دیوان عایشه درانی
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. شرمیلا آواتار ها
    شرمیلا
    عضو افتخاری
    Apr 2012
    تهران
    17,086
    40,084
    تشکر شده : 24,536

    پیش فرض دیوان عایشه درانی

    عایشه درانی در سده یازده قمری ، در خانواده ای که منتسب به سلسله ی حاکم، درانی سدوزایی بود،ددر شهر کابل دیده به جهان گشود.
    پدرش یعقوب علی خان بارکزایی درانی ، فردی لشکری و توپچی باشی بود. موقعیت خانوادگی عایشه موجب شد که از آموزش و تعلیم بهره مند شود.در کودکی خواندن ونوشتن را فرا گرفت وچنان که معمول آن روزگار بود ،پس از آموزش های اولیه ،قراءت کلام الله مجید و پس از آن برای رشد قریحه و مهارت در خواندن و نوشتن ،بوستان و گلستان و همچنین دیوان لسان الغیب خواجه شیرازی راخواند. شاید به علت محدودیت هایی که در آموزش برای زنان وجود داشته است،به خوندن آثار ادبی پرداخته و یکسره روی به شعر وادب آورده است. انس او با خواجه ی شیراز و تاثیری که ازاو برداشته است در دیوانش ،به ویژه غزلیات او ، آشکار است.



    غزلیات (دیوان عایشه درانی)

    ساقی حدیث روح افزا میرود
    ،بیا
    جشن بهار و سیر و صفا می رود، بیا
    گسترده اند فرش زمرد به صحن باغ
    فراش های باد صبا می ر
    ود ، بیا
    گل های لون لون شکفته به هر طرف
    دلبر گشاده بند قبا می رود، بیا
    هر برگ گل گرفته به منقار بلبلی
    سیلاب غم زدیده رها می رود
    ، بیا
    در هر چمن نشسته عروسان غنچه لب
    مشاطه را بگو که کجا می رود، بیا
    هنگام صبحدم همه خندیدند یکدگر
    کین پنج روزه صحبت ما می رود ، بیا
    بلبل ز بوی گل شده از خویش بی خبر
    دیوانه وار بی سر و پا می رود، بیا
    جوش گل است و وقت مل است و نسیم خوش
    این فصل را خزان ز قفا می رود، بیا
    شمشاد و سرو سر به ثریا
    کشیده اند
    معشوق کج نهاده کلاه می رود ، بیا
    این موج آب و سایه
    ی اشجار را نگر
    هر یک به عشوه های جدا می رود ، بیا
    قمری و اندلیب وطیوران خوش ال
    حان
    بر هر زبان ثنای خدا می رود
    ، بیا
    خمخانه را به جوش و خروش در انتظار
    درکش که وقت نشو و نما میرود
    ، بیا
    مطرب بزن نوای عراق از فراق یار

    چون آهوی رمیده ز ما می رود ،بیا
    افسوس چند روز در این گنبد سپهر
    بی وصل دوست عیش و هوا می رود
    ،بیا
    در هر فراز مست نسینی مشو مغرور
    تاج و ردای شاه و گدا می رود ،بیا
    شاهان جم نشان همه خفتند به زیر خاک
    از سینه ی رباب صدا می رود ، بیا
    کیخسرو و شجاع
    و فریدون و کیقباد
    دست تهی ز دار فنا می رود ، بیا
    این طاق زنگار ، وفا با کسی نکرد
    کارش همه جور و جفا می رود ، بیا
    عایشه دل مبند برین دار بی ثبات
    غافل مشو که وقت دعا می رود ، بیا



    اگر ڪسے را یافتی ڪه در
    لبخندت
    غمت را دید
    در سڪوتت حرفهایت را شنید
    و در خشمت محبت را فهمید
    بدان او بهترین دارایے زندگے توست




    #1 ارسال شده در تاريخ 6th October 2013 در ساعت 13:42

  2. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. شرمیلا آواتار ها
    شرمیلا
    عضو افتخاری
    Apr 2012
    تهران
    17,086
    40,084
    تشکر شده : 24,536

    پیش فرض

    ساقی بیار باده و پر کن به جام ما
    تا نه رواق چرخ بگردد به کام ما
    دامی نهاده ام به راه عشقت ای صنم
    باشد که مرغ عشق تو افتد به دام ما
    رفتم در انتظار ، دو چشمم چهار شد
    کی قاصد صبا به تو آرد پیام ما؟
    شرح فراق خویش کنم عرضه بر شما
    گر بشنوی به سمع عنایت کلام ما
    کس را ز شأن و همت گردون وقار نیست
    گر بر زبان خویش برانی تو نام ما
    سر بر سر عرش رسانم ز افتخار
    گر پر توی جمال تو افتد به بام ما
    کی باشد آن زمان مسعد علی الدوام
    زیر شکنج زلف تو باشد مقام ما
    جاه و جلال حسن و کمالات و خط و خال
    خورشید را کجاست چو بدر تمام ما
    شاید که التفات به حال گدا کنی
    سلطان هفت کشور عالی مقام ما
    سر تا قدم چو شمع شدم محو از فراق
    رحمت ، نشد ز گریه ی زار مدام ما
    یادم نمی کنی و زیادم نمی روی
    باشد که بگیرد از تو خدا انتقام ما
    دستم نمی رسد که بگیرم در اعتناق
    ای باد بر به جانب جانان سلام ما
    مطرب بزن نوای جگر سوز ز دل کباب
    رمزی بخوان ز زمزمه ی صبح و شام ما
    اوقات خویش صرف نمودم عبث عبث
    واحسرتا دریغ ز کار مدام ما
    عایشه کلب کوچه ی پیر مغان بود
    کز فیض لطف اوست سراسر نظام ما


    اگر ڪسے را یافتی ڪه در
    لبخندت
    غمت را دید
    در سڪوتت حرفهایت را شنید
    و در خشمت محبت را فهمید
    بدان او بهترین دارایے زندگے توست




    #2 ارسال شده در تاريخ 6th October 2013 در ساعت 14:07

  4. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. شرمیلا آواتار ها
    شرمیلا
    عضو افتخاری
    Apr 2012
    تهران
    17,086
    40,084
    تشکر شده : 24,536

    پیش فرض


    صبا به خسرو خوبان رسان سلام مرا
    به خاک پای مبارک ببر پیام مرا
    که ای ستمگر بی غور از برای خدا
    شنو به سمع رضا از عطا کلام مرا
    مکن تکبر و مغرور حسن خویش مباش
    ز مخزن در و گوهر بده تو کام مرا
    کدام صبح سعادت کدام ساعت نیک
    به وصل خویش منور کنی تو شام مرا
    خجسته طالع فرخ زمان مسعود است
    به نور چهره فروزی تو بزم و جام مرا
    شها ز بنده نوازی چنین عجب نبود
    ز گنج لبت ار دهی تو کام مرا
    سر از قدوم تو برنمی دارد عایشه
    قلم صفت کنی ار بندبند عظام مرا



    اگر ڪسے را یافتی ڪه در
    لبخندت
    غمت را دید
    در سڪوتت حرفهایت را شنید
    و در خشمت محبت را فهمید
    بدان او بهترین دارایے زندگے توست




    #3 ارسال شده در تاريخ 6th October 2013 در ساعت 14:53

  6. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. شرمیلا آواتار ها
    شرمیلا
    عضو افتخاری
    Apr 2012
    تهران
    17,086
    40,084
    تشکر شده : 24,536

    پیش فرض

    اگر به خواب ببینم جمال رعنا را
    سر از سرور به افلاک می رسد ما را
    فدای نرگس مخمور و غمزه ی جادو
    به یک اشاره ز من برده دین و دنیا را
    بهار گلشن حسنش گراو گرفته ز خلد
    خرد پریده ز سر بلبلان شیدا را
    طلوع صبح سعادت از آن جبین منیر
    بداد زلف معنبر سواد شبها را
    زرنگ عارضش آن سرو بوستان افروز
    به نور چهره بر افروخت لون گلها را
    نگار حوروشی آفتاب عالم تاب
    قرار و صبر و سکون برده پیر و برنا را
    سمنبری که بدی رشک نقش خطه ی چین
    کنایت لب لعلش بود مسیحا را
    بتی شکر لب و گل چهره ای پری پیکر
    دریده پیرهن صبر شیخ و ملا را
    اشعه ی لمعاتش فتاد بر صوفی
    بسوخت جامه ی زهد و لباس تقوا را
    به مهر و ماه و به حور جنان ندیده کسی
    ضیای پرتو آن شمع مجلس آرا را
    کسی اگر به من آرد پیام آن محبوب
    دهم به مژده ی او تاج و تخت دارا را
    شباب ورزم اگر وصل او دهد دستم
    چنان چه داده جوانی ز سر زلیخا را
    چو صید گیری افلاک را بنا کردند
    نهاده اند طره دام دل ها را
    دلا! شمایل خوبان شنو ز باد صبا
    حکایت لب شیرین و زلف لیلا را
    به بزم ماه وشان آی و درفشانی کن
    نگر کرشمه ی سرو بلند بالا را
    به مهر و عشق بتان خط بندگی دادم
    از آن زمان که بیاراست چرخ خضرا را
    زبان خامه مقاصر شود ز اوصافش
    چگونه شرح دهم وصف آن دل آرا را
    بسوخت عضو ضعصفم به نار هجر چو عود
    فراق و هجر کند آب سنگ خارا را
    غریق بحر فراقم گذر نمی یابم
    نشد مدد ز کسی این وجود تنها را
    زخوان عیش و طرب شد نصیب من غم ودرد
    فلک ز خون جگر داده قوت دانا را
    طلسم دهر چو ترکیب کرد استادش
    به هیچ کس نگشودند این معما را
    به عایشه نظری کن به فضل لم یزلی
    چو هست کرده ای از نیست کل اشیا را




    اگر ڪسے را یافتی ڪه در
    لبخندت
    غمت را دید
    در سڪوتت حرفهایت را شنید
    و در خشمت محبت را فهمید
    بدان او بهترین دارایے زندگے توست




    #4 ارسال شده در تاريخ 6th October 2013 در ساعت 17:01

  8. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. شرمیلا آواتار ها
    شرمیلا
    عضو افتخاری
    Apr 2012
    تهران
    17,086
    40,084
    تشکر شده : 24,536

    پیش فرض

    ای چهره ی گلنار تو، رشک گل گلزار ها
    آیینه ی رخسار تو
    ، روشن تر از انوار ها
    خورشید تابان روی تو
    ، چون ماه نو ابروی تو
    افتاده برگرد رخت زلف سیه چون مار ها
    چشمت چو آهوی ختن برده قرار از مرد و زن

    اندر گلو افکنده از عشق تو زنار ها
    ای گلرخ سیمین بدن
    ، وی طوطی شکر شکن
    این شیوه شیرین تو دل برده از دلدار ها
    ای مه جبین خوش لقا
    ، تا کی کنی بر ما جفا
    در حلقه ی گیسوی تو شد مبتلا بسیار ها
    سرو قدت هرکس که دید عقل و خرد از سر پرید
    شیخ کبار و صوفیان زد بر زمین دستار ها
    سر چشمه ی آب حیات
    ، سرمایه ی عیش و نشاط
    از عشق رویت ای صنم ! دیوانه شد هشیار ها
    خلد برین کوی تو
    ، مشک و عبیرست بوی تو
    یک ذره فیضی یافته از خوی تو عطار ها
    خوبان عالم چاکرت
    ، افتاده برخاک درت
    چون بندگان بگذشته اند از رتبه ومقدار ها
    هر چند جان کردم فدا
    ، از تو نشد بوی وفا
    بخت سیاه خویش را من آزمودم بار ها
    چون من هزاران دلفگا
    ، ر رنجور شد در انتظار
    آخر طبیب مهربان ! بگذر برین بیمار ها
    جانها ز هجر آمد به لب
    ، شد موسم عیش و طرب
    ساقی بده آب عنب هستند بسی خمار ها
    ای شوخ شنگ جلوه گر
    ، چون می کنی بر ما گذر
    هشیار باش و پر حذر کاندر رهند عیار ها
    هستم غریب و بینوا
    ، افتاده در کوی شما
    تا کی مرا داری ر
    وا ، در طعنه ی اغیار ها
    عایشه هنگام سحر در بوستان می کرد گذر
    در آرزوی روی تو دامن گرفته خار ها


    اگر ڪسے را یافتی ڪه در
    لبخندت
    غمت را دید
    در سڪوتت حرفهایت را شنید
    و در خشمت محبت را فهمید
    بدان او بهترین دارایے زندگے توست




    #5 ارسال شده در تاريخ 7th October 2013 در ساعت 13:01

  10. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

Designed With Cooperation

Of Creatively & VBIran&تزیین سفره هفت سین 96