داستان بچه های پاتوق 2 - صفحه 2
صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 63

موضوع: داستان بچه های پاتوق 2

  1. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام


    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب....


    :)
    #11 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 12:51

  2. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره

    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام


    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    #12 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 12:58

  4. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    + نگین خدا بگم چیکارت نکنه...کوتوله ی سبز؟ :)))))))))))) میخواستم اسم یکی از بچه هارو بگم خوب شد نگفتم ^_^ ههههههههه



    یه روز
    گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره


    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد



    :)
    #13 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 13:15

  6. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره

    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد....
    رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....




    #14 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 13:30

  8. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره

    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام




    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد....
    رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....


    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟

    #15 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 13:53

  10. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  11. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره

    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام




    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد....
    رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....


    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو....


    :)
    #16 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 14:07

  12. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره

    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام




    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد....
    رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....


    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو....
    کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    #17 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 14:39

  14. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  15. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره



    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام





    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....




    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟


    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو....
    کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :


    :)
    #18 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 14:47

  16. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  17. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره



    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....


    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام





    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....




    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟


    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو....
    کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :
    خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم
    #19 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 14:59

  18. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  19. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:

    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....

    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :
    خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم
    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...



    :)
    #20 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 16:42

  20. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •