زندگینامه سرلشکر خلبان عباس بابایی
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: زندگینامه سرلشکر خلبان عباس بابایی

  1. Admin آواتار ها
    Admin
    مدیر کل سایت
    Jun 2008
    26,717
    3,386
    تشکر شده : 42,715

    پیش فرض زندگینامه سرلشكر خلبان عباس بابايي

    شهيد عباس بابايي، بزرگ مردي كه در مكتب شهادت پرورش يافت مجاهدي كه زهد و تقوايش بسان دريايي خروشان بود و هر لحظه از زندگانيش موج ها در برداشت. مرد وارسته اي كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگي و كرامت بود، رزمنده اي كه دلاور ميدان جنگ بود و مبارزي سترگ با نفس اماره ي خويش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشيد تا جز در جهت خشنودي حق تعالي گام برندارد. به راستي او گمنام، اما آشناي همه بود. از آن روستاييِ ساده دل، تا آن خلبان دلير و بي باك. شهيد بابايي در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد. شهيد بابايي در سال 1349، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكايي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند، اما واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد، از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است.

    همچنين اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وي ماجراي فارغ التحصيلي از دانشكده خلباني آمريكا را چنين تعريف كرده است: «دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند، تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود، ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهار نظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت، زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟

    بالاخره گفتم، نمازم را ادامه مي دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي كردي؟ گفتم: عبادت مي كردم. گفت: بيشتر توضيح بده. گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم. ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت: همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست؟ پاسخ دادم: آري همين طور است. او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است. با چهره اي بشاش خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد . براي شما آرزوي موفقيت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.» با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت
    __________________
    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]"فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]"فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]

    شب های دراز بی عبادت چه کنم
    طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
    گویند کریم است و گنه می بخشد
    گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...



    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    #1 ارسال شده در تاريخ 15th August 2008 در ساعت 07:05

  2. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. Admin آواتار ها
    Admin
    مدیر کل سایت
    Jun 2008
    26,717
    3,386
    تشکر شده : 42,715

    پیش فرض

    . شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده ي او گذاشته شد. به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد. بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل گرديد. او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد. شهيد براي پيشرفت سريع عمليات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمي كرد، بلكه شخصاً پيشگام مي شد و در جميع مأموريت هاي جنگي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي، اولين خلبان بود كه شركت مي كرد.

    سرلشكر بابايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از نظام، سركوبي و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاريخ 8/2/1366، به درجه سرتيپي مفتخر گرديد. تيمسار بابايي معاون عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به هنگام بازگشت از يك مأموريت برون مرزي، هدف گلوله ضد هوايي قرار گرفت و به شهادت رسيد. تيمسار عباس بابايي صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عيد قربان همراه يكي از خلبانان نيروي هوايي (سرهنگ نادري) به منظور شناسايي منطقه و تعيين راه كار اجراي عمليات، با يك فروند هواپيماي آموزشي اف–5 از پايگاه هوايي تبريز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تيمسار بابايي پس از انجام دادن مأموريت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزي، هدف گلوله هاي تيربار ضد هوايي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسيد. يكي از راويان مركز مطالعات و تحقيقات جنگ درباره اين واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپيماي تيمسار بابايي و اختلالي كه در ارتباط هواپيما و پايگاه تبريز به وجود آمد، پايگاه مزبور به رابط هوايي سپاه اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي خودي در منطقه مرزي سقوط كرد براي كمك به يافتن خلبان و لاشه آن هر چه سريعتر اقدام نماييد. مدت كوتاهي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالي كه گريه امانش نمي داد گفت: هواپيماي مورد نظر توسط خلبان به زمين نشست، ولي يك از سرنشينان آن به علت اصابت تير در داخل كابين به شهادت رسيده است.» راوي در مورد بازتاب شهادت تيمسار بابايي در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخي از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد . با شنيدن اين خبر، جلسه تعطيل شد و اشك در چشمان حاضرين به خصوص آنان كه آشنايي بيشتري با شهيد بابايي داشتند ، حلقه زد.» نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري هاي بيش از حد دوستانش جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.» بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آروزي بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرا فتخار ايران جاودانه شد.
    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]"فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]"فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]

    شب های دراز بی عبادت چه کنم
    طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
    گویند کریم است و گنه می بخشد
    گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...



    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    #2 ارسال شده در تاريخ 15th August 2008 در ساعت 07:05

  4. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. Admin آواتار ها
    Admin
    مدیر کل سایت
    Jun 2008
    26,717
    3,386
    تشکر شده : 42,715

    پیش فرض وقتي آسمان هم قفس مي‌شود

    وقتي آسمان هم قفس مي‌شود


    عباس بابايي
    با خودم بردمش سرکار، کلاس اول ابتدايي است. ذوق مشق نوشتن دارد. مي‌نشيند پشت ميزم و من هم مي‌روم دنبال کارم. وقتي برمي‌گردم مي‌بينم با مداد اداره مشق نوشته، وقتي متوجه مي‌شود که بيت‌المال يعني چه، تمام مشق‌هايش را خط خطي مي‌کند.
    ***

    دايي عباس با ناراحتي آمد خانه که چرا به وضع لباس‌هاس عباس رسيدگي نمي‌کنيد اسمش را جزء دانش‌آموزان فقير نوشته‌اند. دايي‌‌اش را مي‌برم سر کمد عباس و لباس‌هاي نو را نشانش مي‌دهم. تعجب مي‌کند. اما عباس جواب مي‌دهد: در مدرسه شاگرداني هستند که وضع مالي خوبي ندارند. من نمي‌خواهم با پوشيدن اين لباس‌ها به آنها فخر فروشي کنم. بگذريم از اينکه هميشه مي‌گفت: اول براي خواهران و برادرانم بخريد، بعدا براي من.
    ***

    تاريک روشن هوا بود که آهسته از ديوار پريد پايين و مشغول شد. با تعجب نگاهش کردم، به قد و قواره‌اش نمي‌آمد که اين‌قدر زبل باشد جلو رفتم، گفت: من به شما کمک مي‌کنم، خدا هم در خواندن.
    درس‌هايم به من کمک مي‌کند. حالا ديگر از سرزنش‌هاي مدير مدرسه آن هم مقابل دانش‌آموزان به خاطر نظافت نشدن مدرسه راحت شده بوديم. نظافت مدرسه کار هر روز عباس بود تا اينکه کمر درد شوهرم خوب شد.
    ***

    عباس وسايل تزريقات را برداشت و يواشکي زد بيرون، مقابل خانه محقر و فقيرانه‌اي ايستاد و رفت داخل، يا خودم گفتم: پس معلوم شد که چرا اين چند روزه مشتري ما کم شده منتظر ماندم، عباس که بيرون آمد، گفتم: شکارچي مشتري‌هايم را پيدا کردم. با شرمندگي گفت: داداش من آمپول مي‌زنم، ولي پول نمي‌گيرم.
    ***

    دانشجوي رشته خلباني شده بود. به اصطلاح تحويلش گرفته بودند و خوابگاهش طبقه دوم ساختمان بود. اما بعد از مدتي گير داده بود که بيايد طبقه اول، دليلش را که پرسيدم، گفت: اين آسايشگاه مشرف به آسايشگاه خواهران است و من مي‌خواهم نماز بخوانم. خوب نيست که نمازم باطل شود و مرتکب گناهي شده باشم.
    ***

    بولتن خبري «ريس»، پايگاه آموزش خلبانان شکاري، آمريکا: «دانشجو بابايي ساعت دو بعد از نيمه شب مي‌دود تا شيطان را از خودش دور کند» آمريکا بود و جو فاسدش، عباس هم جوان بود، اما مسلمان، براي دوري از گناه ورزش مي‌کرد.
    ***

    تا دستش نوشابه فانتا را ديدم، عصباني شدم و گفتم؛ تو دوباره براي من فانتا خريدي، چند بار بگويم من پپسي مي‌خورم. عباس خيلي آرام گفت: حالا نمي‌شود فانتا بخوريد گفتم چرا و اصرار کردم، گفت: کارخانه پپسي براي اسرائيل است... اين جريان براي قبل از انقلاب و دوره دانشجو پيمان در آمريکا بود.
    ***

    قربان، مش علي نقي، باغبان پايگاه، پشت خط است، گفتم: وصل کن. تلفن که وصل شد، گفتم: سلام مشدي، چطوري؟ که صداي سرلشکر بابايي جواب سلامم را داد. دستپاچه شدم و گفتم: ببخشيد قربان، گفتند مش علي نقي است. خنديد و گفت: من عمدا اسمش علي نقي را بردم. مي‌خواستم ببينم شما با اين کارگرها چگونه برخورد مي‌کنيد. شهيد بابايي به ما دستور داده بودند که هواي باغبان‌ها را داشته باشيم.
    ***

    مگه نگفتم نيا بالا، اگر يک بار ديگر ببينمت مي‌زنم تو گوشت، مرد سرش را انداخت پايين و از اتاق خلبان رفت بيرون، چند لحظه بعد خلبان گوشي را از روي گوشش برداشت و به من نگاه کرد و گفت" از تيمسار پذيرايي کن. رنگم پريد وقتي فهميدم ايشان تيمسار بابايي بودند دويدم بيرون و بين مسافران پيدايش کردم، صورتم را بردم جلو و گفتم: تيمسار، جان مادرت بزن توي گوشم، تيمسار گفت: برادر، من که هستم که شما را بزنم... از من اصرار و طلب بخشش و از او تواضع، به علي، مريدش شدم.
    ***

    جهيزيه مجللي داشتم. هر اتاق وسايلش و پرده‌هايش يک جوري تزيين شده بود به قول عباس مثل قصه بود. اما کم کم و پس از گذشتن چند ماه، خيلي آرام و خودماني متذکر شد که ساده‌تر هم مي‌شود زندگي کرد. آن قدر قشنگ مفاهيم را به من منتقل مي‌کرد که شروع کرديم وسايلمان را براي ديگران کادو بردن تا ما هم زندگي ساده‌اي داشته باشيم، اما پر از محبت.
    ***

    قرار بود با هم برويم مکه. همه کارها را هم کرديم، اما موقع رفتن گفت که نمي‌تواند. نشستيم با هم صحبت کرديم، ساعت‌ها. آنقدر با محبت، انگار که تازه عقد کرده‌ايم. در اين ميان اجازه رفتن هم مي‌گرفت، خداحافظي آخر، گفت که مرا خيلي دوست دارد، اما نه بيشتر از خدا، گفت که صبور باشم و بي‌تابي نکنم. اما گفت که عيد قربان مي‌آيد پيشم، عرفات زنگ زد و خداحافظي کرد. يعني گفت اين ديگر آخرين باري است که صداي هم را مي‌شنويم و من تنها فرياد زدم، گريستم، آب شدم و... اي کاش من هم مثل عباس پروانه شده بودم و سوخته بودم.
    منبع:مجله امتداد
    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]"فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]"فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]

    شب های دراز بی عبادت چه کنم
    طبعم به گناه کرده عادت چه کنم
    گویند کریم است و گنه می بخشد
    گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...



    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    #3 ارسال شده در تاريخ 15th August 2008 در ساعت 07:06

  6. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  7. اریانا1 آواتار ها
    اریانا1
    کاربر سایت
    Dec 2008
    729
    1,018
    تشکر شده : 315

    Gadid زندگینامه سرلشکر خلبان عباس بابایی

    شهيد عباس بابايي، بزرگ مردي كه در مكتب شهادت پرورش يافت مجاهدي كه زهد و تقوايش بسان دريايي خروشان بود و هر لحظه از زندگانيش موج ها در برداشت. مرد وارسته اي كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگي و كرامت بود، رزمنده اي كه دلاور ميدان جنگ بود و مبارزي سترگ با نفس اماره ي خويش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشيد تا جز در جهت خشنودي حق تعالي گام برندارد. به راستي او گمنام، اما آشناي همه بود. از آن روستاييِ ساده دل، تا آن خلبان دلير و بي باك. شهيد بابايي در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد. شهيد بابايي در سال 1349، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكايي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند، اما واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد، از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است. همچنين اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وي ماجراي فارغ التحصيلي از دانشكده خلباني آمريكا را چنين تعريف كرده است: «دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند، تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود، ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهار نظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت، زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه مي دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي كردي؟ گفتم: عبادت مي كردم. گفت: بيشتر توضيح بده. گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم. ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت: همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست؟ پاسخ دادم: آري همين طور است. او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است. با چهره اي بشاش خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد . براي شما آرزوي موفقيت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.» با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده ي او گذاشته شد. به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد. بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل گرديد. او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد. شهيد براي پيشرفت سريع عمليات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمي كرد، بلكه شخصاً پيشگام مي شد و در جميع مأموريت هاي جنگي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي، اولين خلبان بود كه شركت مي كرد. سرلشكر بابايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از نظام، سركوبي و دفع *****ات دشمنان از خود بروز داد، در تاريخ 8/2/1366، به درجه سرتيپي مفتخر گرديد. تيمسار بابايي معاون عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به هنگام بازگشت از يك مأموريت برون مرزي، هدف گلوله ضد هوايي قرار گرفت و به شهادت رسيد. تيمسار عباس بابايي صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عيد قربان همراه يكي از خلبانان نيروي هوايي (سرهنگ نادري) به منظور شناسايي منطقه و تعيين راه كار اجراي عمليات، با يك فروند هواپيماي آموزشي اف–5 از پايگاه هوايي تبريز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تيمسار بابايي پس از انجام دادن مأموريت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزي، هدف گلوله هاي تيربار ضد هوايي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسيد. يكي از راويان مركز مطالعات و تحقيقات جنگ درباره اين واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپيماي تيمسار بابايي و اختلالي كه در ارتباط هواپيما و پايگاه تبريز به وجود آمد، پايگاه مزبور به رابط هوايي سپاه اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي خودي در منطقه مرزي سقوط كرد براي كمك به يافتن خلبان و لاشه آن هر چه سريعتر اقدام نماييد. مدت كوتاهي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالي كه گريه امانش نمي داد گفت: هواپيماي مورد نظر توسط خلبان به زمين نشست، ولي يك از سرنشينان آن به علت اصابت تير در داخل كابين به شهادت رسيده است.» راوي در مورد بازتاب شهادت تيمسار بابايي در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخي از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد . با شنيدن اين خبر، جلسه تعطيل شد و اشك در چشمان حاضرين به خصوص آنان كه آشنايي بيشتري با شهيد بابايي داشتند ، حلقه زد.» نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري هاي بيش از حد دوستانش جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.» بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آروزي بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرا فتخار ايران جاودانه شد.
    #4 ارسال شده در تاريخ 12th January 2009 در ساعت 21:54

  8. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. yalnizmashug آواتار ها
    yalnizmashug
    مدیران انجمن
    Jun 2012
    6,012
    3,012
    تشکر شده : 7,464

    پیش فرض تصویر منتشرنشده از شهیدبابایی با امضای امام


    کد خبر: ۲۸۱۱۴۹
    تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۹

    شهید عباس بابایی در سال 1329 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود.دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348 با این که در رشته پزشکی قبول شده بود به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد.

    پس از پیروزی انقلاب اسلامی وی گذشته از انجام وظایف روز مره به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه به پاسداری از دستاوردهای پرشکوه انقلاب اسلامی پرداخت.

    در مرداد ماه سال 1360 فرماندهی پایگاه هشتم شکاری بر عهده ی او گذاشته شد.او با روحیه شهادت طلبی صفحات نوین و زرینی در تاریخ دفاع مقدس و نیروی هوایی ارتش نگاشت و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده قسمت اعظم وقت خود را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادتش بیش از 60 ماموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.

    سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی که در دفاع از نظام سرکوبی و دفع تجاوزات دشمن از خود بروز داد در فروردین 1366 به درجه سرتیپی مفتخر گردید.سرتیپ بابایی صبح روز پانزدهم مردادماه همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی«سرهنگ نادری» به منظور شناسایی و تعیین راه کار اجرای عملیات با یک فروند هواپیمای اف-5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد.
    #5 ارسال شده در تاريخ 27th October 2012 در ساعت 15:05

  10. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  11. yalnizmashug آواتار ها
    yalnizmashug
    مدیران انجمن
    Jun 2012
    6,012
    3,012
    تشکر شده : 7,464

    پیش فرض

    گزارش/
    احترام ژنرال آمریکایی به شهید عباس بابایی

    شهید عباس بابایی، بزرگ‌مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت و مجاهدی که زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود در پانزدهم مرداد سال 1366 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
    به گزارش خبرنگار دفاعی - امنیتی باشگاه خبرنگاران، سرلشکر شهید "عباس بابایی" مرد وارسته‌ای که با وجودی سراسر عشق و از خودگذشتگی و کرامت، رزمنده‌ای دلاور در میدان جنگ با استکبار جهانی بود و مبارزی سترگ با نفس امارهٔ خویش به حساب می‌آمد. از آن زمان که خود را شناخت کوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باک جنگنده‌های تیزپرواز ...؛ آری همه او را می‌شناسند.



    زندگی‌نامه
    شهید بابایی در سال ۱۳۲۹، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دورهٔ ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال ۱۳۴۸، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد.

    شهید بابایی در سال ۱۳۴۹، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می‌بایست به مدت ۲ ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می‌شد. آمریکایی‌ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می‌کردند، اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می‌داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریکا بیزار بود.



    هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی‌ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می‌شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می‌آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می‌باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای‌بند است.


    همچنین اشاره کرده که او به گوشه‌ای می‌رود و با خودش حرف می‌زند، که منظور او نماز و دعا خواندن شهید بابایی بوده است.

    ماجرای احترام ژنرال آمریکایی به عباس بابایی

    شهید بابایی در بخشی از خاطرات خود در مورد تحصیلات خلبانی‌اش گفته بود: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می‌بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می‌کرد. او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم. از سؤال های ژنرال بر می‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم.



    به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می‌خوانم. ان‌شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می‌دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می‌نشستم از ژنرال معذرت‌خواهی کردم.

    ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می‌کردی؟ گفتم: عبادت می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین‌طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای‌بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره‌ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد.

    سپس با حالتی احترام‌آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم».


    پیشرفته‌ترین هواپیماهای جنگنده در رکاب شهید بابایی

    با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی که جزء خلبان‌های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف – 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد. با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستم‌شاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد.

    حضور پررنگ شهید در ارتش پس از پیروزی انقلاب اسلامی

    پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشکوه انقلاب اسلامی پرداخت. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ ۱۳۶۰.۵.۷، فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهدهٔ او گذاشته شد. به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امکانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف‌نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تأمین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی کردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد.

    بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ ۱۳۶۲.۹.۹ با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل شد. او با روحیه شهادت‌طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سال‌ها، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از سه هزار ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه‌ها و جبهه‌های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت، بیش از ۶۰ مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.
    شهید بابایی برای پیشرفت سریع عملیات‌ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اکتفا نمی‌کرد، بلکه شخصاً پیشگام می‌شد و در جمیع مأموریت‌های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود که شرکت می‌کرد. سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت‌هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ ۱۳۶۶.۲.۸ به درجه سرتیپی مفتخر شد.

    شهادت عباس بابایی با گلوله ضد هوایی
    سرلشکر بابایی، معاون عمليات نیروی هوایی ارتش جمهوري اسلامي ايران به هنگام بازگشت از یک مأموریت برون‌مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید.
    عباس بابایی، صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی سرهنگ نادری به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای آموزشی اف–۵ از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد.
    سرلشکر بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله‌های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و در کابین خلبانی به شهادت رسید.

    عید قربان، اسماعیل نیروی هوایی در مسلخ عشق
    «صدای عباس فضای کابین را پر کرد. او این مصراع از تعزیه مسلم را زمزمه می‌کرد:

    مسلم سلامت می‌کند، یا حسین.

    و ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد. او در یک لحظه احساس کرد که به دور کعبه در حال طواف است. با صدای نرم و آرامی گفت:

    اللهم لبّیک، لبّیک لا شریک لک لبّیک ...

    و آخرین حرف ناتمام ماند».
    اعلام اصابت گلوله به هواپیمای بابایی یکی از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است: «به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی که در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام کرد که یک فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط کرد برای کمک به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریع‌تر اقدام نمایید.».

    مدت کوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود که فرد مذکور مجدداً تماس گرفت و در حالی که گریه امانش نمی‌داد، گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یکی از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل کابین به شهادت رسیده است.
    اشک در جلسه ستاد عملیات سپاه
    راوی در مورد بازتاب شهادت سرلشکر بابايي در جمع سپاهیان نوشته است: «برخي از فرماندهان سپاه در جلسه‌اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد. با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند، حلقه زد.

    «نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری‌های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: «تا عید قربان خودم را به شما می‌رسانم».

    امیر سرلشکر شهید عباس بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه‌ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گران‌قدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آرزوی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل گردید و نام پرآوازه‌اش در تاریخ پرافتخار ایران جاودانه شد.

    سخنان فرماندهی معظم کل قوا در مورد شهید بابایی
    «این شهید عزیزمان، انسانی مؤمن و متقی و سربازی عاشق و فداکار بود و در طول این چند سالی که من ایشان را می‌شناختم، همیشه بر همین خصوصیات ثابت و پابرجا بود.».

    «او هیچ گاه به مصالح خود فکر نمی‌کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مدّ نظر داشت. او فرمانده ای بود که با زیردستان بسیار فروتن و صمیمی بود؛ امّا در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی تاب و سختگیر بود.».

    «این شهید عزیز، یک انقلابی حقیقی و صادق بود؛ و من به حال او حسرت می‌خورم و احساس می‌کنم که در این میدان عظیم و پر حماسه از او عقب مانده‌ام.».

    انتهای پیام/
    #6 ارسال شده در تاريخ 6th August 2013 در ساعت 12:03

  12. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. yalnizmashug آواتار ها
    yalnizmashug
    مدیران انجمن
    Jun 2012
    6,012
    3,012
    تشکر شده : 7,464

    پیش فرض

    khamenei.ir منتشر کرد
    تصاویری از شهید عباس بابایی در کنار رهبر معظم انقلاب

    در آستانه‌ پانزدهم مرداد، سالروز شهادت سرلشکر خلبان شهید "عباس بابایی"، معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR تصاویری را از شهید بزرگوار در کنار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دوران ریاست جمهوری منتشر کرد.
    به گزارش گروه چندرسانه‌ای باشگاه خبرنگاران؛ در آستانه‌ پانزدهم مرداد، سالروز شهادت سرلشکر خلبان شهید "عباس بابایی"، معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR تصاویری را از شهید بزرگوار در کنار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دوران ریاست جمهوری منتشر کرد.














    سند : فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    #7 ارسال شده در تاريخ 4th August 2014 در ساعت 13:50

  14. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


موضوعات مشابه

  1. سيد عليرضا ياسيني
    توسط اریانا1 در انجمن معرفی سرداران شهید
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 5th January 2012, 18:40
  2. سرلشگر خلبان شهید عباس دوران
    توسط Admin در انجمن معرفي فرمانده هان شهيد ارتش سرفراز
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 3rd February 2009, 20:50
  3. عباس كه رفت...
    توسط اریانا1 در انجمن تفحص
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 8th January 2009, 23:02
  4. آشنایی با جنگندهء ضربتی A-10 Thunderbolt
    توسط Sniper _ Elite در انجمن صنایع هوائی - انواع بالگردها و هواپیماها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12th October 2008, 23:56

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •