اسفنديار به لشكريان خود خواسته بخشيد و سپس به پرده سرا نزد پدر آمد. گشتاسپ به او گفت:«اي زرمنده تو در اينجا شاد دلي و خواهرانت به اسيري دربند. من تا زنده ام بر اين ننگ خواهم گريست و پيمان مي كنم اگر خواهرانت را از بند و مرا از ننگ برهاني، تاج و تخت را به تو سپارم.» اسفنديار با فروتني پاسخ داد:

«به پيش پدر من يكي بنده ام

نه از بهر شاهي پژوهنده ام

هداي تو دارم تن و جان خويش

نخواهم سر تخت و فرمان خويش

من به توران مي روم بر و بوم ارجاسپ را زير و رو مي كنم و بخت بلند شاه با خواهرانم پيروز باز مي گردم.» گشتاسپ او را ستود و آفرين كرد و باز نويد پادشاهي داد. اسفنديار نيز دست پدر را بوسيد و با مادر بدرود گفت و با دوازده هزار سپاه گزيده و درفش هماي پيكر و سه هزار شتر بار و بنه از ايوان به دشت آمد.