برنامه پروازی قرار بگیرند . جزئیات پروازی را جناب سروان یاسینی برایتان شرح می دهد .
    شهید یاسینی ادامه داد :
    - برادران ! همین تعداد هم کم و بیش از سایر پایگاههای تهران و همدان برای این عملیات در نظر گرفته شده . هواپیماهایی که از پایگاه همدان به پرواز در می آیند ، بدون سوختگیری هوایی می روند هدفها را می زنند و بر می گردند. 2 دقیقه بعد ، هواپیماهایی که از پایگاه تهران پرواز کرده اند بعد از سوختگیری هوایی به سوی هدف می روند و 2 دقیقه بعد ما پرواز می کنیم نزدیکی های مرز سوختگیری کرده و به سوی هدف پرواز را ادامه می دهیم . در ضمن تعدادی «اف – 5» هم از پایگاههای تبریز و دزفول می آیند …
    آن روز هم مثل روز قبل ، من و جناب یاسینی هم پرواز شدیم . بعد از گرفتن تهیزات پروازی به آشیانه ها رفتیم و پس از بازرسی های لازم من در کابین عقب و رضا در کابین جلو مستقر شدیم .
    روز وصف ناپذیری بود ، زیرا نخستین بار بود که می دیدم از یک پایگاه ، چهل فروند هواپیما در یک زمان می خواهند پرواز کنند . پس از روشن شدن موتورهای هواپیما ، به سوی باند پروازی حرکت کردیم ، هواپیماها پشت سر هم قطار شده بودند . پرسنل خط پرواز زیر هواپیماها رفت و بازرسی سریعی را انجام می دادند تا با اطمینان خاطر از زمین کنده شوند .
    لحظه ای نگذشت که یکی پس از دیگری در دل آسمان جای گرفتیم و همانند پرندگان ابابیل که برای سرکوب سپاه ابرهه می رفتند ، در دل آسمان جولان می دادیم . پس از چند دقیقه پرواز به هواپیماهای تانکر که منتظرمان بودند ، رسیدیم و پس از سوختگیری هوایی به سوی بغدد ادامه پرواز دادیم . وقتی روی شهر بغداد رسیدیم دیدیم بمب از بالا به طرفمان می آید . گفتم :
    - رضا نکند هواپیماهای اسرائیل باشند که بمب می ریزند .
    - فکر نمی کنم ، احتمالا هواپیماهای تهران و یا همدان هستند که زمان پروازی شان به هم خورده .
    در همان لحظه هر کس از طریق رادیوی هواپیما چیزی می گفت :
    - رضا ، حسین ، اصغرو … بپا بمب داره به طرفتون میاد!
    چون تا آن روز عملیاتی به این گستردگی نکرده بودیم ، لذا انسجام لازم در بین نیروها وجود نداشت . به همین خاطر ناهماهنگی هایی در پروازهای تهران و همدان بروز کرده بود . زمانی که ما به منطقه رسیدیم ، در واقع آنها از ارتفاعی بالاتر در حال بمباران بودند و بمبهایی که به طرف ما می آمد ، از هواپیماهای خودی بود .
    رضا بعد از انجام مانوری زیبا از لابه لای ساختمانهای مرتفع بغداد، اوج گرفت که بمبهای هواپیماهای خودی به ما اصابت نکند . بعد از ان به سوی هدفی مناسب شیرچجه زدیم و بمبها را رها کردیم و به سوی خاک ایران تغییر مسیر دادیم . وقتی که به پایگاه رسیدیم ، دیدیم 10 فروند از هواپیماهای پایگاه همدان به علت اضطراری بودن موقعیتشان به پایگاه ما آمده اند و تعدادی از هواپیماهای ما به پایگاههای تهران و همدان رفته بودند . به لطف خداوند همه 140 فروند ، بدون کوچکترین آسیبی به پایگاههای مختلف برگشته و سالم فرود آمدند .
    همان شب خبرنگاران خارجی که در بغداد بودند، از رادیو اعلام کردند :
    « خلبانان ایرانی چنان مانوری از لابه لای ساخمانها انجام می دادند که مات و حیران مانده بودیم .»

    صبح روز سوم جنگ، (دوم مهرماه 1359)وقتی به گردان پروازی رسیدم ، همه خلبانها دور هم نشسته بودند و پس از تلاوت قرآن مجید برنامه پروازی اعلام شد .
    چهار فروند هواپیمای «اف – 4» برای زدن هدفی در «الکوت » جزء برنامه بود . آن روز هم من ، با رضا بودم و لیدر دسته پروازی مان جناب محققی بود . پس از تمام شدن توجیه پروازی و گرفتن تجهیزات ، ساعت 12 ظهر به سوی شیلترها( آشیانه هواپیما ) رهسپار شدیم .
    هواپیماها هر کدام با 12 بمب 500 پوندی ، مثل عقابانی که خود را برای شکار طعمه مهیا کرده باشند ، آماده بودند . پس از بررسی های لازم ، موقع بالا رفتن از پلکان هواپیما گفتم :
    - آقا رضا! هوا بارانی است ، هدف را تو این هوا می شه پیدا کرد؟!
    - نگران نباش اگر سیل هم بیاید به یاری خدا هدف را پیدا می کنیم .
    من که کابین عقب بودم ، ابتدا بایستی درون کابین جای می گرفتم و بعد جناب یاسینی . در درون صندلی هایمان قرار گرفتیم و پس از ذکر نام خدا ، با اشاره دست گفت :
    - لوله هوا را به هواپیما وصل کنید !
    با وصل شدن لوله هوای ِ دستگاه «پاور» ، اول موتور شماره 2 و بعد شماره 1 دور گرفتند و با علامت دست او جریان هوا قطع شد و ژنراتورهای هواپیما به خط آمدند . من شروع به بررسی سیستمهای ناوبری کردم و او یکی یکی فرامین هواپیما را بررسی می کرد و با علامت دست ِ پرسنل فنی بر درست عمل کردن سیستمها ، به بررسی آنها می پرداخت . تا اینکه با برداشته شدن چوب چرخهای هواپیما به سوی باند پروازی حرکت کردیم .
    لیدر و شماره یک ، جناب محققی و کابین عقب او شهید خسروی بود و شماره 2 جناب یاسینی و من بودم . شماره 3 و 4 به علت بروز نقص فنی از سر باند پروازی برگشتند .
    لیدر دسته پروازی در سرباند ، از طریق رادیوی هواپیما گفت :
    - بهتره که از پشت آبادان ، بغل جزیره بوبیان برویم و از بیابان و 20 مایلی نخلها وارد خاک عراق بشویم .
    جناب یاسینی در جواب گفت :
    - مسیر خوبی است ، امتحان می کنیم .
    این اولین باری بود که از این مسیر می رفتیم . پس از به پرواز در آمدن هواپیمای شماره یک ، ما هم پشت سر او به هوا برخاستیم و با گردشی 90 درجه ، جنوب شرقی خاک عراق را سمت گرفتیم . از فراز شهرهای آبادان و خرمشهر رد شدیم و با ارتفاع پایین از سطح آب ، از بیابان برهوت نزدیک مرز کویت گذشته وارد خاک عراق شدیم . هیچ خبری از پدافند هوایی دشمن نبود و ما همچنان به طرف الکوت پیش می رفتیم که ناگهان حدود 20 ، 30 لوله توپ و تانک از پشت خاکریز ، درست در امتداد پالایشگاه آبادان نمایان شد . ی درنگ شهید یاسینی را صدا کردم و گفتم :
    - آقا رضا ! پالایشگاه آبادان را هدف گرفته اند ، چه کار بکنیم ؟!
    رضا بلافاصله از طریق رادیوی هواپیما گفت :
    - از شاهین 2 به شاهین 1، چندین عراده توپ و تانک آنجا پشت خاکریز ، پالایشگاه آبادان را هدف گرفته اند چه کار کنیم ؟!
    - از شاهین 1 به شاهین 2 ، گردش کن وآنجا را مورد هدف قرار بده ! ما برای زدن هدف اصلی می ریم .
    - همین کار را می کنیم .
    بر حسب اتفاق ، مسیر را طوری انتخاب کرده بودیم که موقع رد شدن از بالای سر آنها به وضوح لوله های توپ و تانک را که از خاکریز بالا زده بودند ، دیدیم .
    ساعت درست 30/12 دقیقه ظهر بود و خدمه های آن توپ و تانکها در صف غذا ایستاده بودند که با دیدن هواپیمای ما ، همگی به خاک افتادند . وقتی که رد شدیم ، فکر کردند دیگر خطر از آنها گذشته است و ما کاری با آ«ها نداریم ، لذا دو باره بلند شدند و در صف قرار گرفتند ، در این لحظه گفتم :
    - رضا بریم از پشت ام القصر دور بزنیم و برگردیم .
    ضمن تایید پیشنهادم از سوی رضا، رفتیم و از پشت ام القصر دور زدیم و برگشتیم ، رضا که پروازش خیلی خوب بود ، هواپیما را آنقدر پائین آورد که سه یا چهار متر با سطح زمین بیشتر فاصله نداشتیم . اگر هواپیما در آن حالت از بالای سر کسی رد می شد آتش ناشی از اگزوزش او را می سوزاند . مسلسل هواپیمایمان 640 گلوله 20 میلیمتری داشت ، درجه آن را روی تند گذاشتیم و شروع به تیراندازی به سوی آنها کردیم . مثل تراکتور که زمین را شخم می زند ما آنجا را زیر و رو کردیم . آخرین گلوله را خالی کردیم و سریع با انتخاب زاویه و سمت مناسب او گرفتیم و دوباره شیرجه زده و 12 بمب خود را به روی آن توپها رها کردیم . آنچنان آنجا را کوبیدیم که حتی فرصت نکردند یک گلوله به سویمان شلیک کنند . آنهایی که جان سالم به در برده بودند از گنگی نمی دانستند چه کار کنند و هر کدام سراسیمه به سویی می دویدند .
    رضا گفت :
    - مسعود ! حالا راضی شدی ؟
    در حالی که خوشحال از این عملیات موفقیت آمیز بودم ، پاسخ دادم :
    - یچاره ها اصلا فکر نمی کردند که چنین غافلگیر شوند .
    - حالا بر می گردیم به پایگاه
    با تمام شدن مهماتمان به سوی پایگاه تغییر مسیر دادیم و در همان لحظه لیدر هم که هدف اصلی را با موفقیت مورد حمله قرار داده بود ، به ما پیوست و بال در بال به طرف پایگاه پرواز کردیم . ساعت حدود یک بعد از ظهر بود که در پایگاه بوشهر فرود آمدیم و موفقیت حاصله را به یکدیگر تبریک گفتیم .

    در ماههای اول جنگ از پایگاه بوشهر پروازهای زیادی روی خاک عراق و نیروهایش انجام می شد که در نتیجه تعداد زیادی از همکاران ، شهید یا اسیر شده بودند . لذا تعدادمان کم بود و در روز باید چندین ماموریت انجام می دادیم . شهید یاسینی از جمله خلبانانی بود که روزی چند بار پرواز می کرد.
    یک روز ، رئیس جمهور و فرمانده کل قوای وقت، (بنی صدر ) و رئیس ستاد وقت نیروی هوایی ( سرهنگ هوشیار) ، برای تقویت روحیه خلبانها به پایگاه بوشهر آمدند . پس از دیدن مکانها و قسمتهای مختلف پایگاه ، با هم به اتاق توجیه رفتیم . جناب یاسینی هم که در آن موقع درجه سروانی داشت ، با ما بود .
    در اتاق توجیه نقشه بزرگی از عراق روی دیوار نصب شده بود که بنی صدر پس از چند دقیقه دقت روی آن ، رو به حاضرین کرد و گفت :
    - چرا این پل را نمی زنید ؟
    پل راه آهن بود ، در نزدیکی مرز اردن حدود 400 مایلی عمق خاک عراق که برای زدن آن باید سوختگیری هوایی در فضای عراق انجام می شد . چون هواپیمای تانکرِ سوخت سان هیچ وسیله دفاعی ندارد و هواپیمایی بزرگ جثه و سرعتش هم از هواپیمای جنگنده کمتر است ، فورا مورد هدف قرار می گیرد . علاوه بر آن سوخت دهی آن هم در نزدیکی خاک دشمن کار بسیار مخاره آمیزی است ، چه برسد به اینکه در خاک دشمن باشد که غیر ممکن به نظر می رسید .
    جناب یاسینی با شنیدن این سخن گفت :
    - آقای رئیس جمهور ! من آماده ام بروم و آن پل را بزنم . فقط شما یک هواپیمای تانکر بفرستید آن طرف بصره منتظر ما باشد . تا بتوانیم با سوخت گیری مجدد به سوی هدف پرواز کنیم .
    با شنیدن این پاسخ جناب یاسینی ، بنی صدر که فهمید خواسته نامعقول و غیر منطقی ای را مطرح کرده است ، رشته کلام را عوض کرد و ما هم زیر چشمی به یکدیگر نگاه کرده و زدیم زیر خنده .

    یک هفته از حمله عراق به میهن اسلامی مان می گذشت . در آن یک هفته ، ما با انجام چندین ماموریت موفقیت آمیز ، آنچه در دوران آموزشی یاد گرفته بودیم ، به صورت عملی تجربه می کردیم ، ولی خیلی چیزها که زمان آموزشی آموخته بودیم ، در جنگ قابل پیاده کردن نبود . بر عکس ، در شرایط مختلف ، مواردی را تجربه کرده بودیم که در آموزش بهآن اشاره ای نشده بود .
    روز ششم مهرماه 59 ، ماموریتی به ما محول شد . در این ماموریت چهار هواپیمای «اف – 4» برای بمباران پل «الکوت» در برنامه قرار گرفته بودند . این بار نیز من کابین عقب هواپیمای جناب سروان یاسینی بودم و شش تن دیگر از خلبانان با ما هم پرواز بودند .
    طبق اطلاعات رسیده ، این پل برای دشمن جنبه حیاتی داشت و انهدام آن موجب قطع پشتیبانی نیروهای دشمن در منطقه جنوب می شد . در حقیقت ، پل در شهر الکوت واقع شده بود که جنوب عراق را با شمال آن مرتبط می کرد . به هر حال بعد از انجام توجیه با هواپیماهایی که به انواع بمب مجهز شده بودند ، به پرواز در آمدیم . در حالی که یکی یکی شهرهای کوچک و بزرگ خود را پشت سر می گذاشتیم از بالای اروند رود هم گذشتیم و ارتفاع خود را کم کردیم تا از دید رادارهای دشمن پنهان باشیم . وقتی که نزدیک جزیره مجنون رسیدیم آرایش خود را تغییر داده ، به سوی هدف پیش می رفتیم که ناگهان تعداد سی چهل دستگاه لودر و بولدوزر را در حال ساختن خاکریز مشاهده کردیم . جناب یاسینی را صدا زدم و گفتم :
    - آقا رضا! اینها را مورد هدف قرار بدهیم ؟
    - نه آقا مسعود! البته اهمیت انهدام اینها کمتر از پل نیست ، ولی الآن باید سر وقت ِ پل بریم !
    در جوابش گفتم :
    - برای فردا هم هدف جدیدی پیدا کردیم !
    چون بیشتر پروازهای برون مرزی داوطلبانه انجام می شد ، اگر هدف مهمی را در طول مسیر مشاهده می کردیم می زدیم . لذا نه تنها از مرکز مورد بازخواست قرار نمی گرفتیم که چرا طبق برنامه عمل نکردیم ، بلکه خوشحال هم می شدند.
    ما با سرعت مافوق صوت در خاک عراق به سوی هدف به پیش می تاختیم ، با نزدیک شدن به شهر الکوت یک بار دیگر زمان پرواز و سرعت را محاسبه کردم و گفتم :
    - آقا رضا! دو ثانیه دیگر بالای هدف هستیم .
    - الآن اوج می گیرم .
    هنوز ثانیه ای نگذشته بود که پل الکوت نمایان شد و جناب یاسینی در حال افزایشارتفاع بود که بتواند با شیرجه ای مناسب بمب ها را روی پل رها سازد، که یکباره صدا زد:
    - مسعود ! تعدادی از مردم غیر نظامی در حال عبور از روی پل هستند ، یکی گردشی انجام می دهیم تا روی پل خلوت شود .
    با این حرف او ، بقیه هواپیماها هم گردشی بیضی شکل روی الکوت انجام دادند و دو باره روی پل قرار گرفتیم . هنوز روی پل مملو از جمعیت بود که رضا دو باره ادامه داد و گفت :
    - معطل شدن در اینجا خطرناک است ، بریم هدفی را که در سر راه دیدیم بزنیم .
    بقیه خلبانها هم موافقتشان را از پشت رادیو اعلام کردند و هر چهار فروند بال در بال هم به سوی جزیره مجنون تغییر مسیر دادیم . چند لحظه بعد ، همگی بالای سر لودر و بلدوزرهایی که برای توپخانه عراق خاکریز احداث می کردندقرار گرفتیم . بمب هایمان را روی سر آنها رها کرده و به پایگاه برگشتیم ، در حالی که همگی از ته دل خوشحال بودیم که انسان بی گناهی را مورد هدف قرار نداده ایم .
    در یک صبح پاییزی سال اول جنگ ، عقربه های ساعت ، حدود 7 را نشان می داد . هنوز دقایقی از ورودم به گردان نگذشته بود که برنامه پروازی ، اعلام شد ، چهار فروند هواپیمای «اف – 4» در یک دسته پروازی به رهبری جناب محققی در برنامه قرار گرفته بودند .
    در این ماموریت ، من ناوبر و خلبان کابین عقب هواپیمای شماره 2،( هواپیمای جناب یاسینی ) بودم . ساعت 8 صبح به اتاق توجیه رفتیم ، در آنجا مسیر رفت و برگشت و ارتفاع پرواز در طول مسیر تعیین شد و توسط لیدر دسته گفته شد که هدف ، تانکرهای سوخت رسان وسایل موتوری دشمن است که از طریق مرز کویت آورده و در منطقه ای به نام «صفان » نزدیک یک قهوه خانه در زیر نخلها استتار کرده اند که براحتی هم قابل شناسایی نیست ، باید نزدیک هدف ارتفاع را کم کنیم تا به وضوح قابل شناسایی باشد . ما بعد از توجیه ، اتاق را ترک کرده و به سوی پرنده های آهنین خود حرکت کردیم . در مسیر با رضا صحبت می کردم که در بین صحبت گفت :
    - آقا مسعود! ناراحت که نیستی ، با من هم پرواز می شوی ؟!
    - راستش را بخواهی از خدامه که همیشه با شما هم پرواز شوم .
    - شما می دانید . اگر هواپیما عیب بیاورد ، من پرواز را لغو نمی کنم .
    - به همین دلیل است که دوست دارم با شما پرواز کنم .
    شهید یاسینی از جمله کسانی بود که اگر هواپیما عیبی به غیر از موتور و هیدرولیک می آورد پرواز را لغو نمی کرد .
    هنوز به سر باند پروازی نرسیده بودیم که دو ف روند از چهار فروند عیب آوردند و به آشیانه برگشتند.
    فقط هواپیمای شماره یک ( جناب محققی) و شماره دو ( جناب یاسینی ) به هوا برخاستند . در آسمان گردشی کرده و از روی خلیج فارس پرواز را ادامه دادیم وآنگان از نزدیک مرز کویت ( جزیره بوبیان ) حرکت کرده و از غرب فاو به هدف نزدیک می شدیم .
    نزدیک ظهر بود و لکه های ابر پراکنده در هوا به چشم می خورد . خورشید از پس این لکه های ابر حالت زیبایی پیدا کرده بود و ما غرق تماشای این طبیعت زیبا بودیم . چون اطلاع داده بودند که در آن منطقه پدافند ضد هوایی نیست ، ما زیاد دقت نمی کردیم که یک لحظه شلیک ضد هوایی به طرفمان شروع شد . لیدر دسته ( جناب محققی ) خیلی حساس بود . با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و گفت :
    - شماره 2 من دور می زنم . با این ضد هوایی کار دارم .
    رضا هم در جوابش گفت :
    - من هم یک گردشی انجام می دهم تا بال در بال هم بریم .
    جناب محققی برگشت و یک رگبار با مسلسل هواپیما به سوی این ضد هوایی خالی کرد، به طوری که خدمه و تکه هایی از توپ ضد هوایی به هوا پرتاب شدند . سپس برگشتیم و راهمان را ادامه دادیم . وقتی که به نزدیک هدف رسیدیم ، ارتفاع را کم کردیم تا لای نخلها را جست و جو کنیم . دو ثانیه نگذشته بود که شماره یک گفت :
    - شماره 2 هدف زیر این نخلهاست .
    ما هم به دقت نگاه کردیم ، دیدیم حدود 40 دستگاه کامیون حامل سوخت ، نزدیک قهوه خانه به ردیف قرار گرفته اند . بعد از شماره یک ، ارتفاع مناسب را گرفته و ه سوی هدف شیرجه زدیم و بمبها را رها کردیم . در چشم به هم زدنی آنجا را به جهنمی تبدیل کردیم . پس از بمباران آنچنان حجم دود و آتش منطقه را فرا گرفته بود که مجبور شدیم سریع گردش کرده و از آنجا دور شویم تا دود ناشی از سوختن تانکرها ما را با مشکل مواجه نکند . پس از انجام یک ماموریت موفق دیگر سالم به پایگاه برگشتیم ، وقتی از هواپیما پیاده شدیم ، گفتم :
    ماموریت موفق دیگر سالم به پایگاه برگشتیم ، وقتی از هوا=یما شدیم ، گفتم :
    آقا رضا! من می دانستم که اگر با شما باشم دست خالی بر نمی گردم .
    با خنده گفت :
    - مسعود ! هندوانه زیر بغلم نگذار ، همه کارها دست خداست ، ما چه کاره هستیم
    این در حالی بود که دو روز بعد رسانه ها اعلام کردند هنوز عراق با کمک کویت نتوانسته است آتش آن منطقه را مهار کند .

    سرهنگ خلبان منوچهر شیرآقایی:
    روزی با چند نفر از همکاران در «دیسپچ » نشسته بودیم . هوا زیاد مساعد نبود . در این حال جناب یاسینی وارد شد و گفت :- منوچهر! یک مامویت مهم پیش آمده بلند شو بریم!
    - جناب سروان چه ماموریتی ؟
    - الآن اعلام شد دو فروند ناوچه اوزای عراقی در حال حرکت به سوی البکر هستند که از آنجا می خواهند کشتی های تجاری ما را مورد هدف قرار دهند .
    من هم اطاعت کرده و از جایم برخاستم و با هم به سوی هواپیما رفتیم . هواپیما به 4 فروند موشک راداری هوا به زمین (ماوریک) مجهز شده بود . آن را روشن کرده و به سوی باند پروازی حرکت کردیم . وقتی به سر باند رسیدیم ، به شهید یاسینی گفتم :
    - آقا رضا! من با این نوع موشک اصلا تمرین نداشته ام و بلد نیستم که چطور روی هدف قفل می شود .
    - چطور؟
    - من تازه روی هواپیمای «اف – 4» آمده ام و فقط چندین سورتی ( دفعه ) کابین عقب پرواز کرده ام.
    جناب یاسینی با خونسردی گفت :
    - چرا زودتر نگفتی ؟ حالا اشکال نداره در مسیر چندین بار تمرین می کنیم ت یاد بگیری .پس از این مکالمه ، هواپیما به سوی باند پروازی خزید و لحظه ای بعد بالای آبهای نیلگون خلیج فارس قرار گرفتیم . می دانستم که این خلیج ِ همیشه فارس ، به کرات شاهد هنرنمایی دلاور جنگ ( شهید یاسینی ) بوده و به سبب مهارتی که وی در زدن موشک «ماوریک » داشت ، نیروی دریای عراق را به کلی فلج کرده بود و اعماق خلیج فارس را گورستان ناوچه های اوزای این کشور کرده بود . رفته رفته اوج گرفتیم و با ارتفاع نسبتا زیادی از روی جزیره خارک می گذشتیم که جناب یاسینی گفت :
    - منوچهر! بغل اسکله آذرپاد(اسکله خودی)، آن کشتی **** تانکر را می بینی ؟
    - بله می بینم
    - برای تمرین ، رادار موشک را روی آن« قفل» کن! ولی خیلی مواظب باش که شلیک نکنی.
    - اطاعت می شود .
    در این موقع ، هواپیما را در وضعیتی قرار داد که کشتی خودی در دید رادارم قرار گرفت به نرمی هواپیما را در حالت شیرجه قرار داد تا من طریقه قفل کردن ِ آزمایشی را ، تمرین کنم . با دقت شروع به تنظیم رادار موشک روی کشتی کردم ولی هر کاری کردم ، قفل نشد . گفتم :
    - آقا رضا! قفل نمی شود .
    - دستت را به حالت افقی با کابین بگیر و ... بعد قفل کن .
    - هر کاری می کنم قفل نمی شود .
    - مسیرمان را ادامه می دهیم . باز هم کشتی هست ، روی آنها تمرین می کنیم .
    در مسیر، چندین کشتی تجاری و تانکر نفت وجود داشت که جناب یاسینی روی آنها شیرجه می زد و می گفت : « عمل قفل کردن را تمرین کن !» ولی نمی توانستم و هر لحظه بر هیجان من افزوده می شد ، طوری که از فرط عرق تمام بدنم خیس شده بود . در این لحظه جناب یاسینی با کلام گیرای خود گفت :
    - آقا منوچهر !نگران نباش اگر روی هدف نتوانستی این کار را بکنی ، من خودم انجام می دهم .
    شهید یاسینی از مهارت پروازی خوبی برخوردار بود ، بطوری که وقتی نزدیک هدف رسیدیم ، آنقدر ارتفاع را کم کرده بود که چند متری روی آب پرواز می کردیم و من از آینه بغل کابین می دیدم گازهای خروجی اگزوز هواپ=یما روی آب ، مثل کشتی خط می انداخت و همچنان به پیش می رفت که یک لحظه یکی از ناوچه های اوزای عراق به چشمم خورد ، ناوچه از خورعبدالله به سوی اسکله البکر در حال حرکت بود . گفتم :
    - آقا رضا ! ناوچه ، سمت چپ در حال حرکت است .
    -الآن حسابش را می رسیم.
    خدمه ها ناوچه با مشاهده ما شروع به تیراندازی کردند . چون برای زدن موشک ارتفاع کم بود ، لذا اوج گرفته و بالا آمدیم و در حالت شیرجه 5 درجه قرار گرفتیم . جناب یاسینی در همان لحظه گفت :
    - منوچهر قفل کن !
    با وجود اینکه سرعتمان زیاد بود ، با هیجانشروع به تنظیم رادار موشک کردم . سریع قفل شد و متعاقب آن موشک خود به خود شلیک شد .
    جناب یاسینی گفت :
    - چرا زود شلیک کردی ؟ بعد از عمل قفل شدن باید یک سری پارامترها را در نظر می گرفتی و بعد شلیک می کردی .
    - من فقط عمل قفل را انجام دادم
    - حتما دستت به شاسی شلیک موشک روی دسته کنترل فرمان خورده ؟!
    - نه دست نزده ام .
    موشک رها شده بود و همچنان به پیش می رفت ، تا اینکه به پاشنه ناوچه جنگی خورده و انفجار مهیبی ایجاد شد . ناوچه تعادل خود را از دست دا د و با این انفجار تیراندازی ضدهوایی از عقب ناوچه هم قطع شد ، اما از قسمت سینه ناوچه تیراندازی ادامه داشت .
    با یک گردش دیگر ، هدف ، رو به رویمان قرار گرفت و من تا دومین موشک را روی آن قفل کردم ، بدون اینکه اقدامی برای زدن موشک کنم ، باز خود به خود رها شد و به سمت هدف رفت . جناب یاسینی گفت :
    - موشک را زود نزن !
    در جوابش گفتم :
    - من نزدم ، موقعی که رادار موشک روی هدف قفل می شود ، خودش رها می شود .
    سومین و چهارمین موشک هم بعد از قفل شدن خود به خود رها شد و به ناوچه دوم که به حمایت از ناوچه اول آمده بود ، اصابت کردند . حدود 10 دقیقه بالای ن دو ناوچه پرواز کردیم تا اینکه کاملا به قعر آب فرو رفتند . ما نیز که ماموریتمان به اتمام رسیده بود ، برگشتیم و در پایگاه به زمین نشستیم . بعد از نوشتن عیب سیستم موشک روی کارت ( فرم ) به عملیات پایگاه رفتیم . هنوز ساعتی نگذشته بود که عیب هواپیما به وسیله پرسنل فنی مشخص و معلوم شد که سیستم موشک اتصالی داشته و با قفل شدن رادار ، موشک عمل می کرده است .
    شهید یاسینی نگاهی به من انداخت و گفت :
    - اگر روی کشتی های خودی قفل می کردی می دونی چی میشد؟!
    - من فکر می کنم امداد غیبی بود که قفل نمی شدند.
    - می دونی آقا منوچهر! اگر خدا بخواهد کاری انجام بشود ، می شود و اگر نخواهد نمی شود. همان طور که خداوند فرموده است :« وَ ما رَمَیت َ اِذ رَمَیت َ و لکِن الله رَمی»

    سرهنگ خلبان محمد نعمتی:
    اواخرسال 1363 مامومریتی به ما محول شد . من به عنوان کاین عقب جناب یاسینی بودم و مسئولیتم دادن سمت و ارتفاع و موقعیت هواپیمای مهاجم دشمن به خلبان کابین جلو بود .
    در این ماموریت با یک فروند هواپیمای «اف -4 » برای فراری دادن و یام قابله با حمله احتمالی هواپیماهای دشمن درف ضای کشورمان مشغول گشت زنی بودیم . از پایگاه همدان به پرواز در آمده بودیم و در محورهای جنوب غربی با سرعت 400 نات در حال پرواز بودیم که از طریق رادار زمینی اعلام د :
    - از رادار به گشت شماره یک ! از رادار به گشت شماره یک !
    -رادار به گوشم
    - گشت شماره یک ! تعداد 12 فروند هواپیمای دشمن به سمت شهر کرمانشاه در حال پرواز هستند . احتمالا هدفشان شهر و پالایشگاه کرمانشاه است .
    - رادار! سمت ، ارتفاع و سرعتشان را به ما بده ! تا بریم به طرفشان .
    - بهترا ست شما برگردید ! ون هواپیماهای دشمن 12 فروند هستند و کاری از شما ساخته نیست .
    - شما فقط موقعیتشان را دقیق به ما بده !
    حرفش با رادار تمام نشده بود که من برگشتم و گفتم :
    - جناب سرگرد! ما که تک فروندی هستیم و کاری از دستمانبر نمی آید ، در معادلات جنگ هوایی هم نمی گنجد با یک فروند هواپیما به جنگ 12 فروند بروی؟!
    در جوابم گفت :
    - آنها که نمی دانند ما تک فروندی هستیم ، این را خودمان می دانیم . اگر متوجه بشوند که به طرفشان می رویم احتمالا از ترس فرار می کنند .
    سمت پروازی را تغییر داده و به سوی هواپیماهای دشمن که رادار اعلام کرده بود سمت گرفتیم . با سرعت به پیش می تاختیم که رادار دوباره اعلام کرد:
    - چهار فروند از آنها در 50 مایلی شما در حال نزدیک شدن به شهر هستند.
    ما به پیش می رفتیم و رادار لحظه به لحظه موقعیت هواپیماهای دشمن را اعلام می کرد که جناب یاسینی گفت:
    - روی آنها قفل نکن ! چون اگر ما یکی از آنها را مورد هدف قرار بدهیم . احتمال هدف قرار گرفتن خودمان توسط سایر هواپیماها می رود ، علاوه بر آن بقیه هواپیماها براحتی می روند هدف را می زنند که زیان آن بیشتر از ساقط کردن یک هواپیمای دشمن است .
    - اطاعت می شود .
    در حالی که به سمت هواپیماهای دشمن به پیش می رفتیم ، لحظه به لحظه با رادار تماس می گرفتیم و موقعیت تازه شان را جویا می شدیم که از طریق رادار اعلام شد:
    - آنها تغییر مسیر داده و در حال فرار به سمت خاک خودشان هستند .
    بعد از فراری دادن آنها ، سوخت هواپیمای ما به حداقل رسیده بود و برای ادامه مسیر حتما نیاز به سوخت داشتیم . با هواپیمای تانکر تماس گرفتیم تا موقعیت خود را دقیقا به ما بدهد تا برویم و سوخت بگیریم . در حالی که به نشان دهنده سوخت خیره شده بودیم و کاهش اعداد شمارشگر را با نفس حبس شده در سینه نگاه می کردیم ، در دل خدا خدا می کردیم تا بتوانیم خود را به هواپیمای تانکر برسانیم که صدایی به گوشمان رسید و گفت :
    - در 20 مایلی شما هستم ، آماده دادن سوخت به هواپیمای شما .
    با شنیدن این حرف برق شادی در چشمانم موج زد و نفس عمیقی کشیدم . ما به هواپیما رسیده ، سوخت گرفتیم و دوباره به گشت زنی ادامه دادیم . در حالی که هواپیما یمان غرش کنان از بالای دره ها و دشتها می گذشت جناب یاسینی گفت :- نگفتم هواپیماهای عراقی از ترس فرار می کنند . البته این امر بر می گردد به اراده خداوند که افعال انسان هم از آن ناسی می شود . ما فقط باید به خدا اتکا داشته باشیم .
    - جناب سرگرد! حق با شماست .
    - در این جنگ ، ما با محاسبات ریاضی کار نداریم . اصلا با عقل هم جور در نمی آید که یک فروند هواپیما بتواند 12 فروند از هواپیماهای دشمن را فراری بدهد .

    سرهنگ خلبان محمد حسن زند کریمی:
    یک ماه از شروع جنگ می گذشت . به من ماموریت داده شد به پایگاه بوشهر بروم . روز بعد با هواپیما به بوشهر رفتم و بعد از انجام یک سری کارها نزد فرماند گردان ( جناب یاسینی) رفتم .
    او بعد از سلام و احوالپرسی گفت :
    - حسن جان! چرا اینقدر دیر کردی؟ من روز دوم جنگ منتظر شما بودم .
    - خیلی مشتاق بودم ه در خدمت شم باشم ، ولی ماموریتهای دیگری به من محول شده بود .
    - حالا هم دیر نشده ، فعلا تشریف ببرید استراحت کنید ، فردا با هم به ماموریت می رویم .
    من خداحافظی کرده و به مهمانسرا فتم ، صحِ فردای آن روز وقتی به گردان رسیدم نم نم باران زمین را تر کرده بود و آسمان را ابری غلیظ پوشانده بود . داخل سالن شدم ، خلبانها دور تا دور نشسته بودند . تعدادی از آنها هم دوره ای و تعدادی ، هم پایگاهی ام بودند . با آن ها احوالپرسی کرده و روی یکی از صندلی ها در کنارشان نشستم .
    هنوز ند دقیقه ای نگذشته بود که برنامه پروازی اعلامش د . یک دسته چهارفروندی در عمق 100 مایلی عراق در برنامه قرار گرفته بود . در این ماموریت ، شماره یک مرعشی زاده شماره 2 شهید هاشمیان ، شماره 3 یاسینی و شماره 4 من بودم .
    ساعت 9 صبح به اتفاق همه افراد دسته پروازی به اتاق توجیه رفتیم . در آنجا مسیر فت و برگشت و هدف به طور کامل بررسی و اعلام شد . چون مسیر داده شده تا هدف نسبتا زیاد بود، قرار شد یک فروند هواپیمای تانکر در آسمان گچساران منتظر ما باشد تا سوخت بگیریم و سپس به پروازمان ادامه دهیم .
    بعد از انجام کارهای مقدماتی پرواز ، ساعت 30/10 دقیقه صبح بلند شدیم و ارتفاع گرفتیم . هوا ابری بود و سطح زمین اصلا دیده نمی شد. همچنان بالای ابرها پرواز می کردیم تا اینکه نزدیک گچساران رسیدیم ، ولی از هواپیمای تانکر خبری نبود ، هواپیمای تانکر به علت شرایط بد جوی نتوانسته بود خود را به محل سوختگیری برساند و گویا پروازش لغو شده بود. طبقه نظر بقیه افراد دسته ، تصمیم به ادامه ماموریت گرفته شد ، در این بین جناب یاسینی گفت : - به سوی هدف پرواز می کنیم ان شاءالله که مسئله ای پیش نمی آید .
    در چنین پروازهایی معمولا شماره های آخر دسته سوخت کم می آورند . چون همپای بقیه پرواز می کنند و ناگزیرند سرعتشان را با آنها تنظیم کرده و بعد از آنها هم ف رود بیایند . برای صرفه جویی در مصرف سوخت ارتفاع را بالا برده و به 40 هزار پایی رساندیم . از مرز گذشتیم گلوله توپهای نیروهای عراقی به طرفمان شلیک می شد ، ولی ارتفاعمان زیاد بود و گلوله ها قبل از اینکه به ما برسند ، در ارتفاع معینی منفجر می شدند . ما بدون توجه به آنها همچنان به سوی هدف پرواز می کردیم تا اینکه نزدیک بعقوبه رسیدیم و هدف را که تجمع نیروهای دشمن بود ، یافتیم بعد از گرفتن حالت مناسب ، لز چهل هزار پایی بمب ها را رها کرده و چون هر آن احتمال تمام شدن سوخت می رفت ، سریع برگشتیم . سوخت شماره 3(هواپیمای جناب یاسینی ) و من کمتر از سایرین بود . با جناب یاسینی تماس گرفتم و گفتم :
    - جناب سرگرد ! چه کار کنیم ؟
    - حسن جان ! سعی کن همان طور در ارتفاع بالا پرواز کنی ! تا بتوانیم خودمان را به پایگاه امیدیه برسانیم !
    پرواز در کنار جناب یاسینی در آن شرایط سخت قوت قلبیی برایم بود . چون وی آنقدر راحت پرواز می کرد و خونسرد عمل می کرد که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است . به تاثیر از روحیه او من نیز خونسرد و مطمئن به پرواز اامه می دادم . با ارتفاع بالا از مرز گذشتیم و نزدی پایگاه امیدیه رسیدم . جناب یاسینی گفت :
    - حسن جان شما اول برای فرود برو!
    - باشه جناب سرگرد.
    چون ارتفاع بالا بود ، به صورت چرخشی فرود آمدم و پس از طی مسیری هواپیما روی باند قرار گرفت و موتور شماره 2 به علت تمام شدن سوخت از کار افتاد. علی رغم داشتن یک موتور، هواپیما را از باند خارج کردم تا باند برای فرود شماره 2(جناب یاسینی ) آماده باشد .
    بعد از من ایشان نیز به سلامت فرود آمد و نشست . در این پرواز اگر خونسردی و هارت شهید یاسینی نبود ، کافی بود لحظه ای دستپاچگی همه چیز را به هم بریزد و هواپیماهایی را که سرمایه گرانبهایی در آن رمان ِ حساس جنگ محسوب می شدند ، از دست بدهیم .

    سرهنگ خلبان محمد تقی نجفی:
    بعد از آزاد سازی خرمشهر، فشار نظامی بر عراق شدت گرفته بود ، این کشور نیروها و ادوات جنگی خود را در منطقه مرزی مستقر کرده بود و برای جبران این شکست در صدد حمله ای گسترده بود .
    چند ماه بعد ، در یک روز تابستانی ، پس از انجام مقدمات پروازی در ساعت مقرر برای سرکوب نیروهای دشمن به سوی نفت شهر به پرواز در آمدیم . هوا خوب بود و آسمان صاف، وقتی که در ارتفاع مناسب قرار گرفتیم ، آفتاب ملایمی از پشت سر به درون کابین می تابید و به انسان روح تازه ای می داد . در این ماموریت ، جناب یاسینی لیدر و من شماره دوی دسته پروازی بودم که با سرعت مافوق صوت در ارتفاع 42 هزار پایی به سوی هدف به پیش می رفتیم . وقتی که نزدیک نوار مرزی رسیدیم ، شلیک موشک و ضد هوایی دشمن به طرفمان شروع شد. چون ارتفاعمان بالا بود ، مرتب موشکها می آمدند و در اطرافمان مفجر می شدند .
    شهید دوران هم با یک دسته دیگر بعد از ما به پرواز در آمد و به ما ملحق شد . یک لحظه از رادیوی هواپیما شنیدیم که شهید دوران به شوخی می گفت :
    - کاکو اینها موشک اند یا تیر چراغ برق که دارند به طرفمان می آیند .
    جناب یاسینی هم در جواب گفت :
    - حتما عراقی می خواهند در ارتفاع 42 هزار پایی تیر چراغ برق بکارند !!
    دسته پروازی ما که جلوتر بود ، با رسیدن به بالای هدف بمبها را ها می کرد ، من هم تصمیم گرفتم که تمامی بمبهایم را یکباره رها کنم ، لذا شاسی رها کننده را فشار دادم . در این لحظه هواپیما تکانی خورد که ناشی از رهایی بمبها بود و برای اطمینان بیشتر از اینکه بمبی زیر هواپیما باقی نمانده باشد ، خواستم یک بار دیگر شاسی رها کننده را فشار دهم . در این حال جناب یاسینی که سمت راست من پرواز می کرد ، گفت :
    - شماره 2 یک بمب ِ رها نشده زیر هواپیما باقی مانده ، یک ا دیگر شاسی را فشار بده !
    بی درنگ شاسی را فشار دادم . و در چشم به هم زدنی بمب رها نشده از هواپیما جدا شد . با رها شدن آن بمب ، ما سریع گردش کرده و به سوی پایگاه برگشتیم . در این ماموریت ، دقت نظر و مهارت جناب یاسینی برایم خیلی جالب بود ه در آن شلوغی که از هر طرف موشک به سویمان می آمد و هر کسی بعد از زدن هدف به فکر دور شدن از تیر رس دشمن بود ، او با خیال راحت تمام حرکات دسته پروازی را زیر نظر داشت و آنها را راهنمایی می کرد. طوری که بیش از 3 ثانیه ، از رها شدن بمبهای من نگذشته بود که با آن دید نافذش ، بلافاصله رها نشدن یکی از بمبها را به من یاد آور شد.

    سرهنگ خلبان محمد رضا خالقی:
    در سال 1362 عملیاتهای سطحی زیادی برای آزاد سازی مناطق تحت اشغال دشمن انجام گرفت ، از قبیل والفجرها، خیبر و ... در این عملیاتها پشتیبانی هوایی منطقه غرب کشور به عهده پایگاهسوم ( مدان ) گذاشته شده بود . در آن زمان جناب یاسینی معاون عملیات پایگاه سوم بود و عملیاتهای پایگاه راشخصا رهبری می کرد. خلبانها را برای انجام مامویت انتخاب کرده و به توجیه آنان می پرداخت . در واقع تجربه های ارزنده خود را که از روز اول جنگ تا آن موقع کسب کرده بود به دیگران منتقل می کرد.
    در یکی از عملیاتها من شماره 2 و جناب یاسینی شماره یک دسته پروازی بود که با دو فروند هواپیما ماموریت داشتیم در منطقه غرب کشور به گشت زنی بپردازیم تا چنانچه هواپیماهای دشمن قصد حمله به مناطق نظامی و اقتصادی را داشته باشند ، آنها را مورد هدف قرار داده و یا متواری کنیم . بر فراز اسلام آباد در حال گشت زنی بودیم که رادار اعلام کرد:
    - هواپیماهای گشتی منطقه غرب ! توجه کنید ! چندین فروند هواپیمای دشمن در حال نزدیک شدن به مرز هستند . مواظبشان باشید!
    چون جناب یاسینی ماموریت جنگی زیادی انجام داده بود ، مسئولان رادار منطقه را از صدایشان در رادیو به اسم می شناخت و در جواب گفت :
    - جناب سروان گرامی ! فقط جهت و سرعت را بده ! بقیه با ما .
    - جناب یاسینی حدود 6 فروند هواپیما با سرعت 2 ماخ در حال رد شدن از مرز هستند احتمالا هدفشان شهر کرمانشاه باشد .
    به طرفشان می رویم .
    بلافاصله به سمت کرمانشاه تغییر جهت دادیم و جناب یاسینی که در آن حظه بالاتر از من پرواز می کرد گفت :
    - جناب سروان خالقی ! شما با همان ارتفاع به پرواز ادامه بده ، من ارتفاعم را زیاد می کنم که غافلگیر نشویم .
    هر لحظه رادار منطقه موقعیت جدید هواپیماهای دشمن را اعلام می کرد و ما را به طرفشان هدایت می کرد که در یک آن ، دو فروند از هواپیماهای عراقی را مقابل خود دیدم ، فورا به شماره یک اعلام کردم :
    - جناب یاسینی دو فروند از هواپیماهای عراقی را در رادار دارم . چه کار کنم ؟
    - مواظب باش ! احتمالا این دو فروند به عنوان طعمه هستند الآن بقیه سر می سند .
    لحظه ای نگذشت که جناب یاسینی اعلام کرد :
    - در حدود هشت فروند هم در ارتفاع بالاتری به سوی کرمانشاه در حال پرواز هستند ، شما آن دو فروند را تعقیب کن ! من هم دنبال این هشت فروند می روم .
    شماره یک پس از هدف گیری، موشکی رها کرد و من هم به سوی یکی از آن دو هواپیما موشکی شلیک کردم و یکی از هواپیماهای دشمن در هوا متلاشی شد .
    در همان لحظه ، یک فروند موشک توسط یکی از هواپیماهای دشمن به وی شماره یک شلیک شد. جناب یاسینی با مشاهده موشک شلیک شده ، گردش تندی کرد تا از خط سیر موشک خارج شود ، ولی متاسفاه دیر شده بود . موشک به زیر بال سمت چپ هواپیمایش اصابت کرد و موتور آتش گرفت . لحظه ه لحظه آتش فراگیر و هواپیما از کنترل خارج می شد و با سرعت زیادی به سمت راست متمایل می شد . برار دستورالعمل پروازی در چنین حالتی باید هر چه زودتر هواپیما را ترک می کرد ، ولی او سعی داشت هواپیما را به پایگاه برساند . من هم از تعقیب هواپیماهای دشمن دست برداشتم تا شاید بتوانم کمکی برای او باشم . ولی هر لحظه وضع وخیم تر می شد و هواپیما مثل اسب افسار گسیخته این طرف و آن طرف می رفت و آتش از آن زبانه می کشید. با دیدن این وضعیت گفتم :
    - جناب یاسینی ! دیگر کاری نمی شود کرد ، باید بیرون بپرید!
    - محمد جان ! مثل اینکه چارهای جز ترک هواپیما نداریم .
    هواپیما در حالی که به محور طولی خود می چرخید ، لحظه به لحظه به زمین نزدیکتر می شد . یک لحظه هواپیما در حالت مناسب ( کابین رو به آسمان ) برای بیرون پریدن قرار گرفت . گفتم :
    - جناب یاسینی ! الآن وقتشه ، دستگیره را بکش !
    لحظه ای بعد ، هر دو خلبان در دل آسمان غوطه ور شدند و با باز شدن چترهایشان آرام آرام به سطح زمین نزدیک میشدند . من بالای سر آ«ها گردشی کرده و به پایگاه ، محل فرود جناب یاسینی و خلبان کابین عقبش ( شهید فراهانی ) را اعلام کردم تا با هلی کوپتر بیایند و آنها را ببرند . چون سوخت هواپیمای من در حال تمام شدن بود به پایگاه برگشتم . ساعتی بعد هر دو با هلی کوپتر به پایگاه انتقال داده شدند . من که تا آن لحظه انتظارش را می کشیدم ، به پیشوازشان رفتم . ایشان را در آغوش کشیدم و فتم :
    - جناب یاسینی ! آسیب جدی که ندیده اید ؟
    - خدا را شکر که سالم هستیم و فقط یک مقدار کمرم آسیب دیده . محمد جان ! مثل اینکه ما بازی را یک بر هیچ باختیم .
    - نه جناب یاسینی ! دو در مقابل ده ، با این وجود یک یک مساوی کردیم ، تازه آنها بعد از سرنگون شدن یکی از هواپیماهایشان بدون هیچ اقدامی فرار کردند . خدا را شکر که مجال نیافتند تا شهر را بمباران کنند . ولا ممکن بود خسارت ، بیشتر از دست دادن یک هواپیما می شد.
    خندید و گفت :
    - تازه اگر ما یک بر صفر هم می شدیم ، باز نباخته بودیم ، چون ما به خاطر هدف و دفاع از کشورمان می جنگیدیم .

    سرهنگ خلبان محمد عتیقه چی:
    اوایل آبان 1360 یک ماموریت برون مرزی در برنامه پروازی قرار گرفت . هدف تاسیسات برق «کرکوک » بود . چون آن منطقه برای دشمن جنبه حیاتی داشت ، به شدت از آنجا حفاظت میشد . اطراف تاسیسات را با انواع ضد هوایی و موشک زمین به هوا مجهز کرده بودند .
    برای زدن آن هدف از چند روز قبل ، نحوه عملیات و مسیر رفت و برگشت به طور دقیق بررسی و طرح ریزی شده بود .
    در این ماموریت من خلبان کابین جلوِ هواپیمای شماره یک و لیدر دسته پروازی بودم و مسئولیتم هدایت و راهنمایی دسته پروازی بود . شماره دو جناب اکرادی و شماره 3 جناب محبی بود .
    شب عملیات ، جناب یاسینی مرا صدا زد و گفت :
    - محمد جان !امشب نفر آلرت نداریم ، شما آلرت بمان ، فردا صبح خودم به ماموریت می روم !
    - مسئله ای نیست ، من امشب آلرت می ایستم و فردا صبح هم با دسته پرواز می کنم .
    - نه ، من خودم می روم .
    صبح خیلی زود در آلرت بودم که متوجه شدم خلبانان دسته پروازی آمدند و به سوی آشیانه ها رفتند . من هم از آلرت خارج شدم و به سوی هواپیمای شماره یک ، که قرار بود جناب یاسینی با آن پرواز کند ، حرکت کردم . قبل از اینکه من به پای واپیما برسم ، آنها هواپیماها را روشن کرده و در حال بررسی سیستم ها بودند . از پله هواپیمایی که شهید یاسینی در کابین آن رفته بود ، بالا رفتم و پس از سلام و احوالپرسی گفتم :
    - جناب یاسینی من آماده ام که خودم پرواز کنم .
    - نه ، شما دیشب تا حالا بیدار مانده اید و خسته هستید ، بهتره که بروید استراحت کنید!
    من اطاعت کره و از پله هواپیما پایین آمدم و آنها به سوی باند پروازی حرکت کردند . هواپیماها به ترتیب پشت سر هم غرش کنان خیز برداشته و به سوی آسمان بال گشودند و چند لحظه بعد در دل آسمان ناپدید شدند .
    40 دقیقه گذشته بود که دو فروند از دسته 3 فروندی در فضای پایگاه ظاهر شدند و دقیه ای بعد روی باند نشستند . من به طرف هواپیمای جناب یاسینی دویدم تا زودتر از سرنوشت هواپیمای سوم آگاه شوم . بعد از اینکه جناب یاسینی از هواپیما پیاده شد ، لحظه ای سکوت بین ما حکمفرما شد و سپس نگاهی دقیق به من انداخت . از چهره اش هویدا بود که برای هواپیمای شماره 2 اتفاقی افتاده است . بدون مقدمه پرسیدم :
    - اکرادی را زدند؟
    جناب یاسینی با ناراحتی گفت :
    - وقتی هدف را زدیم ، در حال بازگشت بودیم که یک فروند موشک به شماره دو اصابت کرد . ولی من دیدم که چتر هر دو خلبان باز شده بود و به طرف زمین فرود می آمدند . حالت عجیبی در من بوجود آمده بود ، از اینکه نمی دانستم چه بلایی بر سر همکارانم آمده و یا خواهد آمد!...
    از گفته جناب یاسینی مشخص بود که ماموریت با موفقیت انجام شده ، ولی از اینکه هواپیمای شماره 2 بر نگشته بود ، همه چیز تحت الشعاع قرار گرفته بود .
    بعدها اطلاع یافتیم که در دو خلبان « اکرادی و افضلی » سالم به زمین رسیده بودند . ولی عراقیها اکرادی را به پشت جیپ بسته و آنقدر کشیده بودند که او شهید شده بود ، ولی خلبان کابین عقب ( افضلی ) پس از چند سال اسارت به میهن اسلامی بازگشت .
    درسی از شهامت

    سرهنگ خلبان سید علی خرازیان :
    هنوز ساعتی از بازگشت دسته پروازی که صبح برای عملیات رفته بود ، نگذشته بود ، ماموریت دیگری به ما ابلاغ شد . در این ماموریت سه فروند هواپیما در یک دسته پروازی برای زدن تاسیسات برق بغداد آماده شدند . آن روز تا ساعت 4 بعد از شهر منتظر اجازه پرواز بودیم ، ولی به علتی از ستاد ( عملیات ) اعلام شد که ماموریت به روز بعد موکول شده است .
    صبح روز بعد، چهار فروند هواپیما را آماده کرده و برای پرواز شماره داده بودند . شماره چهار به عنوان رزرو بود ، تا چنانچه یکی از هواپیماها به عللی عیب آورد به جای آن به ماموریت اعزام شود .
    آن روز کسی رهبری دسته را به عهده داشت که همه به مهارت و شهامتش ایمان داشتیم و آن شهید یاسینی بود . پس از توجیه و هماهنگی های لازم توسط رهبر دسته و انجام کارهای مقدماتی پرواز ، سوار هواپیما شده به سوی باند حرکت کردیم .
    هواپیمای شماره 4 نیز با ما تا سر باند پروازی آمد . از انجایی که در هیچ یک از هواپیماهای دسته عیبی مشاهده نشد ، آن هواپیما بهشیلتر برگشت و ما سه فروندیبه سوی آسمان بال گشودیم . هنوز دقایقی از شروع پروازمان نگذشته بود که از طریق رادار اعلامشد ، هواپیمای تانکر در 20 مایلی غرب اهواز منتظر شماست . به نزدیکی اهواز رسیده بودیم که جناب یاسینی گفت :
    - شماره دو ، تا 5 ثانیه دیگر به هواپیمای تانکر می رسیم ، خودت را آماده کن بعد از من سوخت بگیری!
    چون ماموریت در عمق خاک عراق بود و باید در ارتفاع خیلی پایین پرواز می کردیم ، سوخت بیشتری نیاز داشتیم . بعد از شماره یک ، من و بعد از من شماره 3( جنناب سعیدی ) هم از هواپیمای تانکر سوخت گفت و به طرف غرب اامه پرواز دادیم . وقتی از مرز رد شدیم ، ارتفاع را آنقدر کم کردیم که جز چند متر با زمین فاصله نداشتیم .
    تا آن روز بارها به ماموریتهای برون مرزی و گشتی رفته بودم ، ولی تا این حد در ارتفاع پایین پرواز نکرده بودم . با نزدیک شدن به هدف آرایش خود را تغییر داده ، اوج گرفتیم و با شیرجه ای بمبها را روی تاسیسات رها کردیم . در همین لحظه شماره 3 توسط پدافند دشمن مورد هدف قرار گرفت و صدمه دید . جناب یاسینی گفت :
    - شماره 3 به راست گردش کن !در غیر این صورت از سلیمانیه سر در می آوری!
    با راهنمایی او هواپیمای شماره 3 گردش کرد و در جهت ایران قرار گرفت . دوباره جناب یاسینی اعلام کرد:
    - شماره 2، خودت را از مهلکه نجات بده و سریع برگرد به پایگاه .
    من طبق دستور ایشان گردش کرده وسمت پایگاه را در پیش گرفتم . جناب یاسینی که شماره یک بود ، پشت سر و کمی بالاتر از شماره 3 پرواز می کرد ، که اگر کمکی نیاز داشت او را راهنمایی کند . احساس مبهمی از غم و شادی دلم را فرا گرفته بود . شادی از اینکه هدف را به خوبی زده بودیم و برق جنوب شرقی بغداد به کلی قطع ده بود و غم سنگینی ناشی از احتمال سقوط هواپیمای شماره 3.
    مدتی به پرواز ادامه دادم و هر از چندی به ماره 3 نگاه می کردم که آیا قادر به ادامه پرواز هست یا نه ، تا اینکه از مرز گذشتیم و در پایگاه مربوطه هر سه فروند به سلامت فرود آمدیم . به هواپیمای شماره 3 آسیب جدی وارد نشده بود ، ولی من در این ماموریت درسی از رشادت و شهامت از شهید یاسینی یاد گرفتم . زیرا در آن موقعیت که هر لحظه احتمال اصابت موشک یا گلوله توپ ضد هوایی به هواپیمایش می رفت ، به جای اینکه خود را از مهلکه نجات دهد ، گردش کرد و پشت سر هواپیمای صدمه دیده قرار گرفت تا به او کمک کند که بتواند هواپیما را به سلامت در پایگاه فرود آورد .
    به عاقبتم می اندیشیدم

    سرهنگ خلبان احسان فاضلی:
    در ماموریت بازرسی از پایگاه دومشکاری ( تبریز) و در ادامه یک سری بازرسی های سیستماتیک، شهید یاسینی از طرف تیمسار ستاری ماموریت یافته بود تا تعدادی از پایگاههای نیروی هوایی را بازرسی کند ، افتخار آن را داشتم که در خدمت تیمسار یاسینی باشم . از آنجا که ایشان بر خلاف عرف ، فصل زمستان را برای بازرسی ازا ین پایگاهسردسیر در نظر گرفته بود برایم سوال برانگیز بود . لذا رو به ایشان کردم و گفتم :
    - تیمسار ببخشید ! می شه بپرسم برای چی فصل زمستان را جهت بازرسی انتخاب کرده ای ؟
    خندید و گفت :
    از روی عمد چنین تصمیمی را گرفته ام تا سایرین تصور نکنند برای گردش و ییلاق می رویم .
    کم کم به پایگاه تبریز نزدیک می شدیم . وضعیت هوا بسیار نامساعد بود و توده های ابر دید خلبانان را کم نموده بود . در آن شرایط خاص، گماه نمی کردیم که بتوانیم بنشینیم ، ولی خلبان با مهارت خوبی که داشت هواپیمای (اف -27) را از لا به لای ابرها به سمت زمین هدایت رد و نشست . برف سنگینی باریده بود و زمین جامه سفید بر تن داشت . بدون هیچ وقفه ای به سوی ایستگاه رادار حرکت کردیم . ایستگاه در ارتفاعات مستقر بود و بالطبع میزان بارش برف در آنجا دو چندان بود ، لذا پرسنل رادار که تصور نمی کردند در آن شرایط سخت گروه بازرسی به آنجا غزیمت نمایند ، با مشاهده ما اشک شوق و شادی در چشمانشان موج زد . زیرا مسئولان از نزدیک ، بیشتر با مسائل و مشکلاتشان آشنا می شدند و این خود می توانست جرقه امیدی در دلهایشان باشد.
    تمام روز را به بازرسی از پیشرفتهای حاصله و یافتن مشکلات و موانع موجود پرداختیم . پس از یک روزِ پر مشغله اما موفق ، به سوی استخر و سونایی که فرمانده پایگاه تدارک دیده بود ، روانه شدیم تا خستگی روزانه را از تن بگیریم . در این هنگام ، شهید یاسینی توجه ام را به خود جلب کرد . او در نزدیکی و مقابل کوره داغ نشسته و در اندیشه فرو رفته بود . خود را به او نزدیک کردم و گفتم :
    - تیمسار! چی شده ، کشتیهات غرق شدند ؟!
    تاملی کرد و گفت :
    - به عاقبتم می اندیشیدم . با خود می گفتم ، من که تحمل گرمای این تنور کوچک را در فاصله سه چهار متری ندارم ، چگونه می توانم آتش قهر خداوند را تحمل کنم !
    هنگام بازگشت از ماموریت نشستی داشتیم . تیمسار از انجام آن ماموریت موفق ، مسرور بود و بنا داشت این گونه بازرسی های خوب و سازنده را برای سایر پایگاهها انجام دهد . شهید یاسینی با انتخاب مجرب ترین افراد و ثابت نگهداشتن اعضای تیم ، سعی می کرد بازدهی تیم بازرسی را ارتفاء بخشد.

    پروانه محمودی ، همسر شهید:
    با آغاز جنگ تحمیلی و بمباران پایگاههای نیروی هوایی ، پایگاه بوشهر از سکنه غیر نظامی خالی شد و تنها پرسنل نظامی برای مقابله با حمله های دشمن باقی ماندند. خانواده های پرسنل هر یک به جای امنی رفتند ، ما نیز به شیراز نزد یکی از اقوام رفتیم .
    در آن روزهای دلهره آمیز ، تنها از طریق تلفن با بوشهر تماس داشتیم و از سلامتی علی با خبر می شدیم . به زحمت ، هفته ای یک بار تماس می گرفتم و فرصت را مغتنم شمرده از سلامتی سایر آشنایان و دوستانیکه آنها را می شناختم و از همکاران ایشان بودند ، نیز جویا می شدم سراغ هر یک را می گرفتم و احوالی می پرسیدم ، می گفت « به مرخصی رفته اند » روزی با او تماس گفتم و پس از احوالپرسی گفتم :
    - هر بار که من احوال دوستان همکارت را می پرسم ، می گویی به مرخصی رفته اند ، پس چرا شما به مرخصی نمی آیی ؟!
    با خونسردی دلداری ام داد و گفت :
    - چشم ! ان شاءالله من هم همین روزها میام مرخصی ، نگران نباش .
    چند ماه از شروع جنگ گذشته بود و در این مدت ، مرخصی نیامده بود . روزی بدون اطلاع قبلی به شیراز آمد . موهای سرش را تراشیده بود و سر و رویش زخمی بود . طوری که بچه ها ابتدا ایشان را نشناختند . سراسیمه جلو رفتم و پرسیدم :
    - علی آقا! چی شده ، زخمی شدی ؟!
    خندید و گفت :
    - هیچی خانم ، چیز مهمی نیست ، چند حراش سطحی اس به زودی خوب می شود .
    - مگه سانحه دیده ای ؟ هواپیمایت سقوط کرده ؟!
    مکثی کرد و گفت :
    - راستش را بخواهی ، بله ، ولی فعلا به خیر گدشته ، خانم ! در جنگ ، هم می زنی هم می خوری . فعلا خدا را شکر کن که سالمم تا بعد ، خدا بزرگ است .
    هر چه اصرار کردم تا شرح سانح اش را برایم بگوید ، چیزی نگفت . سر و صورتش را شست ، با بچه ها کمی خوش و بش کرد ، هر لحظه که تنها می ماند ، تفکری عمیق او را در می ربود نگران بودم که در چه اندیشه ای است . جلو رفتم و پرسیدم :
    - علی آقا! خیلی تو فکری ، نمی خواهی بگی چی شده ؟!
    در حالی که چشمانش از اشک لبریز شده بود ، گفت :
    - یادته هر بار تلفن می زدی و احوال همکارانم را می گرفتی ؟!
    - بله یادمه ، می گفتی که مرخصی رفته اند ، راستش را بخواهی خیلی از تو دلخور بودم . فکر کردم به کلی ما را فراموش کرده ای . با خود می گفتم ، چرا همه به مرخصی می روند ولی علیرضا در طول این سه ماهه که از جنگ گذشته یک بار هم به ما سر نزده است .
    - نکته همین جاست . آخه اونا مرخصی نرفته بودند ، همه یا شهید شده بودند ، یا اسیر، من که پشت تلفن نمی توانستم به شما این مطلب را بگویم . حالا فهمیدی که چرا به مرخصی نمی آمدم . در چنین وضعی و در این لحظه حساس که به وجود ما نیاز هست ، چطور میت وانم به مرخصی بیایم ؟!
    در این لحظه قطرات اشک از گوشه چشمانش سرازیر شده بود و به آرامی روی گونه هایش می غلتید و مرتب می گفت :
    - خدا لعنت کند این صدامیان را که این گونه وحشیانه به مملکت ما هجوم آوردند و باعث شدند تا عزیزان ما در جلو چشمانمان پرپر شوند ...
    برای آ«که او را از حال و هوای دوستان شهیدش بیرون بیاورم ، میان حرفش دویدم و گفتم :
    - حالا خودت را ناراحت نکن ، به قول خودت جنگه ، یکی می خوره ، یکی می زنه ، پاشو بیا پیش بچه ها ، این یک روز هم که اومدی اونارو ناراحت نکن .
    هر چند که یک روز بیش نبود که به شیراز آمده بود ، ولی گویی یک سال بر او گذشته بود . آرام و قرار نداشت . دور بودن از معرکه او را کلافه کرده بود . حس کردم در حال جدال با نیروهای درونی است که آیا بماند و یا سریع به بوشهر برگردد. گویی احساس گناه می کرد که برای چند ساعت از نبرد دست کشیده است . سرانجام رفتن را بر ماندن ترجیح داد و حتی یک شبانه روز کامل نماند و بلافاصله خداحافظی کرد و عازم بوشهر شد . وقتی دیدم این گونه راحت تر است اصراری بر ماندن او نکردم و از آن به بعد از وی نخواستم که به مرخصی بیاید . هر چند که خود از ماموریتهای جنگی اش چیزی برایمان نمی گفت ، ولی از دوستان و همکارانش می شنیدیم که روزی چند بار چون عقابی تیز پرواز با هواپیمایش به عمق خاک دشمن حمله می کرد و هر بار ضربه ای بر دشمن وارد می ساخت .

    صادق صالح بابا:
    در پایگاه بوشهر خدمت می کردم و مسئولیت شعبه برق را به عهده داشتم . روزی در معیت جناب سرهنگ یاسینی به سوی شهر می رفتیم . رادیوی ماشین روشن بود و سرود خلبانان ، قهرمانان – که به مناسبت روز نیروی دریای و حماسه ناوچه پیکان در نبرد با ناوچه های عراقی ساخته شده است – پخش می شد . نگاهی به چهره جناب سرهنگ یاسینی انداختم . حالتش برایم عجیب بود . هر چند مایل بودم از آنچه در درونش می گذشت با خبر شوم ، ولی از طرفی نمی خواستم که با سوالم او را از آن حالت خارج کنم . ناگاه خود لب به سخن گشود و گفت :
    - صادق ! خاطره این روز به یاد ماندنی هرگز از ذهنم محو نمی شود .. در آن روز تاریخی بلایی بر سر ناوچه های عراقی آوردیم که در تاریخ جنگ و جنگهای هوا به دریا، بی نظیر بود .
    روزی که همچون برگ زرینی در تاریخ هشت سال دفاع مقدس ملت شریف ایران می درخشد . در این روز ، به طور معجزه آسایی موفق به سرنگون کردن 3 فروند از هواپیماهای پیشرفته عراق شدیم و 7 ناوچه آنان را نیز به قعر آبهای خلیج فارس فرو فرستادیم . سرخوش و شادان از عملیاتی جانانه در پوست خود نمی گنجیدیم . برای بررسی دقیق از میزان موفقیتهای به دست آمده 2 یا 3 بار پی در پی بر فراز منطقه به پرواز در آ»دیم . بار دیگر با هواپیماهای دشمن بعثی در گیر شدیم . دو فروند هواپیمای خودی بلافاصله از پایگاه برخاسته و چونان فرشتگان نجات به یاریمان شتافتند . هنوز دقایقی از شروع درگیری هوایی نمی گذشت که بار دیگر نصرت خداوند شامل حالمان شد و موفق شدیم یک فروند از هواپیماهای آنان را بزنیم . با سرنگونی چهارمنین هواپیما رعب و وحشت زیادی بر آنان مستولی شده بود ، به طوری که دست و پای خودشان را گم کرده بودند و چاره ای جز گریز نداشتند . با دستپاچگی سمت کویت را پیش گرفتند و از منطقه گریختند .
    تا آن زمان چند بار از او خواسته بودم تا خاطره ای از ماموریتهای جنگی اش را برای بگوید ولی هر بار به طریقی طفره رفته بود . من که تا آن موقع سراپا گوش بودم و دل به خاطره شیرینش داده بودم ، خندیدم و گفتم :
    - جناب سرهنگ ! خدا را شکر که فرصتی پیش آمد و بالاخره خاطره ای برایم گفتید .

    سرهنگ خلبان محمد حسن زند کریمی:
    زمستان بود و هوای پایگاه همدان به شدت سرد، لکه های پراکنده ابر در آسمان دیده می شد . من در جلوِ گردان پروازی قدم می زدم و در افکار خود غوطه ور بودم . با آمدن جناب سرهنگ یاسینی که در آن زمان معاونت عملیات پایگاه را به عهده داشت به خود آمدم ، سلامی کردم و او پس از احوالپرسی گفت :
    - آقای کریمی آمادگی دارید یک ماموریت برید ؟
    - بله آماده ام .
    - البته من خودم هم می آیم .
    - هدف کجاست ؟
    - کرکوک
    ما آن روز پس از انجام توجیه و کارهای مقدماتی پروازی در ساعت مقرر به سوی هواپیماهایمان حرکت کردیم . پس از بررسی های مقدماتی ِ هواپیماها ، در یک دسته 3 فروندی از پایگا برخاسته و در موقعیت مناسب پروازی قرار گرفتیم . در این ماموریت جناب سرهنگ یاسینی رهبری دسته پروازی را بر عهده داشت ، و قبل از پرواز یادآور شد:
    - بچه ها ماموریت باید در سکوت کامل رادیویی انجام شود . هیچ کس حق مکالمه ندارد . ما هم اطاعت کرده و در کنار هم به پروازمان ادامه دادیم . وقتی که نزدیک مرز رسیدیم ارتفاعمان را کم کردیم . جناب یاسینی آنقدر ارتفاع پایین پرواز می کرد که به نظر می رسید هواپیما روی زمین حرکت می کند .
    با سکوت کال از مرز گذشتیم و نزدیک هدف رسیده بودیم که آتشبارهای دشمن به رویمان آتش گشودند. در این لحظه هواپیمای شماره 3 مورد هدف موشک زمین به هوای دشمن قرار گرفت و خلبانهای آن با چتر بیرون پریدند . یک لحظه ناراحت شدم و کنترل خودم را از دست دادم ، خواستم بروم روی موج رادیوی هواپیمای شماره یک ( جناب سرهنگ یاسینی ) و بگویم برگردیم ، دیدم که هواپیمای شماره یک همان طور به سوی هدف در حال پرواز است . چیزی نگفتم و پشت سر او به پرواز ادامه دادم .
    برای منحرف کردن موشکهای دشمن مرتب مانور کرده و با سرعت 500 نات به سوی هدف پرواز می کردیم . نزدیک هدف که رسیدیم ، با انتخاب سمت و زاویه مناسب ، ارتفاع گرفتند و روی هدف شیرجه زدیم و بمبهایمان را رها کردیم . پس از بمباران ، مسیر بازگشت را پیش گرفتم . در این لحظه روی موج رادیوی هواپیمای شماره یک رفتم و گفتم :
    - جناب یاسینی چرا موقعی که شماره 3 را زدند از دامه پرواز منصرف نشدید ؟
    - اگر بر می گشتیم تاثیری نداشت ، فقط ماموریت انجام نمی شد .
    با روحیه سلحشوری که در وجود او موج می زد ، هیچ گا تحت تاثیر شرایط بحرانی قرار نمی گرفت و تنها به انجام موفقیت آمیز ماموریت می اندیشید . لذا تا خطری جدی هواپیمایش را تهدید نمی کرد ، هیچ گا از ادامه ماموریت منصرف نمی شد .

    سال 1367 بود و واپسین روزهای جنگ تحمیلی را پشت سر می گذاشتیم . در پایگاه بوشهر خدمت می کردم و تیمسار یاسینی فرماندهی این پایگاه را به عهده داشت . آن روزها خبرهای ضد و نقیضی از خطوط مقدم جبهه جنگ به گوش می سید . خبر بازپس گیری بند فاو توسط نیروهای عراقی را دریافت کرده بودیم . از طرفی نیروهای پیاده مستقر در منطقه عملیاتی درخواست هواپیما کرد بودند تا در پناه آتش جنگنده بمب افکنها بتوانند عقب نشینی تاکتیکی کنند . تیمسار یاسینی نقل می کرد :
    « کمرم به شدت درد می کرد . هر چه کوشیدم تا خود را راضی کنم و ماموریت را به سایرین محول کنم ، دلم رضایت نداد . زیرا می ترسیدم که در واپسین روزهای جنگ اتفاقی برایشان رخ دهد و آنگاه وجدانم مرا بیازارد و خود را سرزنش کنم . تصمیم گرفتم تا خود ، ماموریت را انجام دهم . لذا سوار بر مرکب آهنین بال شده و بی وقفه سمت بند فاو را در پیش گرفتم . دقایقی بعد خود را به مواضع دشمن رساندم . ابتدا بر آن شدم تا بمب ها را روی عقبه دشمن بریزم ، ولی هر چه پرواز می کردم به انتهای نیروها و تجهیزات آنان نمی رسیدم . سرانجام بمب هایم را رها کردم و به پایگاه بازگشتم .»
    درست به خاطر دارم ، در آ« روز در کنار رمپ پروازی چشم به آسمان دوخته بودیم و بازگشت او را انتظار می کشیدیم . زمان به کندی می گذشت و دل شوره عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود . در آن شرایط پر اضطراب ، تنها یاد خدا به دلها آرامش می داد و مدام با خود ادعیه و اذکاری را برای سالم بازگشتن ایشان زمزمه می کردم . دقایقی بعد هواپیمای او در آسمان منطقه ظاهر شد . از آنجا که یکی از بمبها رها نشده و همچنان در مقر خود در زیر هواپیما باقی مانده بود اعلام وضعیت اضطراری شد . خودروهای آتش نشانی به سرعت خود را به اطراف باند رساندند تا در صورت بروز هر گونه حادثه ای وارد عمل شوند . لحظاتی بعد به لطف خداوند چرخهای هواپیما باند فرودگاه را لمس کرد و هواپیما در انتهای باند متوقف شد .
    به اتفاق پرسنل آتش نشانی ، به سرعت خود را به هواپیما رساندیم . این در حالی بود که تیمسار یاسینی مچنان در کاین نشتسه بود و قادر به حرکت نبود . ما که تازه متوجه وضعیتش شده بودیم ، به یاری اش شتافته و او را از درون کابین هواپیما بیرون آوردیم . آن شهید عزیز که سالها قبل هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار گرفته و مجبور به ترک هواپیما شده بود ،بر اثر ضربه ای مهره های کمرش آسیب جدی دیده بود و همیشه از درد کمر رنج می برد . آن روز از شدت کمر درد ، قادر به ترک هواپیما نبود .
    شهید یاسینی گر چه جانباز 55 درصد بود و به سبب همین مصدومیت و درد کمر می توانست از پروازهای جنگی امتناع ورزد ، ولی عاشقانه به پرواز در می آمد و هیچ گاه مجروحیتش مانع از پرواز او نشد .

    حسین اصلانی:
    مدت مدیدی بود با تیمسار شهید ، علیرضا یاسینی آشنا بودم . اوج روابط دوستانه مان به سالهای 67 و 68 بر می گردد که ایشان با درجه سرهنگی عهده دار پست فرماندهی پایگاه بوشهر بود . همسر و فرزندانش را در تهران گذاشته بود تا با فراغ بال بیشتری بتواند در این منطقه محروم خدمت کند . از این جهت با تعدادی از دوستان ، شبها تا دیروقت کنار ایشان بودیم و از نزدیک شاهد فعالیتهای چشمگیری در رسیدگی به امور پایگاه بودیم . گویی خستگی در قاموس این دلاور وجود نداشت و گاهی ما از همراهی کردن او که تا پاسی از شب تلاش می کرد ، عاجز می ماندیم .
    دلاور میدان جنگ و این عقاب تیز پرواز که در جنگ تحمیلی اَمان از دشمن بعثی گرفته بود ، حال در سنگر فرمانهی ، کمر همت بسته بود تا دوران سازندگی پس از جنگ را در یکان تحت فرماندهی اش آغاز کند ، چنان مقتدرانه و پر تلاش به امور سازندگی می پرداخت که حیرت همگان را برانگیخته بود .
    به سبب اینکه دائم در کار و تلاش بود ، علی رغم اینکه بیشتر ساعات شبانه روز را در کنارش بودیم ، کمتر فرصت می کردیم تا به گفت و گوهای دوستانه بپردازیم . از اینکه خاطرات جنگی اش را برای هیچ کس بازگو نمی کرد ، احساس می کردم که چیزی بر سینه ام سنگینی می کند . همواره علاقه مند بودم تا چند خاطره از عملیاتهایش برایم بازگو کند . مترصد فرصتی بودم تا این کنجکاوی دیرینه ام را که چون عقده ای بر دلم سنگینی می کرد ، التیام بخشم . با خود همواره می پنداشتم ، او که قهرمان جنگ در پروازهای برون مرزی در بین خلبانان نیروی هوایی
    است ، چرا هیچ گاه حاض نمی شود که خاطرات جنگی اش را نه تنها با ما که دوست و رفیق چند ساله اش هستیم ، حتی با خانواده اش در میان بگذارد . اگر او را نمی شناختیم و نمی دانستیم ه چه ماموریتهای مهمی را انجام داده است ، شاید شک می کردیم که نکند ، اصلا ماموریت جنگی انجام نداده باشد .
    شبی در منزل نشسته بودیم و شب داشت به نیمه نزدیک می شد . به نظرم رسید فرصتی که درپی آن بودم فرا رسیده است . قیافه ای حق به جانب گرفتم و به آرامی گفتم :
    - راستی تیمسار! شما تصمیم نداری یکی از خاطرات جنگی ات را رای ما تعریف کنی ؟! چند سال است که در خدمت شما هستیم ، آیا حق نداریم یکی از این خاطرات شما را از زبان خودتان بشنویم ؟
    چشمان پر نفوذش را به من دوخت و گفت :
    - حسین ! چه چیزی را می خواهی برایت تعریف کنم ؟ من کاری نکرده ام که بخواهم بازگو کنم . هر چه بوده وظیفه دوران خدمتم بوده و بس . فکر می کنم دینی بوده که باید در برابر ملت عزیزم ادا می کردم .
    من که آن شب عزمم را جزم کرده بودم ، با خود گفتم : امشب هر طور شده باید او را به حرف وادارم و نباید عقب نشینی کنم . لذا ادامه دادم و گفتم :
    - درسته که وظیفه ات را انجام داده ای ، ولی بعضی وقتها باید همین وظیفه ها را بازگو کرد تا دیگران بدانند که خلبانان ما در جنگ چه فداکاریهایی کرده اند .
    خندید و گفت :
    - شما خوب می دانی که ما از بودجه این مملکت و با پول این ملت آموزش دیده و خلبان شده ایم . تا به اینجا رسیده ایم ، هزینه های زیادی را دولت و ملت برایمان خرج کرده ، پس هر کاری در جنگ و یا بعد از آن کرده ایم ، در واقع پاسخی به این خرجهاست .
    - حرفت را قبول دارم ، ولی آیا بهتر نیست ، شما و امثال شما که با خرج این ملت خلبان شده اید ، حداقل کمی از خدماتان را بازگو کنید تا مرد بیشتر با عملکردتان آشنا شوند و بدانند که چه نقشی در جنگ داشته اید ؟!
    کم کم داشت از سوال پیچ کردنم حوصله اش سر می رفت ، او که همیشه از پاسخ به این گونه سوالها که احساسمی کرد ممکن است ناچار باشد تعریفی از خود و خدماتش بکند ، طفره می رفت ، کمی صدایش را بلند کرد و گفت :
    - آقای اصلانی ! معلوم هست امشب چته ، چرا دت از سرم بر نمی داری ، اگر دنبال خاطرات جنگی هستی که من گفتم ، تنها وظیفه ام را انجام داده ام . اگر نه دنبال خاطرات جنگی هستی ، بهتر است بروید و با خانواده های کوچ کرده و آواره شهرهای مرزی مثل خرمشهر ، آبادان ، دهلران ، قصر شیرین و … گفت و گو کنی که با دست خالی و یا با سلاحهای ابتدایی و چوب و سنگ با لشکریان کفر و مزدور بعثی که تا دندان مسلح بودند ، جنگیدند و مقاومت کردند . من و امثال من که کار مهمی انجام نداده ایم !
    کمی سکوت کردم و هیچ نگفتم . پس از چند دقیقه که سکوت مطلق بین ما حاکم بود ، دوباره شروع کرد :
    - تمام حرفهایت را قبول دارم . ولی باید عرض کنم که شما پرسنل گروه پروازی هم دست کمی از آنها نداشتید ، چرا که با تعدادی هواپیما که مرتب قطعات یدکی لازم داشت و در حال تحریم اقتصادی بودیم ، با دشمنی می جنگیدید که پیشرفته ترین سلاحهای اهدایی شرق و غرب را در اختیار داشت . آیا این به منزله همان مشت خالی در مقابل آن همه تجهیزات جنگی و پیچیده دشمن نیست ؟!
    - بله هست ، اما باید بدانی که در جنگ ما ، این سلاح و تجهیزات جنگی نبود که پیروزی می آفرید ، بلکه نیروی ایمان و عمل به وظیفه شرعی بود که رزمندگان ما را وا می داشت تا بی مهابا به قلب دشمن یورش ببرند . ما افراد جان بر کف کم نداریم . ما در مملکت مثل شهید فهمیده در قشر بسیجی که نارنجک به خود بست و زیر تانک دشمن رفت ، کم نداریم . در قشر خلبان هم کم نداریم مثل شهید عباس دوران که با هواپیمای خود به تاسیسات دشمن بعثی زد و به جهانیان فهماند که بغذاد و سایر شهرهای عراق جهت اجلاس سران غیر متعهدها امن نیست ، و …
    وقتی صحبت به اینجا رسید ، در دلم گفتم : دارم به هدفم نزدیک می شوم . سرانجام تحریاتم باعث شد تا حدودی نطقش گل کند و ممکن است امشب بتوانم خاطره ای از خود او بشنوم . وقتی اوضاع را چنین مساعد دیدم ، زبانم را کمی ملایمتر کردم و ملتمسانه از او خواستم تا خاطره از را باز گو کند . دو باره شروع به مقدمه چینی کرد و گفت :
    - خاطره و یادآوری دوران جنگ علاوه بر اینکه ممکن است خوب باشد ، ولی باعث ناراحتی ام نسبت به از دست دادن دوستانشهیدم می شود . من که خدمتتان گفتم ، قابل این حرفها نیستم که بخواهم از خودم تعریف کنم . چون من به تنهایی باعث انهدام یا بمباران منطقه از از خاک دشمن و یا ادوات نظامی اش نبوده ام ، بلکه اگر ماموریتی هم انجام داده ام تنها من ، خلبان هواپیما بوده ام و در واقع پرسنل خط پروازی و نگهداری ، برج مراقبت ، پدافندی و … در این کار من سهیم بوده و نقشی داشته اند …
    با ظرافتی خاص میان حرفش دویدم و برای اینکه از این مقدمه گویی دست بردارد و به اصل مطلب بپردازد ، گفتم :
    - همه این چیزهایی که فرمودید ، می دانم لطف کنید بروید سر اصل مطلب …
    نگاهی معنا ار به چهره ام انداخت و گفت :
    - مثل اینکه امشب از کمند تو نمی توانم نجات پیدا کنم ، باشد حالا که اصرار داری می گویم می ترسم اگر نگویم ، امشب خواب را از چشمانم بگیری .
    حتما عملیات عظیم «مروارید» را به خاطر داری . در این عملیات ، متاسفانه « ناوچه پیکان » منهدم شد و پرسنل شجاع این ناوچه نیز به شهادت رسیدند . من به اتفاق هفت نفر دیگر از خلبانان پایگاه ، مسئولیت حراست و بعضی مواقع عملیات انهدامی تجهیزات تدافعی و پشتیبانی دشمن را در اطراف سکوهای نفتی عراق به عهده داشتیم . ناگهان اطلاع دادند در اطراف اسکله بندر ام القصر ، نزدیک مرز کویت در خور عبدالله چند فروند ناوچه « اوزا» ی عراق در کنار کشتی های تجاری مستقر شده اند و به پرسنل مستقر در اسکله کمک می رسانند .
    من به اتفاق شهید خلعتبری و یکی دیگر از همکاران با سه فروند هواپیمای « اف – 4» که مجهز به موشک « ماوریک » بود ، آماده عملیات ، برای انهدام ناوچه های مورد نظر شدیم . با هماهنگی که باشهید خلعتبری کرده بودم ، قرار شد وی از طرف خاک کویت هجومش را آغاز کند و من نیز از دهانه فاو و خور جلوِ آنها را بگیرم تا خوب آنها را در محاصره داشته باشیم .
    در حالی که سرگرم گفت و گوی رادیویی با حسین خلعتبری بودم ، خلبان کابین عقب هواپیمایم ، مرا متوجه ناوچه اوزای عراق کرد که به آرامی از بغل کشتی تجاری جدا شده بود و به سمت دهانه خور در حال حرکت بود . وقتی به طرفش شیرجه کردم ، از حضور ما در منطقه آگاه شد و بلافاصله خود را به کشتی بازرگانی که به گمام متعلق به کشور ژاپن بود ، نزدیک کرد و در پناه آن قرار گرفت .
    در این لحظه صدای حسین در رایدو طنین انداخت که فریاد می زد :
    - رضا! ناوچه را در رادار دارم ، آماده شلیک موشک به آن هستم .
    در جوابش گفتم :
    - خوبه حسین ! دقت کن طوری بزنی که آسیبی به کشتی تجاری وارد نشود ، زیرا ممکن است بهانه دست سایر کشورها بیفتد و بگویند که ایران کشتی های تجاری را در خلیج فارس هدف قرار می دهد .
    تا آن زمان ، چون زدن کشتی های غیر نظامی از سوی دو کشورِ درگیر جنگ صورت نگرفته بود ، اگر این اتفاق می افتاد و کشتی تجاری هدف قرار می گرفت ما را پیشقدم در این حمله ها قلمداد می کردند و با دشمنانی که ما داشتیم ، بهانه خوبی برای آنها می شد تا دولتمردان ما را تحت فشار سیاسی قرار بدهند .
    پس از این گفت و گو با شهید خلعتبری ، ایشان اطمینان داد طوری ناوچه را بزند که کشتی تجاری صدمه ای نبیند . سپس با یک فروند موشک « ماوریک » چنان به دماغه ناوچه زد که چندین متر آن را از کشتی تجاری جدا کرد و به قعر آب فرستاد . در الی که حسین را به خاطر این عملیات ماهرانه اش تشویق می کردم ، به شوخی گفتم :
    - حسین ! طعمه آماده مرا گرفتی، حاضر باش تا برای هدف بعدی برویم !
    هدف بعدی قطار باری بود که در ایستگاه راه آهن بندر ام القصر قرار داشت و در حال حرکت به سوی شهرهای عراق بود . قطار مزبور – چون باری بود – احتمال دادیم که محموله نظامی و تسلیحاتی همراه داشته باشد . دو فروند ، به صورت همزمان به طرفش رفتیم و در چشم به هم زدنی آن را به تلی از آتش و دود مبدل کردیم .
    البته این یکی از ماموریتهای من در عملیات « مرواری» بود . در آن روز 8 سورتی (دفعه ) پرواز داشتم که بقیه آنها بماند برای وقت دیگر ، حالا دیر وقت است .

    سرتیپ خلبان حسین نظری:
    چهار روز از حمله ناجوانمردانه عراق به خاک کشورمان گذشته بود . در این چهار روز ما چندین بار روی نیروهای سطحی دشمن عملیات انجام داده بودیم . چهارم مهر، روز از نیمه گذشته بود و از شدت گرمای جنوب هنوز کاسته نشده بود ، هر کسی که در هوای آزاد قرار می گرفت از سر و رویش عرق سرازیر می شد . در آن وقت از روز ، جلوِ گردان پروازی ایستاده بودم و به عاقبت جنگ می اندیشیدم که یک لحظه صدایی مرا به خود آورد .
    - سلام حسین جان ، غرق فکری ؟!
    سرم را که بلند کردم ، دیدم علیرضاست ، جوابش را دادم و او ادامه داد :
    - حسن جان بیا داخل سالن ، یک ماموریت پیش آمده !
    - چند فروندی ؟
    - سه فروندی .
    به اتفاق وارد سالن شدیم و خلبانهایی که در آنجا دور هم نشسته بودند به احترام به پا خاستند و جناب یاسینی گفت :
    - بفرمایید ، بنشینید !
    بعد از اینکه همه سر جای خودشان قرار گرفتند ، ادامه داد :
    - اسمهایی که می خوانم در لیست پروازی قرار دارند ، سریع آماده شوند بریم اتاق توجیه !
    «سروان ساجدی ، سروای نظری ، سروان دمیریان و …»
    به همین منظرو ، شش نفر خلبان و معاون عملیات پایگاه به اتاق توجیه رفتیم . در آنجا توسط رهبر دسته پروازی هدف و نحوه رفت و برگشت مشخص و در پایان یاد آور شد :« پل بصره یکی از پلهای مواصلاتی عراق است که در تدارک نیروهای این کشور نقش مهمی دارد و حتما باید منهدم شود، ولی اگر پل توسط یکی از هواپیماهای دسته پروازی مورد هدف قرار گرفت ، بقیه هدف ثانویه را منهدم کنند .»
    چون اوایل جنگ بود و هنوز هدفها به خوبی شناسایی نشده بودند ، هدف ثانویه از قبل انتخاب نمی شد ، بلکه در حین انجام ماموریتها ، خلبانان خود هدف ثانویه ای را پیدا کرده و در صورت لزوم منهدم می کردند .
    ساعت 2 بعد از ظهر پس از بازدیدهای لازم ، در داخل کابین هواپیما استقرار یافتیم و با روشن شدن هواپیماها به سوی باند پروازی حرکت کردیم . لحظه ای بعد یکی یکی در آسمان به هم پیوستیم ، در حالی که هر سه فروند بال در بال هم پرواز می کردیم از مرز گذشتیم . بعد از مدتی پرواز ، شهر بصره جلومان نمایان شد. می دانستیم اگر با همین سمت پرواز کنیم تا دو ثانیه دیگر بالای هدف می رسیم . به همین دلیل سرعت را کم کردیم تا هدف را رد نکنیم . یک لحظه پل بصره نمایان شد و جناب یاسینی که جلوتر از ما پرواز می کرد ، با انتخاب زاویه و حالت مناسب دو فروند موشک به سول پل شلیک کرد و پل را کاملا منهدم نمود .
    وقتی رهبر دسته موفق به انهدام پل شد ، گفت :
    - هواپیمای شماره 2 و 3 ماموریت ثانویه را انجام دهید و برگردید!
    شماره 2 ، چند دستگاه تانک مشاهده کرد و به طرف آنها رفت . من هم در جست و جوی هدف مناسبی بودم که موشکهایم را هدر ندهم . به کابین عقب گفتم :
    - آقای رنجبر با این موشکها چه کار کنیم ؟!
    - اگر با این موشکها به پایگاه برگریم خیلی بد می شود !
    در همین موقع در حال رد شدن از روی بند بصره بودیم که چشمم به کشتی بزرگی که در کنار اسکله پهلو گرفته بود ، افتاد . بلافاصله خلبان کابین عقب را صدا زدم و گفتم :
    - من گردش می کنم ، شما روی آن کشتی قفل کن !
    - اطاعت می شود !
    پس از گردش هواپیما ، خلبان کابین عقب روی هدف قفل کرد و در جشم به هم زدنی موشک را شلیک کرد ، دو باره گردشی کردم و دومین موشک را نیز رها کرد . آنجا را به جهنمی از آتش تبدیل کردیم و بعد سمت پایگاه را پیش گرفتیم .
    ساعت 3 بعد از ظهر در پایگاه بوشهر فرود آمدیم و بعد از قرار دادن هواپیماها در آشیانه ، برای نوشتن فرم هواپیما به سوی اتاق فرم رفتیم .
    جناب یاسینی روی فرم نوشت : پل غرب بصره منهدم شد .
    جناب ساجدی نوشت : دو دستگاه تانک منهدم شد .
    ولی من مانده بودم چه بنویسم ، به کابین عقب گفتم
    - اگر بنویسم یک کشتی تجاری زدیم ممکن است مورد بازخواست قرار بگیریم . به نظر شما چی بنویسم ؟!
    در همین موقع فرمانده پایگاه ( جناب دادپی) وارد اتاق شد و گفت :
    - آقا رضا ! شما هم پل را زدید و هم بندر بصره را ؟
    جناب یاسینی پاسخ داد :
    - چطور مگه ؟
    - چون نیروهای سطحی خبر داده اند ، بندر بصره دارد در آتش می سوزد! و بدجوری نیروهای عراقی به تکاپو افتاده اند .
    من که از حالت فرمانده پایگا دریافتم از این کار خشنود است ، به علیرضا نزدیک شدم و یواشکی گفتم :
    جناب یاسینی ما بندر بصره را زدیم .
    او در حالی که تبسمی به لبانش نشسته بود ، ما را بغل کرد و بوسید ، انگاه فرمانه پایگاه دنباله حرفش را گفت و گفت :
    - طبق خبر رسیده در آنجاا یک کشتی در حال تخلیه ادوات جنگی برای عراق بوده که منهدم شد و هنوز هم دارد می سوزد! معلوم است که با دست پر برگشته اید !

    قبل از حمله عراق به خاک کشورمان ، من با جناب یاسینی در پایگاه بوشهر در یک گردان بودیم . وی در آن زمان در زدن موشک « ماوریک » تبحر فوق العاده ای داشت . به طوری که درجه سروانی به عنوان معلم خلبان به ماآموزش می داد . با شروع جنگ در هر پرواز ، یکی از خلبانها را – به عنوان کابین عقب – با خود می برد تا به صورت عملی روی اهداف ، طریقه زدن موشک را آموزش دهد .
    چند روز از آغاز جنگ گذشته بود و ما در گردان دور هم نشسته بودیم . علیرضا رو به من کرد و گفت :
    - حسین ! چه آرزویی داری؟
    گفتم :
    - بزرگترین آرزویم پرواز با شماست .
    - من فکر می کردم الآن میخ واهی بگویی ، خرید خانه یا چیز دیگر...
    - راستش ، وقتی با شما پرواز می کنم یک حالت خاصی به من دست می دهد .
    چند روز از این ماجرا گذشته بود ، درست ساعت 4 بعد از ظهر روز سوم مهرماه 1359 که جناب یاسینی مرا صدا زد و گفت :
    - حسین ! یک ماموریت پیش آمده ، می آیی با هم بریم؟
    - چرا که نیام ، از خدامه .
    دو نفری به طرف اتاق توجیه روانه شدیم ، من در این فکر بودم که چه ماموریتی در پیش است ولی تحت تاثیر حالت و رفتار جناب یاسینی قرار گرفته بودم وآرام و مطمئن همراه وی وارد اتاق شدم . وی بدون هیچ گونه اضطرابی خلبانان را توجیه می کرد و این امر باعث می شد تا خلبانها با روحیه بالا و بدون دلهره به ماموریت اعزام بشوند . او جزئیات مامویت را به طور دقیق توضیح می داد و می گفت :
    - حسین جان ! ما در این ماموریت تک فروندی هستیم و ماموریتمان زدن ناوچه جنگی در بندر ام القصر است . آماده که هستی ؟
    بدون اینکه سخنی بگویم ، سرم را به حالت تایید تکان دادم . چون تا آن زمان ماموریت جنگیکمی انجام داده بودم و به منطقه آشنایی کامل نداشتم ، هر آنچه را جناب یاسینی می گفت با وسواس خاصی به ذهنم می سپردم .پس از انجام توجیه ، نزدیک غروب آفتاب به آشیانه هواپیما رفتیم و بعد از بازرسی های لازم ، هواپیما را روشن کرده و به سوی باند پروازی حرکت کردیم . علیرضا دسته گاز موتورها را به جلو داد ، هواپیما غرش کنان با سرعت تمام روی باند خزید و لحظه ای بعد در دل آسمان غوطه ور شدیم . بعد از مدتی پرواز به منطقه رسیده بودیم و ارتفاعمان 8 هزار پا بود . یک لحظه مشاهده کردم ، تکه های کوچک ابر دور و برمان زیاد شده اند ، گفتم :
    - چه ابرهای قشنگی!
    با خنده گفت :
    خیلی قشنگ هستند ، ولی ابر نیستند .
    دو باره خندید و ادامه داد :
    - اینها گلوله های توپ ضد هوایی دشمن هستند که در هوا منفجر می شوند و دود سفید رنگ تولید می کنند
    بالای هدف رسیده بودیم و ناوچه در برد موشک قرار گرفته بود که دو سه موشک به آن زدیم و در ارتفاع پایین گردش کردیم ، ولی من در دلم کمی دلهره داشتم که نکند به کابل های فشار قوی و یا دکل برق آن برخورد کنیم – چون در ارتفاع خیلی پایین پرواز می کردیم – ولی خیالم از این راحت بود که کنترل هواپیما در دست رضاست . در همین فکر بودم که موشکی از کنار هواپیما رد شد . گفتم :
    - رضا دارند موشک می زنند!
    با خونسردی گفت :
    - ناراحت نشو!
    گر نگهدار من آن است که من می دانم
    شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
    بعد از زدن هدف سمت پایگاه را پیش گرفتیم و بدون کوچکترین آسیبی در پایگاه فرود آمدیم ، وقتی که از هواپیما پایین آمدیم ، رضا رو به من کرد و گفت :
    - حسین اینجا که از ابر خبری نیست ؟!
    بدون اینکه سخنی بگویم ، نگاهمان به هم دوخته شد و زدیم زیر خنده .

    سرتیپ خلبان علی بختیاری:
    اوایل سال 1357 ، درست در بحبوحه تظاهرات مردمی علیه شاه بود که از تهران به پایگاه بوشهر منتقل شدم . شهید یاسینی چند صباحی قبل از من به آن پایگاه رفته بود و در آنجا همکار شدیم . او را از دوران دانشکده می شناختم . شخصیتی دوست داشتنی بود ، علی رغم اینکه از من قدیمی تر بود ، ولی رفتار دوستانه و منطقی اش که حکایت از ادب بالای وی داشت مرا شیفته خود کرده بود . همواره ادب او از پست و مقام و درجه اش بالاتر بود .همین خصلت پسندیده او باعث میشد که در کنار او احساس خوبی داشته باشم .
    در آن زمان ، جو حاکم بر محیط های نظامی ، بویژه نیروی هوایی ، جو اختناق بود . این مسئله در گردانهای پروازی به لحاظ حساسیتی که روی قشر خلبان داشتند دو چندان بود . زیرا برای رژیم شاه خیلی سخت می نمود اگر افکار انقلابی در این قشر که زحمت زیادی برای آموزش آنها کشیده بود ، رسوخ می کرد . اما بر خلاف تصور آنها ، این فکر گسترش یافته بود و در محافل دوستانه نجواها علیه اقدامهای وحشیانه رژیم شاه که هر روز عده ای از هموطنان عزیزمان را در خاک و خون می غلتاند ، بالا گرفت .
    شهید یاسینی همواره در بحث ها جزء معترضین به کشتار مردم توسط رژیم بود . چون علاوه بر همکار بودن ، همسایه ایشان بودم و رفت و آ»د خانوادگی بین ما برقار بود . خیلی راحت در شبهایی که دور هم جمع می شدیم ، راجع به اوضاع و تغییرو تحولاتی که در حال وقوع بود ، صحبت می کردیم . از طرفی خوشحال بود که رژیم شاه در حال زوال است و بوی سرنگونی اش به مشام می رسید . اما از طرف دیگر کشتار مردم به دست عمال شاه او را سخت ناراحت می کرد . طوری که مرتب در هر جمع به این روش غیر انسانی رژیم اعتراض می کرد .
    در آن اوضاع ، باید ما (خلبانان ) که در شدیدترین جو خفقان و اختناق قرار داشتیم ، به فراخور حال خود ، در این اعتراضها سهمی میداشتیم . با مشورتی که با شهید یاسینی کردیم ، تصمیم گرفته شد تا به دلایلی ، پروازهای آموزشی خودمان را لغو کنیم . با بهانه گیری های بی مورد سعی می کردیم تا هر طور شده عیبی از هواپیما بگیریم ، شاید از پرواز باز بمانیم .
    رفته رفته ، این شیوه موثر افقتاد و بین سایر خلبانان عمومیت پیدا کرد . طوری که فرمانده پایگاه متوجه شد ، توان عملیاتی پایگاه از بین رفته است . آنها به خوبی فهمیده بودند این عمل دوستان خلبان ، در واقع عکس العملی است در مقابل رفتار غیر انسانی رژیم با مردم انقلابی ، لذا احساس خطر کرده و پروازها را قطع کردند .
    قطع شدن پروازهای آ»وزشی ، باعث شد تا بچه ها ( خلبانان ) بیشتر دور هم جمع شوند و راجع به اوضاع و اتفاقاتی که در حال وقوع بود ، تبادل اطلاعات کنند . مسئولان وقتی شرایط ا چنین دیدند ، برای بر هم زدن این دور هم نشینی ها ، ترفند دیگری را اندیشیدند تا شاید اذهن ما را از جریانهایی که در حال وقوع بود ، منحرف کنند.
    مسئولان اعلام کردند :« از فردا همه خلبانان در سالن توجیه پایگاه جمع شوند ، معلمان آ»وزشی که از آمریکا آمده اند ، راجع به مسائل مختلف پروازی صحبت خواهند کرد.» در واقع آنها جلسه پرسش و پاسخ پیرامون مسائل مختلف پروازی به راه انداخته بودند تا بدن طریق وقت ما را پر کنند ، بلکه ذهنمان به جای دیگر معطوف نشود .
    اما این ترفند آنها با اعتراض شدید دوستان خلبان ، بویژه شهید یاسینی که در آن موقع از معلم خلبانان ورزیده بود ، مواجه شد . علی رغم میل باطنی خلبانان ، کلاس برگزار شد ولی سوالهای پی در پی و انحرافی که بچه ها می کردند ، در بعضی موارد معلمان آمریکایی در جواب دادن در می ماندند و همین امر باعث می شد تا از سوی بچه ها مسخره شوند . آنها بوقتی که اوضاع را دیدند ، خود پیشنهاد لغو جلسه پرسش و پاسخ را دادند و کلاس تعطیل شد .
    شهید یاسینی از همان روزها راه خود را یافته بود و دست به انتخاب بزرگی زده بود و آن بستن پیمان ناگسستنی با امام (ره ) و انقلاب اسلامی بود که پس از آن و بویژه در دوران جنگ تحمیلی در وفای به این عهد ، سر از پا نمی شناخت و لحظه ای برای تحقق آرمانهای مقدس امام (ره ) رخوت و سستی به خود راه نداد .
    چنان علاقه ای به انقلاب و میهن اسلامی در وجودش موج می زد که ماموریتهای جنگی را داوطلبانه انجام می داد . از آنجا که با عشق می جنگید و انگیزه های الهی را در لحظه لحظه های نبردش دخیل کرده بود ، ماموریتهایش بدون استثناء از موثرترین مامویتهای جنگی به حساب می آمد و تا زمان شهادتش از جمله خلبانانی بود که بیشترین ماموریتهای پروازی را با هواپیمای « اف – 4» انجام داده بود .

    بهروز نافعی :
    حرفه ام در نیروی هوایی ، سلمانی است و در آرایشگاه ستاد نیرو با چند تن دیگر از همکارانم مشغول کار هستیم . هر روز تعدادی از پرسنل در سطوح مختلف برای اصلاح سر و صورت نزد ما می آیند . ولی برخی از فرماندهان رده بالای نیرو را به علت مشغله زیادشان در محل کار اصلاح می کنیم .
    زمانی که تیمسار یاسینی مسئولیت یاست ستاد و معاون هماهنگ کننده نیروی هوایی را عهده دار بود ، هر از چند گاهی در دفتر ارش خدمت ایشان می رسیدم و به اصلاح سر و صورت وی می پرداختم .
    روزی ، تلفنی مرا خواست تا برای اصلاح به اتاق کارش بروم . بلافاصله به راه افتادم و خیلی زود خود را به دفتر ایشان رساندم . مشغول اصلاح سرشان بودم که یکدفعه صدایی در آیفون (آوابر) در فضای اتاق پیچید .
    - تیمسار ! تشریف دارید؟
    - بله قربان ، بفرمایید!
    - چند لحظه تشریف بیاورید !
    تیمسار ستاری فرمانده نیروی هوایی بود که ایشان را برای کاری به دفترش فرا خواند ، نیمی از سر شهید یاسینی را اصلاح کرده بودم و بخشی از آن باقی مانده بود . پس از قطع مکالمه بلافاصله از جایش برخاست و با همان وضع به طرف دفتر فرمانده نیرو به راه افتاد . من که از این عکس العمل سریع او متعجب شده بودم ، عرض کردم :
    - تیمسار ببخشید ! اگر چند دقیقه صبر کنید اصلاح تمام شود بعد بروید ، این طوری ناجور است !
    لبخندی با معنی بر لبانش نقش بست و در جوابم گفت :
    - دیر رفتن به حضور فرمانده بدتر از ناجور رفتن است .
    من که از این عمل او معنای جدیدی از اطاعت و انقیاد فهمیدم ، تا فت و برگشت ِ ایشان که حدود یک ربع ساعت طول کشید ، مبهوت مانده بودم و در دل این روحیه نظامی گری که وجود او را لبریز کرده بود ، تحسین کرده و با خود گفتم :
    « این است سرباز واقعی !»

    بهزاد یاسینی ، فرزندشهید:
    پس از شهادت عمویم که در « عملیات چزابه » به فیض شهادت نایل شده بود ، یک لوح تقدیر از طرف رئیس ستاد مشترک به پدرم داده بودند . وقتی از پایگاه بوشهر به تهران منتقل شدیم این لوح را نیز همراه خود آوردیم و جزء لوازم پدرم بود .
    رئیس دفترش جناب سرهنگ دهقان برایم تعریف می کرد :
    تیمسار یاسینی برای انجام کاری از اتاق کار جدیدش خارج شد . در حال چیدن وسایل در اتاق بودم که قابی زیبا نظرم را جلب کرد . لوح تقریری بود که به مناسبت شهادت برادر ِ تیمسار و برای اظهار همدردی و تسلیت از سوی رئیس ستاد مشترک به ایشان اهداشده بود .
    با خود گفتم بهتر است تا تیمسار نیامده آن را در جای مناسبی نصب کنم . گمانم این بود که او از این کار خوشحال خواهد شد . از یکی از همکاران ، میخ و چکش گرفتم و به بررسی اتاق پرداختم تا جای مناسبی برای نصب آن بیابم . سرانجام آن را پشت میز و بالای سر تیمسار نصب کردم .
    پس از مدتی شهید یاسینی در حالی که چند ورق کاغذ در دست داشت وارد اتاق شد . وقتی متوجه نصب لوح تقدیر شد.. با تعجب پرسید :
    - این را تو نصب کردی ؟!
    - بله تیمسار ، جایش خوب است ؟
    بر خلاف انتظار من که فکر می کردم از این کار خوشحال خواهد شد ، ابروانش در هم گره خورد و با لحنی نه چندان آرام گفت :
    - خواهش می کنم سریع آن را بردار !
    به آرامی خودم را به پشت میزش رساندم و قاب را از روی دیوار برداشتم و کناری گذاشتم . در الی که سرم را پایین انداخته بودم ، جلو آمد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت :
    - از دست من ناراحت نباش ، برادرم برای هدفش شهید شده و اجرش نزد خدا محفوظ است ، اگر این لوح را اینجا قرار بدهم ، می ترسم غرورش مرا بگیرد !
    چند لحظه بعد به طرف قاب رفت و آن را برداشت و خیره خیره نگریست و زیر لب چیزهایی می گفت . گویی که مشغول نجوا با برادر شهیدش بود . او را تنها گذاشتم و به آرامی اتاق را ترک کردم .
    اصلا فکرش را نمی کردم .

    یکی از کارکنان نیروی هوایی تعریف میکرد:
    تابستان سال 1368 بود و هوای بوشهر بسیار گرم و غیر قابل تحمل بود . کولر منزل ما سوخته بود و هوای خانه بسیار گرم و شرجی شده بود .
    همسرم مرتب غر می زد می گفت :
    - یک فکری برای کولر بکن ! بچه ها شبها از شدت گرما خوابشان نمی برد .
    پس اندازی نداشتم که موتور کولر را عوض کنم ، چندین بار هم به تاسیسات پایگاه مراجعه کرده بودم ، ولی هر بار با جواب منفی آنها رو به رو شده بود م .
    بعد از مدتها تلاش ، نا امید شده بودم که یکباه به فکرم رسید ، سری به دفتر مانده پایگاه بزنم و مسئله را با ایشان در میان بگذارم .
    صح اول وقت ، مایوسانه به دفتر ایشان رفتم ، آجودانش گفت :
    - هنوز جناب سرهنگ نیامده ، اگر کاری دارید تشریف داشته باشید .
    من مشغول صحبت با آجودان بودم که جناب سرهنگ یاسینی سر سید . به طرف ایشان برکشتم ، احترام گذاشتم و گفتم :
    - ببخشید جناب سرهنگ ! عرضی داشتم .
    - بفرمایید!
    - جناب سرهنگ چند وقته که کولر منزلم سوخته وتوانایی تعمیر آن را ندارم ، به تاسیسات هم مراجعه کرده ام ، ولی جواب درستی نداده اند . می ترسم زن و بچه ام از گرما هلاک شوند.
    جناب سرهنگ اسمم را پرسید، سری تکان داد و گفت :
    - ان شاء الله درست می شود .
    بعد از ظهر همان روز در منزل بودم و اوضاع منزل نابسامان بود . خرابی کولر و شدت گرما همه مان را کلافه کرده بود . یکباره زنگ منزل به صدا در آ»د ، سریع در را باز کردم . در عین ناباوری دیدم که جناب سرهنگ یاسینی پشت در ایستاده اند .
    خیلی متعجب شدم ! اصلا فکرش را نمی کردم که فرمانده پایگاه به منزل من بیاید ، بعد از سلام و احوالپرسی گفت :
    اجازه هست بیام داخل ؟
    - بفرمایید جناب سرهنگ ! می بخشید که منزل به هم ریخته است .
    وارد منزل شد و با دیدن وضع خانه و پنکه ای که در وسط اتاق در حال چرخش بود ، سرش را پایین انداخت و گفت :
    - ناراحت نباش ان شاء الله درست می شود !
    خداحافظی کرد و رفت .
    بعد از ظهر روز بعد دو باره زنگ منزل به صد در آمد ، وقتی که در را باز کردم ، سربازی را دیدم که یک دستگاه کولر گازی دست ِ دوم را با خودرو به در منزل آورده است . او گفت :
    - جناب سرهنگ دستور داده اند این کولر را تحویل شما بدهم .
    روز بعد برای تشکر به دفتر ایشان رفتم . جناب سرهنگ با دیدن من از جا برخاست و قبل از اینکه چیزی بگویم ، گفت :
    - از اینکه کولر دست دوم بود ببخشید ، اگر کولر جدیدی رسید ، می گویم برایت عوض کنند .

    اعظم مزارعی :
    زمستان بود و هوا سرد، صبح زود از منزل بیرون آمدم و عازم محل کار شدم . هوا چنان سرد بود که اگر لباس گرم نمی پوشیدی ، سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد . از دور دیدم دو نفر کنار هم ایستاده اند و یکی با اصرار زیاد « اورکت » خود را برای مصون ماندن دیگری از سرما به او می دهد .
    رفته رفته فاصله ام با آ«ها کمتر می شد . وقتی نزدیک آنها رسیدم ، دیدم ، یکی از آن دو جناب سرهنگ یاسینی فرمانده پایگاه و دیرگی ازدرجه داران جدید الاستخدام است . آن درجه دار در حالی که اورکت فرمانده را پوشیده بود ، از حالش معلوم بود که از درون منقلب شده و این رفتار شهید یاسینی در او انقلابی به پا کرده است . نزدیکتر شدم و حس کنجکاوی وادارم کرد تا جلو روم و از آن پرسنل ماجرا را جویا شوم . پس از سلام ، پرسیدم :
    - چرا جناب سرهنگ اورکتش را به تو داد؟!
    جواب داد :
    - وقتی مرا دید که در این هوای سرد بدون اورکت عازم محل کارم هستم ، از من پرسید : « چرا اورکت نمی پوشی ؟» گفتم « ندارم ، یعنی هنوز سهمیه به من نداده اند که بپوشم » او بلافاصله اورکتش را از تن بیرون آورد و به من داد و گفت :« بگیر بپوش ! من بعدا می گیرم »

    غلامرضا یاسینی ، برادر شهید :
    شهید یاسینی برای تقویت روحیه و رفاه پرسنل از هیچ کوششی دریغ نمی کرد و هموارده با دقت نظر خاصی به مسائل و مشکلات پرسنل می نگریست . او برخود فرض می دانست که به بهترین وجه به وظایفش عمل نماید و لذا از سایرین نیز چنین انتظاری داشت و می گفت :
    « کارها را باید برای رضای خدا انجام دهیم و اگر این گونه عمل کنیم ، ضمن آنکه کلیه امور به موقع و به نحو احسن انجام خواهد شد ، رضایت بندگان دا را نیز در پی خواهد داشت .»
    یکی از همکاران شهید یاسینی برایم نقل می کرد :
    « زمانی که تیمسار یاسینی فرمانده پایگاه بوشهر بود ، گزارشهایی به ایشان رسیده بود که حکایت از بی توجهی و عدم رسیدگی مسئولان بیمارستان به امور بیماران داشت . او مترصد فرصتی بود تا به طور ناشناس به بیمارستان برود و از نزدیک مسئله را بررسی کند .
    شبی خراش کوچکی در دستش ایجاد می شود . نیمه های شب راه بیمارستان را د ر پیش می گیرد و یکراست به اورژانس رفته و اط اطلاعات سراغ پزشک را می گیرد . او می گوید :« کمی صبر کنید تا ایشان را از خواب بیدار کنیم .» دقایقی بعد پزشک با چشمانی خواب آلود در مطب حاضر می شود و با تندی می گوید :« چرا ما را برای زخمی وچک از خواب بیدار می کنید ؟!» شهید یاسینی گر چه از برخورد او ناراحت می شود ، ولی به رویش نمی آورد و با صبر و متانت ، هیچ نمی گوید و سکوت اختیار می کند . پزشک دارویی تجویز و سپس برای ثبت مشخصات او اقدام می کند :
    - نام ؟
    - علیرضا
    - شهرت ؟
    - یاسینی
    - درجه ؟
    - سرهنگ
    او که تا آن زمان سرهنگ یاسینی را نمی شناخت و تنها نامش را شنیده بود ، دست و پای خود را گم کرده و با شرمندگی از ایشان عذر خواهی می کند و مرتب می گوید :« جناب سرهنگ ! از اینکه شما را به جا نیاورده ام معذرت می خواهم . امیدوارم که مرا به بزرگی خودتان ببخشید !»
    شهید یاسینی نگاهی به ا و می اندازد و می گوید:« شما باید وظیفه تان را درست انجام دهید . حال چه فرقی می کند که بیمار فمانده پایگاه باشد یا سربازی ساده .» آن گاه بیمارستان را به مقصد منزل ترک می کند . از آن پس ، چنین موارد مشابهی که به بیماران بی توجهی شود ، مشاهده نشد .
    سفارش قانونی !

    شهید یاسینی همواره با زیر دستان رئوف و مهربان بود . بیش از هر چیز به ایمان و تعهد ، حسن خلق و تلاش پرسنل تحت امر احترام می گذاشت . مبنای گزینش افراد برای واگذاری مسئولیتها و همچنین پیوند دوستی و ارتباطش با سایرین بر این اساس بود . او می گفت :
    « بهترین انسانها ، متقی ترین آنان می باشند و این گونه افراد از آنجا که همواره خداوند را ناظر بر اعمالشان می بینند کمتر دچار لغزش می شوند . پس چه نیکوست که چنین انسانهایی را برای همنشینی و مراودت برگزینیم و انجام امور مردم را به آنان محول کنیم .»
    شهید یاسینی بر اجرای قوانین و مقررات تاکید بسیار داشت و به طور دقیق بر آن نظارت می کرد. او بارها می گفت : « کارها بایستی بر اساس ضوابط انجام شوند نه روابط ، زیرا در غیر این صورت حق بسیاری از افراد ضایع خواهد شد.
    روزی برای میهمانی به منزل یکی از اقوام رفته بودیم ، یکی از بستگان همسرم در پایگاه بندرعباس خدمتسربازی را می گذراند . والدین این سرباز نیز در آ ن میهمانی حضور داشتند .
    ساعتی از شب گذشته بود و هر یک از میهمانان با دیگری مشغول گفت و گو بود و از هر دی با یکدیگر صحبت می کردند .
    پدر آن سرباز رو به برادرم رد و گفت :
    - تیمسار، ببخشید ! عرضی داشتم خدمتتان .
    - بفرمایید ! در خدمتم .
    - اگه ممکنه محبتی در حق ما بکنید و نامه ای برای انتقال پسرم به مسئولان پایگاه بند عباس بنویسید تا او را به تهران منتقل کنند .
    ایشان که در آن میان با چنین درخواستی مواجه شده بود و از طرفی دوست نداشت که دست رد به سینه اش بزند و یا او را دلگیرو ناراحت کند و از طرفی با سفارش موافق نبود، چاره ای ندید جز آنکه قلم و کاغذی بردارد و یادداشتی بنویسد . یادداشت را درون پاکتی گذاشت و آن گاه در ِ پاکت را چسب زد و روی چسب را هم امضا کرد تا محتویات نامه محرمانه بماند . پس از صرف شام از آنان خداحافظی کردیم و راه خانه را در پیش گرفتیم .
    در نیمه های راه آهسته از او پرسیدم :« در نامه چی نوشتی ؟» ابتدا ساکت ماند و چیزی نگفت و چند لحظه بعد ، گفت « می خواستی چی بنویسم ، نوشتم طبق قانون در مورد نامبرده عمل شود !» من که با روحیات او تا حد زیادی آشنا بودم و می دانستم که روح والایش به او اجازه نمی دهد تا کمترین تبعیضی را نسبت به سایرین پذیرا باشد، نگاهی به چهره اش انداختم و در دل به حسن تدبیر زیبایش آفرین گفتم !

    بهزاد یاسینی ، فرزند شهید:
    چند سال قبل از شهادت پدرم ، کتابی به نام « در آغوش آسمان » کهبر اساس خاطرات خلبانان نوشته شده بود ، خریدم و به خانه بردم . مشغول خواندن شدم و چند صفحه بیش از این کتاب نخوانده بودم که پدرم از اداره به منزل آمد . وقتی کتاب را دید ، گفت :
    بهزاد جان چی می خونی ؟
    با خوشحالی جواب دادم :
    - بابا ! کتاب خاطرات خلبانان است ، اما اسمی از شما در آن نیست ، مگر شما خاطره جنگی ندارید ؟
    خنده ای کرد و گفت :
    - بهزاد ! من کسی نیستم که اسمم در آن کتاب باشد . کوچکتر از آن هستم که بخواهند از من یادی ببرند و خاطراتم را بنویسند .
    می دانستم که از سر تواضع و فروتنی این حرفها را می زند وگرنه به خوبی می دانستم که چه نقشی در جنگ تحمیلی داشته است . وقتی دید با این حرفش قانع نشده ام ، دستی به سرم کشید و گفت :
    - بهزاد جان ! از من هم درخواست مصاحبه کرده اند ، ولی من خودم راضی نشده ام . خدا کند اسم آدم در دفتر الهی ثبت شود و خاطرات را هم آنها یادداشت کنند و در روز قیامت رو سفید باشیم .
    من تا اندازه ای قانع شدم و دیگر حرفی نزدم . بعد از شهادت پدرم خبرنگاری از من درخواست مصاحبه کرد و از خاطرات پدرم و به یاد گفته های او به خبرنگار جواب رد دادم . خبرنگار بلافاصله گفت:« تو هم اخلاق پدرت را داری . چندین بار از او درخواست مصاحبه کردم ، اما او هرگز راضی به مصاحبه نشد .»
    پدرم زیاد عادت نداشت از عملیاتهایی که انجام داده بود سخنی بگوید، نه تنها به ما که اعضای خانواده اش بودیم ، چیزی نمی گفت ، حتی در جمع دوستان نیز از بازگو کردن رشادتهایی که انجام داده بود ابا داشت . زیرا معتقد بود که وظیفه اش را انجام داده است .

    سرهنگ محمد رضا بنی علی:
    در یکی از پایگاههای نیروی هوایی ، که جناب سرهنگ یاسینی فرماندهی آن را به عهده داشت ، مسئولیتی داشتم و انجام وظیفه می کردم . با مدیریت خوبی که داشت ، هر مشکلی را به بهترین نحو ممکن بر طرف می ساخت . اعتماد به نفس زیاد و شجاعت فراوان وی در تصمیم گیری ها بارها و بارها من و سایر پرسنل را به تحسین واداشته بود . نخوت و تکبر را به کلی از وجود خود دور کرده بود و علی رغم اینکه بالاترین رده تصمیم گیری در پایگاه بود ، شهامتش در پذیرش انتقاد فوق العاده زیاد بود .
    در عین جدی بودن و برخورد با هر گونه تخلف ، بسیار رئوف و مهربان بود .
    به یاد دارم ، روزی یکی از پرسنل ، خطایی کرده بود . شهید یاسینی برای تنبیه او تصمیم گرفته بود ، ویرا به پایگاه سوم شکاری ( همدان ) منتقل کند . دستور صادرو آن شخص مشغول تسویه حساب شد .رئیس پرسنلی یکان که به خوبی از مفاد دستورالعمل ها و بخشنامه های مربوطه با اطلاع بود . می دانست که این دستور مغایر با بخشنامه های موجود است . زیرا دستورالعمل جدیدی که پرسنل را به هیچ وجه نمی شود به صورت تنبیهی از یکانی به یکان دیگر منتقل کرد تازه به پایگاه ابلاغ شده بود و هنوز برای رویت به حضور جناب سرهنگ یاسینی نبرده بودند . مترصد مانده بود ، دستور فرمانده پایگاه را اجرا کند یا مفاد بخشنامه را در نظر بگیرد . سرانجام تصمیم می گیرد موضوع را با جناب سرهنگ یاسینی در میان بگذارد . این کار را می کند ، شهید یاسینی بخشنامه را می خواند و چیزی نمی گوید .
    روزی در محل کارم سرگرم رتق و فتق امور بودم که زنگ تلفن به صدا در آ»د . آجودان شهید یاسینی مرا به دفتر ایشان فراخواند . بلافاصله برخاستم و به دفترش رفتم . در حالی که نگران به نظر می رسید ، رو به من کرد و گفت :
    - من در جریان بخشنامه ممنوعیت انتقال پرسنل به صورت تنبیهی نبودم ، شخصی را منتقل همدان کرده ام ، فکر کنم در حال تسویه حساب است . می خواهم به طریقی از انتقال او جلوگیری کنید ، ولی طوری عمل کنید که دستور من لوث نشود و ایشان نیز از کرده خود متنبه شود .
    از دفتر خارج شدم و بدون اینکه آن شخص متوجه شود ، سراغش را گرفتم ، گفتند : « تسویه حساب کرده و با پرواز فردا عازم تهران است .» با خود اندیشیدم بهتر است هنگام سوار شدن به هواپیما به بهانه داشتن بار مشکوک او را پیاده کرده و آنقدر معطل کنیم تا هواپیما پرواز کند . سپس بگوییم که جناب سرهنگ یاسینی تو را بخشیده ، نیازی نیست منتقل شوی .
    طبق همین طرح عمل شد . آن شخص وقتی از این تدبیر مطلع شد ، چون هیچ تمایلی به انتقال نداشت ، بسیار خوشحال شد و اشک شوق در چشمانش حلقه زد .

    محمد رضا یاسینی ، برادر شهید:
    سال 1373 دفترچه آماده به خدمت را جهت اعزام به خدمت مقدس سربازی دریافت کردم . از آ«جا که پدر و مادرم در شاهین شهر اصفلهان بودند تمایل زیادی داشتند که در نزدیکترین محل زندگی مان دوران ضرورت را بگذرانم تا به آنها نزدیک باشم . خود نیز به علت پیر بودن آنها اشتیاق فراوانی داشتم که به آنها نزدیک باشم تا مدد کارشان باشم .
    لازم است ذکر کنم ، غم داغ دو برادر شهیدمان که یکی اوایل انقلاب و دیگری در جنگ تحمیلی در تنگ چزابه به شهادت رسیده بود ، بر دل ما بویژه قلب پدر و مادر پیرمان سنگینی میکرد .
    غم دیگری که خمواره در زندگی مان سایه افکنده بود ،دور بودن از زادگاهمان بود که به علت هجوم دد منشانه دشمن بعثی به شهر آبادان ، ناچار شده بودیم خانه و کاشانه را رها سازیم و در شهر شیراز و سرانجام در شاهین شهر اصفهان سکنی گزینیم . تنها دلخوشی پدر و مادرم در این شهر ، مزار برادر شهیدمان است که هر هفته با رفتن به کنار تربتش خود را تسلی می بخشند .
    در چنین شرایطی من نیز عازم خدمت سربازی بودم . روزی برادرم ( تیمسار شهید یاسینی ).به منزلمان در شاهین شهر آمد . پدرم به او گفت :
    - علیرضا، پسرم ! می دانیکه برادرت محمد رضا دفترچه آماده به خدمت گرفته ؟
    جواب داد :
    نه ، آقا ! خبر نداشتم .
    پدرم ادامه داد :
    - علیرضا! می شه یه خواهشی از تو بنم ؟ اگه ممکنه سعی کن تا محمد ضا یک جایی بیفتد که به خانه نزدیک باشد . می دانی که کمک حال ماست . اگر اینجا در اصفهان یا شاهین شهر باشد خوب است .
    در حالی که سرش را پایین انداخته بود ، به سفارشهای پدر گوش می داد ، ولی هیچ چیز نمی گفت .
    مدتی گذشت و بر حسب اتفاق ، هنگام اعزام به سربازی ، جزو سهمیه نیروی هوایی شدم و برای گذراندن دوره آموزشی به دانشگاه هوایی (تهران ) رفتم .
    برادرم ، علی رغم اینکه رئیس ستاد و معاون هماهنگ کننده نیروی هوایی بود ، نه تنها برای انتقال و جابه جایی من سفارش نکرد ، حتی در نیروی هوایی که براحتی می توانست هر نوع سفارشی را در باره ام انجام بدهد ، این کار را نکرد . طوری که به صورت ناشناس در دانشگاه هوایی مشغول خدمت شدم و هیچ کس نمی دانست که من برادر تیمسار هستم . حتی فرماندهان مربوطه ام از این موضوع بی اطلاع بودند . من هم چون اخلاق برادرم را به خوبی می شناختم و می دانستم که او به عمد این کار را می کند زیرا با هر گونه پارتی بازی مخالف بود .
    برادرم به علت اینکه از خلبانان طراز اول نیروی هوایی محسوب می شد و از استادان دانشگاه هوایی بود ، در هفته یکی دو بار برای تدریس به این دانشگاه می آمد . روزی در محوطه دانشگاه هوایی به سمت خوابگاه در حال حرکت بودم که ماشین پاترولی نظرم را جلب کرد خوب که نگریستم ، برادرم علیرضا را درون آن دیدم که برای تدریس به دانشگاه هوایی آمده بود . در آن زمان ، مجاز به احترام گذاشتن با دست نبودم – چون هنوز دوره آموزشی را به طور کامل طی نکرده بودم و به اصطلاح سردوشی نگرفته بودم – به حالت خبردار سر ایم ایستادم و ادای احترام کردم . به گمانم که الآن ماشین را نگه می دارد و با من احوالپرسی می کند . در حالی که حتم دارم مرا دید و شناخت ، ولی آن مرد بزرگ به علت اینکه راز این آشنایی فاش نشود تا خدای نکرده مسئولان دانشگاه بین من وسربازان دیگر فرق بگذارند ، بی اعتنا از کنارم گذشت و رفت .
    زمانی که سانحه هوایی 15/10/73 رخ داد و برادرم با جمعی از فرماندهان نیروی هوایی به درجه رفیع شهادت نایل شدند ، خانواده برادرم با یکی از دوستان شهید تماس می گیرند و می گویند که برادر تیمسار در دانشگاه هوایی سرباز است . لطف کنید به فرمانده اش بگویید به او مرخصی بدهند تا برای تشییع پیکر برادرش بیاید .
    وقتی با دفتر تیمسار شوقی ( رئیس دانشگاه هوایی ) تماس می گیرند ، ایشان چون از حضور من در جمع سربازان دانشگاه بی اطلاع بوده ، با شگفتی می گوید : « فکر نمی کنم برادر تیمسار سرباز ما باشند اگر بود حتما تیمسار به ما می گفت .»
    وقتی برای تشییع جنازه آمدیم تیمسار شوقی مرا دید و گفت :
    - آقای یاسینی ، چرا تا به حال پیش من نیامدی و خودت را معرفی نکردی ؟!
    در جوابش گفتم :
    - تیمسار ! برادرم این گونه می پسندید . دوست داشت که من هم با سربازان دیگر فرقی نداشته باشم .

    محمد معصومی:
    پسرم کلاس چهارم ابتدایی بود ، او را در یکی از باشگاههای ورزشی ثبت نام کرده بودم ومدتی بود که در آن باشگاه به ورزش رزمی می پرداخت . روزی در یک تمرین باشگاهی ضربه پای حریف به سینه پسرم می خورد ، حالش بد شده و او را به بیمارستان می برند .
    پس از شنیدن این خبر ، غمی جانکاه بر کاشانه مان سایه گسترد و خانواده ام را که در زمانی واحد ، درگیر چند پیش آ»د ناگوار بود ، حسابی کلافه کرده بود . در حالی که بار سنگین مسئولیت دختر ناشنوایمان آزارمان می داد چند روز قبل نیز ، تصادفی کرده بودم که منجر به فوت یک نفر شده بود . در آن زمان گویی تمام مصیبت های عالم با هم دست به یکی کرده بودند که ما را از زندگی ساقثط کنند . روزگار پر مشقت و رنج آوری داشتیم .
    برای چندمین بار ، پسرم را به بیمارستان در شیراز بردم . دکتر گفت :« مبلغ 2 میلیون تومان می گیرم و بچه را عمل می کنم .» من که این مبلغ را نداشتم ، حسابی درمانده شده بودم که خدایا چکار کنم ؟ همان جا دست به دعا برداشتم و زندگی پسرم را از خدای خود خواستم و گفتم : « خدایا ! این امانتی است که دست ماست . هر موقع که صلاح دیدی بگیر و ولی اگر عمرض به دنیا باقی است ، از تو میخ واهم که وسیله نجاتش را فراهم کنی !»
    دو باره نزد دکتر رفتم تا بلکه چاره ای بیندیشد ، بلکه بشود بچه را عمل کرد و از این بحران نجات داد . اما او در جواب گفت :« تنها یک راه دارید ، تا قبل از عمل جراحی ، باید یک نوع آمپول را ماهی یک بار تزریق کند . ولی این درمان موقتی است ، پسرتان باید هر چه زودتر عمل شود .»
    بلافاصله در جست و جوی آمپول مورد نظر به داروخانه های شهر سر زدم و با هر زحمتی بود 3 عدد آمپول که هر کدام هفت هزار تومان قیمت داشت ، خریدم . یکی از آنها را به مدرسه داده بودم که اگر در آنجا حال بچه بدتر شد ، سریعا او را به بیمارستان برسانند و تزریق کنند .
    روزی بر حسب اتفاق ، تیمسار یاسینی برای بازدید به مدرسه ای رفته بود که پسرم در آ«جا مشغول تحصیل بود . همان روز حال بچه بد میشود . معلمان مدرسهخ دور او جمع می شوند ، در همان لحظه یکی از آنها به من تلفن زد و بلافاصله خود را به مدرسه رساندم . وقتی رسیدم ٳ دیدم که پسرم در ماشین فرمانده پایگاه (تیمسار یاسینی ) است . من که در آن موقع کنترل اعصابم را نداشتم ، با عجله به سمت ماشین فرمانده دویدم تا پسرم را بردارم و به بیمارستان ببرم که شهید یاسینی دستم را گرفت و گفت :
    - حاجی ! چکار می خواهی بکنی؟!
    گفتم :
    می خواهم پسرم را در ماشین بگذارم و به بیمارستان ببرم
    شهید یاسینی گفت :
    - این پا اون پا نکن ! سریع سوار شو تا برویم
    وقتی به بیمارستان رسیدیم ، آمپول مورد نظر را تزریق کردند . پس از یک ربع ساعت ، پسرم به حالت عادی بازگشت و با ماشین فرماندهی او را به منزل بردیم .
    وقتی به خانه رسیدیم ، شهید یاسینی گفت :
    - حاجی برای این بچه چه کار کردی ؟ مگر چه مشکلی دارد که این طور می شود ؟
    وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم ، آثار اندوه در چهره اش نمایان شد و گفت :
    - نگران نباش ! خداوند خودش چاره ساز است . مطمئن باش که خداوند از در لطفش عنایتی می کند و گره از این مشکل باز می کند .
    مدتی گذشت ، امتانات ثلث سم تمام شد و مدرسه ها تعطیل شدند . روزی در محل کارم نشسته بودم که تلفن زنگ زد ، گوشی را برداشتم . شهید یاسینی بود که مرا به دفتر فرماندهی فرا خواند وقتی نزد ایشان رفتم ، گفت :
    آقای معصومی ! بچه شما پرونده پزشکی دارد ؟
    گفتم :
    - بله ، از همان روزی که این اتفاق برایش افتاد ، پرونده تشکیل داده اند و تمام موارد در آن ذکر شده است .
    گفت :
    - می شه پرونده را ببینم .
    در جواب گفتم :
    - تیمسار ببخشید ! فکر نمی کنم بیمارستان پرونده را بدهد . ولی سعی می کنم پرونده را هر طوری شده بگیرم و خدمتتان بیاورم .
    با هر زحمتی بود ، پرونده را از بیمارستان گرفتم و خدمتشان بردم . چند روز گذشت تا اینکه روزی مرا خواست و گفت :
    - حاجی ! می خواهم بچه را ببرم تهران وبرای عمل بستری کنم
    عرض کردم :
    - تیمسار من دستم تنگ است ، پول عمل بچه خیلی زیاد است .
    تبسمی کرد و گفت :
    - شما کماری نداشته باشید . خدا می رساند . وقتی خواستند عمل کنند به شما خبر می دهم .
    روز بعد ، تیمسار ، فرزندم را همراه خود به تهران برد و بلافاصله در بیمارستان قلب( شهید رجایی ) بستری کرد یک روز ، پسر تیمسار ،(بهزاد) به من اطلاع داد و گفت :« پدرم از تهران زنگ زد و اطلاع داد امشب قرار است « مهدی » را عمل کنند . خودت را برسان ! این آدرس را هم داده که شما به آنجا مراجعه کنید …»
    بدون معطلی راهی تهران شدم و یکراست به بیمارستان قلب رفتم . وقتی وارد راهرو بیمارستان شدم ، دیدم تیمسار یاسینی در حال قدم زدن است ، تا چشمش به من افتاد به طرف پرستار رفت و گفت :
    - پدرش آمد ، لطفا آن کاغذ را بدهید امضا کند !
    برگ موافقت عمل را امضا کردم و سراغ مهدی را گرفتم . تیمسار گفت :
    - هیچ نگران نباش . مهدی داخل اتاق است . ساعت 11 شب عمل دارد .
    آن شب با لطف و عنایت خدا و زحمات ویژه بستری بود . وقتی از بهبود پسرم مطمئن شد ، رو کرد به من و گفت :
    - آقای معصومی! شما بروید شیراز ، وقتی مهدی را مرخص کردند ، با خودم می آورم .
    پس از چند روز ، فرزندم رابا هواپیما به شیراز آورد و تمام فامیل در منزل ما جمع شده بودند و از اینکه خداوند عمر دوباره ای به «مهدی » بخشیده بود ، شکر گزاری می کردند . وقتی عیادت فامیل و آشنا به اتمام رسید ، به دفتر کار تیمسار یاسینی رفتم تا هم تشکر کرده باشم و هم بپرسم چقدر برای عملمهدی خرج کرده است . وقتی با سوال من مواجه شد ، خندید و گفت :
    - شما چیزی به من بدهکار نیستید ، همه ما مدیون خدا هستیم .
    آنقدر اصرار کردم تا سرانجام در مقابل خواست همن تسلیم شد وبا اکراه گفت :
    - راستش را بخواهی مبلغ 260 هزار تومان پرداخت کرده ام ، 60 هزار تومان هدیه آقا مهدی، 200 هزار تومان بقیه را هر وقت داشتی بده .
    در حالی که در حقش دعا می کردم ، از در خارج شدم و پس از مدتی مبلغ مورد نظررا تهیه کردم و به ایشان تحویل دادم .

    غلامرضا یاسینی ، برادر شهید:
    مدتها بود که یکی از بستگان سببی ام دچار مشکل مالی شده بود و این مسئله مانع از آن بود که بتواند به کار و فعالیتش ادامه دهد . خیلی نگرانش بودم و از اینکه نمی توانستم یاری اش کنم شرمنده و ناراحت بودم . مانده بودم که چه کنم .روزی شهید یاسینی به منزل ما آمدند . با شناختی که از روحیه اش داشتم ، بهتر دیدم که مسئله را با او در میان بگذارم ، شاید چاره ای بیندیشد و گره از کار مسلمانی باز شود . شرح حالش را برای او گفتم و یاد آور شدم که مدتی است بی کار و خانه نشین شده است . آن روز ، با دقت به حرفهایم گوش داد و تنها با حرکات سر گفته هایم را تایید می کرد .
    مدتی گذشت ، چند روزی بود که شهید یاسینی از این کره خاکی پر کشیده و به خیل هدا پیوسته بود . آن شخص ، روزی به منزل ما آمد و گفت :
    - امروز می خواهم رازی را برایت بگویم که هیچ گاه اجازه بازگو کردنش را نداشته ام . آن گاه در حالی که نگاهش را به من دوخته بود ، بغض گلویش ترکید و های های گریست . من که بی صبرانه منتظ بودم تا راز نهفته اش را بشنوم . او را به صبر دعوت کردم و خواستم حرفش را بگوید و آن گاه ادامه داد :
    - به یاد داری آن روزهای سخت ِ دست تنگی ام را؟
    - بله ، ولی من که ...
    - پس خوب گوش کن تا آنچه بر من گذشته برایت باز گو کنم .
    - بفرمایید . سراپا گوشم .
    روزی در خانه نشسته و در اندیشه چاره ای برای حل مشکلاتم بودم . در این حین زنگ خانه به دا در آمد . از جای برخاستم و در را گشودم . مردی ناشناس در آن سوی در ایستاده بود . پس از سلام و احوالپرسی ، نامم را پرسید و پس از آنکه از درستی آدرسی که آمده بود مطمئن شد، یک فقره چک به من داد و گفت :« از طرف تیمسار یاسینی است . او سفارش کرده که به هیچ طریق نامش فاش نشود .» من که تا آن روز در حل مشکلات زندگی عاجز مانده بودم ، با عمل خداسندان هآن روز این شهید عزیز ، بار دیگر موفق شدم فعالیتهای قبلی ام را از سر بگیرم و ...

    شاطری:
    در پایگاه همدان بودم ، با شروع فصل زمستان هوا بسیار سرد شده بود ، حتی برودت هوا گاهی به 20 درجه زیر صفر می رسید و انتظار میرفت سردتر هم بشود . راهها یخ بندان بود و تانکرهایی که گازوئیل می آوردند به سختی خود را به پایگاه رسانده و سوخت را به موتورخانه ها می ریختند .
    گازوئیل مصرفی موتورخانه ها هم قبل از رسیدن به موتورخانه یخ می زدو شوفاژها از کار می افتادند . تهیه سوخت اماکن غیر اداری پایگاه هم به عهده پیمانکار بود که به صورت شخصی اداره می شد .
    یک روز شهید یاسینی مرا خواست و گفت :
    - شاطری! امسال هوا خیلی سرد است و سوخت رسانی به پایگاه هم وضعیت درستی ندارد ، باید کاری کنیم که پرسنل به دردسر نیفتند و زن و بچه ها سرما نکشند .
    گفتم :
    جناب سرهنگ ! مسئولیت بخش غیر اداری به عهده پیمانکار است ، ربطی به ما ندارد .
    در جوابم گفت :
    - نه ، شاطری ! بهتر است مقداری از نفت سهم اداره را به مردم بدهید تا چنانچه به هر دلیل شوفاژخانه ها خاموش شدند ، پرسنل بتوانند با بخاری نفتی خانه های خود را گرم کنند .
    دوباره حرفم را تکرار کردم و گفتم :
    - جناب سرهنگ ! نفت مورد نیاز را باید پیمانکار تهیه کند.
    - با پیمانکار صحبت کرده ام ، او نمی تواند نفت تهیه کند ، سهم اداره را از شرکت نفت بگیر و به صورت امانی در اختیار پیمانکار قرار بده تا به مردم برساند ، بعد که وضعیت بهتر شد امانت را پس می دهد .
    با اینکه دستور برابر روش نبود، لکن لحظه ای شک نکردم و این کار را با دل و جان انجام دادم و آن سال با تدبیر و درایت شهید یاسینی هیچ کس به دردسر نیفتاد و هر وقت شوفاژها خاموش می شدند ، خانواده های پرسنل از بخاری نفتی استفاده می کردند.
    آن زمستان سخت با تمام مشکلاتش به خوبی و خوشی گذشت و جای خود را به بهار دلپذیر داد .
    چندین سال بعد به تهران منتقل شدم و شهید یاسینی هم به سِمَت معاون هماهنگ کننده نیروی هوایی انتخاب شده بود ، یک روز صبح او را دیدم و سلام کردم .
    تا چشمش به من افتاد ، خندید و گفت :
    چطوری شاطری هنوز هم به مردم نفت قرض می دهی یا نه ؟
    من نیز خندیدم و گفتم :
    - اگر شما دستور بدهید ، چرا ک نه !

    حسن سلامی پور:
    سال 1366 بود و فصل نقل و انتقالات سالیانه پرسنل پایگاه فرا رسیده بود . در ا« سال در پایگاه بوشهر خدمت می کردم و شهید یاسینی فرمانه پایگاه بود . به دستور ایشان مسئولان نقل و انتقالات موظف شده بودند تا پرسنل قدیمی را که چند سال متمادی در پایگاه بوده اند به سایر پایگاهههای نیروی هوایی منتقل کنند تا فرصت خدمت در این منطقه برای دیگر پرسنل نیرو فراهم شود .
    من نیز که جزء پرسنل قدیمی پایگاه محسوب می شدم ، در لیست انتقالی قرار گرفته بودم . به سبب آشنایی و رابطه نزدیکی که با جناب یاسینی داشتم ، تصمیم گرفتم به حضور ایشان برسم ، بلکه اسمم را از لیست حذف کنند.
    شهید یاسینی ، پنج شنبه های هر هفته را برای ملاقات با پرسنل اختصاص داده بود تا به دور از هر گونه مانعی بیایند و مشکلاتشان را با وی در میان بگذارند ، خیلی متواضعانه و با حوصله حرف تک تک پرسنل را می نید و با تدابیر حکیمانه اش راه حلهای مناسب را ارائه می داد . طوری که هر کس نزد او می رفت ، راضی و خوشحال باز می گشت .
    البته باید عرض کنم که د طول هفته توسط آجودان ایشان از متقاضیان ملاقات ثبت نام به عمل می آمد تا نوبت آنها رعایت شود و حق کسی ضایع نشود . من نیز به آجودان ایشان مراجعه کردم و نامم را رای ملاقات نوشتم . روز پنج شنبه فرا رسید . با هزار امید ، راه دفتر مانده را در پیش گرفتم . وقتی نوبتم رسید داخل اتاق شدم . با تعجب پرسید :
    - حسن آقا ! شما چرا؟ تو که شب و روز پهلوی منی ، برای چی وقت گرفته ای ؟
    پس از اینکه از محبتش نسبت به خودم تشکر کردم ، گفتم :
    - جناب سرهنگ ! گویا شما دستور داده اید که تمام پرسنل قدیمی پایگاه منتقل شوند ، من هم جزء آنها هستم . خدمت رسیدم تا عرض کنم من شرایطم برای انتقالی مساعد نیست . نه پولی دارم و نه خانه ای ، به هر جا منتقل شوم شرایط سختی برایم به وجود می آید .
    مکثی کرد و گفت :
    - آقای سلامی پور! هر چند شما آشنای من هستید ، ولی با دیگر پرسنل برایم فرقی ندارید ، دستوری که داده ام باید در مورد همه اجرا شود . اگر بخواهم استثناء قائل شوم ، امثال تو ممکن است زیاد باشند .
    گفتم :
    - جناب سرهنگ ! شما وضعیت مرا بهتر می دانی ، اگر از بوشهر جا به جا بشوم زندگی ام از هم می پاشد . هر طور فکر می کنم ، شرایطم برای انتقالی مساعد نیست . والا من حرفی ندارم .
    در حالی که خوب به حرفهایم گوش می داد و به صورتم نگاه می کرد ، احساس کردم به تفکر عمیقی فرو رفته است . وقتی که حرفم تمام شد ، کمی صندلی اش را جا به جا کرد و گفت:
    - ببین آقای سلامی پور! اگر نخواهی منتقل شوی یک شرط دارد .
    - بفرمایید ! هر شرطی باشد می پذیرم .
    - تا حالا جبهه رفته ای ؟
    - نه جناب سرهنگ .
    - پس اگر می خواهی منتقل نشوی باید به جبهه بروی.
    - چشم حتما این کار را میکنم .
    راضیو خوشحال از دفتر کارش بیرون امدم و چند روز بعد ثبت نام کردم و به صورت داوطلبانه با بسیج عازم جبهه های جنگ شدم .
    در جبهه بودم که فهمیدم آن شهید چه لطف بزرگی در حقم کرده است . آنجا بود که پی بردم ، بسیجی بودن و در خط رهبری حرکت کردن چه حلاوتی دارد که هیچ گاه شیرینی آن لحظه ها از کامم محو نمی شود . در واقع تصمیم حکیمانه آن روز شهید یاسینی نه تنها از انتقال من جلوگیری کرد، بلکه روح و روانم را به عالمی منتقل کرد که تا آن لحظه از لذتش محروم بودم .

    غلامرضا سلیمانی:
    تیمسار علیرضا یاسینی ، در اواسط سال 1371 به فرماندهی منطقه هوایی شیراز برگزیده شد . هر چند مدت فرماندهی ایشان در این پایگاه مهم نیروی هوایی بیش از 6 ماه طول نکشید و در پایان همان سال به سمتی بالاتر ارتقاء یافت ، ولی در همین مدت کم ، منشا خدمات بسیاری شد که در چندین سال متمادی بایستی انجام می گرفت .
    در روزهای اولیه ورودشان به پایگاه ، پس از یک روز طاقت فرسا و خسته کننده ، در دفتر کارش مشغول کار بوده که مسئول دفتر، مرحوم احمد مقدم وارد اتاق می شود و می گوید :
    - تیمسار ، ببخشید ! وقت ناهار است ، اگر اجازه بفرمایید بگویم ناهارتان را بیاورند.
    پس از موافقت تیمسار یاسینی ، ستوان مقدم یکی از سربازان را به باشگاه غذاخوری انقلاب ، واقع در منازل سازمانی منطقه می فرستد تا غذای مناسبی بخرد . باشگاه مزبور چون به صورت نیمه خصوصی اداره می شد غذایش از کیفیت مطلوبتری نسبت به غذاهایی که در آشپزخانه های اداری طبخ می شد ، برخوردار بود . چند دقیقه بعد سرباز با غذا وارد می شود و چند ضربه به درِ اتاق می کوبد تا اجازه ورود بگیرد . با اجازه تیمسار وارد اتاق شده ، غذا را روی میز می گذارد و از اتاق خارج می شود .
    وقتی چشم تیمسار یاسینی به غذا می افتد ، بلافاصله مسئول دفتر را از طریق آیفون صدا می زند . مرحوم مقدم وقتی وارد اتاق می شود ، شهید یاسینی می گوید:
    آقای مقدم ! این غذا را از کجا تهیه کرده اند ؟
    - قربان از باشگاه غذاخوری.
    - چرا باشگاه ؟! مگه غذاخوری اداری ، غذا طبخ نمی کند ؟
    - چرا ، ولی کیفیت خوبی ندارد ، گفتم از باشگاه بگیرم غذاش نسبتا بهتر است .
    دراین لحظه غذا را کمی جا به جا کرده ، از پشت میز بلند می شود و از مقدم می پرسد :
    - آقای مقدم ! سربازهای دفتر غذایشان را خورده اند ؟
    - نه قبان ! هنوز نخورده اند .
    - بگو یکی از آنها با جیره غذایی اش به اتاق من بیاید.
    مقدم احترام می گذارد و بلافاصله به آبدارخانه دفتر فرماندهی می رود، یکی از سربازها را در حالی که جیره غذایی اش را در بشقابی به دست گرفته به دفتر فرمانده پایگاه می آورد . شهید یاسینی او را تا نزدیکی میزی که غذا روی آن چیده شده می برد و رو به سرباز کرده ، می گوید :
    - پسرم ! بشقاب خودت را روی میز بگذار و این غذا را ببر.
    - نه ، تیمسار! اگر اجازه بفرمایید ، من غذای خودم را بخورم ، شما هم غذای خودتان را میل بفرمایید.
    - هر کاری می گم ، بکن !
    سرباز ، بی درنگ بشقاب غذایش را روی میز می گذارد و سینی غذای تیمسار را برداشته و از اتاق خارج می شود .
    تیمسار یاسینی پس از صرف غذای سربازی ، از آجودان می خواهد تا خط تلفن را به دفتر فرمانده پشتیبانی پایگاه وصل کند . پس از برقرار ارتباط ، فرمانده پشتیبانی پشت خط منتظر می ماند . تیمسار خطاب به وی می گوید:
    - جناب ... از فردا من از غذای ناهارخوری قرارگاه ( غذای سربازی ) می خورم .
    فرمانده پشتیبانی به خوبی در می یابد که منظور شهید یاسینی چیست ، بلافاصله به آشپزها دستور می دهد تا در طبخ غذا دقت لازم را به خرج بدهند و غذای بهتری بپزند .
    این اقدام خوب فرمانده باعث شد تا روز به روز به کیفیت غذای سربازان توجه بیشتری شود . زیرا دست اندرکاران آشپزخانه می دانستند که فرمانده پایگاه چون از غذای سربازی استفاده می کند ، اگر کیفیت آن مطلوب نباشد ممکن است از آنان توضیح بخواهد .

    عباس زارع :
    پایگاه چابهار به سبب قرار گرفتنش در منطقه ای محروم از جمله پایگاه هایی بود که امکانات کمتری نسبت به سایر یکانهای نیروی هوایی داشت . مسئولان وقت نیروی هوایی تصمیم گرفته بودند تا محرومیت را از چهره این پایگاه مهم و استراتژیک بزدایند . از این رو جناب سرهنگ یاسینی که از فرماندهان کاردان نیروی هوایی محسوب می شد و در امر سازندگی در نهاجا زبانزد خاص و عام بود ، در سال 1365 به عنوان فرمانده این پایگاه برگزیده شد .
    روزی خدمت ایشان رسیدم و گفتم :
    - جناب سرهنگ ! همان طور که می دانید خانواده های پرسنل ، امکانات رفاهی مطلوبی ندارند ، اگر ممکن است دستور بفرمایید استخر شنا و باشگاه ورزشی در پایگاه درست کنند .
    در حالی که با تکان دادن سر، پیشنهاد مرا تایید می کرد ، رو به من کرد و گفت :
    - در این فکر هستم .
    بلافاصله دستش روی دکمه آیفون (آوابر ) رفت و فرمانده پشتیبانی را به دفتر کارش احضار کرد .
    چند دقیقه بعد ، فرمانده پشتیبانی وارد اتاق فرمانده پایگاه شد و گفت :
    قربان ! امری داشتید ، بفرمایید !
    شهید یاسینی گفت :
    - جناب سرهنگ ! از امروز 26 روز فرصت دارید استخر باشگاه افسران را حاضر کنید .
    پس از گذشت زمان مورد نظر ، برای بازدید می آیم . می خواهم در آن روز پرسنل و خانواده ها در آن شنا کنند .
    - چشم قربان !
    از آن روز به بعد با تلاش شبانه روزی پرسنل تاسیسات و حمایتهای شهید یاسینی کار ساخت استخر آغاز و در زمان تعیین شده (26 روز) آماده بهره رداری شد . روز عید فطر بود که شهید یاسینی و جمعی از پرسنل و فرزندان ذکور آنان برای افتتاح استخر در محل گرد آمده بودند .
    رئیس تربیت بدنی پایگاه از جناب سرهنگ یاسینی درخواست کرد پرچم سه رنگ را با قیچی قطع و رسما استخر را افتتا کنند . فروتنی و تواضعی که در وجود این فرمانده خوب وجود داشت باعث شد تا از این کار سر باز زند و هر چه اصرار کرد ، نپذیرفت و مرتب می گفت :
    - من کاری نکرده ام ، آنهای که زحمت کشیده اند ، باید استخر را افتتاح کنند .
    در این حال ، نگاهش را به درون جمعیت چرخاند و کارگر لوله کشی که از کارگران محلی و بلوچ بود و در ساخت استخر زحمت فراوانی کشیده بود به جلو فرا خواند . وقتی آن کارگر نزدیک آمد ، قیچی را به دستش داد و گفت :
    - عموجان ! ببر ، شما برای این کار از هر کس دیگر سزاوارتری.
    پرسنل از این عمل شهید یاسینی ، چنان دچار شور و شعف شدند که اشک شوق در چشمانشان حلقه زد .
    لحظه ای بعد با صلواتی غرا ، نوار سه رنگ پاره شد و در آن روز جمع حاضر به همراه فرمانده فداکار خود تنی به آب زدند و شنا کردند .

    حسین جمالی:
    کمتر از یک ماه به آغاز دهه مبارک فجر مانده بود .روزی جناب سرهنگ یاسینی از من خواست تا همراهی شان کنم و در پایگاه بوشهر گشتی بزنیم . او همواره در صدد فرام نمودن امکانات لازم برای آسایش پرسنل و خانواده هایشان بود . در طول مسیر در این زمینه مشغول گفت و گو بودیم . ناگاه نگاهش به مردمی افتاد که برای خرید نان صف کشیده بودند . صف طویلی بود . او از اینکه وقت خانواده ها برای خرید چند قرص نان تلف می شد خیلی ناراحت بود و می گفت :
    - آقای جمالی ! آیا به ضرب المثلی که می گوید وقت طلاست تا کنون فکر کردی ؟ من می خواهم بگویم که این ضرب المثل اشتباه است ، چرا که ارزش زمان به مراتب بالاتر از طلاست ، چون هرگز باز نمی گردد در حالی که این امکان برای به دست آوردن طلا متصور است .
    و آنگاه تاملی کرد و ادام هداد :
    - آقای جمالی ! شما از امروز پی گیر خرید دستگاهی برای نانوایی باششید !
    از همان روز دست به کارشدم . همه روزه به فرمانداری بوشهر می رفتم و مسئله را پی گیری می کردم . چند روزی گذشت و مراحل اداری جهت خرید دستگاه ، به قیمت دولتی انجام شد .
    شهید یاسینی نیز از تاسیسات پایگاه خواسته بود که در حداقل زمان ممکن ساختمانی بدین منظور احداث کند .
    با گذشت کمتر از دو هفته ساختمان نانوایی آماده شد و پس از چند روز ، دستگاه آن نیز نصب شد. با فرا رسیدن روز 19 بهمن ( روز نیروی هوایی ) ایشان نانوایی را افتتاح کردند . او که از سرعت و کیفیت کار انجام شده راضی و خشنود به نظر می رسید رو به من کرد و گفت :
    - خداوندا ان شاء الله از همگی شما عزیزان قبول کند . حال برای اینکه من هم سهمی در این امر خیر داشته باشم ، از شما می خواهم تا یک ساعت اولیه شروع کار نانوایی ، نان صلواتی به پرسنل بدهید . و جه آن را من می پردازم .

    سرهنگ مهدی رافعی شیخی :
    به سبب زیاد بودن مواد مخدر در منطقه چابها ، متاسفانه یکی از پرسنل پایگاه به دام هروئین افتاده و معتاد شده بود . علی رغم اینکه هشدارهای لازم از طریق مسئولان به وی داده شده بود ، اما همچنان ادامه می داد و حتی روز به روز وضع او وخیم تر می شد . طوری که یکی از دختران او ، هم به استعمال مواد مخدر می پرداخت و هم به خرید و فروش مبادرت می ورزید .
    سال 1365 بود و شهید یاسینی فرمانده پایگاه چابهار بود . سرانجام وقتی هشدارهای مسئولان موثر نیفتاد ، با تشکیل کمیسیون 5 نفره حکم به اخراج این شخص داده شد .
    فرمانده پایگاه ( جناب یاسینی ) در مواردی که دستور خاصی می داد و لازم بود تا حصول نتیجه پی گیری شود ، به من و یا تعدادی دیگر از همکاران محول می کرد . روزی جناب یاسینی مرا خواست و گفت :
    - آقای شیخی ! طبق رای کمیسیون 5 نفره سرکار ... را اخراج کرده ایم . ولی با تحقیقی که من در زندگی او کرده ام ، دخترش نیز به مواد مخدر معتاد است و در « کنارک » اقدام به خرید و فروش می کند . فکر می کنم اگر و را اخراج کنم ، زمینه برای آنها بهتر فراهم می شود و ممکن است بیشتر به منجلاب کشیده شوند .
    گفتم :
    - جناب سرهنگ ! شما وظیفه تان را انجام داده اید ، فکر نمی کنم کاری خلاف قانون و شرع باشد .
    در جوابم گفت :
    درست است ، ولی ما در قبلا پرسنل یک وظیفه قانونی داریم و یک تعهد وجدانی و خدایی . وظیفه قانونی همین است که انجام شده و ایشان طبق قانون باید از جامعه نیروی هوایی طرد شود ، ولی فکر می کنم نسبت به وظیفه دوم کوتاهی کرده ام .
    - ببخشید قربان ! فکر نمی کنم شما کوتاهی کرده باشید ، اگر هم تصمیم به اخراج این شخص گرفته شده برای سلامت پرسنل پایگاه و محیط کار لازم است .
    - درسته ، ولی به نظرم اگر فرصت دیگری به او بدهیم شاید به خودش بیاید . معتقدم که طرد کردن مهم نیست ، بلکه ساختن مهم است .
    گفتم :
    - هر طور شما صلاح می دانید ، عمل می کنیم . حالا بفرمایید دستور چیست ؟ چه کار باید کرد؟
    - شما برو این شخص را پیدا کن و به دفتر بیار.
    چون کاملا آن شخص را می شناختم و محل سکونتش را می دانستم ، بی وقفه سراغش رفتم و او را نزد جناب یاسینی آوردم . شهید یاسینی پس از اینکه او را خوب تحویل گرفت ، رو به او کرد و گفت :
    - می دونی برای چی تو را خواسته ام ؟
    - بله ، جناب سرهنگ ! حکم اخراج مرا صادر رده اید . من حرفی ندارم چون خودم این بلا را سر خودم آوردم . حالا هم مستحق این تنبیه هستم .
    - نه ، اشتباه می کنی ! درسته که حکم اخراج تو صادر شده ، ولی می خواهم برای آخرین بار فرصتی به تو بدهم تا خودت را اصلاح کنی .
    - جناب سرهنگ ! کار من از این حرفها گذشته ، من نه تنها خودم را بدبخت کرده ام ، بلکه خانواده ام را نیز گرفتار این مواد افیونی کرده ام . فکر نمی کنم راه نجاتی برایم وجود داشته باشد . هزینه ترک این مواد ( هروئین ) هم بالاست و از عهده من خارج است . در این لحظه شهید یاسینی به وی گفت :
    - اگر هزینه درمان را من بدهم و به مدت دو ماه علاوه بر حقوق خودت هزینه زندگی ات را بپردازم ، حاضری ترک کنی ؟
    - جناب سرهنگ ! از خدا می خواهم که ترک کنم .
    - خیلی خُب ! از همین فردا دست به کار شو، ولی مردانه قول بده که این کار را خواهی کرد . از امروز به بعد جناب شیخی از طرف من موظف است هر نیازی شما دارید بر طرف کند تا اینکه ترک کنید .
    - چشم جناب سرهنگ ! قول می دهم .
    فردای آن روز من با چند تن از همکاران ، مامور اجرای دستور شهید یاسینی شدیم . هر روز داروهای مورد نیاز را که در پایگاه موجود نبود ، از چابهار و کنارک تهیه می کردیم و با نظر دکتر پایگاه به این شخص معتاد می دادیم . مضاف بر اینکه هزینه زندگی او و هفت نفر عائله اش را که یکی از آنها نیز معتاد بود ، با پولی که جناب یاسینی از حقوق ماهانه خودش می داد ، تامین می کردیم . در این مدت دو ماه ، با گروهی که تشکیل داده بودیم ، کلیه مایحتاج خانواده را خیداری کرده و به منزل آن شخص می بردیم تا مبادا برای خرید از خانه بیرون بیایند و دوباره به مواد رو بیاورند ، خود و دخترش را در قرنطینه کامل قرار داده بودیم . تا اینکه پس از دو ماه به کلی مواد مخدر از بدنشان خارج شد و سلامتی شان را باز یافتند.
    پس از اینکه سلامت کامل به این خانواده بازگشت ، به شهید یاسینی اطلاع دادم که با هم به منزل آنها برویم . روزی که همراه ایشان به خانه آن شخص رفتیم ، با اصرار زیاد می خواست که دست شهید یاسینی را ببوسد و به این طریق لطفی را که در حق او و خانواده اش کرده بود ، جبران کند . ولی آن انسان والا و بزرگ ، دستی به سرش کشید ، او را بوسید و گفت :
    - احتیاجی به این کار نیست ، من کاری انجام نداده ام . خانواده تو ، خانواده من است و احساس میک نم فرزندان خودم هستند . خدا را شکر که سلامتتان را باز یافتید . حالا قلبم آرام گرفت و فکر می کنم دینی را که به گردنم بود ادا کرده ام .
    در حالی که آن شخص و اعضای خنواده اش اشک می ریختند ، مرتب به جان فرمانده ، دعا می ردند . پس از اینکه ساعتی در منزل آن شخص نشستیم ، خداحخافظی کرده و باز گشتیم . شهید یاسینی که آرامشی خاص بر وجودش حاکم شده بود و کاملا راضی و خشنود به نظر می رسید . مرتب خدا را شکر می کرد .
    #1 ارسال شده در تاريخ 8th January 2009 در ساعت 23:02

  2. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. چالی آواتار ها
    چالی
    کاربر سایت
    Nov 2009
    1
    0
    تشکر شده : 1

    پیش فرض

    عالی بود .خداوند همه شهدا مورد عفو رحمت خود قرار دهد
    #2 ارسال شده در تاريخ 20th November 2009 در ساعت 12:43

  4. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  5. keya آواتار ها
    keya
    کاربر سایت
    Apr 2010
    18
    7
    تشکر شده : 8

    پیش فرض

    باسلام به خدمت شما دوستان گرامی وبا سلام به ارواح طیبه شهداء وامام شهداء ................ ازاینکه می بینم بعضی ازدوستان عزیز هنوز یاد وخاطره شهداء را فراموش نکرده اند خیلی خرسندم . درمورد یکی از شهداء بزرگوار ورشید غرب کشور که تعاریف زیادی شنیدم اما در مورد ایشان زیاد نمی دانم مطلبی می خواستم بیان کنم:************* شهید صفر خوشروان: اهل گیلان غرب دومین شهر مقاوم کشور ، فرمانده وقت سپاه، که از خانوادهای مذهبی وفقیر متولد شده ودر جنگ (به گفته همرزمانش)رشادتها از خود نشان داده بطوری که اورا ببر کوهستانهای غرب نام نهادند. این شهید بزرگوار خیلی شجاع وچالاک بوده که ضربه های خیلی سختی به دشمن وارد کرده بطوری که هم صدام حسین ملعون وهم حزب کمله ومنافقین برای سر وی جایزه های هنگفتی مشخص کردند.می گن ایشان طوری بوده که دو ار پی جی روی شانه هاش می زاشته و شلیک می کرده ..... روحش شاد ( اگه همشهریای این شهید در موردش بیشتر می دانند تو پست بزارن.)
    #3 ارسال شده در تاريخ 6th May 2010 در ساعت 08:29

  6. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  7. buxom آواتار ها
    buxom
    کاربر سایت
    Mar 2009
    3
    7
    تشکر شده : 8

    پیش فرض

    خیلی خوب بود...........
    #4 ارسال شده در تاريخ 3rd June 2010 در ساعت 21:03

  8. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. mhv1994 آواتار ها
    mhv1994
    کاربر سایت
    Dec 2011
    77
    232
    تشکر شده : 234

    پیش فرض

    امروز روز شهادت ایشونه
    یادش گرامی
    #5 ارسال شده در تاريخ 5th January 2012 در ساعت 17:40

موضوعات مشابه

  1. گزارشی از اردوگاه اسرای "رمادی"
    توسط secret در انجمن دفاع مقدس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 31st December 2008, 16:05
  2. پرسپوليس مقابل ملوان متوقف شد
    توسط Admin در انجمن بایگانی بخش ورزش
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 18th August 2008, 04:29

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •