یدالله کلهرقائم مقام فرماندهی لشگر10سیدالشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: یدالله کلهرقائم مقام فرماندهی لشگر10سیدالشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. اریانا1 آواتار ها
    اریانا1
    کاربر سایت
    Dec 2008
    729
    1,018
    تشکر شده : 315

    Gadid یدالله کلهرقائم مقام فرماندهی لشگر10سیدالشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

    قائم مقام فرماندهی لشگر10سیدالشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
    سال 1333 شمسی در روستای «بابا سلمان» در شهرستان «شهریار» ، در خانواده‌ای مذهبی و بسیار مؤمن پسری به دنیا آمد كه نام او را «یدالله» گذاشتند؛ یدالله كلهر. چون قرار بود كه در عرصه‌ای به پهنای دشت كربلا، بار دیگر به یاری حسین زمان خود بشتابد و دستی باشد در میان هزاران هزار دست،‌كه به یاری دین خدا و خمینی كبیر آمدند.
    تولد وکودکی اش از زبان پدر :
    «در سال 1333، به دنیا آمد.پاكی و صفای روح بزرگش از همان موقع احساس می‌شد. زمانی كه به دنیا آمد، گوشه گوش راستش كمی پریده بود. وقتی كودك را در آغوش پدرم گذاشتم، با دیدن گوش او گفت:«این پسر در آینده برای كشورش كاری می‌كند. یا پهلوان می‌شود یا شجاعت و رشادتی ستودنی از خود نشان می‌دهد.» یدالله از كودكی، بچه‌ایی ساكت، مودب و بسیار جدی بود. وقتی عقلش رسید، خواندن نماز را شروع كرد. از همان كودكی، در صف آخر جماعت، نماز می‌خواند.
    ما به طور دستجمعی با برادرانم زندگی می‌كردیم و یدالله از همه برادرزاده‌هایم قویتر بود؛ اما با تمام قدرت جسمی و نیرومندی، اخلاقی پهلوانی و اسلامی داشت. هیچ وقت به ضعیف‌تر از خودش زور نمی‌گفت. همیشه از بچه‌های ضعیف دفاع می‌كرد و مواظب آنان بود. یدالله، خیلی كوچكتر از آن بود كه معنای میهمان و میهمان‌نوازی را بداند؛ اما هنوز مدرسه نمی‌رفت كه بیشتر ظهرها، دوستانش را با خود به سر سفره می‌آورد.
    بسیار بخشنده و مهربان بود. چون ما در روستا زندگی می‌كردیم، یدالله شاداب، پرانرژی و بسیار فعال تربیت شد و رشد كرد. از همان كودكی در كارهای دامداری به ما كمك می‌كرد. بسیار زرنگ و كاری بود. از همان بچگی، یادم می‌آید كه شجاع و نترس بود. در بازیها میان بچه‌ها محبوب بود و همه به او علاقه داشتند. با همه شادابی و فعال بودن، هرگز ندیدم با كسی دعوا و درگیری داشته باشد و این یكی از خصوصیتهای مشخص این شهید بود. هر كس به دنبالش می‌آمد و می‌گفت برای ورزش برویم، می‌گفت: «یا علی!» خلاصه هیچ وقت از ورزش و بازی روی‌گردان نبود. اما با این همه، خیلی پرحوصله و پردل بود.»
    دوران دبستان را در روستا گذراند. سپس برای ادامه تحصیل، به شهریار، «علیشاه عوض» رفت و تا كلاس نهم (نظام قدیم) درس خواند و بعد به خاطر مشكلات راه و دوری مدرسه، به تحصیل ادامه نداد. در دوران تحصیل، همیشه درسش خوب و جزو شاگردان ممتاز بود.

    غروب غمگینی بود. هاله‌های سرخ نور خورشید، فضای خاك آلود پادگان شهید بهشتی را سرخ فام كرده بود.
    با بچه‌های واحد، والیبال بازی می‌كردیم. حاج یدالله هم بود. با یك دست مجروح و با صورتی كه در ظاهر آرام بود، بازی می‌كرد. اگر او را خوب می‌شناختی، می‌توانستی بفهمی كه در عمق چشمهای مهربان و صورت خندانش، غمی گنگ موج می‌زند و در عین حال، حالت انتظار، حالت شادی و حالت رسیدن به مقصود.
    یدالله وجود ساده و بی‌ریایی داشت؛ اما تودار، عمیق و كم‌حرف بود. آن روزها، این حالتها، بیشتر از همیشه، در او مشهود بود.
    پس از بازی، حاج یدالله به آسایشگاه آمد. چهره‌اش آرام، اما متفكر بود. با حالتی خاص در كمد وسایلش را باز كرد. تمام وسایلش را به شكل منظم روی زمین گذاشت و گفت: «بچه‌ها! هر كس هر چه می‌خواهد بردارد، به عنوان یادگاری!»
    گرمكن ورزشی، ساعت مچی، تقویم، انگشتر عقیق، مهر و سجاده‌ای كوچك و … اینها وسایل جانشین تیپ ما بود. بغضی سنگین بر گلویم نشست و اشك در چشمهایم جوشید. نتوانستم آن جا بمانم، بیرون رفتم. ستاره‌های آسمان، شب را پر كرده بودند. خدایا، این چه حالی بود؟ حالی كه هر بار با احساس لحظه موعود رفتن كسی به ما دست می‌داد. حالی كه در لحظه‌های نورانی و ملكوتی وداع یاران، تمام وجود انسان را دربرمی‌گیرد!
    دوباره به آسایشگاه بازگشتم. وداع ما، وداعی كوتاه و از جنس ناب و زلال دلبستگی بود. به رسم یادبود و یادمان خاطر عزیزش، انگشتری و كمربندش را برداشتم و دوباره، بی‌قرار و غمگین، به ستاره‌ها پناه بردم. غمی بزرگ، با هجومی سنگین پیش رو بود.
    یدالله هم می‌خواست به دیگران بپیوندد!
    آن جا كسی منتظر است!
    آب رودخانه موج در موج، روی هم می‌نشست و با سرو صدا می‌گذشت. خورشید روی قطره‌ها می‌تابید و هزاران پولك نقره‌ای می‌ساخت و هر پولك با برخورد به تخته سنگها، صدها تكه می‌شد.
    با حاجی كنار پل نشسته بودیم. غرق فكر بودیم و سكوت؛ و هزاران كلمه، در میان ما، نگفته و نانوشته رد و بدل می‌شد.
    حاجی سكوت را شكست: «دیشب خواب دیدم. میررضی زیر یك درخت سرسبز و با طراوت نشسته، منتظر من بود.»
    با بغضی در گلو، به رویش نگاه كردم و گفتم: «نه حاجی! حرف از رفتن نزن.»
    گفت: «نه! می‌دانم كه او منتظر من است، باید بروم.»
    گفتم:‌«خب، من هم خواب خیلیها را می‌بینم.»
    تازه از بیمارستان آمده بود، دستهایش درد شدیدی داشت. پنجه‌هایش را در جیبش فرو كرد و با حالت خاصی، در حالی كه چشمهایش عمق آنها را می‌كاوید، گفت:‌«نه! این فرق دارد، من باید بروم. قبول كن، این فرق دارد، میررضی منتظرم است!»
    … موجها، زمزمه‌كنان، همچنان كه می‌رفتند، حرف او را تصدیق می‌كردند. موجها او را می‌شناختند.

    من برای حاجی، ارزش و احترام خاصی قائل بودم. یعنی همه بچه‌ها نسبت به ایشان چنین حالتی داشتند. پس از مجروح شدن، ایشان در فاو بود. حاجی از ناحیه كلیه بشدت آسیب دیده بود و یك دستش هم از كار افتاده بود. به سختی راه می‌رفت؛ اما دائم به همه بچه‌ها سر می‌زد و با آنان به گفتگو می‌نشست. در همان حالت هم هر كاری كه از دستش برمی‌آمد، برای بچه‌ها انجام می‌داد. یك روز مشغول سركشی به واحد ما بود و من نزدیك او بودم. متوجه شدم كه بند پوتین حاجی باز است. خم شدم كه بند پوتینش را ببندم. دیدم حاجی به سختی خم شد، با مهربانی سرم را بوسید و مرا بلند كرد. بعد با یك دست، بند پوتینش را بست و دوباره به راهش ادامه داد.

    همه ما عقیده داشتیم كه مزد جهاد، «شهادت است؛ اما خب، آدمی است و قلب و عاطفه‌اش. خبر شهادت «یدالله كلهر» روی من خیلی اثر گذاشت. نه من، تمام بچه‌ها، مانده بودیم كه چه كار كنیم. فرمانده‌مان را از دست داده بودیم و غم و اندوه این خبر، چنان سنگین بود كه دست و دلمان را سست كرده بود. تمام بچه‌های اردوگاه «كوثر»، چنین حالتی داشتند. هر كس گوشه‌ای یا شانه‌ای را پناه گرفته و می‌گریست. چه روزی بود آن روز! و چه روزهای سختی بود، آن روزهایی كه خبر شهادت یاران را می‌شنیدیم.
    با چند نفر از بچه‌ها، سوار بر ماشین، راه افتادیم تا به مقر فرماندهی برسیم و بپرسیم كه باید چه كار كینم؟ وقتی در ماشین بودیم، رادیو عراق را گرفتیم. شنیدیم كه گوینده آن، چند بار با شادی، خبر شهادت عزیز ما را اعلام كرد. خدا می‌داند كه آن لحظه‌ها چه خشمی نسبت به دشمن و چه احساس افتخاری به برادر شهیدمان داشتم.
    وقتی جنازه حاجی را آوردند، اردوگاه كوثر، اردوگاه نبود، دشت كربلا بود، در نیمروز دهم محرم! حال و احوال ما در آن لحظه‌ها، قابل بیان نیست.
    به من الهام شده بود كه آن روز، عراقیها دوباره به شكلی، حمله سنگینی به پادگان خواهند كرد. بچه‌ها می‌گفتند: «چه می‌گویی؟ این پادگان تا به حال، بمباران نشده…» خلاصه بچه‌ها با ناباوری حرفم را قبول كردند. همه كنار حسینیه پادگان جمع شده بودیم. به داخل حسینیه رفتیم. پیكر شهید را روی دوش گرفتیم و بیرون آمدیم.
    هنوز در آستانه در بودیم كه هواپیماها در آسمان ظاهر شدند. بچه‌ها، پیكر شهید یدالله را به سرعت درون آمبولانس گذاشتند و به طرف كرج حركت كردند.
    هر كس به طرفی دوید تا از تیرو تركش در امان باشد.
    من در همان لحظه به یاد امام حسن مجتبی(علیه السلام) افتادم. روز شهادت آن امام مظلوم هم، دشمنان حتی به پیكر پاك ایشان رحم نكردند و جنازه امام معصوم، همراه تیرهای دشمنان تشییع شد. تشییع یدالله ما هم چنین بود!
    #1 ارسال شده در تاريخ 22nd January 2009 در ساعت 22:41

  2. اریانا1 آواتار ها
    اریانا1
    کاربر سایت
    Dec 2008
    729
    1,018
    تشکر شده : 315

    Gadid خاطرات

    خاطرات
    شمس‌الله چهارلنگ:
    در آن زمان، رسم ما و تمام طایفه كلهر، بر این بود كه تمام سه ماه تابستان را در «لار» بالاتر از «اوشان و فشم»، به سر می‌بردیم. تمام همشهریان و هم محله‌ایهای ما، هر تابستان این كار را می‌كردند.
    لار، منطقه‌ای بسیار خوش آب و هوا، سرسبز و زیباست؛ با چمنزارهای سبز و دشتهای پرگل. كودكیهای من و یدالله و همبازیهای‌مان، در سبزی دشتها و در میان گلهای خوشبو و پرندگان طبیعت زیبای لار گذشت. چمنزار سبز بود و كودكی و بازی و شیطنت.
    من باید هر روز گوسفندها را، كه حدود سی، چهل رأس بودند، برای چرا به چمنزارها می‌بردم و عصرها حدود ساعت پنج بازمی‌گرداندم. آن روز هم، گوسفندها را برای چرا برده بودم.
    وقتی به چمنزار رسیدم،‌آنها را به حال خودشان رها كردم. در آن اطراف، چشمه زیبایی به نام «كركبود» بود. من كنار چشمه نشستم و مشغول آب بازی شدم. گاهی با سنگها راه آب را عوض و گاهی هم آبتنی می‌كردم. گوسفندها درست روبه روی من مشغول چرا بودند و من بی‌خود و بی‌خبر از همه چیز، مشغول بازی بودم.
    عصر شد. موقع بازگشتن، خسته از یك روز بازی و شیطنت، سراغ گوسفندها آمدم تا آنها را جمع كنم و بازگردم. اما هر چه گشتم، اثری از آنها ندیدم. با ترس و نگرانی به خانه آمدم و به مادرم گفتم كه من گوسفندها را گم كرده‌ام. مادر با نگرانی گفت: «حالا هیچ كاری از دست كسی برنمی‌آید، باید تا صبح صبر كنیم.»
    آن شب با نگرانی طی شد. فردا صبح، همراه چند نفر به طرف تپه‌ها راه افتادیم تا گوسفندها را جمع كنیم. ناگهان از دور، كسی را دیدم كه برایم دست تكان می‌دهد. وقتی به او نزدیك شدم، دیدم یدالله است. با همان خنده‌ای كه بر لب داشت، گفت: «چیزی را كه تو در روز روشن نتوانستی نگهداری، من در شب تاریك نگه داشتم و سالم برگرداندم!» فهمیدم كه منظورش گله گوسفند است. از او پرسیدم: «چطوری توانستی این كار را بكنی؟»
    یدالله گفت: «من در حال شكار بودم كه دیدم گله‌ای به من نزدیك می‌شود. خوب كه نگاه كردم، از روی نشانیهای‌شان فهمیدم كه گوسفندهای خودمان هستند، خلاصه همه را جمع كردم و تا صبح منتظر ماندم. وقتی هوا روشن شد، راه افتادیم و آمدیم.» یدالله تا مدتها درباره حادثه آن روز، سربه‌سر من می‌گذاشت و من، متعجب از شجاعت او كه چگونه در شب تاریك و در كوه، یك گله گوسفند را، سالم به خانه بازگردانده است.
    آن شب زمستانی روستای ما، «باباسلمان»، آن سالها مثل حالا نبود. الان وسیله زیاد است و در مدت كمی، می‌توان تا «علیشاه» رفت و بازگشت. ولی آن سالها- دوران كودكی و نوجوانی ما- مثل حالا نبود. از صبح تا شب، فقط چند تا ماشین، مسافران را تا علیشاه عوض می‌بردند و باز می‌گرداندند و اگر از آنها جا می‌ماندیم، دیگر وسیله‌ای نبود، یا باید می‌ماندیم یا حدود دوازده كیلومتر را پیاده می‌رفتیم.
    یادم می‌آید یك روز از ماشین جا ماندیم. من و یدالله تصمیم گرفتیم خودمان پیاده راه بیفتیم. بعد میانبر بزنیم و از رودخانه بگذریم تا زودتر برسیم. سرانجام راه افتادیم. زمستان بود و ما غافل از تاریكی زودرس و سرما، مقداری از راه را میانبر زدیم. پس از مدتی، برف بارید. سرما بیداد می‌كرد. من دستهایم را كه از شدت سرما بی‌حس شده بود، به هم مالیدم و گفتم:«یدالله! من یخ كرده‌ام، چكار كنیم؟» یدالله با دلداری گفت:«شمس‌الله، مرد باش! ما مرد كوه و روستا هستیم!» حرفهای او كمی به من قوت قلب داد؛ اما بالاخره، ‌سرما آن قدر در بدنم اثر كرد كه به گریه افتادم. یدالله كمی تحت گریه و حالت من قرار گرفت؛‌اما خیلی زود به خود آمد و دوباره شروع به دلداری كرد و قوت قلب دادن به من: «پسر شجاع باش! باید نیرومند باشی،‌زودباش حركت كن برویم، الان شب می‌شود…» به هر زحمتی كه بود، راه افتادیم. باد شدیدی می‌وزید و سرمای رودخانه را همراه سوز برف، به سر و صورت ما می‌كوبید. ما همچنان راه می‌رفتیم. ناگهان یدالله به من گفت: «نترسی‌ها! اما فكر می‌كنم یك سگ ولگرد دارد دنبال ما می‌آید.»
    اما من ترسیده بودم. یدالله گفت: «سعی كم یك چیزی پیدا كنی تا از خودت دفاع كنی.» ما در پی پیدا كردن سنگی، چوبی یا چیزی بودیم كه متوجه شدیم سگها دو تا شده‌اند و همچنان دنبال ما می‌آیند. با چشم دنبال وسیله‌ای بودیم كه درختی را دیدیم. با یدالله بسرعت به طرف درخت دویدیم و شروع كردیم به كندن شاخه‌های خشك درخت. پس از چند لحظه تلاش، هر دو نفری‌مان، دو تا چوبدستی از شاخه‌های درخت درست كردیم. سگها هم به ما نزدیك شده بودند و حالت حمله گرفته بودند. من كه ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود، رو به یدالله كردم و گفتم: «من می‌ترسم!» گفت: «نترس، شجاع باش!» ناگهان سگها به ما حمله‌ور شدند. یدالله گاهی با چوب به سر سگها می‌كوبید و گاهی هم با عجله، سنگهای یخزده را از زمین برمی‌داشت و به طرف آنها پرت می‌كرد. تا مدتی، همین طور با سنگ و چوب به آنها حمله می‌كردیم و در همان حال می‌دویدیم. بالاخره عرقریزان و خسته، با سر و روی گلی و زخمی به پشت محله‌مان رسیدیم و فریادكنان، دیگران را به كمك طلبیدیم. آن روز، شجاعت و بی‌باكی یدالله، جان ما را نجات داد و من، یدالله را نه پسری كوچك كه مردی شجاع و نیرومند دیدم.»

    مرتضی دهقانی:
    در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌كردند و یدالله به طور كلی خیلی روی بچه محلهایش تعصب داشت و اگر كسی مزاحم آنان می‌شد، بشدت ناراحت می‌شد.
    روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از كوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم كه ناگهان از دور متوجه شدیم یكی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و بسرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجه مسأله شدند و به آن جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به كمك تعصب او آمده بود و او به قدری آنان را كتك زد كه همه از ترس فرار كردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. كاری كه یدالله آن روز كرد، باعث شد كه پس از آن، كسی جرأت نكند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛ البته بیشتر به عنوان یك پهلوان با غیرت و شجاع.

    میثم محمودی:
    آن سالها ما معلم دینی نداشتیم. فقط دو نفر از تهران می‌آمدند و به ما درس دینی و مسائل اخلاقی را یاد می‌دادند. در روستای ما «بهائیها» زیاد بودند و بیشتر وقتها با ما بحث می‌كردند و ما متأسفانه چون روحانی نداشتیم، نمی‌توانستیم خوب از پس آنان برآییم و از این بابت، رنج می‌كشیدیم. اما كم‌كم با آمدن آن دو روحانی، ما آمادگی بیشتری پیدا كردیم. در میان ما، یدالله در این مورد، از همه زرنگتر بود. او قدرت و آرامش عجیبی در بحث كردن با بهائیها داشت. با چنان قدرت و پختگی به بحث و جدل می‌پرداخت كه یك روز آنان گفتند: «اگر می‌خواهید بحث كنید، بیایید با پدر و مادر ما بحث كنید یا با معلم دینی‌مان.»
    خلاصه كم‌كم بحثهای ما با بهائیها بالا گرفت. البته در میان ما یدالله با متانت و آرامش بیشتری برخورد می‌كرد و عقیده داشت چون بچه محل هستند، باید با خونسردی، آرامش و استدلال دینی، آنان را به راه اسلامی آوریم و همین طور هم شد. بعدها چند نفر از آنان به دین مبین اسلام ایمان آوردند.
    یك روز، در میان یكی از همان بحثهای پر سر و صدای همیشگی، یكی از بهائیها، كتابی آورد و با یدالله بحث را شروع كرد. آن پسر، از شدت ناراحتی، سرخ شده بود و با سر و صدا حرف می‌زد. در مقابل، یدالله با آرامش، در حالی كه لبخندی بر لب داشت، با او صحبت می‌كرد. بالاخره توانست با حرفهایش آن پسر را مجاب كند. پس از آن، آنان كمتر بحث و سر و صدا می‌كردند و ما این را مدیون یدالله و قدرت او در بحثهای دینی بودیم. او می‌گفت:‌«باید با آرامش و صبوری و از راه دوستی، آنان را به طرف خودمان جذب كنیم.»

    یعقوب وهّابی:
    آن روزها، من، یدالله و محسن كریمی، سه نفری یك مغازه الكتریكی باز كرده بودیم و با هم كار می‌كردیم. سال 1351 بود كه برای كار، به باغی در شهریار رفتیم. ساختمان داخل باغ، یك ساختمان دو طبقه بود. قرار ما این بود كه كار را زود آماده كنیم و تحویل دهیم. از میان ما سه نفر، فقط من وسیله داشتم و با وسیله من می‌رفتیم و می‌آمدیم. یدالله با دیدن مقدار كار گفت:«بچه‌ها، بیایید همت كنیم و كار را تا عصر تمام كنیم.» این را گفت و هر سه مشغول شدیم. ساختمان دو طبقه بود و بزرگ و كار بسیار مشكل. به هر سختی بود، با تلاش بسیار تا عصر كار كردیم. هنگام عصر، تمام دو طبقه را سیم‌كشی كردیم. موقعی كه خانه را ترك می‌كردیم، چراغهای روشن خانه در میان باغ، نشانه یك روز تلاش و كار سخت ما سه نفر بود كه البته این كار سخت، با همت و غیرت یدالله ممكن شده بود.

    امیر نوحی:
    همان‌طور كه می‌دانید، بیشتر آدمها در دوران كودكی شیطان هستند؛ ولی یدالله با آن كه قد و قواره‌اش از همه ما بلندتر و رشیدتر بود، افتاده حال بود. از همان زمان، خصلتهای فرماندهی و رهبری جمع را در خود داشت. در كلاس پنجم دبستان بودیم كه یك گروه پنج نفره تشكیل دادیم و رهبرمان یدالله شد. خلاصه، این گروه همدل و متحد بود و علت آن فقط وجود یدالله بود.
    من و یدالله، دوران سربازی را با هم گذراندیم. یدالله بجز دینداری، خداشناسی و نجابت اخلاقی، دارای بدن ورزیده و نرمی هم بود. او می‌توانست پاهایش را به اندازه سرش بالا بیاورد. در زمان خدمت، تا وارد پادگان شد، آنان بدون آن كه چیزی از او بدانند، او را ارشد كردند. یادم می‌آید، برای آموزش استفاده از ستاره‌های قطبی رفته بودیم. او ارشد ما بود، پیشنهاد داد كه چطوری برویم، از كجا برویم و بازگردیم. پس از مدتی صحبت،‌گروهبان ما قبول كرد. او قطب‌نما را به دست یدالله داد و گروه راه افتاد.
    تاریكی شب بود و بیابان. ستاره‌های درخشان بالای سر ما می‌درخشیدند. ما سه، چهار نفر بودیم. خلاصه در تاریكی شب، به شیوه پیشنهادی یدالله راه می‌رفتیم. بعد از مدتی، دوباره به مركز آموزش و پیش‌گروهان بازگشتیم. این كار آن قدر با دقت و منظم انجام شد، كه گروهبان، یدالله را تحسین و تشویق كرد.

    علی كرمی:
    شب بود. آسایشگاه در سكوت شبانه فرو رفته بود. صدای نفسهای خسته بچه‌ها، سكوت شب را می‌شكست. ناگهان در آسایشگاه باز شد. گروهبان با شدت آنها را به هم كوبید و فریادزنان در آستانه در ظاهر شد: «زود باشید تنبلها! با سه شماره پوتینهای‌تان را برمی‌دارید و می‌روید بیرون. بعد از سه شماره می‌آیید داخل، یاالله زودباشید!»
    چند شبی بود كه كار گروهبان این شده بود كه نیمه‌شب یا وقت و بی‌وقت، بیاید و دستورهای این‌چنینی بدهد. همه را عصبانی كرده بود. همه خسته و كوفته از رژه‌های روزانه و رزمهای مختلف بودیم و واقعا توان این كار را نداشتیم. با این همه، نمی‌دانستیم چه كار كنیم. در همین حال، یدالله كه دیگر از این كارها بسیار ناراحت شده بود، با عصبانیت یك گوجه‌فرنگی را- كه جلو دستش بود- برداشت و به طرف گروهبان پرتاب كردو گوجه‌فرنگی درست به وسط پیشانی گروهبان خورد! معمولا كسی جرأت این طور كارها را نداشت؛ ولی چون یدالله پیشقدم در این كار بود، بقیه هم اعتراض كردند. خلاصه، ‌جریان به گوش بالاتریها رسید. آنان وقتی فهمیدند، به شكلی كه نظم آسایشگاه به هم نخورد، حق را به ما دادند و جریان پایان یافت. پس از آن زمان، دیگر هیچ یك از مافوقها، شبها از آن دستورها نداد. با این حال، یدالله با همه دوست و رفیق بود. در دفترچه خاطراتش، تعداد زیادی نشانی بچه‌ها بود و همه بچه‌ها موقع پایان خدمت و جدا شدن، گریه می‌كردند؛ حتی بچه‌هایی كه با یدالله اختلاف كمی داشتند، موقع جدا شدن گریه می‌كردند.

    علی قاضی زاهدی:
    من و یدالله زیاد با هم این طرف و آن طرف می‌رفتیم. یك بار با هم به قم رفتیم. صبح آن جا رسیدیم. پس از زیارت حرم حضرت معصومه(علیهاالسلام)، تصمیم گرفتیم به زورخانه برویم و ورزش كنیم. من فكر كردم یدالله كه تا به حال زورخانه نرفته، پس حتما نمی‌تواند لنگ ببندد. این مسأله را به یدالله گفتم. او گفت: «بابا این كه كاری ندارد، من اصلا حرفه‌ای هستم، حالا خودت می‌بینی!»
    به زورخانه رفتیم. صدای ضرب مرشد و مدحی كه می‌خواند، فضای زورخانه را پر كرده بود. گاه و بی‌گاه صدای «صلوات» همه بلند می‌شد. ما هم وارد شدیم. یدالله مثل این كه مدتها ورزش باستانی كار كرده باشد، لنگ را با مهارت و خیلی قشنگ به كمرش بست. سپس آهسته و نرم، خم شد، زمین را بوسید و «یا علی» گویان وارد گود شد. من باز هم متعجب از كارهای یدالله، به او نگاه می‌كردم. یدالله حالا یكی از پهلوانان كمربسته و چالاك گود زورخانه شده بود! پس از چند لحظه، به طرف یك جفت «میل» سنگین رفت. خدایی‌اش تا به حال ندیده بودم او میل بگرداند. همه صلوات فرستادند. بعد از چند لحظه، پیكر چالاك و نیرومند یدالله در میان صلوات حاضران، مشغول میل گرداندن بود؛ آن هم با چه مهارت و زیبایی! با چابكی میل را روی شانه می‌برد و پایین می‌آورد و من با ذكر صلوات، به او خیره شده بودم.

    عطاالله:
    از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم. به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آب و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی كباب، اشتهای ما را تحریك می‌كرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورت‌مان بزنیم.
    چند مشت آب خنك، حال‌مان را جا آورد. پس از مدتی، غذای ما را آوردند و ما مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم كه دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیك شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و مرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی…
    ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یك آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را همزمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت، دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، بسرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت كه چند سیخ كباب آماده كند و به آن مرد بدهد.
    مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتب و آراسته‌اش جا خورد. بلافاصله دستور او را اجرا كرد. پس از مدتی، كبابهای مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی كرد كه برود.
    در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر كودك كشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصی بازگشت.
    دوباره سوار ماشین شدیم و در تمام مدت، منتظر بودم كه یدالله صحبت كند. بالاخره، لب از لب گشود: «حتما آن مرد كارد به استخوانش رسیده بود كه به خاطر چند سیخ كباب، دست نیاز بلند كرده…ای وای به حال كسی كه دست چنین نیازمندی را رد كند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!»
    و سكوت غمگینانه او در طول راه، نشانگر غم و اندوه او در برابر دیدن نیاز آن مرد بود.

    مصطفی كریم پناه :
    سالهای پیش از انقلاب بودو با این كه خانواده‌ای مذهبی بودیم؛ اما در میان ما هنوز كمتر كسی امام خمینی(قدس سره) را می‌شناخت. در میان تمام خویشان، یدالله تنها كسی بود كه حضرت امام(قدس سره) را می‌شناخت و به ایشان اعتقاد داشت و به راه و هدفش ایمان آورده بود. یدالله آن زمان، با آن كه یك جوان بود و در روستا زندگی می‌كرد، اعلامیه‌های حضرت امام(قدس سره) را به دست می‌آورد و در تكثیر و توزیع آنها فعال بود. كم‌كم او همه خانواده و دوستان خود را با هدفهای انقلابی حضرت امام خمینی(قدس سره) و شخصیت والای ایشان آشنا كرد. او مقداری از كتابهای امام را هم فراهم كرده بود، آنها را می‌خواند و به بعضیها می‌داد. ساواك فهمیده بود كه او فعالیتهایی دارد و حتی متوجه شدند كه كتابهای امام را هم دارد. بزرگتران به او گفتند كه كتابها را از بین ببرد تا خطری متوجه‌اش نشود. اما یدالله به سختی مقاومت كرد و شبانه، كتابها را در محل امنی پنهان كرد تا دست كسی به آنها نرسد. او از همان زمان، حرفهایی می‌زد و بحثهایی می‌كرد كه باعث تعجب و شگفتی همه، از این جوان كم سن و سال می‌شد.

    ‌حسین قضاون‌لو:
    در تهران و بیشتر شهرها و روستاهای ایران، مردم تظاهرات می‌كردند. در و دیوار تمام كوچه‌ها و خیابانها پر از شعار بود. هر دیواری را كه نگاه می‌كردی، روی آن «مرگ بر شاه» نوشته بودند. بیشتر دیوارهای روستای ما هم پر از شعارهای انقلابی بود. این شعارها را یدالله و سایر جوانان ده، روی دیوارها می‌نوشتند. چند نفر از مردم محله، به كارهای بچه‌های ما اعتراض كرده بودند؛‌ولی یدالله ترس و اعتراض مردم، به حالش تأثیر نداشت. از هیچ چیز نمی‌ترسید و هیچ چیز مانعش نبود. همیشه می‌گفت: «شاه بالاخره می‌رود، حالا می‌بینید!»
    یك بار من در یكی از این شعارنویسیهای شبانه همراه او بودم. من و یدالله سطل رنگ و نردبان به دست، راه افتادیم تا او چند شعار روی دیوار بنویسد. از چند شب پیش، به خاطر همان اعتراضهایی كه گفتم، هر شب، چند مامور در كوچه‌ها و خیابانها می‌گشتند تا كسانی را كه شعار می‌دهند یا روی دیوارها می‌نویسند، دستگیر كنند. آن شب هم چند كوچه آن طرفتر، مأموران در حال قدم زدن و نگهبانی بودند. اما مگر یدالله دست بردار بود! هر جا كه دستش می‌رسید، شعار می‌نوشت. من كه می‌ترسیدم او را بگیرند، گفتم: «یدالله! ول كن، بیا برویم، الان مأموران سر می‌رسند!» اما او گوش نداد. از پله نردبان بالا رفت و مشغول نوشتن شد. می‌گفت: «هر وقت دیدم آمدند، از آن طرف دیوار در می‌روم.» همین طور نوشت و نوشت و بالاخره چند روز بعد… همان طور كه یدالله و بسیاری فكر می‌كردند، شاه خائن از ایران رفت كه رفت! و انقلاب ما پیروز شد.
    وای به حالت بختیار، اگر امامم دیر بیاد!
    شبهای انقلاب، روستای ما حال و هوای دیگری داشت. هر شب مردم روستا روی پشت بامها «الله‌اكبر» می‌گفتند یا تظاهرات و جلسات مذهبی و سخنرانی برپا می‌كردند. من و یدالله و سایر جوانان روستا هم همین طور، وظیفه‌مان برپایی تظاهرات در همان جا، یا شركت در تظاهرات و سخنرانیهای بیرون از روستای‌مان بود. یك شب، همه ما منزل خاله خدابیامرزمان، جمع شده بودیم. شنیدیم كه می‌گفتند قرار است حضرت امام خمینی(قدس سره) به كشور تشریف بیاورند و به همین خاطر، بختیار فرودگاهها را بسته تا-به خیال خودش- نگذارد ایشان وارد وطن بشوند. من و یدالله دو نفری، شروع كردیم به شعار دادن: «وای به حالت بختیار، اگر امامم دیر بیاد!»
    آن قدر شعار دادیم كه همه كوچه و محله هم همراهی كردند و تاریكی شب با صدای شعار ما شكسته شد. خاله‌ام كه سن و سالی از او گذشته بود، می‌ترسید و سعی داشت ما را آرام كند؛ ولی هیچ كدام از ما ساكت نشدیم. خاله‌ام اصرار می‌كرد و یدالله هم فقط می‌خندید. پس از مدتی شعار دادن، با همان لبخند گفت: «بعدها همه می‌فهمند كه معنای این شعارها چیست!»

    شهباز حسنی:
    كم‌كم به روزهای پیروزی نزدیك می‌شدیم. این وعده خدا بود و همه ما می‌دانستیم. یك شب به ما خبر رسید كه دارند راههایی را كه به تهران می‌رسد، می‌بندند و می‌خواهند از پادگان «قزوین»، برای سركوبی تظاهرات مردم، توپ و تانك به تهران بفرستند. اول باورمان نشد؛ اما بعد كه رفتیم، دیدیم حقیقت دارد. جاده‌ها را با شن می‌بستند تا مردم نتوانند به تهران بروند و فقط تانكها و خودروهای سنگین نظامی بتوانند از جاده‌ها رد شوند. نتوانستیم طاقت بیاوریم. نزدیك صبح، من و یدالله و چند تا از بچه‌های محل، راه افتادیم تا با یك وانت به تهران برویم.
    وقتی به پمپ بنزین «باباسلمان» رسیدیم، دیدیم كامیونها، همین طور دارند شن می‌آورند. ما راهها را بلد بودیم و می‌دانستیم وقتی كه از پل رد شویم، می‌توانیم از بیراهه‌ها خودمان را به تهران برسانیم. راه افتادیم. به هر سختی كه بود، از پل رد شدیم، گاهی ماشین در شنها یا سنگهای جاده‌های بیراهه گیر می‌كرد كه با هل دادن، آن را از مانعها رد می‌كردیم. یدالله در این میان نقش فعالی داشت و بیشتر پیشنهادها برای رفع مشكلات، از طرف او بود. آن قدر رفتیم و رفتیم تا از دور، «برج آزادی» را دیدیم و دیگر چیزی به آن جا نمانده بود. باز هم به راه ادامه دادیم. آن روزها، اطراف میدان آزادی مثل حالا نبود، چند كارخانه و … بود. خلاصه، نزدیك میدان آزادی، متوجه شدیم كه آنان چند مانع دوازده، سیزده متری وسط خیابان انداخته‌اند تا ماشینی نتواند رد شود.
    مانده بودیم چه كار كنیم، كه یدالله پیشنهاد داد به كمك مردم، دوباره ماشین را هل بدهیم و رد شویم. این كار را كردیم. چند نفر دیگر هم با ما همراه شددن و ما، چون قطره‌ای به رود خروشان مردم پیوستیم و رفتیم. قطره‌ها به رود پیوستند و رودها به یكدیگر و همه به دریای پاك و آبی انقلاب!

    ابوذر خدابین :
    یدالله از همان روزهایی كه هنوز یك نوجوان بود، حضرت امام(قدس سره) را می‌شناخت. همیشه اعلامیه‌ها و رساله‌های ایشان را می‌خواند و تكثیر می‌كرد. با شروع انقلاب و شكل‌گیری تشكیلات و ارگانها، جزو اولین كسانی بود كه به خدمت این ارگانها و نهادها درآمد.
    یدالله عاشق حضرت امام(قدس سره) بود. آن روزهایی كه تازه به ایران آمده بودند، او با تمام وجود، دلش می‌خواست به دیدار ایشان برود.
    یكی، دو روز بود كه حضرت امام (قدس سره) در مدرسه «علوی)، اقامت كرده بودند. هر روز سیل مشتاقان برای دیدار ایشان، ‌محل اقامت و كوچه‌های اطراف را پر می‌كرد؛ به امید این كه چند لحظه‌ای رهبر خود را ملاقات كنند.
    آن روزها من بودم، پسر عمه یدالله (شهید محمدعلی رستمی)، پسرعموهای او و شهید محمدرضا كلهر. خلاصه همگی جمع شدیم و با یك وانت به قصد دیدار حضرت امام (قدس سره) راهی تهران شدیم.
    اتاقی كه حضرت امام(قرس سره) سكونت داشتند، دو تا پنجره رو به حیاط داشت. ایشان گاهی از این پنجره و گاهی از دیگری، با مردم دیدار می‌كردند.
    از میان جمعیت، با سختی زیاد وارد حیاط شدیم. پس از لحظاتی سخت، همراه با انتظار، چهره حضرت امام(قدس سره) از میان یكی از پنجره‌ها، نمایان شد. ایشان با آرامش و متانت خاص خود، به ابراز احساسات مردم پاسخ می‌دادند. یدالله هم گاهی كنار این پنجره و گاهی پنجره دیگر می‌ایستاد. آن قدر آن جا ماندیم كه شاهد چند بار حضور حضرت امام(قدس سره) در میان پنجره‌ها شدیم. با این حال، یدالله رضایت نمی‌داد كه برگردیم تا مردم دیگر هم بتوانند به آن جا بیایند. سرگشته و بی‌قرار در میان پنجره‌ها تاب می‌خورد و چشم از چهره امام و مقتدایش برنمی‌داشت.
    عشق او به حضرت امام(قدس سره)، با اطاعت از فرمانهای ایشان در جبهه‌های نبرد، تكمیل شد. او مطیع كامل خط ولایت بود و یك لحظه سر از فرمان امام نپیچید.

    حسن احمدیان:
    ما-بچه‌های روستای باباسلمان- همه سوار بر یك وانت به تهران آمدیم. حالا با چه سختیهایی؟ حتما خواندید. بالاخره به هر شكلی بود، خودمان را به تهران رساندیم. در خیابانها می‌رفتیم كه اعلام كردند: گاردیها به پادگان نیروی هوایی حمله كرده‌اند و درگیری سختی در آن جا جریان دارد، هر كه می‌تواند، برای كمك برود.
    یدالله گفت:«بچه‌ها! زود باشید به آن جا برویم، اسلحه بگیریم.» خلاصه هر جا می‌رفتیم، درگیری بود و گلوله و خون. به «باغشاه» رسیدیم، آن جا هم درگیری شدید بود. به میدان انقلاب رسیدیم. آن جا هم درگیری و تظاهرات خیابانی بود. دائم از جایی خبر می‌رسید: «كلانتری… را گرفتند!» خلاصه همه خبرهای آن روز، از این دست بود. از كسی شنیدیم كه نیروهای طرفدار رژیم پهلوی، اسلحه‌ها را در یك قرارگاه نزدیك دانشگاه تهران جمع كرده‌اند. قرار شد به آن جا برویم.
    ماشین را در جایی پارك كردیم و راه افتادیم. یدالله می‌دوید و ما را دنبال خود می‌كشید. من كه آن روز خون داده بودم، خیلی ضعیف شده بودم و نمی‌توانستم زیاد تند بدوم. یدالله دست مرا گرفت و كمك كرد كه تندتر برویم. به هر زحمتی بود، نفس نفس زنان به آن جا رسیدیم. مردم جمع شده بودند تا اسلحه بگیرند؛ اما نیروهای داخل آن كلانتری مقاومت می‌كردند. درها را بسته بودند. كسی جرأت نمی‌كرد داخل شود؛ ولی یك نفر جرأت كرد! یدالله دست مرا رها كرد. خودش را به شیشه رساند و با تنه نیرومندش آن را خرد كرد و وارد ساختمان شد. همه داخل شدند؛‌ولس انگار آن جا اسلحه نبود. همه دست خالی بازگشتیم. قرار شد كه همان نیروها-دستجمعی- به طرف پادگان «عشرت آباد» حركت كنیم. من آن موقع، سن و سال كمی داشتم و می‌ترسیدم بروم. اما یدالله با من و بقیه فرق می‌كرد. نیروی دیگری به او قدرت و جرأت می‌داد. او همه ما را جلو در پادگان گذاشت. آن جا هم توپ و تانك گذاشته بودند. می‌گفتند اسلحه و مهمّاتی كه مردم از پادگان نیروی هوایی آورده بودند، آن جا جمع كرده‌اند. یدالله فریاد می‌زد، یك اسلحه به او بدهند؛ اما كسی توجه نمی‌كرد. بالاخره یدالله و چند نفر دیگر، یك دیلم پیدا كردند . گوشه‌ای از دیوار را كندند. یدالله خم شد كه داخل آن برود. من و یكی دیگر از بستگان‌مان-كه همراه ما بود- گفتیم: «كجا می‌روی؟» گفت: «می‌روم اسلحه بگیرم.» و رفت.
    بیست دقیقه گذشت. تیراندازی از داخل شروع شد. پس از چند لحظه، خبر رسید كه آسایشگاه شماره یك سقوط كرده است این جا كسانی كه بیرون بودند، دل و جرأتی پیدا كردند تا به كمك آنانی كه به داخل رفته بودند، بروند. ما به هر شكلی بود، از در اصلی، وارد پادگان شدیم. اما نتوانستیم اسلحه بگیریم، فقط یدالله و چند نفر اسلحه داشتند. پس از سقوط پادگان، یدالله و آن عده، اسلحه برداشتند. تا به كمك مردم در جاهای دیگر بروند. ما كه دست خالی بودیم، باقی ماندیم.
    یدالله آن روز رقت و دیگر او را ندیدم. برادرم هم كه برشكاری و جوشكاری می‌دانست، برای بریدن درهای آهنی اوین، راهی آن طرف شد. من و عده‌ای دیگر فردا به شهریار بازگشتیم. تازه آن جا بود كه مادرم گفت: «پای یدالله تیر خورده و مجروح است.» یدالله پس از چند روز شركت در درگیریها، زخمی شده بود و با پای زخمی، خسته، در خانه بستری شده بود. یدالله زخمی و خسته بود؛ اما شادی او و همه مردم جای هیچ خستگی در وجودش نمی‌گذاشت. مردم پیروز شده بودند. دژهای دشمن، یكی پس از دیگری، به دست مردم مسلح و انقلابی افتاد. انقلاب اسلامی پیروز شد. یدالله با شادی و امید، روزهای زخمی بودن را سپری كرد. وعده خدا تحقق یافته بود!
    احمد شجاعی:
    یدالله كلهر، در تمام جلسه‌های سخنرانی و مذهبی در باباسلمان یا اطراف آن، شركت می‌كرد. مجلسی در آن محلها نبود كه یدالله در آن شركت نكند. او در بیشتر تظاهراتی كه در خارج از روستا، مثلا در تهران برگزار می‌شد، شركت می‌كرد. در یكی از همین تظاهرات بود كه هنگام درگیری و فرار از دست سربازان رژیم، زخمی شد. تیر سربازان به پایش خورده بود. یدالله به مدت چند روز بستری بود. وقتی برای عیادت او رفتیم، گفت: «امروز من چیزی از پایم و تیر خوردن آن نمی‌فهمم، روزی متوجه می‌شوم كه انقلاب پیروز بشود و دشمنان ما از ایران خارج شوند.»

    حسین احمدیان:
    مدتها بود كه حس می‌كردم یدالله برنامه و كار خاصی دارد. من هم به هدف و فكر و تربیت او، اطمینان داشتم و می‌دانستم كه همیشه راه درستی را انتخاب می‌كند. یك روز پیش من آمد و گفت: «من می‌روم؛ به سپاه می‌روم.» خلاصه به باغ «عظیمیه» كرج رفت. پس از سه روز،‌یك آقای جوانی منزل ما آمد و در دستش یك دفترچه بود. گویا در ده هم از چند نفر درباره یدالله و خصوصیات اخلاقی‌اش سؤالهایی كرده بود. آنان هم گفته بودند، خیلی مؤمن و درست است و از این حرفها. آن جوان در راهرو نشست و داخل اتاق نیامد و گفت: «شما پدر یدالله كلهر هستید؟» گفتم: «بله!» گفت: «پدرجان! من آمده‌ام اجازه او را از شما بگیرم كه ایشان وارد سپاه شود. او گفته اگر پدرم راضی نباشد و اجازه ندهد، من از او ناامید می‌شوم.»
    من هم گفتم: «نه پسرجان! بگو از من ناامید نشود، بیا و بده من امضاء كنم.» و من موافقت خودم را با یك امضا اعلام كردم و از آن روز، یدالله عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.
    وقتی یدالله اسلحه به دست گرفت و برای دفاع از انقلاب برخاست، با خدای خودش عهد كرد كه همیشه در راه خدا، از دین و میهنش دفاع كند. یدالله سخت‌ترین كارها و خطرناكترین جاها را برای كار انتخاب می‌كرد و واقعا به همان عهد و پیمان اولیه‌اش وفادار بود. پس از مدتها كاری برایش پیدا شد؛ ولی او بودن در سپاه و خدمت در آن جا را به عنوان شغل هم پذیرفته بود؛ یعنی این عهد از روزی بسته شد كه دیدیم او ساك به دست آمد و گفت: «خداحافظ، من دارم می‌روم سپاهی شوم!»

    میر حاجیان:
    برادران یك تیم را از كرج دعوت كرده بودند؛ یك تیم قوی با چهار تا بازیكن قدر. گیم اول، آنان ما را 6-3 زدند. ما باخته بودیم و این اصلا برای‌مان خوب نبود. معتقد بودیم بسیجی، همه جا باید حرف اول را بزند؛ بخصوص در عرصه ورزش و زورآزماییهای این چنینی! آن روزها، هر عرصه‌ای برای ما، گوشه‌ای برای آزمایش تواناییهای ما بود، تواناییهایی كه بزرگترین آنها، زورآزمایی با دشمن كافر تا بن دندان مسلح بود.
    بالاخره گیم دوم شروع شد. تیم مقابل تا سه امتیاز بالا آمد. من، هم پاسور بودم و هم دفاع می‌كردم. ناگهان چشمم به گوشه سالن افتاد؛ یدالله كلهر بود. با اشاره فهماند كه می‌خواهد بازی كند. پیش خودم گفتم چه از این بهتر!
    باز هم پاسور ایستادم. یدالله از همان لحظه‌ای كه آمد، گفت كه پاسهای بلندی برایش بیندازم. می‌گفت: «پاس كه می‌دهی، نیم متر تا هفتاد سانتیمتر با تور فاصله داشته باشد و پنج متر هم ارتفاع.» اینها پاسهای سفازرشی حاج یدالله بود! وقتی یدالله بالا می‌پرید كه آبشار بزند، ماشاالله كمربندش همردیف تور قرار می‌گرفت. شور و هیجان بازی بالا گرفته بود. سه نیمه را بردیم. عرق از سر و روی همه‌مان می‌چكید. همه در تلاش بودند. بالاخره با اختلاف دو گیم، ما برنده شدیم. بچه‌های سپاه، برنده یك میدان دیگر شده بودند! آن هم به مدد آبشارهای حاج یدالله كلهر!

    نادر خدابین:
    هر وقت با یدالله صحبت ازدواج و تشكیل خانواده را پیش می‌كشیدیم،‌از صحبت خودداری می‌كرد و خلاصه هیچ وقت تمایلی به این امر نشان نمی‌داد. این مسأله ادامه داشت تا این كه قانع شد باید ازدواج كند. آن موقع سال 58 بود. پس از مدتی، خودش مایل بود با دختر «حاج‌رضا»-یعنی دخترعمه‌اش- ازدواج كند. ما هم قبول كردیم و مشغول تهیه مقدمات كار شدیم. من وقت گرفتم كه پیش «حاج آقا نوری» برویم كه یدالله و زنش را عقد كند.

    احمد رحیمی:
    پس از مدتی به پادگان سپاه رفتم. جلو در، یكی از بچه‌های طالقان را كه نامش «نعمت» بود، دیدم. او در قسمت «اطلاعات» كار می‌كرد. او گفت: «با كی كار داری؟» گفتم:«با یدالله كلهر كار دارم.» او زود با دست، یك در آهنی را نشان داد و گفت: «زود باش! برو آن جاست. همین الان دارند راه می‌افتند كه به سنندج بروند.» به نعمت گفتم: «نمی‌شود یدالله را صدا كنی بیاید این جا؟» گفت: «ببینم! شما پدر او هستید؟» گفتم:«بله!» خلاصه در همین صحبتها بودیم كه دیدم خود یدالله دارد می‌آید. یك آر.پی.جی رو شانه و كلاه آهنی بر سرش گذاشته است و خلاصه آماده و حاضر كه به كردستان برود.
    من با حالت اعتراض به یدالله گفتم: «باباجان! تو خودت راضی شدی و ما هم برای تو دست بالا كردیم و حلالا هم آمده‌ام برای عقدت از آقای نوری وقت بگیرم…» یدالله گفت: «باباجان! ما سی نفر هستیم و من سرپرست آنان هستم. رفتن ما سه ماه طول می‌كشد. اگر در آن جا گشته شدم كه هیچ، دختر خانه پدرش می‌ماند و اگر برگشتم، آن موقع، من هم حرفی ندارم. هر كاری می‌خواهید، بكنید، من هم قبول دارم.»
    آن روز من و یدالله با هم خداحافظی كردیم و من پس از این كه او را به خدا سپردم، بازگشتم و جریان را به خانه گفتم. پدرم گفت: «نباید اجازه می‌دادی، اینها وضع‌شان معلوم نیست، ممكن است كه همه‌شان كشته شوند.» پدرم را دلداری دادم و گفتم: «خب، كاری نمی‌شود كرد.»
    سه ماه گذشت. یدالله همان‌طور كه خودش گفته بود، بازگشت. یك روز به من گفت: «حالا دیگر من آماده هستم.» ما هم دوباره دست به كار شدیم. رفتیم مقدمات كار را آماده كردیم و زنش را عقد كردیم. عروسی‌اش-طبق خواسته خودش- خیلی ساده بود. فقط پانزده روز به مشهد رفتند و بازگشتند و زندگی ساده‌شان را شروع كردند.

    حكمی:
    شهریور 59 به منطقه كردستان رفتیم. آن زمان، شهید یدالله كلهر، فرماندهی ما را كه حدود نوزده نفر بودیم، به عهده داشت، كه بیشتر آنان شهید شدند و تنها تعدادی ماندند. خاطرات زیاد است و بعضی از آنها به یاد ماندنی…
    …برای اعزام به كردستان، از سپاه كرج، كوله‌پشتی و كلاهخود گرفتیم و راه افتادیم. در كردستان ما را مسلح كردند و به «تكاب» رفتیم. تا حدود پانزده كیلومتری، شهر در دست دموكراتها و كلومه‌ها بود. البته محور وسیعی از آن نواحی، در دست دموكراتها بود. پس از 24 ساعت، جا و مكان استقرار ما مشخص شد.
    طی مأموریتی، تعدادی از بچه‌های بومی آن جا را كه با منطقه آشنا بودند، به كمك ما فرستادند. در آن جا تپه‌ای بود كه وقتی به آن رسیدیم، مأموریت و وظایف را برای ما توضیح دادند. اتفاقا همان روز دموكراتها هم آمده بودند و می‌خواستند به ما كمین بزنند. خلاصه درگیری شروع شد و ما هم در درگیری شركت كردیم. یكی از برادران مسؤول، بدون این كه به عقب و جلو و چپ و راست نگاه كند، به قلب دشمن زد و تا پشت دشمن پیش رفته بود. ما در یك محور دیگری بودیم و می‌دیدیم كه همین طوری تیر می‌آید و آن گروه بچه‌ها اشتباهی به سمت دشمن می‌روند. البته وضع بچه‌ها بد نبود و تلفات زیادی به دشمن وارد كرده بودند. در همین گیر و دار بودیم كه شهید كلهر دستور عقب‌نشینی داد. وقتی علت آن را پرسیدیم، گفت:‌«زود برگردید!» وقتی دستور او اجرا شد و كاملا عقب رفتیم، ایشان جریان و دلیل آن را این طوری گفت: «اول از هر چیز، ما باید بفهمیمی چه كسی دوست و چه كسی دشمن ماست. نیروهایی را كه به عنوان نیروی بومی و كمكی برای ما فرستادند، با این نیروها، اختلافات قدیمی دارند. وقتی ما همراه آنان وارد عمل شدیم، به سراغ كشاورزانی كه با آنان اختلافات آب و مكلی داشتند، رفتند. هندوانه‌ها و محصولات آنان را جمع كرده و می‌بردند. خلاصه از این طور كارها كه اصلا درست نیست. این كارها به ما مربوط نمی‌شود و درست هم نیست. كسی نباید به كشاورزی و محصول مردم دست درازی كند. آنان از فرصت استفاده كرده‌اند و دارند حساب و اختلافهای قدیمی‌شان را با هم صاف می‌كنند. ما تا نفهمیم دوست و دشمن ما چه كسانی هستند، یك قدم دیگر هم برنمی‌داریم!»
    خلاصه ما سوار ماشین شدیم و صحنه درگیری را ترك كردیم. شب، حاج یدالله، به اتفاق مسؤول نیروهای محلی و چند نفر مسؤول دیگر، جلسه‌ای تشكیل دادند و خط و حدود مسائل را تعیین كردند. از همان شب، حاج یدالله كلهر، «مسؤول عملیات تكاب» شد. پس از این جلسه و كلی نظم و ترتیبی كه حاجی به قضایا داد، ما دوباره در عملیات شركت كردیم و پس از 48 ساعت، منطقه آزاد شد. در آن منطقه، پل مهمی در دست ضدانقلاب بود. آن پل ارتباطی مهم را هم تصرف و پاكسازی كردیم یك روستا هم از دست ضدانقلاب آزاد شد. اینها، در آن مقطع زمانی، تحول بزرگی بود كه به همت شهید یدالله كلهر و طرح و ابتكار و قدرت نظامی او انجام گرفت.

    محمد تقی عسگری:
    تازه به پادگان رسیده بودیم. بعضی از بچه‌ها، با حاج یدالله آشنا بودند. وقتی رسیدیم، حاجی با همه به گرمی احوالپرسی كرد. من فكر كردم چون همراه آن بچه‌ها هستم، به همین دلیل، ایشان به من هم احترام گذاشته است؛ اما بعد فهمیدم كه نه، این طور نیست. مرام ایشان این است كه میهمان حبیب خداست و چون حبیب خداست، بهترین دوست و حبیب ما نیز هست.
    آن شب، حاج یدالله خیلی برخورد خوبی با ما داشت. تا مدتی با همه ما صحبت كرد و برای ما از مسائل گوناگون حرف زد. پس از آن، خوابیدیم. صبح، هنگامی كه من و یكی از بچه‌ها-«یدالله فیضی»-برای اقامه نماز صبح آماده می‌شدیم، با تعجب، منظره‌ای دیدیم كه باعث تعجب و خوشحالی‌مان شد؛ تعجب و خوشحالی از دیدن این همه صفا و خلوص نیت یك فرمانده كه با همه امتیازها و مقامی كه در میان ما دارد، این چنین تواضع و فروتنی دارد.
    پوتینها تمیز شده و واكس خورده در كنار دیوار، به صف چیده شده بودند. فقط دو، سه تا باقی مانده بود. مانده بودیم كه چه كار بكنیم. چشمهای‌مان صحنه‌ای را می‌دید كه تا ابد، از یادمان نمی‌رفت. فرمانده‌ای، پس از یك شب بی‌خوابی و بعد از انجام نماز و دعا همه، پوتینها را تمیز كرده و واكس زده است. چه می‌توانستیم بگوییم! چه حرف، كلام، عمل یا تشكری شایسته این كار او بود!؟ هیچ! ترجیح دادیم در سكوت و حیرتی كه عشق و احترام ما را به ایشان بیشتر می‌كرد، از آن جا دور شویم.
    وقتی پس از چند لحظه، دوباره به آن قسمت رفتیم، باز حیرت زده شدیم! حاجی، كنار شیر آب، مشغول شستن ظرفهای شب پیش بود. دیگر نتوانستیم طاقت بیاوریم. بسرعت به ایشان نزدیك شدیم و از او خواهش كردیم كه ما را بیشتر از این شرمنده نكند و اجازه دهد ما این كار را كنیم. اما او با همان حالتهای صمیمی و یكرنگی، بسادگی گفت: «زود باشید! وقت نماز می‌گذرد. زود وضو بگیرید و نمازتان را بخوانید!»

    عباس خلفی:
    هنگامی كه در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور كلی به انجام مسابقه‌ها و مسأله «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله كلهر و چند نفر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازیها، خیلی سختگیر و حساس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم كه هر كس خطا كرد، باید پشت خط برود و یك نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقررات، خیلی سختگیری می‌كردم. یك روز گرم بازی بودیم كه حاج یدالله كلهر، در بازی خطایی كرد. پس از چند لحظه كوتاه، من برگشتم كه به او اعتراض كنم، دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یك نفر را بفرست جای من!»
    حاج یدالله كلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگیها، الگو شدنی نیست!
    #2 ارسال شده در تاريخ 22nd January 2009 در ساعت 22:41

  3. اریانا1 آواتار ها
    اریانا1
    کاربر سایت
    Dec 2008
    729
    1,018
    تشکر شده : 315

    Gadid

    احمّد ارشادی :
    به حاج یدالله، یك خانه در كرج برای سكونت اهدا كرده بودند. حاج یدالله- از آن جا كه در همه امور زندگی، برای بچه‌ها یار و یاور بود- همراه با یكی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانه پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبتهای اولیه، خانواده دختر می‌پرسند كه آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!»
    خانواده آن دختر می‌گویند:«برای ما این مسأله مهم است، پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.»
    حاج كلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌كند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند كه خانه ندارند.»شهید كلهر با خونسردی و مهربانی می‌گوید: «چرا! دارند. خانه ایشان در فلان جای كرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.»
    سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید كلهر در كمال ایثار، خانه خود را به آن برادر می‌بخشد.

    صفی‌زاده:!
    هیچ وقت ندیده بودم حاج یدالله عصبانی شود یا كلام تندی از روی عصبانیت به كسی بگوید. آن روز توپخانه عراق، آتش سنگین خود را روی نیروهای ما گشوده بود. از زمین و هوا،‌آتش و خاك و گلوله می‌بارید. یكی از بچه‌ها كه حدود سیزده، چهارده سال داشت، بدون اجازه، موتور را برداشته بود. تمام منطقه زیر آتش بود. آن جوان با این حركت، هم خودش را مجروح كرد و هم باعث جراحت كس دیگری شد. همه ما از این حركت او، ناراحت و خشمگسین بودیم و شاید اگر شرایط دیگری بود، حركت او را با خشم پاسخ می‌گفتیم. وقتی حاجی به آن جا آمد، همه ما منتظر نوع برخورد ایشان با آن جوان مجروح و مقصر بودیم. حاجی چند لحظه به او نگریست، نگاهی عمیق و گویا، گویاتر از هزار كلام و سوزانتر و محكمتر از صد سیلی. سپس آهسته و آرام، در حالی كه سایه اخمی صورت همیشه گشاده او را تیره و تار كرده بود، از آن جا دور شد. پس از رفتن حاجی، همه با حالتی انتقادی و خشمگین بر سر او فریاد كشیدیم. «این چه كاری بود كه تو كردی!» آن جوان شرمنده و نالان از كار خود و عبرت گرفته از برخورد حاجی، با گریه گفت: «تو را به خدا خجالتم را زیادتر نكنید، خودم دارم می‌سوزم و می‌میرم!»
    برخوردهای حاجی همیشه این گونه بود و هر بار به شكل خاصی، با بچه‌ها برخورد می‌كرد. رفتار و كرداری كه هر یك برای ما-كه چشم به رفتار و كردار فرماندهان خود داشتیم-درسی بزرگ بود. ایشان هر بار كه برای سركشی از خط پدافند، به آن جا می‌آمد، چنان برخوردهایی داشت كه ما-تمام سربازان و بسیجیان- را رشد می‌داد و هدایت می‌كرد. او الگو و سرمشق شایسته‌ای برای تمام ما بسیجیان بود.

    میربزرگی :
    مدتی بود كه به حاج یدالله مسؤولیتهای مهمی سپرده بودند و او فرماندهی قسمتی را به عهده داشت. گاهی او برای دیدار از خانه و اقوام، به زادگاه خود می‌آمد.
    آن روز هم ایشان برای دیدن و میهمانی به خانه ما آمد. به او گفتند فلانی به «غنی‌آباد» رفته است. او هم به غنی‌آباد آمد. در آن لحظه، من در خانه خواهرم مشغول جوش دادن آهن بودم. به محض این كه یدالله از ماشین پیاده شد، كنار ما امد. آن موقع او مسؤول بود و با چند نفر از برادران دیگر آمده بود. خلاصه، همه كنار ما آمدند. پس از چند لحظه، طاقت نیاورد و گفت: «برو كنار! این كار، كار تو نیست. برو! ببین، آمپر دستگاه روی چند است؟»
    بعد خودش آمپر دستگاه جوش را بالا برد و با همان شدت و فشار، جوش داد. به خواهرم كه داخل خانه بود گفتم: «بیا! مسؤول سپاه دارد خانه تو را درست می‌كند!» گفت: «كی؟» بعد كه گفتم كی آمده، كلی تعجب كرد.
    یك روز دیگر هم به خانه ما رفته بود و دیده بود مادرم برای جابه جا كردن كیسه‌های سیمان و بردن آنها تا پشت‌بام، احتیاج به كمك دارد. من آن روز در خانه نبودم. باز هم او آستین بالا زده و در مدت كوتاهی، تمام كیسه‌ها را جابه جا كرده بود.

    علی محمودی :
    خصلت فرماندهی و خصلتهای رهبری نظامی، به طور ذاتی در شهید كلهر وجود داشت…
    ادامه عملیات «فتح‌المبین» بود. یكی از برادران-كه مطمئن نیستم، اما فكر می‌كنم در گردان امام حسین(علیه‌السلام) بود- نقل می‌كرد، طی عملیات، ما حدود هفتصد، هشتصد نفر عراقی را اسیر كردیم. چند نفر مامور شدیم كه اسرا را به عقبه منتقل كنیم. هنگام حركت، قرار بود تعدادی از سمت راست ستون اسرا حركت كنند كه مراقب آنان باشند.
    در میان عراقیهای اسیر شده، شخصی بود كه قد و جثه‌اش، از شهید كلهر، بزرگتر و درشت‌تر بود. او با حیله و زیركی، سعی می‌كرد صف را به سمت شهید كلهر بكشد.
    یكی از عادتهای شهید، هنگامی كه به عنوان فرمانده در جبهه بود، این بود كه یك سلاح كمری، همیشه آماده به كمرش می‌بست. آن عراقی موفق شد ستون دوستانش را طوری حركت دهد كه به حاج یدالله كلهر نزدیك شوند. قصد داشت به كمك قد و قواره بزرگش، شهید را خلع سلاح كند و بگریزد.
    شهید كلهر، با همان نیروی ذاتی اندیشه و تفكر نظامی‌اش، حدس زده بود كه این بعثی ملعون، چه قصد و منظوری دارد. در این لحظه، كلهر، با تمام مهربانیها و قلب رئوفش، در فاصله چند ثانیه، اسلحه كمری را مسلح كرد و به طرف عراقی گرفت، تا هم درسی به اسرای دیگر دهد و هم از دشمن شكست نخورده باشد. سرعت عمل شهید كلهر، شهامت و خونسردی او در مقام یك فرمانده، لایق، سبب ترس و وحشت عراقیها شد و آنان، كر و كور و مطیع- در حالی كه می‌لرزیدند- به عقبه منتقل شدند.

    جواد نصیر:
    آسمان صاف و آبی، با ورود هواپیماهای عراقی تیره و تار شد. یكی، دو تا، سه تا… بیست و چهار فروند بمب‌افكن! این همه هواپیما برای بمباران كردن پادگان ابوذر، در آسمان ظاهر شده بودند. روزی سه، چهار بار هواپیماها با آرایش جنگی می‌آمدند بار نحس خود را خالی می‌كردند . می‌رفتند. رفته رفته پادگان خالی می‌شد و دیگر كمتر كسی جرأت می‌كرد در پادگان حاضر شود تا این كه…
    حاج یدالله كلهر وارد پادگان شد. سریع، اتاقی نظافت شد و سپس یك قطعه موكت، چند پتوی ساده و … آوردند. خلاصه در كوتاهترین زمان، اتاق آماده شد؛ آن هم برای ستاد عملیاتی پادگان ابوذر! پادگان ابوذر دوباره جان تازه‌ای گرفت. چهار فرمانده شجاع-از جمله حاج یدالله كلهر- تنها افراد مستقر در پادگان بودند. هر شب، كورسوی چراغ نفتی از لابه‌لای پتویی كه به عنوان پرده آویخته شده بود، حضور آنان را اعلام می‌كرد.
    و چه كسی بود ببیند كه «ابوذر»ها در میدان نشسته‌اند و خود كنار بماند!؟ كم‌كم همه آمدند: یك نفر، دو نفر، سه نفر، صد نفر و صدها نفر!
    و پادگان ابوذر، دوباره ستاد عملیاتی شد. مركز حفظ و تعلیم نیروها و طرح‌ریزی عملیات جنگی، و دشمن بیچاره، در حیرت و ترس از شجاعتهای آنان. الله‌اكبر!

    طیب بابایی:
    هر جا كه بود، با شنیدن «الله اكبر»، دست از كار می‌كشید و آماده عبادت می‌شد. هیچ یك از ما به یاد نداریم نماز او، قضا یا دیر شده باشد. همیشه نماز اول وقت و همیشه در حال دعا و تلاوت قرآن، حتی در فرصتی كوچك رد سنگر. روز و شب یا وقت و بی‌وقت نمی‌شناخت. آن بزرگوار، نماز شب را طوری می‌خواند كه در خلوت و سكوت شبانه دور از چشم همه باشد.
    در پادگان ابوذر، شبی همگی در اتاق خوابیده بودیم. آخر وقت، وقتی همه آماده خوابیدن شدیم، حاجی هم پتو و متكایش را برداشت و دراز كشید. ساعت كوچكی هم داشت كه آن را هم كوك كرد و بالای سرش گذاشت. زنگ ساعتش طوری آهسته بود كه فقط خودش آن را می‌شنید و كسی بیدار نمی‌شد.
    ساعتی پیش از اذان بیدار شدم. تا چند لحظه به سقف خیره شدم. سكوت شبانه بر اتاق ما حكمفرما بود. بچه‌ها همگی از خستگی، در خواب نازی بودند. فقط صدای نفسهای آرام آنان، سكوت اتاق را می‌شكستو همه در جای خود بودند، جز یك نفر!
    اتاق او، اتاق دیگری بود كه با درِ كوچكی به اتاق ما راه داشت. از جا برخاستم. صدای آرام راز و نیاز مردی، از آن اتاق به گوش می‌رسید. صدا، آرام، پرطنین و پرسوز بود. آهسته، روی نوك پا، سر جای خودم بازگشتمو نخواستم خلوت شبانه یار خدا را بر هم بزنم. پس از مدتی، یدالله هم سرجایش آمد و دراز كشید و چون تا اذان، كمی وقت باقی بود،‌زیر لب ذكر می‌گفت.
    پس از چند لحظه، اذان صبح، جان‌مان را بیدار كرد. با صدای اذان، چند نفر از بچه‌های شوخ بیدار شدند و به پای یدالله زدند كه بابا بلند شو، اذان است،‌وقت نمازه…! و حاجی نیز برخاست.
    فقط من می‌دانستم كه او بیدار بوده و در خلوت پاك و زلال خود با خدا،‌راز و نیازهایی داشته است.

    بانكی:
    یدالله كلهر، نیمه‌شب و سحرگاه چنین بود. در سخت‌ترین روزهای جبهه و در اوج بمبارانها و در لحظه‌های عزیز شهادت یاران، همیشه و همه جا، یاد خدا، ذكر لبهای پاك او بود.

    حاج محمّد رسول ایوانكی :
    غروب بود؛ از آن غروبهای خاص جبهه. در «یگان دریایی دزفول»، با حاجی نشسته بودیم. گرم صحبت بودیم. در یك لحظه، متوجه شدم آن طرف سدّ، گله‌ای گوسفند در حال عبور است. به حالت نیمه جدی و نیمه شوخی به حاجی گفتم: «حاجی! اگر گفتی تعداد این گوسفندها چند تاست؟»
    فاصله ما با آن گله، حدود پانصد متر می‌شد. حاجی یك لحظه نگاهی به آنها كرد و گفت: «حدود هفتاد و پنج تا هستند.»
    ناگفته نماند، من فكر می‌كردم تعداد آنها حدود صدتایی می‌شود. بعد برای اطمینان از تعداد آنها و حدس و تخمین حاجی، یك جایی را نشان كردم كه گوسفندها از آن عبور می‌كردند. وقتی گوسفندها از آن محل رد می‌شدند، طوری بود كه می‌شد آنها را شمرد. خلاصه، بدقت، آنها را شمردم، درست هفتاد و سه گوسفند بود. تعجب كردم كه حاجی چطوری تعداد آنها را تا این حد نزدیك، توانسته بود از فاصله دور حدس بزند، این یك نمونه كوچك از تواتاییهای او بود، نمونه‌ای كه در عین جالب بودن، می‌تواند نشانگر قدرت و استعداد ذاتی او در مسائل بزرگتر و مهمتری مانند مدیریت و فرماندهی باشد.

    احمد فیضی:
    حاج یدالله، سرنترسی داشت. شجاع و با شهامت بود. این را همه می‌دانستیم. اما در كنار همه این خصایل ذاتی، تیزهوشی و درك سریع از موقعیت زمانی و مكانی، از او یك فرمانده خوش فكر، خلاق و نیرومند نظامی ساخته بود. بیشتر وقتها می‌دیدیم كه ایشان هنگام بارش تركشهای خمپاره یا گلوله‌های توپ، خودش را به زمین نمی‌اندازد و همان‌طور راست و استوار راه می‌رود. بعدها بود كه فهمیدیم این كار از روی توانایی و قدرت نظامی او، درك سریع و درست او از فاصله گلوله‌ها، نوع آن و صدای گلوله و تركش بود.
    اوایل جنگ بود. در جبهه جنوب در خدمت حاجی بودیم. عراق، با توپهای خود، هر لحظه و هر قدم را بی‌نصیب نمی‌گذاشت. یك لحظه صدای انفجار گلوله‌ها قطع نمی‌شد. فاصله ما با آنان خیلی نزدیك بود. تقریبا همه ما، با شنیدن هر سوت خمپاره یا گلوله، در هر كجا كه بودیم، خیز می‌رفتیم و روی زمین دراز می‌كشیدیم. ناگهان سوت گلوله‌ای به گوش رسید و این بار در كمال ناباوری، دیدیم حاجی هم درازكش شد. پس از چند ثانیه، گلوله توپ، درست نزدیك او به زمین خورد. او با تیزی ذهن خود تشخیص داده بود كه گلوله از چه فاصله‌ای است و حدودا كجا فرود می‌آید. تصمیم‌گیریهای حاجی در مورد مسایل نظامی دقیق و حساب شده بود.

    مصطفی كریم پناه:
    حاج یدالله، در میان بچه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همه بسیجیان و سربازان، علاقه خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و كردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود.
    در میان تمام خصلتها و ویژگی‌های رفتاری او، یكی هم این بود كه دوست داشت با بچه‌ها كشتی بگیرد! یدالله كشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچه‌ها انجام می‌داد.
    بعضی وقتها با بچه‌های بسیجی كشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقه بچه‌ها را نسبت به فرمانده‌شان از بین نمی‌برد؛ بلكه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچه‌ها كمك می‌كرد.
    البته شهید كلهر برای این ورزش كردنها-بخصوص كشتی گرفتن-ارزش خاصی قائل بود و فلسفه خاصی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی كه كسی فرمانده می‌شود، ممكن است ناخواسته، حالت خاصی به او دست دهد. بیشتر وقتها وقتی انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار كبر و غرور می‌شود. وقتی كشتی می‌گیرد، بالاخره پس از چند بار، ممكن است یك بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاك مالیده شود و همین مسأله باعث می‌شود كه او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ بخصوص اگر این خاك شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»

    مسلم ناصر خاكی:
    حاج یدالله كلهر همیشه خوش برخورد و مهربان بود. همیشه و همه جا لبخندی آرام و مطمئن بر گوشه لبهایش بود كه با دیدن آن، انسان، احساس آرامش و صمیمیت می‌كرد. اما چهره آرام و مهربانش، فقط در بعضی مواقع، رنگ جدیت و خشونت به خود می‌گرفت. آن جا كه صحبت از دفاع از میهن و ارزشها بود؛ حال چه با عقیده و چه با توان رزمی.
    كلاسی درباره تخریب تشكیل شده بود. ما بیست نفر بودیم كه در آن كلاس شركت كرده بودیم. یكی از شرایط شركت در كلاس، داشتن توان رزمی و جسمی بالا در میان افراد و شهید حاج یدالله كلهر، یكی از این افراد بود. مدت این كلاس دو هفته بود كه طی آن، با مسایل كلی و اصلی این گونه رزمها آشنا می‌شدیم.
    مسؤولان و مربیان، در آن روزها، هم به ما درس می‌دادند و هم هر كدام از ما در جای مربی قرار می‌گرفتیم. درس می‌دادیم یا از یكدیگر سؤال می‌كردیم.
    خب، آدم به طور ذاتی، وقتی در كلاس و پشت میز و نیمكت قرار می‌گیرد، شیطنتها گل می‌كند و همه می‌شویم همان بچه‌های دبستانی با بازیها، شیطنتها و همان طنزها و!… خلاصه همه ما تك‌تك امتحان دادیم و رد شدیم. چون شوخیها و سؤالهای بی‌ربط و طنز‌آمیز برادران نمی‌گذاشت هنگام تدریس آزمایشی،‌موفق شویم. برای مثال،‌وقتی سوال می‌كردیم آیا كسی سؤالی دارد؟ روی‌مان را كه برمی‌گرداندیم، می‌دیدیم به جای دست، همه پاهای‌شان را بالا برده‌اند! یا مثلا یكی دستش را بالا می‌برد و می‌پرسید:‌«آقا اگر چاشنی را بغل كلنگ بگذاریم، چه می‌شود!؟» خلاصه، آن قدر از این طور سوالها می‌كردند كه طرف خنده‌اش می‌گرفت و نمی‌توانست درس بدهد و آخر سر هم در قسمت تدریس مردود می‌شد.
    سرانجام، نوبت به حاج یدالله كلهر رسید. او آرام و مطمئن، با آن قد و قامت رشیدش، كنار تخته آمد. سپس مطالبی را روی تخته نوشت و آن وقت رو كرد به ما و پرسید: «آیا كسی سؤالی دارد؟» یكی از برادران گفت: «بله!». گفتند: «چه سؤالی داری؟» گفت: «این بچه‌ها، نمی‌توانند در كلاس بنشینند، چون پاهای‌شان درد می‌كند. پس ما پاهامان را بالا می‌گیریم.» بعد همه پاهای‌شان را بالا گرفتند!
    هنوز همه در حال و هوای این شوخیها بودیم كه با ضربه‌ای كه ایشان روی میز كوبید، همه سرجای‌مان میخكوب شدیم.
    نتیجه این شوخی این شد كه همه به صف شدیم و تا یه شماره، باید پائین می‌رفتیم، آن هم سینه‌خیز! حالا حساب كنید كه بیست نفر كه همه جزو فرماندهان و معاونان و خلاصه مسؤولان بودند، باید این تنبیه را اجرا می‌كردند!
    خسرو پناهی :
    آتش توپخانه عراق سنگین بود و تعداد خاكریزها كافی نبود. برای رهایی از آتش دشمن، حتما باید خاكریزها و سنگرها را یبیشتر می‌كردیم. دو، سه تا از بچه‌ها كه برای عملیات، آن سمت رفته بودند، شهید شده بودند. حتما باید كاری می‌كردیم. پیش حاج یدالله رفتم و به ایشان گفتم: «من سربازی خدمت كرده‌ام و فعلا هم در جهاد آبادان كار می‌كنم. البته در قسمت آبیاری كار كرده‌ام؛ اما بلدم با «لودر» كار كنم. اگر به من لودر بدهید، شب تا صبح، آن قدر خاكبرداری می‌كنم تا چند تا خاكریز و سنگر حسابی دست كنم.»
    یك مقداری همان اطراف دنبال «لودر» گشتیم؛‌ولی فایده‌ای نداشت. بالاخره همراه حاج یدالله یك خودرو گرفتیم و به جهاد آبادان رفتیم. حاجی به بچه‌های جهاد گفت كه ما برای چه منظوری آمده‌ایم. خلاصه جهاد آبادان به ما لودر داد. من یك ماشین گرفته بودم و برای «لودر»ها سوخت می‌بردم و حاجی و بچه‌ها هم شب تا صبح، خاكریز می‌زدند. تا چند روز، هر وقت حاجی را می‌دیدیم، صورت و موهایش غرق خاك بود.
    اما چهره خسته‌اش، با لبخندی زیبا می‌درخشید. ایثارگری حاجی و بچه‌ها، خاكریزهای بلندی ساخت كه بچه‌ها در پناه آم-از آتش دشمن و تمام ناامنیها و سختیها- در امان ماندند.

    غلام كٌرد:
    عملیات «خیبر» تازه تمام شده بود. حدود ساعت هفت شب از اندیمشك به سمت تیپ نبی‌اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) راه افتادیم. مدتی بود كه حاج یدالله به عنوان جانشین تیپ، در آن جا مشغول خدمت بود. من و یكی دیگر از برادران، قرار بود مدتی به صورت مأمور، برای یك كارِ شناسایی در آن جا كار كنیم. تیپ نبی‌اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) حالت خاصی داشت، پس از «والفجر5»، بزرگوارانی مثل «شهید شرع‌پسند« و «شهید امینی» در جمع بچه‌ها نبودند. این درد، درد كمی نبود. روحیه بچه‌ها تا حدی كسل و خسته بود، اما همچنان شجاع و مقاوم بودند. با این حال،‌جو خاصی بر تیپ حاكم بود، جوی آكنده از غم و اندوهِ از دست دادن یاران.
    ساعت دو نیمه‌شب به چنگوله-مقر تیپ- رسیدیم. نگران این مسأله بودیم كه با وجود وضع خاص تیپ و دیر رسیدن ما، ممكن است مزاحم بچه‌ها شویم. اما ناچار بودیم، راننده مینی‌بوس (شهید عزیز و بزرگوار حاج رسولی) جلو سنگر توقف كرد.
    اولین كسی كه پرده سنگر را بالا زد و چراغ را روشن كرد، حاج یدالله كلهر بود. دیدن چهره روشن و خندان او، نگرانی را از وجودمان پاك كرد. به درون رفتیم. حاجی، با مهربانی و صمیمیت با ما برخورد كرد.
    این تصویر، اولین برخوردم با حاج یدالله كلهر بود؛ تصویری كه بعدها با مهربانیها، رشادتها و ایمان او در همه عرصه‌ها، كاملتر شد. این تصویر، هیچ گاه از یادم نخواهد رفت!

    سیدعلی میررضی:
    این گفته، فقط شعار و تعریف از یك نفر نیست؛ حقیقتی است. چه آن زمان كه از نزدیك با حاجی برخورد داشتیم و چه حالا كه داریم خاطرات او را بررسی می‌كنیم. همه ما به آن اعتراف داریم.
    در «گیلان غرب» بودیم و شرایط حساسی پیش آمده بود. یك گروه شناسایی تشكیل دادیم و قرار شد از طرف «گره زرد» به موقعیت امام حسین(علیه‌السلام) برویم. پارك موتوری دشمن شناسایی شده بود. قرار بود ما برویم آن را بزنیم و بازگردیم. رفتیم و مأموریت‌مان را با موفقیت انجام دادیم. موقع بازگشتن، متوجه شدیم كه شناسایی شده‌ایم. شدت انفجار خودروها و مخزن سوخت آنان، به قدری زیاد بود كه از كیلومترها فاصله، به راحتی دیده می‌شد. آر.پی.جی ما به تانكر سوخت آنان خورده بود و شعله‌های آتش آن تا مقرّ خودمان هم پیدا بود. خلاصه به همین دلیل، جان همه گروه در خطر بود. شهید كلهر وقتی فهمید كه دشمن ما را شناسایی كرده، گفت: «شما بروید، من می‌مانم و دفاع می‌كنم.» وقتی كه دید ما اصرار می‌كنیم كه بمانیم، با قاطعیت خاصی گفت: «من به شما می‌گویم بروید و فاصله بگیرید. بعد، من به شما می‌رسم!»
    طوری این را گفت كه دیگر هیچ كس حرفی نزد و همه را افتادیم. شهید كلهر و بسیاری از فرماندهان ما این چنین بودند. آنان تواضع، ایثارگری و قاطعیت را همه با هم در خود داشتند و این یك شعار و یا حرف نبود، كه یك واقعیت بزرگ بود؛ واقعیتی به بزرگی و وسعت قلبهای این بزرگمردان. فداكاریها و ایثارگریها، چاشنی حركت نا در لحظه‌های حساس بود. صفتهایی كه همراه با پختگی و ابتكار عمل نظامی، سبب پیروزیهای ما و شكست دشمن بود.

    نصرت‌الله بیانی:
    نخلستان‌های آبادان بود و آتش. نخلستان بود و جبهه. هر نخل، سنگری بود برای رزمنده‌ای. گوشه‌ای از نخلستان در این سو، فتح می‌شد و گوشه‌ای دیگر در آن سو سقوط می‌كرد. قرار بود همراه حاج فضلی و شهید كلهر، با قایق از كارون بگذریم و به آبادان برویم تا برای لشگر، مهمات بیاوریم. همه سوار یك جیپ 106 بودیم. در میان نخلهایی كه بیشتر آنها سوخته بودند، پیش می‌رفتیم. سر و روی همه، غرق در گرد و خاك بود. حاج فضلی و حاج كلهر تصمیم گرفتند به كنار رودخانه بروند و كمی آب به سر و روی خود بزنند. از جایی كه ما بودیم تا كنار رودخانه، شیب زمین را شروع كردند. زمین شیب داشت و گل و لای حاشیه آن، آن جا را لغزنده كرده بود. در همین زمان، حاج فضلی لیز خورد و داخل آب افتاد. بلافاصله حاج كلهر، زیر آتش سنگین عراقیها، حاج فضلی را گرفت و از آب بیرون كشید و به هر شكلی بود، او را تا كنار جیپ بالا آورد. آنان هر دو زیر باران آتش دشمن، به سلامت به خودرو رسیدند. آن روز شهید كلهر، جان همرزم خود-حاج علی فضلی- را نجات داد. وقتی ما به آن نقطه نگاه می‌كردیم، تعجب می‌كردیم كه چطور چنین چیزی ممكن شد؛ چون محل حادثه بسیار خطرناك بود. با این همه، از این نمونه فداكاریها، از آن بزرگوار زیاد دیده بودیم.

    حسین كرامانی:
    شب سردی بود. سوز و سرما، تا مغز استخوان نفوذ می‌كرد. وسایل و تجهیزات ما اندك بود. هر كاری می‌كردیم كه كمی گرم شویم، فایده‌ای نداشت. پتوهای نازك و اندك، توان مقابله با آن سرمای شدید را نداشت. شهید كلهر، آن موقع، یك كلیه‌اش را از دست داده بود و تازه مدتی بود كه جراحاتش بهبود یافته بود. با این حال، توان و قدرت سابق را نداشت و گاهی ضعف و سرما بر او غلبه می‌كرد.
    آن شب سرد، همه كنار هم بودیم. بالاخره پس از مدتی، یكی، دو پتو به ما رسید. پتوهای كوچك و نازكی كه هیچ كدام برای قامت رشید شهید كلهر، اندازه نبود. من و بچه‌ها، به زور پتویی را به دور بدن شهید كلهر بستیم و پتوی دیگر را به حاج علی فضلی دادیم. هر كسی می‌خواست، پتو را به دیگری بدهد. خلاصه پس از كلی حرف و بحث، پتوها را تقسیم كردیم. خستگی و سرما بالاخره كار خودش را كرد و كم‌كم پلكهای ما روی هم افتاد…
    نیمه‌های شب، از شدت سرما از خواب پریدم. با این كه پتویی رویم بود؛ اما هنوز می‌لرزیدم. پتو، همان پتویی بود كه روی حاج یدالله كلهر كشیده بودیم. او در گوشه‌ای، از سرما و دردهای جسمی می‌لرزید.

    نورالله احمدی:
    خاطره‌ای دارم كه خود شهید كلهر آن را برای ما تعریف كرده كه برایتان می‌گویم:
    سفری به اتفاق چند تن از مسؤولان نظامی به لبنان و سوریه داشتیم. یكی از اهداف این سفر، آشنایی هر دو طرف، از تجربیات نظامی یكدیگر بود. ما به آنان گفتیم كه شما چطور می‌جنگید و به طور كلی، در مورد تجزیه و تحلیل مسایل جنگی، نظرشان را پرسیدیم. آنان برایمان صحبت كردند و بعد به ما گفتند كه بیایید برویم و جولان را به شما نشان دهیم. ما هم رفتیم. روز بعد، نوبت ما شد كه آنان را ببرم و شكل رزم و مسایل دیگر را نشان‌شان بدهیم. با آنان رفتیم. شب بود. وقتی خوب جلو رفتیم، به یكی از افراد آنها گفتیم:
    «دستت را بده.» او در تاریكی دستش را جلو آورد. گفتیم:‌«دست بكش، ببین چیه؟» او دست كشید و حس كرد كه تانك یا نفربر اسرائیلی است كه آرم اسرائیل روی آن خورده است. تازه فهمید كه چقدر جلو آمده‌ایم. ما به آنان گفتیم: «بله! ما هم این طوری می‌جنگیم!» البته ما و آنان، هر دو در پایان آن سفر نتیجه گرفتیم كه اسرائیل، دشمن واحد هر دوی ماست.


    پس از عملیات بیت‌المقدس همه بچه‌ها به طرف زاویه كوچ در اهواز رفتند و آنانی هم كه در عملیات بیت‌المقدس بودند، به مرخصی رفتند. فقط چهار، پنج نفر مانده بودیم كه من هم جزو یكی از آنان بودم.
    یك شب جلو رفتیم. منطقه مین گذاری شده بود. ما با همه مین‌ها آشنایی نداشتیم. همین طور كه جلو می‌رفتیم، یك مین جدید دیدیم و نتوانستیم آن را همان جا خنثی كنیم. خلاصه، مین را برداشتیم و به عقبه، پیش شهید مفقودالاثر، مكاریان آوردیم. ایشان مین را از ما گرفت و پیش حاج یدالله كلهر برد. صبح شده بود. حاجی را بیدار كردیم و گفتیم: «حاجی بلند شو! ما نمی‌توانیم این مین را خنثی كنیم، اصلا نمی‌دانیم این دیگر چه مینی است!»
    حاج كلهر به حالت نیمه جدی و نیمه شوخی گفت:‌«خم شوید!» خم شدیم. آهسته یك پس گردنی به حالت تنبیه، آرام به ما زد و گفت: «این مین لرزانه، می‌دانید چه خطری كردید كه این را، این شكلی آوردید اینجا؟! چون هر لحظه ممكن بود با فشار دست منفجر شود و همه‌تان را به كشتن بدهد!»
    بعد با خونسردی و قدرت و آرامش ذاتی خود،‌آرام آرام مین را خنثی كرد.

    مهدی نشاسته:
    شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی كه در «گیلان غرب» بودیم، ایشان فرمانده مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح- از جمله اصطلاح «خالی‌بند[2]»- در میان بچه‌ها رواج پیدا كرده بود. شهید كلهر،‌از این اصطلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش می‌آمد و می‌گفت بسیجیان مؤمن، نباید از این حرفها به هم بزنند. هر كس كه این طور اصطاحها-بخصوص خالی‌بند- را به كار می‌برد، تنبیه می‌شد. تنبیه او این بود كه از بالای تپه محل استقرار در گیلان غرب، تا رودخانه دو كیلومتر راه بود. ان فرد باید یك گالن را از رودخانه پر از آب می‌كرد و بالا می‌آمد. یك طرف راه سختی بود و تنبیه انضباطی و طرف دیگر، فرمانده‌ای كه برای مسایل اخلاقی، ارزش خاصی قایل بود.

    علی‌اصغر معینی:
    از همان اولین روزهایی كه وارد سپاه شدم، نام «یدالله كلهر» را از بسیاری شنیدم. آن قدر درباره شخصیت، رفتار و ویژگیهای اخلاقی او شنیده بودم كه خیلی دلم می خواست او را ببینم.
    بالاخره زمانی كه در «گیلان غرب» بودیم، این فرصت پیش آمد. حاجی آمده بود خط، آن جا را تحویل بگیرد و اولین آشنایی من و حاجی یدالله در همان جا بود. پس از آن، در بیشتر عملیات‌های آن منطقه كنار هم بودیم. ایشان فرمانده گردان بود و طراح عملیات‌ها، خلاصه آن زمان، ما حدود سه ماه، كنار حاجی بودیم.
    یك روز حاجی به من گفت‌: «بیا برویم سری به خط بزنیم.» با هم راه افتادیم. آتش سنگینی بود. به همین دلیل، از داخل یك كانال راه می‌رفتیم. ناگهان، یك خمپاره 60، در نزدیكی ما منفجر شد. حاجی مرا به طرفی پرت كرد و خودش را هم روی خاك انداخت. اولش، چیزی نفهمیدم؛ اما بعد از چند ثانیه، فهمیدم كه تركش به لبم خورده و خون از آن جاری است. حاجی مرا به زور، به بهداری برد. در بهداری، وقتی پرستاران از حال خودش پرسیدند، گفت: «من چیزی نشدم!»
    شب آمدیم و هر كدام گوشه‌ای دراز كشیدیم. حاجی هم اوركت خودش را رویش انداخت و خوابید. صبح كه شد، از خواب بیدار شدم. وقتی از كنار حاجی رد می‌شدم، دیدم اوركت خونی است. خوب كه نگاه كردم، دیدم مقداری خون، در اوركت لخته شده است. به حاجی گفتم: «حاجی! حاجی ببین جراحت داری، این طور كه نمی‌شود، باید كاری كرد.»
    حاجی گفت: «چیزی نیست، باشد، می‌رویم بیمارستان؛ ولی اول بگذار حمام بروم، خوب خوب می‌شوم.»
    در حمام، وقتی میخواستم پشت حاجی را لیف بكشم، گوشه لیف حمام به چیزی گیر كرد. آهسته به آن دست كشیدم، تركش كوچك خمپاره بود كه میان پوست بدن حاجی گیر كرده بود. تركش را آهسته درآوردم. غرق در تعجب بودم كه حاجی با خونسردی گفت:‌«دیدی گفتم چیزی نیست! دیدی خودش آمد بیرون!»
    آن وقت بود كه فهمیدم، تعریفهایی كه درباره او شنیده بودم، بی‌دلیل نبوده است. این سیمای مردی بود كه پس از شهادتش، دشمن كافر، از شهادت او ابراز شادی می‌كرد.

    باد سردی می‌وزید. سرما بیداد می‌كرد. همه كنار هم، در سنگر خوابیده بودیم. پس از مدتی، یك به یك بیرون رفتیم و وضو گرفتیم و بازگشتیم تا برای خواندن نماز شب، وضو داشته باشیم.
    حاج یدالله كلهر هم در میان ما بود. او از ناحیه یك دست و به طور كلی یك سمت بدن، آسیب شدیدی دیده بود و حركت كردن برایش سخت بود. آن شب، او هم مثل ما، وضو گرفت و به سنگر بازگشت. درد دست و بدن او به حدی بود كه گاهی دستش كنترل نداشت و بچه‌ها تا مدتها دستش را ماساژ می دادند تا بتواند حركت كند. او هم به هر سختی كه بود، وضو گرفت. همه از شدت سرما، زیر پتوها خزیده بودیم. كم‌كم، سرمای هوا و رخوت و خستگی، پلكهای‌مان را بر روی هم گذاشت…
    با صدایی از خواب پریدم. شبحی از سنگر بیرون رفت. به بچه‌ها نگاه كردم. همه بچه‌ها در پتوهای خود، فرو رفته بودند و معلوم نبود آن كه بیرون رفت، چه كسی بود؟ چند لحظه‌ای گذشت. كم‌كم داشتم نگران می‌شدم و می‌خواستم به دنبال آن برادری كه بیرون رفته بود، بروم كه دیدم قامت یدالله كلهر در آستانه در سنگر ظاهر شد. او برای تجدید وضو، دوباره بیرون رفته بود. و اینك بی‌حال و بی‌رمق، از شدت درد و سرما، دوباره به سنگر بازگشته بود تا نماز شب بخواند. او با تنی مجروح، در آن سرمای گشنده، كه حتی آدمهای سالم هم جرأت بیرون رفتن نداشتند، بیرون رفته بود و حالا با وضو، وارد می‌شد تا نماز شب بخواند. آرام سر در پتو فرو بردم و گریان از بزرگواری او، ساكت ماندم تا عملش، در برابر نگاه حیرتزده من، كوچك و سبك نشود. لحظه‌ای بعد، سجاده نماز بود و دعا و نیایش نیمه‌شب یدالله، با آن صدای حزن‌آلود.

    مسافرت با حاج یدالله، همیشه جالب و به یادماندنی بود. دو بار در سفر با او همراه بودم؛ هر دو جالب و پرخاطره بود. یك سفر به شمال و یك سفر به جنوب كشور؛ جالب كه می‌گویم نه از نظر تفریح و این طور مسایل، بلكه از نظر همراهی با ایشان و یاد گرفتن خیلی چیزها از او.
    وقتی صحبت از مسافرت می‌كنم، شاید تعجب كنید و بگویید شرایط جنگی و مسافرت!؟ اما وضع بد حاج كلهر در بیمارستان، باعث شد كه این تصمیم را بگیریم. حال و وضع جسمی یدالله كلهر، به قدری بد بود كه او را با صندلی چرخدار جا به جا می‌كردند. پزشكان نظر داده بودند كه او باید بیمارستان را ترك كند تا وضعش تغییر كند. دكتر معالج او می‌گفت: «اگر ایشان بیمارستان را ترك كند، قول می‌دهم كه درد كمر و عفونت معده‌اش بهتر شود.»
    عفونت معده یدالله كلهر، به شكلی بود كه دكتر مجبور بود هر روز مقداری از این عفونت را از معده‌اش خارج كند. پهلوی او شكافته بود و زخم بزرگی داشت. دكتر اصرار می‌كرد كه: «همه شما بچه‌های كرج هستید، او را ببرید و بگردانید، اگر بهتر نشد، با من!»
    سرانجام راه افتادیم. طبق معمول، همیشه این یدالله بود كه به همه ما روحیه می‌داد و بیشتر همراهیها و همكاریها در مسافرت، از طرف او بود. ما یك ساك پر از لوازم با خودمان برده بودیم و مرتب پانسمان او را عوض می‌كردیم. آن شهید عزیز، طی آن سفر، سعی می‌كرد كه ما راحت باشیم و كاری می‌كرد كه به ما خوش بگذرد. مسافرت ما چند روز طول كشید.
    شاید باور نكنید! پس از پایان مسافرت، كاملا خوب شده بود. هر روز با پلاستیك روی زخم او را می‌بستیم و او با همان حال می‌رفت و شنا می‌كرد. چون شهید كلهر عادت به شنا و ورزش داشت. در این دو هفته، هوای آزاد، استراحت و شنا، حال او را كاملا خوب كرد و به لطف خدا، او سالم و سرحال از مسافرت بازگشت.
    پس از این مسافرت، او اصرار داشت كه برای مأموریت به غرب برود. ما اصرار داشتیم كه هنوز هم استراحت كند تا زخمهایش كاملا خوب شود؛‌اما او می‌گفت كه حالش خوب است و باید برود و ما وقتی اصرار و پافشاری او را دیدیم، قبول كردیم و همه با هم به طرف غرب راه افتادیم. در راه، من رانندگی می‌كردم. یكدفعه به من گفت: «برو كنار، تا من رانندگی كنم، تو خسته شده‌ای!» من كه می‌ترسیدم او رانندگی كند، گفتم: «نه! خسته نیستم.» راستش می‌ترسیدم ماشین را به او بسپارم، چون هنوز یك دستش كاملا حركت نمی‌كرد. با این حال، تاب مقاومت در برابر خواسته او را نداشتم و او پشت فرمان نشست و بی‌هیچ مشكلی راه را ادامه داد.

    «آرزو دارم شهید بشوم؛ نه به خاطر این كه از زندگی خسته‌ام؛ بلكه به خاطر این كه می‌خواهم با ریختن خون خود، قدری انجام وظیفه كرده باشم و در راه امام حسین(علیه السلام) قدم برداشته باشم.»
    جمله بالا، یك قسمت از وصیتنامه اوست. تا جایی كه یاد دارم، یدالله، همیشه در آرزوی شهادت بود. با این حال…
    … وقتی رسیدیم به ماهشهر، عراق دیگر رسیده بود به آن جایی كه نباید می‌رسید. با رسیدن ما به ماهشهر، پیكر شهید آخوندی را هم آوردند. حاج یدالله، هر كاری را كه می‌شد، انجام داد تا بتوانیم به آبادان برویم. با همه صحبت می‌كرد. دست به هر كاری می‌زد. یك روز با برادران ارتشی صحبت كرد تا راه حلی بیابد. در همین موقع، یكی از آن برادران كه خلبان هاوركرافت بود، گفت: «نگران نباشید! من شما را می‌رسانم.»
    بالاخره سوار هاوركرافت شدیم و به هر شكلی بود، به آبادان رسیدیم. حالا، ما بودیم و آبادان، شهری نیمه سوخته و ویران. كجا باید می‌رفتیم؟ كسی نمی‌دانست. یكی از بچه‌های آبادان گفت:‌«اگر از این منطقه بروید، جلوتر از فیاضیه، می‌رسید به بهمنشیر، آن طرف بهمنشیر، عراقیها هستند.»
    حدود یك ماه آن جا بودیم. در این مدت، بچه‌ها چند بار برای شناسایی رفتند كه عراقیها متوجه شدند. ما به دستور شهید كلهر، در كارخانه «شیر پاستوریزه» مستقر شده بودیم. عراقیها از همان سمت، حمله را شروع كردند. داشتند می‌آمدند كه نیروهای ما را قتل عام كنند. وضع بدی پیش آمده بود. حاجی دستور عقب‌نشینی داد و به من گفت كه این را به بچه‌ها اعلام كنم. این كار را كردم و بچه‌ها با ناراحتی، عقب‌نشینی كردند.
    آن روزها، حاجی یك اسلحه‌ای داشت به نام «ام-پی،چهل». دور تا دور كمرش هم نارنجك تفنگی بسته بود. جلو رفت و در خط محاصره تانكها قرار گرفت. سپس چند تا ام-پی،چهل به طرف آنان شلیك كرد. این اسلحه نارنجكش كوچك است؛ ولی شعاع تركش خوبی دارد. معمولا، در دشمن ایجاد وحشت و ترس می‌كند.
    حاجی شلیك می‌كرد و آنان خمپاره 60 می‌انداختند. زمین اطراف حاجی گل‌آلود بود. خمپاره‌ها در زمین فرو می‌رفت و عمل نمی‌كرد. در نتیجه، دشمن ترسو، از دلاور ما شكست خورد و عقب‌نشینی كرد.
    شب بود. یك سو، نخلستان، آرام و نجیب سر در سیاهی شب كشیده بود و سوی دیگر، مردی كه با گریه‌هایش، چون مولایش علی(علیه السلام)، با نخلها گفتگو می‌كرد. در سیاهی شب مردی می‌گریست. آهسته به او نزدیك شدم. صدای لرزانش را شنیدم كه می‌گفت: «خدایا! چرا؟ مگر من چه كار كرده بودم؟ خمپاره‌ها كنار من زمین می‌خورد و عمل نمی‌كرد. چرا نباید شهید می‌شدم! خدایا! نكند از من راضی نیستی…»
    و نخلها آرام، در غربت این مرد عاشق، می‌گریستند.

    در «فاو» جلسه‌ای تشكیل شده بود. چند نفر از فرماندهان در آن حضور داشتند. همیشه پیش از عملیات، چنین جلسه‌هایی تشكیل می‌شد تا وظیفه افراد لشكر مشخص و به آنان ابلاغ شود. قرار بود در «دریاچه نمك» عملیاتی داشته باشیم.
    پس از پایان جلسه، شهید كلهر و یكی دیگر از فرماندهان، از در سنگر خارج شدند تا بروند و لشگر را برای عملیات آماده كنند. هنوز آن دو در آستانه در بودند كه ناگهان موشكی فرود آمد. چند نفر از بچه‌ها شهید و چند نفر دیگر- از جمله حاج كلهر- به سختی مجروح شدند. در آن حمله موشكی، حاج كلهر از ناحیه كتف و كلیه، سخت مجروح شد. در این عملیات، من هم دچار موج انفجار شدیدی شدم و به بیمارستان منتقلم كردند. پس از كمی معالجه، دوباره بازگشتم، ولی چون حالم به هم خورد، دوباره مرا به بیمارستان برگرداندند. حاج كلهر را هم آورده بودند. وقتی از حال كلهر جویا شدم، فهمیدم كه یك كلیه‌اش در حال از بین رفتن است و دیگری هم تركش خورده. بعد، رفتم سراغ بچه‌ها و جریان كلیه‌های حاجی را برای آنان تعریف كردم.
    پس از یكی دو ساعت، دیدم بچه‌ها، حدود یك گردان، در آن جا جمع شده و همه آماده‌اند تا كلیه‌های خود را به شهید كلهر اهدا كنند و تازه با هم جر و بحث می‌كردند كه مثلا من باید كلیه بدهم، تو برو و از این حرفها… در همین حال، شهید كلهر برای چند لحظه به هوش آمد. انگار كه با همان حال هم متوجه اوضاع شده بود؛ چون گفت: «من شرعا راضی نیستم كه شما جان خودتان را به خطر بیندازید و به من كلیه بدهید، هر چه خدا بخواهد، همان می‌شود!»

    زمانی كه حاج یدالله از ناحیه كلیه و دست مجروح شد، مدتی در بیمارستان بستری بود. دكتر معالج ایشان، تصمیم گرفت كه پس از خوب شدن جراحتها، حاجی را برای عمل دستش به بیمارستان «شهدای تجریش» بفرستد تا یك متخصص، دستش را جراحی كند. البته خود حاجی تاكید داشت كه به صورت عادی برود و كسی توصیه و سفارش نكند. او اصرار داشت كه در این مدت، به خانواده‌اش هم خبر ندهیم كه مبادا، آنان نگران شوند یا این كه چون باید مدت زیادی در بیمارستان بماند، مجبور شوند برای ملاقات بیایند. او عقیده داشت كه این چیزها باعث دردسر خانواده‌اش می‌شود و او راضی نبود كسی به خاطر او به زحمت بیفتد.
    سرانجام او در بیمارستان شهیدای تجریش بستری شد و دستش را جراحی كردند. اما مثل یك مریض عادی- آن طور كه خودش تاكید داشت- با او رفتار می‌شد. گاهی، برخی دكترها كه نمی‌دانستند او كیست یا چرا آن جاست، برخورد تندی با او می‌كردند. من از شدت خشم و ناراحتی، به خود می‌پیچیدم، چون ایشان نمی‌گذاشت پیش آن پزشك برویم و حرفی به او بزنیم. این درسهای بزرگی بود كه او به من و همه ما می‌داد. حالا خدا توفیق دهد كه بتوانیم با بیان این حرفها، یاد او را همیشه زنده نگه داریم.

    فرمانده محترم ما «سردار فضلی»، در فاو زخمی و به بیمارستان منتقل شد. در واقع، چند تا از فرماندهان و سرداران هم شهید یا مجروح شدند. وقتی رئیس ستاد و معاون لشگر به آن جا رسید، قسمت چپ دریاچه نمك را به ما واگذار كرد. تیپ 3 سیدالشهدا(علیه السلام) وارد محل شد و یكی از گردانهای ما برای شناسایی مختصر، عملیاتی را انجام داد. پس از شناسایی، قرار شد كه شب بعد، وارد عمل بشویم. گردان به نزدیك خط منتقل شد. شروع عملیات، به شب موكول شد. گردان ما، به عنوان احتیاط گردانهای دیگر بود. از اهواز یك گردان حركت كرده بود كه به علت بمباران شدید، نتوانسته بودند خودشان را برسانند.
    با این اوضاع و احوال، گردان ما هنگام شب، وارد عمل شد. فرماندهی تیپ به عهده حاج یدالله كلهر بود. آن شب، تا نزدیك صبح، درگیری شدید بود. تعدادی شهید و مجروح داشتیم. با تلاقی بودن منطقه هم اوضاع را بدتر كرده بود.
    ساعت هفت یا هشت صبح، من و شهید عراقی پیش حاجی رفتیم و به ایشان گفتیم كه در خط، فقط حدود پنج-شش نفر از برادران باقی مانده‌اند. حاجی دستور داد كه كمی عقب‌تر برویم.
    حاجی سوار جیپ شد و همراه بی‌سیم‌چی و من، به طرف خط راه افتادیم. در نزدیكی كارخانه نمك، بی‌سیم‌چی هم مجروح شد. مانده بودیم كه چه كار كنیم و از كجا درخواست نیرو كنیم. حاجی دستور داد كه دوباره به قرارگاه بازگردیم. این بار حاجی خودش بی‌سیم را به دست گرفت و حركت كردیم.
    وقتی به خط رسیدیم، حاجی خودش چند تا موشك آر.پی.جی به دست گرفت و به سمت خط راه افتاد. فرمانده گردان، جلویش را گرفت و گفت: «كجا می‌خواهی بروی؟»
    خلاصه، فرمانده گردان-شهید اسكندرلو-مانع شد تا حاج یدالله برود. می‌خواست خودش برود و هر یك به دیگری برای نرفتن اصرار می‌كرد. سرانجام، هر دو با هم رفتند. چند تا موشك آر.پی.جی هم برداشتند و ما هم همراه آنان، به طرف خط راه افتادیم.
    آن شب تا صبح، منتظر پاتك عراقیها بودیم. با همان چند نفر، ایستاده بودیم. این همه انگیزه و نیرو را مدیون شجاعت و ایثار یدالله كلهر بودیم كه همان لحظه عزم كرد با آر.پی.جی به خط برود و همه همراهش شدیم. همیشه شجاعت و پیشگامی او در این لحظه‌ها، به همه ما درس ایستادگی و مقاومت می‌داد. نزدیك صبح، وقتی كنار خاكریز آمدم، متوجه شدم كه كسی، با یك قبضه آر.پی.جی در بغل، به خواب فرو رفته است. او كسی نبود جز حاج یدالله كلهر. چهره مصمم و بی‌باكش، آرام، با خطوط خواب، نقش گرفته بود و خط به خط صورتش، نشان از شجاعت و ایمان داشت.

    مدت كوتاهی بود كه شهید كلهر به علت جراحت و ناراحتیهای جسمی در بیمارستان «نجمیه» تهران بستری بود. او بر اثر این جراحتها، یك كلیه‌اش را از دست داده بود. عصب یكی از دستهایش قطع شده و تركشی در یكی از پاهایش فرو نشسته بود. پهلوان و علمدار میدان ما، در بیمارستان بود و ما عطر وجودش را در جبهه‌ها حس نمی‌كردیم. با این كه در بیشتر عملیاتها همراه‌مان بود؛ اما نبودش در این مدت كوتاه، جایش را برای ما خیلی خالی كرده بود.
    روزی از روزها، در هنگامه آتش و دود و تركش خمپاره، چشمان ناباورمان، صحنه‌ای را دید كه از شادی و غرور، غرق اشك شد…
    دلاوری، آرام و با صلابت روی صندلی چرخدار نشسته بود و با لبخندی شیرین و مطمئن به ما نزدیك می‌شد. او كسی نبود جز «یدالله كلهر». همان یاور همیشگی جبهه و همان همرزم صمیمی و فداكار ما! دور او حلقه زدیم و رویش را بوسیدیم. دیدار او در آن شرایط، جان تازه‌ای در ما دمید…
    می‌گفتند پس از اصابت تركش و بستری شدن در بیمارستان، آن قدر اصرار كرده تا فرماندهان بالاتر، راضی شدند او با صندلی چرخدار، در جبهه حاضر شود و به خدمات خودش- حتی به این شكل- ادامه دهد.
    حضورش یادآور روز عاشورا و ابوالفضل العباس(علیه السلام) بود. همان علمداری كه با دستان بریده و گلوی عطشناك، یك تنه بر دشمن می‌تازید. همان كه دست از یاری برادرش برنداشت؛ تا نفس داشت و تا قطره خونی در رگهای پاكش بود، می‌جنگید و …


    در «كربلای 5» مجروح شده بودم. مرا به بیمارستان كرج رساندند. در همان روز مجروحیت من، یكی از بهترین یاوران حاج یدالله-میررضی- هم به شهادت رسید. شهادت میررضی، حاج یدالله را خیلی ناراحت كرده بود. رفاقت و صمیمیت میان آن دو، چیزی نبود كه بشود آن را با جمله و حرف بیان كرد. اصلا تمام دوستیها و رفاقتهای جبهه از نوع خاصی بود. یك هفته پس از شهادت میررضی، هنوز در بیمارستان بودم كه ناگهان آمبولانسی، آژیركشان، به بیمارستان نزدیك شد. به ما خبر دادند كه آن آمبولانس، حامل پیكر پاك شهید «یدالله كلهر» است.
    بالاخره آمبولانس ایستاد. احساس خاصی داشتم؛ تمام وجودم می‌سوخت. یاور دیگری را از دست داده بودیم. برادر و یاوری كه دیگر مثل او كمتر می‌توانستیم بیابیم. دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم. شكستم، خرد شدم و فرو ریختم: «خدایا، یدالله هم شهید شد!»

    یك روز پس از شهادت «حاج حسین اسكندرلو»؛ پیكر پاكش را آوردند. جنازه حاج حسین پشت یك وانت بود و بچه‌ها آن را جلو قرارگاه تاكتیكی كه پشت خط بود، گذاشتند. همه دور پیكر جمع شده بودند. آخرین وداعها با حاج حسین، اشك بود و قول و قرار، اشك بود و التماس دعا!
    از دور چشمم به حاج یدالله افتاد. قامت جراحت دیده و رشیدش را با غم و اندوه جلو می‌كشید. دست مجروحش را با دست دیگرش گرفته بود. نگاهش حالت خاصی داشت. انگار در این دنیا نبود، انگار روح او هم همراه روح حاج‌حسین به بهشت رفته بود و فقط چشمش- آن هم دو چشم بی‌رنگ و مات و لرزان در پس پرده اشك- در این دنیا باقی مانده بود. با ابهت و وقار خاص خود، آمد و كنار وانت ایستاد. با چشمهای اندوهبار، زمان زیادی به پیكر حاج حسین خیره شد. با همان نگاهها، در سكوت، با شهید حرفها زد. بعد، از وانت دور شد، گوشه‌ای نشست و گریست. شانه‌های مردانه‌اش، زیر بار اشكها و هجوم بغض سنگین‌اش، بشدت تكان می‌خورد. پس از چند لحظه، به حاجی نزدیكتر شدم و آرام او را به عقب بردم.
    تا چند ساعت، مشغول انجام كارها بودم. یادم افتاد كه حال حاجی زیاد خوب نبود. دنبال او گشتم كه پیدایش كنم و دلداری‌اش بدهم. هر جا را كه گشتم، از او اثری نیافتم. از همه پرسیدیم، كسی او را ندیده بود. با خودم گفتم نكند، از خود بی خود شده و با موتور جلو رفته؟ رفتم به موتورها سر زدم؛ دیدم همه موتورها سرجای‌شان هستند. دیگر هوا تاریك شده بود. آخر سر، به فكرم رسید كه بروم ماشین را بردارم و در اطراف گشتی بزنم. ماشینها را داخل كانال سنگرها پارك كرده بودیم.
    در تاریكی، دیدم كسی پشت فرمان نشسته است. حاج یدالله بود. نزدیكش رفتم. سرش را به فرمان تكیه داده بود و می‌گریست. این همان مردی بود كه در سخت‌ترین لحظه‌های بمباران، راست و استوار در كانالها می‌ایستاد و وقتی خمپاره‌ای منفجر می‌شد، حتی خودش را روی زمین هم نمی‌انداخت. این همان مردی بود كه با سخت‌ترین جراحتها و چندین تركش در بدن، از پای نمی‌افتاد و به كارها رسیدگی می‌كرد. حالا، غم از دست دادن حاج حسین، كمرش را شكسته بود. او را از خود بی‌خود كرده بود. حالا، تنها مانده بود. اشك او اشك غریبی و هجران بود.
    به حاج یدالله گفتم:«می‌خواهی برایت چای و شام بیاورم؟»
    با اندوه خاصی به من نگاه كرد. فهمیدم كه او نیز، میهمان ماست. به خواست او، تنهایش گذاشتم. همچنان كه دور می‌شدم، زمزمه‌های او را با خدا می‌شنیدم. از خدا چه می‌خواست!؟ هر چه بود، فكر می‌كنم، خداوند خیلی زود آن را اجابت كرد.
    خداحافظ برادرم!
    عملیات «كربلای 5» بود. عملیات طوری بود كه از نظر زمانی، به درازا كشید. شرایط منطقه سیدالشهدا(علیه‌السلام) خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچه‌ها سركشی می‌كرد و هر كاری را كه لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود كه میان مقر فرماندهی و خط اول، در حركت بود. خودش از نزدیك همه چیز را كنترل می‌كرد و با بچه‌های تماس نزدیك داشت. همین حضور او در خطوط اول، دشمن را حیران و ترسو می‌كرد. به محض این كه از بی‌سیم خبر می‌گرفتند كه حاج یدالله كلهر در فلان خط است، دیگر حساب كار خودشان را می‌كردند.
    حاجی رفته بود كه به خط مقدم سر بزند. قرار بود جلسه شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشكیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد كه به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شركت در جلسه به عقبه بیاید.
    حاج علی فضلی، فرمانده لشكر سیدالشهدا(علیه‌السلام)، رساندن پیام را به عهده دو نفر از برادرانی گذاشت كه مسؤول حمل آذوقه و مهمات به خط بودند.
    آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید كلهر، كنار خاكریز ایستاده بود و با همان ابهت و متانت همیشگی، كنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌كرد. بردار مسؤول تداركات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند.
    كمی بعد، وقتی مسؤول تداركات بارش را تخلیه كرد و آماده بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقر فرماندهی می‌رفت…

    … حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از كنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حركت كردیم. وقتی نزدیكتر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم كه خمپاره یا گلوله توپ به ماشین حاج یدالله اصابت كرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، كه در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستونهای جیپ خوابیده بود. یك پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش بشدت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا، چه لحظه‌های سختی!

    یك روز پیش از شهادت حاجی بود. خدا می‌داند كه چقدر اصرار و التماس كردم كه حاجی، بهتر است شما به قرارگاه برگردید، من می‌روم. هر كاری و هر چیزی كه لازم باشد، انجام می‌دهم. ولی حاجی حال و هوای دیگری داشت. این طور توصیه‌ها و حرفها، دیگر هیچ تاثیری در او نداشت. با هم راه افتادیم. از میان نخلستانها می‌گذشتیم. انگار نخلها هم شاخه‌های خود را به التماس به خودروی ما می‌كوبیدند. پس از مدتی، به خط رسیدیم و از همان لحظه، حاجی فرماندهی محور را به عهده گرفت. گاهی در خاكریزها میان بچه‌ها بود و گاهی هم به سنگر می‌آمد، مأموریتهایی را به همه-از جمله به من- می‌داد و دوباره بازمی‌گشت. خلاصه یكی از همین مأموریتهایی كه به من سپرد، حدود دو ساعت طول كشید. دو ساعت مرگبار برای من كه مجبور بودم حاجی را تنها بگذارم. پرنده خیالم، دائم دور و بر او می‌پرید: «حالا او چه كار می‌كند؟ حالا كجاست؟ آیا تا این لحظه…نه، نه… حاجی می‌ماند… حاجی باید بماند… ما به او احتیاج داریم… او را دوست داریم… او یاور همه ماست… نه…» حاجی فضلی به همه پیغام داده بود كه بگویند حاجی به عقب برگردد، جلسه مهمی است. من در بازگشت این پیغام را به حاجی دادم؛ اما چه سود!
    باید تا فردا در خط می‌ماندیم. حالا دیگر حاجی تصمیم گرفته بود برای برخی هماهنگیها، عقب بیاید. حدود ساعت یازده، دوازده بود كه حاجی صدایم زد و گفت: «علی! ماشین را روشن كن، برویم.» خوشحال شدم. فكر كردم كه حاجی بالاخره تصمیم گرفته، عقب بیاید. ایستادم كه حاجی سوار بشود و راه بیفتیم. حاجی كلاه سرش نبود. یك لحظه مسؤول یكی از محورها كنار حاجی آمد تا در موردی، از حاجی كسب تكلیف كند. حاجی حدود پنج دقیقه با آن برادر صحبت كرد. در همین لحظه‌ها، برادران بی‌سیم‌چی آمدند. برادر «جواد عبداللهی» هم بود. من هم پشت فرمان بودم. به حاجی اشاره كردم: «حاجی برویم! ماشین بد جایی است.» باران گلوله و خمپاره بود كه می‌بارید. پس از 5 دقیقه، حاجی هم سوار شد و حركت كردیم. هنوز ده قدم نرفته بودیم كه گلوله توپ، مماس با عقب جیپ، فرود آمد. با خوردن گلوله كنار جیپ، جیپ به هوا برخاست. دود و خاك بود و گوشت و خون. بوی گوشت و خاك و صداها در هم پیچید و كربلایی به پا شد!
    حاجی كه كنارم بود، روی زانوهای من افتاد. گیج بودم و گنگ. زبانم بند آمده بود. اصلا من كجا بودم. در زمین؟ در هوا؟ میان یك دریا؟ میان خارزاری بی‌انتها؟ كجا بودم؟ این كه بود كه گرمای خون سرخش را روی دستهایم حس می‌كردم؟ این…؟ به خود آمدم… دو بی‌سیم‌چی، با بدن تكه تكه از تیر حرمله‌ها، به خاك و خون غلتیده بودند. می‌خواستم جیپ را حركت بدهم؛ اما لاستیكها تركیده بودند و جیپ خوابیده بود.

    !
    بالاخره وانتی از راه رسید. به كمك راننده، حاجی را سریع در وانت گذاشتیم. انگار همه وجودم به نفسهای حاجی بسته شده بود. نفس می‌كشید؟‌آری…! آری…! اما خون، داشت از گلویش بالا می‌آمد… پس زنده بود!؟ دست در گلویش كردم تا راه نفس را باز كنم و نفس آمد! خدا را شكر!
    پس كی می‌رسیم؟ بهداری كجاست؟ در كدام صحرا؟ دورِ دور! آن سوی نخلها… پس كی‌می‌رسیم؟ بالاخره رسیدیم. من بی‌تاب و نالان، با دو دست، برادرم را به دیگران سپردم. آنان هنوز نمی‌دانستند چه كسی را تحویل گرفته‌اند. نامش را گفتم.
    … ای وای! بسیجیان بی‌یاور شدند! ابوالفضل میدان، دارد می‌رود! صبر كن! بمان! بی تو تنها می‌مانیم…!

    آن روز را بیشتر مردم كرج به یاد دارند؛ روزی كه پیكر پاك «حاج یدالله كلهر»، از سرزمینی نه چندان دور، از جبهه‌ها به كرج آورده شد. همه آمده بودند. بیشتر مغازه‌ها آن روز تعطیل بود. مادران شهدا، دگرباره، به بدرقه فرزند خود آمده بودند. مگر نه این كه یدالله و تمام آنان كه پیشتر رفته بودند، فرزند تمامی آنان بودند؟
    او را در «امامزاده محمد كرج»، در میان یاران دیگرش به خاك سپردند. در صف منظم مزار عزیزانی كه هر یك افتخار آفرین صحنه‌های جنگ بودند، جای دادند. حال، او این جاست؛ مطمئن و آرام در جوار حضرت حق خفته است. نفس مطمئنه او به سوی معبود، رجعت كرد و سرانجام آرام یافت.
    پیكر پاك او بر دوش مردم، مردم قدرشناسی كه او را می‌شناختند، بدرقه شد. آخرین كلام برای بدرقه او، فریاد بلند «لااله‌الاالله، الله اكبر و مرگ بر آمریكا» بود. این چنین است كه مردم می‌دانند، اگر آن روز و امروز، از این پس، یدالله، مهدی، حسین و همه و همه، در میان ما نیستند، همه از فتنه‌های امریكای جنگ‌افروز است.

    حاج یدالله كلهر، همیشه به «نماز اول» وقت سفارش می‌كرد. پس از نماز هم «زیارت عاشورا» می‌خواند. بعد از نماز حتی اگر میهمانی بود، كار داشت یا موقع غذا بود، تا زیارت عاشورا را نمی‌خواند، بر سر غذا یا كارش حاضر نمی‌شد. همیشه می‌گفت: «هر روز، یك جزء قرآن بخوانید، ماهی یكبار 30 جزء قرآن را تمام كنید.» اگر مراسم دعا یا مراسم شب عاشورا بود، چنان گریه می‌كرد كه تمام وجودش می‌لرزید.
    یكی از خواسته‌هایش این بود كه روزی، هیأتی درست كند كه از خیلی نظرها نمونه باشد. یك هیأت سنگین و باوقار. عقیده داشت كه حتی نوحه‌ها و مداحیها هم باید درست و در شأن آن معصومین(علیهم‌السلام) باشد. اگر می‌شنید كه كسی از زاری و خواری اهل بیت امام حسین (علیه‌السلام) حرف می‌زند، ناراحت می‌شد و می‌گفت: «آنان با آن همه شجاعت، با لب تشنه جنگیدند. حضرت زینب(علیهاسلام) آن همه شجاعت داشت كه یك تنه در مقابل یزیدیان ایستاد. پس این ما هستیم كه خوار و خفیف هستیم. این همه شجاعت از آن معصومین را، تا به حال در كجای تاریخ و از چه كسی دیده‌اید؟
    در عزاداریهای امام حسین(علیه‌السلام) لباس سیاه می‌پوشید و در صف اول سینه می‌زد و از ته دل عزاداری می‌كرد. هر وقت مداحی درباره فاطمه زهرا(سلام‌الله علیها) نوحه می‌خواند، چنان زارزار گریه می‌كرد كه بر همه اثر می‌گذاشت. اگر مراسم نوحه‌خوانی یا عزاداری بود، همه سعی می‌كردند كنار ایشان باشند تا از حالتهای معنوی و عمیق او، تاثیر بگیرند. آن همه عشق و اخلاص به ائمه اطهار(علیهم السلام) آموزنده بود.

    خویشاوندان و همرزمان «سردار سرتیپ پاسدار شهید یدالله كلهر»، از مدیریت، خلاقیت و شجاعت نظامی و ویژگیهای اخلاقی او این گونه یاد می‌كنند:
    - هیچ پرسشی را سریع پاسخ نمی‌گفت. خوب فكر می‌كرد و بعد پاسخ می‌داد؛ آن هم بهترین و مناسبترین پاسخ را.
    - به خاطر خلاقیت و برنامه‌ریزیها مناسب و بجا، همیشه در عملیات، طرحهای ایشان مورد توجه و دقت بقیه مسؤولان و فرماندهان قرار می‌گرفت.
    - همیشه خط درست و مناسبی به بچه‌ها نشان می‌داد.
    - چون خودش مرد عمل بود، بچه‌ها به او صد در صد اعتماد داشتند و هر چه می‌گفت، همه دقیقا، از او اطاعت می‌كردند.
    - خستگی نمی‌شناخت. در عملیات بزرگی مثل فتح‌المبین و بیت‌المقدس، نقش مهمی را به عهده داشت. این عملیات، عملیاتی بود كه در سراسر دنیا، تمام مغزهای نظامی روی آن تجزیه و تحلیل می‌كردند. او شخصیت ممتازی داشت؛ از یك طرف در عبادتهایی همچون نماز شب و دعاها و فرایض دینی تك بود و از طرف دیگر، از نظر شخصیت و برخوردهای خوبش با برادران همرزمش. قاطعیت، مدیریت و خلاقیتهای نظامی او، نمونه بود.
    - علاوه بر تمام خصوصیات كامل معنوی و اخلاقی، ایشان یك ورزشكار و یك پهلون واقعی بود. پهلونی خوش‌اخلاق و دست و دلباز.
    - اگر تصمیم می‌گرفت كاری را برای رضای خدا انجام دهد، اگر از آسمان سنگ هم می‌بارید، نمی‌توانست جلو او را بگیرد. او آرزوی شهادت داشت و سرانجام به آرزوی خودش رسید.
    - او عاشق امام و انقلاب بود. علاقه او به امام(قدس سره) علاقه‌ای خاص، ناب و شدید بود.
    - هیچ وقت نماز شب حاج یدالله ترك نشد. هر وقت عصبانی می‌شد، فقط سكوت می/ كرد.
    - هر كس او را می‌دید، در همان برخورد اول شیفته‌اش می‌شد. اخلاقش طوری بود كه با همه مهربانیها و خوشروییها، از آدم فاسد و بدكردار، نفرت داشت. تا رفتار ناشایستی از كسی می‌دید، با عمل مناسب و بجا، كارش را گوشزد می‌كرد. اگر دستور و فرمانی از امام می‌رسید، آن را مو به مو عمل می‌كرد. او یك مقلد واقعی بود.

    - مهربانیها و خوبیهای یدالله، مثل باران رحمت بود. وقتی می‌بارید، همه را فرامی‌گرفت.
    - خیلی راحت می‌شد به او تكیه كرد؛ چون نه كینه داشت و نه اهل غرض‌ورزی بود. قلبی پاك و زلال و روحی بزرگ و مهربان داشت.
    - هیچ وقت با كسی برخورد تند و یا بد نمی‌كرد. خیلی آرام و متواضع بود؛ بخصوص در برابر بزرگتران. صبور و پرحوصله بود. خونسردی و آرامش، از صفات بارز و اصلی او بود. اینها همه از ایمان و توكل زیاد او ناشی می‌شد.
    - شاداب و خنده‌رو بود. این صفت همیشه در اولیم برخوردهایش، انسان را شیفته او می‌كرد.
    - به عنوان یك فرمانده، شجاع و نترس بود. انگار توپ و گلوله هیچ معنایی برای او نداشتند. همین آدم، هنگام دعای كمیل و یا نماز شب، آدمی می‌شد كه بیا و ببین!
    - ایشان به طور عملی، ابتكار و خلاقیت داشت، چنان خلاقیتی كه شاید اگر یك آدم نظامی مدتها فكر می‌كرد، نمی‌توانست چنان طرحها و كارهایی را ارائه دهد. روحیه سلحشوری خاصی داشت. اعتماد به نفس ایشان، به حدی بالا بود كه هر كس با خدا ارتباط داشت، وقتی او را می‌دید، به این روحیات او پی می‌برد.
    - یدالله كلهر بسیار پرحوصله و صبور بود. از همان بچگی، همیشه به ما نصیحت می‌كرد كه با هم دعوا نكنیم. همیشه از مردانگس و گذشت صحبت می‌كرد و از خودسازی، و خود نیز همیشه چنین بود: با گذشت، فداكار، صبور و پرحوصله.
    من یكی از والیبالیستهای شهریار بودم. وقتی جنگ شروع شد، او از اولین كسانی بود كه به جبهه رفت. پس از مدتی، وقتی به شهریار بازگشت، درباره جنگ، دلیلهای به وجود آمدن آن و بسیاری مسایل دیگر برای ما صحبت می‌كرد. تحت تاثیر همین حرفهای او و با شناختی كه از او و رفتار و شخصیت‌اش داشتیم، همه به جبهه رفتیم.
    - حاج یدالله كلهر، در میان نیروهایی كه با ایشان كار می‌كردند، به نام «مراد» معروف بودند و واقعا هم مراد و الگوی بسیاری از بسیجیان و سربازان بود. تمام مسؤولیتهایی كه به عهده داشت، برای شخصیت و وجود او برازنده بود.
    - حاجی در مراسم عزاداری یا دعا، حالتهای خاصی داشت. وقتی به چهره ایشان خیره می‌شدیم، احساس می‌كردیم كه كسی دارد نوحه‌سرایی می‌كند و آن وقت این حالت ایشان، آدم را منقلب می‌كرد. در مراسم دعا و نماز، دعای توسل یا كمیل- هر وقت حاجی حضور داشت، من و بقیه بچه‌ها سعی می‌كردیم سر وقت در مراسم باشیم و خود من سعی می‌كردم خیلی نزدیك به حاجی باشم تا حالتهای خاص او را بهتر بگیرم تا دعاها یا برنامه‌ها بیشتر در من اثر كند.
    - خط فكری شهید كلهر، رفتار او و بدیدن ایشان از دنیا و مسائل مادی، برای یاران و همرزمان ایشان، معنای خاصی دارد. بعضی وقتها اگر ما یاد و خاطره آنان را زنده نكنیم، همه چیز فراموش‌مان می‌شود و به دنیا می‌پیوندیم. وقتی در پارك یا خیابان راه می‌رویم، اگر یك لحظه از خاطره و یاد شهیدان جنگ غافل شویم، انگار خودمان را باخته‌ایم. خیلی شبها هست كه وقتی از شهیدان یاد می‌كنیم، درد و رنج یاد آنان، با اشك و گریه همراه می‌شود. این گریه‌ها، مثل گریه كردن حضرت علی(علیه السلام) بر سر چاه است. غمها و اندوههای ما، فقط با یاد و خاطره آنان آرام می‌گیرد. وجود و دل سرگشته ما، فقط با یاد آنان و خاطره‌های به یاد ماندنی‌شان آرام و قرار می‌گیرد.
    - من خاطره خوبی از سفر حج از ایشان دارم. در مدینه، من و حاج حسین معینی، روی پله نشسته بودیم كه شهید كلهر را دیدیم. او جنان باصفا و صمیمیت و چنان با روی گشاده با ما روبوسی كرد كه خاطره آن همیشه در یاد من خواهد ماند. او یك الگوی اخلاقی برای همه ما بود. هیچ وقت او را در حالت اضطراب یا ترس از دشمن ندیدیم. شجاع و بی‌باك بود. او در نماز، سجده‌های طولانی داشت. نماز شب و زیارت عاشورا می‌خواند. از اول آشنایی‌ام با شهید كلهر، هر وقت كه می‌شد، او را می‌دیدم و اگر نمی‌شد، به وسیله نامه با او ارتباط برقرار می‌كردم. پس از مدتی كه ایشان را ندیده بودم، در جبهه مجنون و در قرارگاه «كوثر»، او را دیدم. در آن جا او پاسخ آخرین نامه‌ام را كه هنوز پست نكرده بود، برایم خواند و ناخودآگاه، دوباره در جیبش گذاشت. پس از شهادتش، با این كه احساس می‌كردم تكیه‌گاه محكمی را از دست داده‌ام، با این حال می‌دانستم كه او مرغ باغ ملكوت و به سوی معبود خود پرگشود و این ماییم كه از قافله عقب مانده‌ایم! شهید یدالله كلهر، نمونه و الگویی از تمام دلاورانی بود كه در طول 1200 كیلومتر خط جبهه، قدم به قدم، با دشمن دین و میهن، ایثارگرانه جنگیدند و به شهادت رسیدند.
    #3 ارسال شده در تاريخ 22nd January 2009 در ساعت 22:42

  4. sibe sorkh آواتار ها
    sibe sorkh
    کاربر سایت
    Dec 2008
    1,312
    10,088
    تشکر شده : 1,922

    Joker شهید یدا... کلهر

    روستای بابا سلمان از توابع شهریار در سال 1333 پذیرای نوزادی شد كه او را یدالله نامیدند. خانواده كودك از راه رسیده در دیار خود به تقوی و پاكی شهره بودند و همه می‌دانستند كه یدالله بردباری و شكیبایی را از مادر و شجاعت و جوانمردی را از پدر به خوبی خواهد آموخت. یدالله بزرگ و بزرگتر می‌شد.

    دوران دبستان را پشت سر گذاشته به مقطع راهنمایی قدم گذاشت. بهایی مسلكان شهر سعی در نفوذ به عقاید آن سامان داشتند و همین انگیزه‌ای شد برای یدالله، آن بزرگ مرد كوچك كه به مطالعه دینی پرداخته و سعی در تحكیم عقاید مذهبی اطرافیان خویش نماید. سال 1351 بود. یدالله كه به دلیل دوری راه روستا به شهریاررفته بود، توانست، در مقطع دبیرستان ادامه تحصیل بدهد به همراه یكی از دوستان خود به كار سیم‌كشی ساختمان پرداخت و از همان سالها با شخصیت امام (ره) آشنا شد و ایشان را به عنوان مرجع تقلید برگزید و پای در جمع مبارزان مكتب روح‌الله نهاد. تا آنجا که در هنگام تصرف باغشاه از ناحیه پا مجروح شد.


    پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در جرگه بنیانگذاران سپاه قرار گرفت و مسئولیت انتظامی شهر کرج را پذیرفت.فعالیت ضد انقلاب در غرب كشور یدالله را بر آن داشت كه به آن خطه سفر كند و به صف مبارزان علیه گروه های معاند پیوندد. در سال 1358 به اصرار خانواده ازدواج كرد و با شروع جنگ تحمیلی به جبهه‌های رزم حق علیه باطل شتافت. در طول پیكار مسئولیت های مهم و مؤثری را بر عهده داشت.سال 1361 یک دوره‌ی فشرده مربیگری را در پادگان امام حسین (ع) گذراند در اردیبهشت ماه سال 1363 همراه گروهی به سوریه و لبنان سفر کرد. بعد از شرکت در عملیات فتح‌المبین در عملیات والفجر8 شرکت کرد و به سختی مجروح شد.
    سر انجام این جان مشتاق در عملیات كربلای 5 هنگام بازگشت از خط به قرارگاه در اثر اصابت گلوله تانك دشمن به ماشین حامل وی به دیدار یار شتافت. روحش شاد و یادش در دل ها جاودان باد. در تاریخ 29/10/1365 به دیار باقی شتافت. مزار پاکش در امامزاده محمد حصارک کرج قرار دارد.
    روحش شاد، یادش گرامی باد
    ویرایش توسط sibe sorkh : 13th April 2009 در ساعت 01:38
    #4 ارسال شده در تاريخ 13th April 2009 در ساعت 01:32

  5. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  6. hadibabo آواتار ها
    hadibabo
    کاربر سایت
    May 2009
    2
    1
    تشکر شده : 0

    پیش فرض

    بله حالا هم*****************************************
    ویرایش توسط hadibabo : 16th July 2010 در ساعت 16:08 دلیل: سياسي
    #5 ارسال شده در تاريخ 16th July 2010 در ساعت 16:07

موضوعات مشابه

  1. آشنایی با قانون اساسی
    توسط secret در انجمن مسائل حقوقی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20th January 2009, 08:52
  2. تعامل سپاه و ارتش در 8 سال دفاع مقدس
    توسط اریانا1 در انجمن دفاع مقدس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 8th January 2009, 23:17
  3. روایتی از هشت سال دفاع مقدس
    توسط bahar1717 در انجمن دفاع مقدس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 8th January 2009, 15:09

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •