لشکر کشیدن افراسیاب به ایران تا گریختن او از رستم و بازگشت رستم
کیکاووس پس از پیروزی بر دیوان مازندران در اندیشه­ی گشودن سرزمین­های دیگر افتاد.
پس با لشکری فراوان به سوی توران و چین و مُکران حرکت کرد. سپاهیان او به هر جا که پای می­گذاشتند چون کسی را یارای جنگ با آنها نبود مهترانشان پیش می­آمدند و باج و ساو شاه را پذیرا می­شدند.

مگر در بربرستان که در آنجا جنگ درگرفت و ایرانیان به سرداری «گودرز» در این جنگ پیروز شدند. آنگاه کاووس به مهمانی رستم در زابلستان رفت و در آنجا سرگرم بزم و شکار شد، که خبر رسید تازیان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنکشی برداشته­اند. پس کاووس کشتی و زورق فراوان مهیا کرد و سپاه را از راه دریا به بربرستان برد که سپاهیان هر سه کشور در آنجا گرد آمده بودند. جنگ سهمگینی میان سپاه کاووس و آن گردنکشانان درگرفت که به پیروزی ایرانیان انجامید و سپهدار هاماوران نخستین کسی بود که به عذر خواهی پیش آمد و پذیرای باج و خراج گردید، هدایای بی­شماری تقدیم کرد و به این ترتیب هاماوران نیز در زمره کشورهای باج ده ِایران درآمد.
از سوی دیگر به کاووس خبر دادند شاه هاماوران دختری زیبا به نام سودابه دارد که از هر جهت شایسته­ی همسری کاووس است.


فردای آن روز، کاووس جمعی از خردمندان را به خواستگاری سودابه به نزد پدرش فرستاد. شاه هاماوران که زر و گنج خود را به کاووس پیشکش کرده بود، دیگر تاب آن را نداشت که یگانه فرزندش را نیز از دست بدهد پس ماجرا را با سودابه در میان گذاشت ولی چون او را مایل به همسری کاووس دید، کین کاووس را بیشتر در دل گرفت و پس از آنکه سودابه، پدر غمگین و ناراحتش را تنها گذاشت و با کاروانی از غلامان و کنیزان و جهیزیه­ی فراوان به حرمسرای کاووس رفت، شاه هاماوران در اندیشه­ی انتقام جویی افتاد.


فکر کرد و چاره­ای اندیشید و مهمانی مجللی ترتیب داده که کاووس را به آن فرا خواند. سودابه که در کار پدر متوجه نیرنگی شده بود کاووس را از رفتن به آنجا بر حذر داشت ولی کاووس باور نکرد، همراه با بزرگان و لشکریان خود به شهر «ساهه» رفت. در آنجا هفته­ای به بزم و خوشی گذشت و چون روز هشتم فرا رسید، شاه هاماوران به یاری سپاه بربر که از پیش در آنجا گرد آمده بودند بر سر کاووس و همراهانش ریخته و آنها را گرفتار کرده، دست بسته درون دژی در کوهی بلند زندانی کردند.


شاه هاماوران آنگاه گروهی را به دنبال سودابه فرستاد تا او را به خانه­اش باز آورند ولی سودابه که از ماجرا آگاهی یافته بود، روی و موی خود را کنده و به آنان ناسزا گفت و حاضر به بازگشت نگردید.

چون خبر به شاه هاماوران دادند آنقدر به خشم آمد که دستور داد سودابه را گرفته و نزد کاووس به زندان اندازند. پس از زندانی شدن کیکاووس در بند شاه هاماوران، سپاه ایران از راه دریا خود را به ایران زمین رسانید و همه­ی مردم را از گرفتار شدن شاه آگاه نمودند. چون این خبر پراکنده شد به گوش «افراسیاب» رسید او هم فرصت را غنیمت دانست، با لشکری انبوه به ایران تاخت و از هر سویی خروش جنگ برخاست. افراسیاب سه ماه در جنگ بود و سرانجام همه را شکست داد. روزگار را به چشم ایرانیان تیره و تار نمود تا چاره را در آن دیدند که به زابلستان روند و بار دیگر از رستم یاری بخواهند و از او درخواست کنند که در این زمان شوربختی و سختی، پناه ایرانیان باشد :
دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی نشستنگه شهریاران بدی
کنون جای سختی و جای بلاست نشستنگه نیز چنگ اژدهاست
پس موبدی را نزد رستم روانه کردند و او آنچه را که بر ایرانیان گذشته بود به رستم شیر دل باز گفت. رستم آشفته شد، اشک از دیدگانش فرو ریخت و با دلی آکنده از درد پاسخ داد : «من آماده­ی جنگی کینه خواهم، اما نخست باید از کاووس خبری بگیریم و آنگاه ایران را از وجود تورانیان پاک کنیم.»

آنگاه رستم به هر سرزمینی در پی لشکر فرستاد و از زابل و کابل و هند سپاهی عظیم در آن دشت پهناور گرد آورد.


رستم نخست پیامی برای کاووس فرستاد : «دل غمین مدار و شاد باش که من با سپاهی گران برای نجات تو می­آیم.»

و آنگاه نامه­ای تند و پر از کین به شاه هاماوران نوشت که : «ای بد گوهر ِحیله گر ! این چه رفتار نامردانه­ای بود که تو کردی ؟ اگر هم دلی پر از کینه داشتی شایسته نبود که کاووس را با نیرنگ گرفتار کنی. اکنون یا او را رها کن و یا آماده­ی کارزا با من باش. آیا از بزرگان نشنیده­ای که من در مازندران چه کردم و چه به بر سر دیوان آنجا آوردم ؟ اگر شنیده بودی چرا چنین کردی ؟»


آنگاه نامه را مهر کرده و به پیکی سپرد تا با هاماوران برساند. چون شاه هاماوران پیام را شنید و نامه را خواند آشفته شد و در کار خود حیران مانده پاسخ داد : «کاووس را هرگز آزادی نخواهد بود و اگر تو نیز به این سرزمین بیایی همین بند و زندان در انتظارت است من نیز با سپاهی گران آماده­ی کارزارم.»


فرستاده، نزد رستم بازگشت و آنچه را شنیده بود باز گفت. پیلتن از پاسخ­های ناشایست شاه هاماوران خشمگین شد، دلیران لشکر را گرد آورد و سپاهی گران را آماده­ی حرکت نمود. برای کوتاه کردن راه، سوار بر کشتی رو به سوی هاماوران نهاد. شاه هاماوران چون از آمدن رستم کینه خواه آگاهی یافت، ناچار سپاهش را گرد آورد و آماده­ی نبرد شد.

دو لشکر در برابر هم صف کشیدند و آوای کوس و شیپور برخاست و هر یک مبارز طلبیدند. رستم نیز با لباس رزم، سوار بر رخش و گرز گران بر گردن، با جوش و خروش رو به سوی دشمن نهاد.
سپاه هاماوران وقتی یال و کوپال رستم را دید هر یک هراسان و بیم زده به سویی پراکنده شدند و از آنجا گریختند. شاه هاماوران با بزرگان خود به رایزنی پرداخت و سر انجام چاره را در آن دید که از شاه مصر و بربرستان در این جنگ سخت، یاری بخواهد.
پس دو نامه نوشت و به دو جوان دلیر سپرد تا یکی را به مصر و دیگری را به بربرستان برسانند. در نامه­ها با اشک و آه نوشته شده بود :
«نه آنکه کشورهای ما همیشه به هم پیوسته بوده و خود در جنگ و شادی و نیک و بد یکدیگر شریک بوده­ایم، پس اکنون هم که روز سختی است اگر ما را یاری دهید باکی از رستم نخواهم داشت و گرنه بدانید که این بلا از شما نیز دور نخواهد بود.»

چون نامه به ایشان رسید و از لشکرکشی رستم آگاهی یافتند، هراسان به تهیه و آراستن سپاه پرداختند و به زودی کوه تا کوه و کران تا کران پوشیده از سپاه گرانی شد که به سوی هاماوران می­شتافتند. رستم چون چنین دید پیامی در نهان به کاووس فرستاد که : «سپاه سه کشور متحد شده و به نبرد من آمده­اند. نیک می­دانم اگر از جای بجنبم یک تن از دلیران آنها را زنده نخواهم گذاشت ولی من نگرانم که مبادا از راه کین آسیب به شما برسد «که از بدان هیچ بد کردنی دور نیست» و اگر چنین شود، تخت بربرستان به چه کاری خواهد آمد»
کیکاووس پاسخ داد : «هیچ نگران نباش که این جهان تنها برای من گسترده نشده ولی بدان که یزدان یار من و مهرش پناه منست. بر آنها بتاز و هیچ یک را زنده مگذار.»


تهمتن بر انگیخته از پیام کاووس، سوار بر رخش به سوی نبردگاه شتافت و در برابر دشمن ایستاده، مبارز طلبید و اما هرگز کسی را یارای پیش آمدن نبود و رستم دلاور تا ناپدید شدن خورشید در افق، در میدان ایستاد و سپس به پایگاه خود باز آمد.

بامداد روزی دیگر، پیلتن سپاه را بیاراست و لشکر سرفراز خود را به دشت کشید و به آنان گفت : «امروز چشم به نوک نیزه بدوزید و مژه بر هم نزنید. از فزونی آنها نیز نهراسید که همه سیاهی لشکرند.»
از سوی دیگر شاهان سه کشور نیز لشکرهای خود را به حرکت در آوردند. از بربرستان سدو شصت پیل دمان، از هاوران سد پیل ژنده با انبوهی لشکر و از مصر سپاهی عظیم با درفش­های سرخ و زرد و بنفش، زمین چنان از آهن پوشیده شد که گویی البرز کوه جوشن به تن کرده است. از بانگ سواران، کوه برآشفت و زمین به ستوه آمد و از ترس این لشکر انبوه، دل شیر نر پاره شد و عقاب پر افکند، دلیران دو سپاه در برابر یکدیگر ایستادند. «گرازه» در سمت راست لشکر ایران و «زواره» در سمت چپ و «رستم» در قلب سپاه جای داشت. به فرمان رستم شیپور جنگ نواختند و لشکر از جای کنده شد و شمشیرها در هوا زیر نور خورشید درخشیدن گرفت. رستم به هر سو که رخش را می­راند از آنجا آتش بر می­خواست و جوی خون جاری می­شد. دشت از سرهای بریده و خفتان­های پراکنده، پوشیده شد. تهمتن مردانه از کشتن سیاهی لشکر پرهیز می­کرد و در پی شاه شام بود تا آنکه به او نزدیک شد و کمند انداخت و از کمرش گرفت و بر زمینش زد و بهرام او را بسته و گرفتار کرد. شاه بربرستان نیز به چهل جنگجو به چنگ گرازه گرفتار آمد. از آنسوی شاه هاماوران چون نگاه کرد، کران تا کران همه را کشته و زخمی و اسیر دید.

بدانست که آن روز روز بلاست برستم فرستاد و زنهار خواست
گنج و گوهر فراوان نزد رستم فرستاد و به این شرط که کاووس را آزاد کند، امان خواست. رستم با شاه هاماوران به شهر بازگشت، کاووس و یاران او را از زندان آزاد کرد و تاج و تخت را به شایستگی به او باز پس داد. کاووس نیز غنایم آن سه کشور و گنج آن سه شاه را با هزاران هزار لشکر به بارگاه و سپاه خود افزود.
کاووس مَهدی آراست از دیبای رومی و تاجی از یاقوت و گاهی از فیروزه چون آماده شد آن را بر اسب راهوری با لگام زرین نهاد و سودابه را چون خورشیدی در آن نشانیده و به سوی ایران زمین حرکت کرد.
نامه کاووس به قیصر روم و پاسخ آن
چون جنگ هاماوران به پایان رسید. کاووس پیکی نزد قیصر روم فرستاده و در نامه­ای از او خواست تا از نامداران و دلاوران روم که کار کشته و آزموده باشند لشکری فراهم آورده نزد کاووس بفرستد. قبل از آن، خبر شکست سه سپاه مصر و بربر و هاماوران نیز به آنان رسیده بود.
قیصر روم پاسخ خود را در نامه­ای شاهوار و شایسته نزد کاووس فرستاد و نوشت : «ما همه چاکر و فرمانبردار تو هستیم و آن زمان از گرگساران لشکری برای نبرد به سوی تو روانه شد دل ما نیز پر از درد شد و با افراسیاب که چشم طمع در تخت و تاج تو داشت جنگیدیم و کشته­ها دادیم. اکنون نیز که فر شاهی نو شده، آماده­ایم که همرا سپاه تو با آنان نبرد کنیم و از خونشان رود جاری کنیم.»