بیژن

لابد از بیژن و منیژه زیاد شنیده اید. اولین بار سر و کله این دو عاشق، در شاهنامه فردوسی پیدا شد. بیژن، پسر گیو، از پهلوانان شاهنامه بود. منیژه هم، دختر افراسیاب. بیژن در دربار کیخسرو، پادشاه افسانه ای ایران، خدمت می کرد. او داوطلب می شود تا به ارمنستان رفته و گرازهای وحشی که زمین های زراعی این منطقه را از بین می بردند، از بین ببرد.



کاربلدی او باعث حسادت گرگین شد؛ گرگین از پهلوانان دربار کیخسرو بوده که برای راه نشان دادن، همراه بیژن به ارمنستان رفت. حسودی گرگین، باعث می شود تا پیشنهاد کند که بیژن، به توران رفته و منیژه، دختر افراسیاب را ببیند.

رفتن همانا و عاشق شدن همانا و عصبانیت افراسیاب هم همانا. افراسیاب که تازگی ها از ایرانیان شکست خورده بوده، حسابی خونش به جوش می آید و بیژن را در چاهی زندانی می کند. کیخسرو هم رستم را راهی می کند تا بیژن را نجات دهد. بعد از نجات، بیژن و مینژه به هم می رسند.