پاییز را دوست دارم(اشعار پاییزی)
صفحه 1 از 34 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 340

موضوع: پاییز را دوست دارم(اشعار پاییزی)

  1. rolis آواتار ها
    rolis
    کاربر سایت
    May 2011
    2,707
    4,415
    تشکر شده : 4,024

    پیش فرض پاییز را دوست دارم(اشعار پاییزی)

    سلام

    اشعار خودتون رو در مورد پاییز اینجا قرار بدید

    ممنون
    #1 ارسال شده در تاريخ 22nd September 2011 در ساعت 22:20

  2. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. rolis آواتار ها
    rolis
    کاربر سایت
    May 2011
    2,707
    4,415
    تشکر شده : 4,024

    پیش فرض


    پاییز را دوست دارم...

    بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

    بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

    بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

    بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

    بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

    بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

    بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

    بخاطر شب های سرد و طولانی اش

    بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

    بخاطر پیاده روی های شبانه ام

    بخاطر بغض های سنگین انتظار

    بخاطر اشک های بی صدایم

    بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

    بخاطر معصومیت کودکی ام

    بخاطر نشاط نوجوانی ام

    بخاطر تنهایی جوانی ام

    بخاطر اولین نفس هایم

    بخاطر اولین گریه هایم

    بخاطر اولین خنده هایم

    بخاطر دوباره متولد شدن

    بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

    بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

    بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

    بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

    #2 ارسال شده در تاريخ 22nd September 2011 در ساعت 22:21

  4. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. rolis آواتار ها
    rolis
    کاربر سایت
    May 2011
    2,707
    4,415
    تشکر شده : 4,024

    پیش فرض

    باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

    باغ بی برگی ،خنده اش خونی ست اشک آمیز


    جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن


    پادشاه فصلها ، پاییز

    #3 ارسال شده در تاريخ 22nd September 2011 در ساعت 22:23

  6. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. baran666 آواتار ها
    baran666
    کاربر سایت
    Apr 2010
    1,622
    4,223
    تشکر شده : 3,707

    پیش فرض

    از چهره ی طبیعت افسونکار
    بربسته ام دو چشم پر از غم را
    تا ننگرد مگاه تب آلودم
    این جلوه های حسرت و ماتم را
    پاییز ای مسافر خاک آلود
    در دامنت چه چیز نهان داری
    جز برگ های مرده و خشکیده
    دیگر چه ثروتی به جهان داری؟
    جز غم چه می دهد به دل شاعر
    سنگین غروب تیره و خاموشت؟
    جز سردی و ملال چه می بخشد
    بر جان دردمند من آغوشت؟
    در دامن سکوت غم افزایت
    اندوه خفته می دهد آزارم
    آن آرزوی گمشده می رقصد
    در پرده های مبهم پندارم
    پاییر ای سرود خیال انگیز
    پاییز ای ترانه ی محنت بار
    پاییز ای تبسم افسرده
    بر چهره ی طبیعت افسونکار
    #4 ارسال شده در تاريخ 22nd September 2011 در ساعت 23:01

  8. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. ارمین9904 آواتار ها
    ارمین9904
    کاربر اخراجی
    Aug 2011
    378
    668
    تشکر شده : 799

    پیش فرض

    پاييز را دوست دارم...
    پاييز را دوست دارم، بخاطر غريب و بي صدا آمدنش
    پاييز را دوست دارم، بخاطر رنگ زرد زيبا و ديوانه کننده اش
    پاييز را دوست دارم، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هايش
    پاييز را دوست دارم، بخاطر صداي نم نم باران هاي عاشقانه اش
    پاييز را دوست دارم، بخاطر رفتن و رفتن... و خيس شدن زير باران هاي پاييزي
    پاييز را دوست دارم، بخاطر بوي مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
    پاييز را دوست دارم، بخاطر غروب هاي نارنجي و دلگيرش
    پاييز را دوست دارم، بخاطر شب هاي سرد و طولاني اش
    پاييز را دوست دارم، بخاطر تنهايي و دلتنگي هاي پاييزي ام
    پاييز را دوست دارم، بخاطر پياده روي هاي شبانه ام
    پاييز را دوست دارم، بخاطر بغض هاي سنگين انتظار
    پاييز را دوست دارم، بخاطر اشک هاي بي صدايم
    پاييز را دوست دارم، بخاطر سالها خاطرات پاييزي ام
    پاييز را دوست دارم، بخاطر معصوميت کودکي ام
    پاييز را دوست دارم، بخاطر نشاط نوجواني ام
    پاييز را دوست دارم، بخاطر تنهايي جواني ام
    پاييز را دوست دارم، بخاطر اولين نفس هايم
    پاييز را دوست دارم، بخاطر اولين گريه هايم
    پاييز را دوست دارم، بخاطر اولين خنده هايم
    پاييز را دوست دارم، بخاطر دوباره متولد شدن
    پاييز را دوست دارم، بخاطر رسيدن به نقطه شروع سفر
    پاييز را دوست دارم، بخاطر يک سال دورتر شدن از آغاز راه
    پاييز را دوست دارم، بخاطر يک سال نزديک تر شدن به پايان راه
    پاييز را دوست دارم، بخاطر هديه زيبايي که به من داد
    پاييز را دوست دارم، بخاطر هديه اي که به من اميد ماندن داد
    پاييز را دوست دارم، بخاطر هديه اي که به من جرات عاشق شدن داد
    پاييز را دوست دارم، بخاطر غريبانه و بي صدا رفتنش
    پاييز را دوست دارم، بخاطر خود پاييز
    و من عاشقانه پاييز را دوست دارم …پاییز را دوست دارم بخاطر تولد پاکش...

    ویرایش توسط ارمین9904 : 23rd September 2011 در ساعت 00:36
    #5 ارسال شده در تاريخ 23rd September 2011 در ساعت 00:28

  10. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  11. rolis آواتار ها
    rolis
    کاربر سایت
    May 2011
    2,707
    4,415
    تشکر شده : 4,024

    پیش فرض

    بیایید و ببینیدم
    های مردم با شما هستم
    صدای زوزه ی باد و صدای خش خش برگم
    که من همسایه ی مرگم، نه بی رنگم
    پر از نارنجی و زردم
    که من عریانی اشجار تابستان
    منم من این خزانستان
    منم پاییز افسرده، دل آزرده، تمام شوق پژمرده
    و گورستان صد ها آرزو سینه
    و شاید هم دلم مرده
    بیایید و ببینیدم
    خزانم من خزانستان
    جفای مهر شوریده
    و گل های پلاسیده
    و رقص برگ در بادم
    تمام گرمی رنگم
    وجود روشن پاییزی نامم نه از ننگم
    تمام ماضی و آینده را پاییز می بینم
    تمام روز و شب ها را غم انگیز و ملال انگیز می بینم
    نمی دارد کسی هم دوستم ای دل
    چرا دلخوش به پاییزی کند مردم؟
    برای برگ ریزانش؟ برای لختی سبزان پا بر خاک؟ برای چه؟
    ولی می گویم ای مردم بیایید و ببینیدم
    خزانم من خزانستان و شاید لذت باران
    چه می داند کسی شاید
    مبارک باد میلادم
    رفیق آشنایی ها نه زجر این جدایی ها
    چه می داند کسی شاید......

    #6 ارسال شده در تاريخ 23rd September 2011 در ساعت 08:16

  12. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. carolin77 آواتار ها
    carolin77
    کاربر سایت
    Jul 2011
    184
    17
    تشکر شده : 324

    پیش فرض

    هـــزار فـصــل دفــتـر شـعـرم به رنگ پاییز است

    و ســـوز بـــاد جـــدایـــی در آن غــزلـریز است

    هنــوز بــوی تـــو دارد هـــوای شــعــر و غـــزل

    خوشـا که شعـر تو هـمـچون شکـوفه نوخیز است

    خوش است خاطرات بهار و خوش است یاد نگار

    ولــی نــوای شـعـر خـزان چقـدر غم انگـیز است

    بـه خـاک پـاک تو, این بخت, سپـرده دانه ی دل

    دوبــاره منتــظر «هـا! ... جــوانه! ... برخیز!» است

    اگرچــه بخــت, با تبــرش زد هـزار ضـربه به دل

    هنــوز بـا دل مــن دشــمنی ز کـیــنه لبـریز است

    ببـــار ابـــر مـحـــبت بــه دل کـــه ســوز خــزان

    شـراره ای زده بــر مــن کـه شـعـله اش تیـز است

    بـهــــار مـــن! بــپــذیــرم بــه شــعـر پـایـیــزی

    غــزل غـــزل بــه فــدایت اگـرچــه ناچـیز است
    #7 ارسال شده در تاريخ 23rd September 2011 در ساعت 09:17

  14. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  15. mrkv2000 آواتار ها
    mrkv2000
    کاربر سایت
    Oct 2008
    11
    3
    تشکر شده : 10

    پیش فرض

    وهنگام خزان برگ ها شد**** زمين باز هم به پاييز مبتلا شد
    اگه خواستيد ادامه ي شعر را بگين تا بذارم
    #8 ارسال شده در تاريخ 23rd September 2011 در ساعت 11:16

  16. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  17. rolis آواتار ها
    rolis
    کاربر سایت
    May 2011
    2,707
    4,415
    تشکر شده : 4,024

    پیش فرض

    کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
    برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
    آفتاب دیدگانم سرد میشد
    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
    اشکهایم همچو باران
    دامنم را رنگ می زد
    وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
    وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
    شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی
    در کنار قلب عاشق شعله میزد
    در شرار آتش دردی نهانی
    نغمه من ...
    همچو آوای نسیم پر شکسته
    عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
    پیش رویم
    چهره تلخ زمستانی جوانی
    پشت سر
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی
    سینه ام
    منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
    کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

    #9 ارسال شده در تاريخ 24th September 2011 در ساعت 06:35

  18. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  19. rolis آواتار ها
    rolis
    کاربر سایت
    May 2011
    2,707
    4,415
    تشکر شده : 4,024

    پیش فرض

    دلم خون شد از این افسرده پاییز

    از این افسرده پاییز غم انگیز

    غروبی سخت محنت بار دارد

    همه درد است و با دل کار دارد

    شرنگ افزای رنج زندگانی ست

    غم او چون غم من جاودانی ست

    افق در موج اشک و خون نشسته

    شرابش ریخته جامش شکسته

    گل و گلزار را چین بر جبین است

    نگاه گل نگاه واپسین است

    پرستوهایی وحشی بال در بال

    امید مبهمی را کرده دنبال

    نه در خورشید نور زندگانی

    نه در مهتاب شور شادمانی

    فلق ها خنده بر لب فسرده

    سقف ها عقده در هم فشرده

    کلاغان می خروشند از سر کاج

    که شد گلزار ها تاراج تاراج

    درختان در پناه هم خزیده

    ز روی بامها گردن کشیده

    خورد گل سیلی از باد غضبناک

    به هر سیلی گلی افتاده بر خاک

    چمن را لرزه ها در تار و پود است

    رخ مریم ز سیلی ها کبود است

    گلستان خرمی از یاد برده

    به هر جا برگ گل را باد برده

    نشان مرگ در گرد و غبار است

    حدیث غم نوای آبشار است

    چو بینم کودکان بینوا را

    که می بندند راه اغنیا را

    مگر یابند با صد ناله نانی

    در این سرمای جان فرسا مکانی

    سری بالا کنم از سینه کوه

    دلم کوه غم و دریای اندوه

    آهم می شکافد آسمان را

    مگر جوید نشان بی نشان را

    به دامانش درآویزد به زاری

    بنالد زینهمه بی برگ و باری

    حدیث تلخ اینان باز گوید

    کلید این معما باز جوید

    چه گویم بغض می گیرد گلویم

    اگر با او نگویم با که بگویم

    فرود آید نگاه از نیمه راه

    که دست وصل کوتاهست کوتاه

    نهیب تند بادی وحشت انگیز

    رسد همراه بارانی بلاخیز

    بسختی می خروشم های باران

    چه می خواهی ز ما بی برگ و باران

    برهنه بی پناهان را نظر کن

    در این وادی قدم آهسته تر کن

    شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل

    پریشان شد پریشان تر چه حاصل

    تو که جان می دهی بر دانه در خاک

    غبار از چهره گل ها می کنی پاک

    غم دل های ما را شستشو کن

    برای ما سعادت آرزو کن



    #10 ارسال شده در تاريخ 25th September 2011 در ساعت 08:31

  20. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 1 از 34 12311 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •