همان شب که شب شهادت ایشان است، یکی از برادرانمان در آن اردوگاه خواب می‌بیند که بی‌بی‌ فاطمه زهرا(س) وارد اردوگاه شدند. سه نفر از خانم‌ها هم ایشان را همراهی می‌کنند. خانم فاطمه زهرا(س) مستقیم تشریف آوردند به همین آسایشگاهی که شهید حاج منصور زرنقاش در آن به شهادت رسیده بودند. حضرت فاطمه زهرا(س) می‌فرمایند که «حاج منصور از ماست و می‌خواهیم او را با خودمان ببریم».
کد خبر: ۳۸۶۵۹۱
تاریخ انتشار:
۱۴ فروردين ۱۳۹۳ - ۱۱:۴۹
-
03 April 2014
نام و یاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) در دوران دفاع مقدس در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها جاری بود و هر لحظه از شبانه روز انوار آن بانوی بزرگوار احساس می‌شد. در زمان‌ها و مکان های خطرناک از جمله در اوج عملیات‌ها و در هنگامی که به قول بچه بسیجی‌ها «کار» گره می‌خورد و تمام امید‌ها قطع می‌شد، یاد و توسل به این کوثر الهی بود که گره‌ها را باز می‌کرد و راه را می‌گشود.

ایام فاطمیه در جبهه‌هایی که انوار فاطمی در آن منتشر می‌شد دیدنی بود و عرض ارادت‌های رزمندگانی که به عشق زیارت کربلای فرزندش حضرت سیدالشهدا اباعبدالله الحسین (ع) و با لبیک به خمینی کبیر (ره) به جبهه‌ها آمده بودند مثال زدنی است. ارادت ایثارگران دفاع مقدس نسبت به بی‌بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) زبانزد خاص و عام بود.

هرگاه رمز «یازهرا» در بی‌سیم‌ها می‌پیچید، دل‌ها به غربت و مظلومیت مدینه گره می‌خورد.
بسیجیان عارف، به فراز حضرت زهرا (س) در دعای توسل که می‌رسیدند، اشک از چشم‌هایشان جاری می‌شد. دل‌هایشان هوای بقیع می‌کرد. بر پیشانی بند‌هایشان نام مبارک زهرا (س) می‌درخشید و قلب‌هایشان خانه عشق به آن بانوی بزرگ بود و شعارشان این بود: «می‌روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم».

این ارادت‌ها گاهی در سنگرهای جبهه بود و گاه از کنج اردوگاهایی که آزادگان سرافراز ما در آن غربت می‌کشیدند. ارادت‌هایی که هیچ گاه بی‌پاسخ نماند و همواره دست کریمانه حضرت زهرا (س) به یاری این بزرگمردان می‌شتافت.
در این روز‌ها که با نام و ذکر شهادت جانسوز این عزیز حق گره خورده است، ضمن عرض تسلیت سالروز شهادت مظلومانه کوثر نبوی، نگاهی داریم به نمونه‌هایی از این توسل‌ها و اردات‌های رزمندگان و توجهات و اجابت‌های حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (س).

نام زهرا را برای دخترانش برگزید


شهید حاج محمدجعفر نصر اصفهانی، عشق و علاقه و اعتقاد زیادی به حضرت زهرا (س) داشت، به همین دلیل می‌خواست نام دختر اولش را «فاطمه» بگذارد. از آنجا که نام من هم فاطمه بود، به خانه ما آمد و از من پرسید: «اجازه می‌دهید نام دخترم را فاطمه بگذارم؟»

من که علاقه بسیار زیاد او را نسبت به آن حضرت می‌دانستم، پاسخ دادم: «مادر! من هم از این نامی که برای فرزندت انتخاب کرده‌ای، بسیار خوشحالم». چند سال بعد، دختر دوم خود را هم «زهرا» نام نهاد.
برگرفته از کتاب ره یافته عشق ـ صفحه ۱۲۱

محفل نورانی

روز جمعه بود. من و چند تن از دوستان شهرستانی در دانشکده مانده بودیم. شهید حاج محمد جعفر نصر اصفهانی، هم که از روز قبل نگهبان بود، پیش ما بود. شهید به ما گفت: «هیأتی به نام «هیأت فاطمیون» هست. اگر می‌خواهید محیط برای شما خسته‌کننده نباشد و بیکار نباشید، شما را به این هیأت می‌برم. به سود شما هم خواهد بود».

ما دو، سه نفر، صبح از دانشکده راه افتادیم به طرف میدان «حر». در آنجا یک راننده منتظر ما بود. سوار ماشین شدیم و ما را به هیأت فاطمیون بردند. چنان تأثیری در ما گذاشت که روزهای بعد اگر جعفر آقا هم نبود، به نحوی خودمان را به آنجا می‌رساندیم و از این محفل روحانی بهره می‌بردیم.

جالب اینجا بود که اگر در آن هیأت نامی از بی‌بی فاطمه زهرا (س) می‌آمد، شهید نصر به گریه می‌افتاد و حالتی معنوی به او دست می‌داد.
بر گرفته از کتاب ره یافته عشق ـ صفحه ۱۱۸