داستان بچه های پاتوق 2 - صفحه 3
صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 63

موضوع: داستان بچه های پاتوق 2

  1. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:

    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....

    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :
    خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم
    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...
    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ....

    #21 ارسال شده در تاريخ 1st July 2014 در ساعت 11:08

  2. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. ahrimaneatishpare آواتار ها
    ahrimaneatishpare
    کاربر سایت
    Nov 2011
    414
    1,240
    تشکر شده : 663

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:

    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....

    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :
    خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم
    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...
    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..
    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    #22 ارسال شده در تاريخ 1st July 2014 در ساعت 11:34

  4. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. leilabala آواتار ها
    leilabala
    کاربر سایت
    Apr 2012
    4,126
    12,149
    تشکر شده : 9,142

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:

    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....

    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :
    خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم
    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...
    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..
    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا تیوا اشنا بود


    #23 ارسال شده در تاريخ 1st July 2014 در ساعت 11:49

  6. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..

    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام




    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:


    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....

    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :
    خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم

    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...

    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..
    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا تیلوا اشنا بود

    تیلوا دلهره ی عجیبی گرفته بود... آروم اروم روشو برگردوند عقب و یهو متوجه حضور یه دختر با شنل سیاه و کلاه دراز قرمز شد که صورتشو هم با زغال رنگ کرده بود و ناخونای دراز و وحشتناکی داشت تیلوا داد زد و گفت:
    لیلا؟
    تویی؟ چرا اینجوری شدی؟ داری چیکار میکنی؟

    لیلا با خنده های شیطانیش مچ تیلوا رو گرفت و گفت:



    :)
    #24 ارسال شده در تاريخ 1st July 2014 در ساعت 13:01

  8. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. ahrimaneatishpare آواتار ها
    ahrimaneatishpare
    کاربر سایت
    Nov 2011
    414
    1,240
    تشکر شده : 663

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..


    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام





    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:



    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....

    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟
    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ، تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد :
    خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم


    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...


    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..

    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا تیلوا اشنا بود

    تیلوا دلهره ی عجیبی گرفته بود... آروم اروم روشو برگردوند عقب و یهو متوجه حضور یه دختر با شنل سیاه و کلاه دراز قرمز شد که صورتشو هم با زغال رنگ کرده بود و ناخونای دراز و وحشتناکی داشت تیلوا داد زد و گفت:
    لیلا؟
    تویی؟ چرا اینجوری شدی؟ داری چیکار میکنی؟

    لیلا با خنده های شیطانیش مچ تیلوا رو گرفت و گفت:

    اومدم دنبال گنج و اگر کسی در این کار مانعم بشه پشیمون میشه
    تیلوا با خودش فکر کرد که فرصت مناسبیه تا بتونه حال رضا رو بگیره به همین دلیل به لیلا گفت:

    #25 ارسال شده در تاريخ 1st July 2014 در ساعت 15:30

  10. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  11. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال

    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..






    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا
    :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن
    رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتشخودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق
    تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل
    تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت
    رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای
    رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....
    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟


    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت
    رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ،
    تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه
    رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد : خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم


    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...



    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..



    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد
    رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی
    تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا
    تیلوا اشنا بود

    تیلوا دلهره ی عجیبی گرفته بود... آروم اروم روشو برگردوند عقب و یهو متوجه حضور یه دختر با شنل سیاه و کلاه دراز قرمز شد که صورتشو هم با زغال رنگ کرده بود و ناخونای دراز و وحشتناکی داشت تیلوا داد زد و گفت:
    لیلا؟
    تویی؟ چرا اینجوری شدی؟ داری چیکار میکنی؟
    لیلا با خنده های شیطانیش مچ تیلوا رو گرفت و گفت:
    اومدم دنبال گنج و اگر کسی در این کار مانعم بشه پشیمون میشه
    تیلوا با خودش فکر کرد که فرصت مناسبیه تا بتونه حال رضا رو بگیره به همین دلیل به لیلا گفت:
    ولی ما هنوز جلوتر از توییم و رضا رو داریم
    اون مطمئنن زودتر از تو به گنج رسیده ..!! هه .. پس فکر نکن با نگه داشتن ما چیزی نصیبت میشه ، طرف تو یکی دیگس
    و فکر میکنم الان به کوه قاراچپوکاندونزیا (D:) رسیده باشه...!! میدونی که گنج اونجاس؟
    لیلا با حالت کلافه مچ تیلوا رو ول کرد و یه داد بلند زد و سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
    با کله ی هرسه تون آلبالو پلو درست میکنم :|

    در رو قفل کرد و با عصبانیت رفت تا رضا رو پیدا کنه ...

    تیلوا باعجله
    به سمت رویا برگشت و....




    + پست دیشب رویا رو خودش پاک کرد ، توش به نکته جالبی اشاره کرد گفتش شکلک بزارین تا خوندنش جذاب تر بشه ^_^

    + راستی بچه ها هربار اسم بچه هارو با رنگ قرمز مشخص کنید...مرسی :)

    ویرایش توسط tilva75 : 2nd July 2014 در ساعت 00:56 دلیل: فونتشو هرکاری میکنم 3 نمیشه :(((((((


    :)
    #26 ارسال شده در تاريخ 1st July 2014 در ساعت 19:27

  12. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال

    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..






    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا
    :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن
    رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتشخودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق
    تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل
    تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت
    رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای
    رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....
    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟


    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت
    رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ،
    تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه
    رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد : خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم


    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...



    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..



    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد
    رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی
    تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا
    تیلوا اشنا بود

    تیلوا دلهره ی عجیبی گرفته بود... آروم اروم روشو برگردوند عقب و یهو متوجه حضور یه دختر با شنل سیاه و کلاه دراز قرمز شد که صورتشو هم با زغال رنگ کرده بود و ناخونای دراز و وحشتناکی داشت تیلوا داد زد و گفت:
    لیلا؟
    تویی؟ چرا اینجوری شدی؟ داری چیکار میکنی؟
    لیلا با خنده های شیطانیش مچ تیلوا رو گرفت و گفت:
    اومدم دنبال گنج و اگر کسی در این کار مانعم بشه پشیمون میشه
    تیلوا با خودش فکر کرد که فرصت مناسبیه تا بتونه حال رضا رو بگیره به همین دلیل به لیلا گفت:
    ولی ما هنوز جلوتر از توییم و رضا رو داریم
    اون مطمئنن زودتر از تو به گنج رسیده ..!! هه .. پس فکر نکن با نگه داشتن ما چیزی نصیبت میشه ، طرف تو یکی دیگس
    و فکر میکنم الان به کوه قاراچپوکاندونزیا (D:) رسیده باشه...!! میدونی که گنج اونجاس؟
    لیلا با حالت کلافه مچ تیلوا رو ول کرد و یه داد بلند زد و سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
    با کله ی هرسه تون آلبالو پلو درست میکنم :|
    در رو قفل کرد و با عصبانیت رفت تا
    رضا رو پیدا کنه ...
    تیلوا باعجله به سمت رویا برگشت و.... با قسمتی از آستینش که تمییز بود خون روی سرش رو پاک کرد..رویا حالش بهتر شده بود
    واسه همین گفت: من خوبم ..میگم چطوری از این مخمصه نجات پیدا کنیم؟؟ لیلا چرا اینقدر شرور و بدجنس شده آخه؟؟
    تیلوا سری تکون داد و گفت نمیدونم ..ولی یه راهی پیدا میکنیم ..میتونی بلند شی؟ و به رویا کمک کرد تا از جاش بلند شه..خودش هم رفت سمت در
    و سعی کرد از سوراخ کوچیکی که روی در بود بیرون رو ببینه..ولی موفق نشد..یه نگاهی به دوروبر کرد و یه چوب پیدا کرد..تصمیم سختی بود ولی باید خودشو رویا رو
    از اونجا نجات میداد .. نقشه رو با رویا یه بار دیگه چک کرد ولی انگار جفتشون یه کمی ترسیده بودن تا اینکه با صداهایی که اومد تیلوا پشت در قایم شد و...



    #27 ارسال شده در تاريخ 2nd July 2014 در ساعت 17:26

  14. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  15. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال

    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..






    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا
    :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن
    رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتشخودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق
    تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل
    تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت
    رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای
    رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....
    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟


    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت
    رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ،
    تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه
    رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد : خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم


    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...




    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..




    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد
    رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی
    تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا
    تیلوا اشنا بود

    تیلوا دلهره ی عجیبی گرفته بود... آروم اروم روشو برگردوند عقب و یهو متوجه حضور یه دختر با شنل سیاه و کلاه دراز قرمز شد که صورتشو هم با زغال رنگ کرده بود و ناخونای دراز و وحشتناکی داشت تیلوا داد زد و گفت:
    لیلا؟
    تویی؟ چرا اینجوری شدی؟ داری چیکار میکنی؟
    لیلا با خنده های شیطانیش مچ تیلوا رو گرفت و گفت:
    اومدم دنبال گنج و اگر کسی در این کار مانعم بشه پشیمون میشه
    تیلوا با خودش فکر کرد که فرصت مناسبیه تا بتونه حال رضا رو بگیره به همین دلیل به لیلا گفت:
    ولی ما هنوز جلوتر از توییم و رضا رو داریم
    اون مطمئنن زودتر از تو به گنج رسیده ..!! هه .. پس فکر نکن با نگه داشتن ما چیزی نصیبت میشه ، طرف تو یکی دیگس
    و فکر میکنم الان به کوه قاراچپوکاندونزیا (D:) رسیده باشه...!! میدونی که گنج اونجاس؟
    لیلا با حالت کلافه مچ تیلوا رو ول کرد و یه داد بلند زد و سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
    با کله ی هرسه تون آلبالو پلو درست میکنم :|
    در رو قفل کرد و با عصبانیت رفت تا
    رضا رو پیدا کنه ...
    تیلوا باعجله به سمت رویا برگشت و.... با قسمتی از آستینش که تمییز بود خون روی سرش رو پاک کرد..رویا حالش بهتر شده بود
    واسه همین گفت: من خوبم ..میگم چطوری از این مخمصه نجات پیدا کنیم؟؟ لیلا چرا اینقدر شرور و بدجنس شده آخه؟؟
    تیلوا سری تکون داد و گفت نمیدونم ..ولی یه راهی پیدا میکنیم ..میتونی بلند شی؟ و به رویا کمک کرد تا از جاش بلند شه..خودش هم رفت سمت در
    و سعی کرد از سوراخ کوچیکی که روی در بود بیرون رو ببینه..ولی موفق نشد..یه نگاهی به دوروبر کرد و یه چوب پیدا کرد..تصمیم سختی بود ولی باید خودشو رویا رو
    از اونجا نجات میداد.. نقشه رو با رویا یه بار دیگه چک کرد ولی انگار جفتشون یه کمی ترسیده بودن تا اینکه با صداهایی که اومد تیلوا پشت در قایم شد و
    به رویا اشاره کرد که عقب وایسه ، معلوم نبود چرا اونکه پشت دره انقد طولش میده و محکم به در میکوبه ، ترس تیلوا و رویا چند برابر شد تا اینکه رد باز شد و اومد تو ...
    و تیلوا بدون هیچ درنگی با چوب کوبید توی سرش ...
    کوبیدن تیو سرش همانا و صدای داد رضا هم همانا ، رضا پخش زمین شد و...





    :)
    #28 ارسال شده در تاريخ 2nd July 2014 در ساعت 17:34

  16. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  17. leilabala آواتار ها
    leilabala
    کاربر سایت
    Apr 2012
    4,126
    12,149
    تشکر شده : 9,142

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال

    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..






    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا
    :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن
    رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتشخودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق
    تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل
    تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت
    رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای
    رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....
    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟


    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت
    رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ،
    تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه
    رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد : خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم


    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...



    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..



    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد
    رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی
    تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا
    تیلوا اشنا بود

    تیلوا دلهره ی عجیبی گرفته بود... آروم اروم روشو برگردوند عقب و یهو متوجه حضور یه دختر با شنل سیاه و کلاه دراز قرمز شد که صورتشو هم با زغال رنگ کرده بود و ناخونای دراز و وحشتناکی داشت تیلوا داد زد و گفت:
    لیلا؟
    تویی؟ چرا اینجوری شدی؟ داری چیکار میکنی؟
    لیلا با خنده های شیطانیش مچ تیلوا رو گرفت و گفت:
    اومدم دنبال گنج و اگر کسی در این کار مانعم بشه پشیمون میشه
    تیلوا با خودش فکر کرد که فرصت مناسبیه تا بتونه حال رضا رو بگیره به همین دلیل به لیلا گفت:
    ولی ما هنوز جلوتر از توییم و رضا رو داریم
    اون مطمئنن زودتر از تو به گنج رسیده ..!! هه .. پس فکر نکن با نگه داشتن ما چیزی نصیبت میشه ، طرف تو یکی دیگس
    و فکر میکنم الان به کوه قاراچپوکاندونزیا (D:) رسیده باشه...!! میدونی که گنج اونجاس؟
    لیلا با حالت کلافه مچ تیلوا رو ول کرد و یه داد بلند زد و سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
    با کله ی هرسه تون آلبالو پلو درست میکنم :|
    در رو قفل کرد و با عصبانیت رفت تا
    رضا رو پیدا کنه ...
    تیلوا باعجله به سمت رویا برگشت و.... با قسمتی از آستینش که تمییز بود خون روی سرش رو پاک کرد..رویا حالش بهتر شده بود
    واسه همین گفت: من خوبم ..میگم چطوری از این مخمصه نجات پیدا کنیم؟؟ لیلا چرا اینقدر شرور و بدجنس شده آخه؟؟
    تیلوا سری تکون داد و گفت نمیدونم ..ولی یه راهی پیدا میکنیم ..میتونی بلند شی؟ و به رویا کمک کرد تا از جاش بلند شه..خودش هم رفت سمت در
    و سعی کرد از سوراخ کوچیکی که روی در بود بیرون رو ببینه..ولی موفق نشد..یه نگاهی به دوروبر کرد و یه چوب پیدا کرد..تصمیم سختی بود ولی باید خودشو رویا رو
    از اونجا نجات میداد.. نقشه رو با رویا یه بار دیگه چک کرد ولی انگار جفتشون یه کمی ترسیده بودن تا اینکه با صداهایی که اومد تیلوا پشت در قایم شد


    اشاره کرد که عقب وایسه ، معلوم نبود چرا اونکه پشت دره انقد طولش میده و محکم به در میکوبه ، ترس تیلوا و رویا چند برابر شد تا اینکه رد باز شد و اومد تو ...
    و تیلوا بدون هیچ درنگی با چوب کوبید توی سرش ...
    کوبیدن تیو سرش همانا و صدای داد رضا هم همانا ، رضا پخش زمین شد

    اههههههه اینکه رضای خل و چله
    حالا چیکار کنیم؟؟؟
    باید زود تر از این جا بریم رویا!
    -پس رضا چی؟ با این حالش ولش کنیم؟
    -نمیدونم!!این جا موندن عاقبت خوبی نداره هر لحظه ممکنه اتفاقات عجیب غریب بیفته
    تیوا و رویا مونده بودن چیکار کنن؟؟


    ویرایش توسط leilabala : 2nd July 2014 در ساعت 18:01 دلیل: گند زدم...خخخخخخ..
    #29 ارسال شده در تاريخ 2nd July 2014 در ساعت 17:37

  18. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  19. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال

    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..






    یهو رویا رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا
    :سلامممم رویا منم میخوام



    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن
    رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتشخودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق
    تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل
    تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....
    تیلوا هیمنطوری دور خودش میچرخید و داد میزد ، هرچی سعی کرد این بختکو از رو سرش برداره نمیشد ، بدجور چسبیده بود رو سرش و بلندم نمیشد ، همینطور که داشت می دوید پاش خورد به رویا که پخش زمین بود و گلوپ افتاد زمین و اون بختک دیگه تکون نخورد ، تیلوا سریع فندک رویا رو از جیبش کش رفت و روشن کرد و گرفت جلوی صورت اون که افتاد رو سرش ، در کمال تعجب دید یه کوتوله سبز رنگه زشته که بیهوش افتاده رو زمین ...همونجور که چشاش از تعجب گرد شده بود رفت سمت رویا و دو تایی با هم سریع از اون اتاقک تاریک وحشتناک اومدن بیرون ...تازه فهمیده بودن که چه کاری کردن و توی این کشتی تنها که نیستن هیچ تازه باید کلی چیزای جدید کشف کنن....
    تیلوا به خودش اومد گفت نکنه این کار رویا باشه و اون داره بازیش میده؟
    برا همین تصمیم گرفت
    رویا رو امتحان کنه ..!! خیلی ترسیده بود ، براهمین به رویا گفت:
    وااااای
    رویا نقشه سفرو توی اون اتاق تاریکه جا گذاشتیم بدوبرو بیارش تا اون کوتوله بیدار نشده... من سرم داره گیج میره...و خودشو زد به بیهوشی .. رویا یه کم باخودش فکر کرد و چاره ای جز چیزی که تیلوا گفت نداشت... رفت سمت در و وارد اتاق شد...حالا هرچی گشت نتونست نقشه رو پیدا کنه تا اینکه در...بسته شد.... رویا با صدای بسته شدن در با وحشت برگشت به پشت نگاه کرد و همینجوری تیلوارو فحش میداد که پاش به چیزی خورد ..برش داشت یه چراغ قوه بود روشنش کرد...حالا بهتر شد..کوتوله هنوز بیهوش همونجا افتاده بود و رویا تصمیم گرفت به دروبرش یه نگاهی بندازه........ تیلوا وقتی در رو بست سریع از اتاقک دور شد تو همون حال یه صدای نامفهومی شنید رفت جلوتر و هی صدا واضح تر شد ...واااااا یعنی کی داره آواز میخونه واسه خودش..پشت عرشه یه سایه دراز افتاده بود روی بادبان ها رفت جلو و با دیدن سایه یهو پقی زد زیر خنده.....
    کسی که داشت اوازمیخوندداداشش بود،یعنی اون اینجاچیکارمیکرد؟؟؟؟حالافه میدم یعنی وقتی که توخونه غیبش میزنه میاداینجا؟چرااینجا؟چه ربطی به این موضوع داره؟


    اصلا اینجا چه خبره ؟ خلاصه جلوتر رفت دید نه ...داداشش نیس... نگو این رضای پاتوقه که داره با حسرت به پاکت ساندیس تموم شده ی کنکورش نگاه میکنه و براش اهنگ فراغ میخونه
    تیلوا باخودش گفت:
    نکنه اونم تیو این دسیسه نقش داره؟
    خلاصه رفت جلو تا ببینه چه خبره که یهوو.... کشتی با یه تکون شدید شروع به حرکت کرد..مونده بود چیکار کنه چه طوری پیاده شه ..کشتی به اندازه ای فاصله گرفته بود که دیگه نمیشد حتی بپره پایین ...رفت سمت
    رضا که پشتش به تیلوا بود و داشت همونجور آواز سرخوشانه میخوند...با صدای بلندی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟؟ نکنه همه اینا نقشه تو بودهههه ..رضا که جا خورده بود به سرفه افتاد و گفت : بابا یواش تر ..نقشه چی ؟ چی میگی اصلا تو ..من اومدم دنبال گنج..تیلوا با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و از شدت خنده داشت منفجر میشد
    همینجور که میخندید گفت:
    بابا گنج کوجا بوده؟ تو هنوز گیر این ساندیسی اونوقت دلت گنجم میخواد؟ برو بابا
    همونطور که داشتن باهم صحبت میکردن ،
    تیلوا یهو یاد رویا افتاد
    از جا پرید و سریع سمت در رفت...
    رضا برگشت گفت :
    چه خبره؟چیه؟ نکنه گنجو پیدا کردی؟
    تیلوا از بس هول بود اصلا متوجه حرفاش نشد درو باز کرد و بافندک یه روشنایی داد ، ولی هیچ اثری از رویا نبود
    نه
    رویا بود نه کوتوله ی سبز...تیلوا باعجله رفت ته اتاق و دید هیچ راه خروجی نیست و جوراب رویا گیر کرده به میخ روی دیوار معلوم بود رویا درخطره . یه نامم کنارشه ، نامه رو باز کرد : خدایا این به چه زبونیه ..اصلا از کدوم وری خونده میشه ..یه کمی با کاغذ ور رفت که تو همین موقع رضا اومد ...کاغذو از دست تیلوا قاپید و گفت اینا کلمه های رمزن..به هر حال معلوم شد واسه پیدا کردن گنج به من نیاز دارین ...تیلوا گفت باشه بابا هرچی تو بگی فعلا بگو اون تو چی نوشته ...رضا از اتاقک رفت بیرون و چند قدم شمرد و بعدش رفت سمت راست و دوباره چند قدم شمرد و تیلوا هم به دنبالش میرفت و هی سوال میپرسید...یهو رسیدن به پله هایی که می رفت بالای عرشه و چند تا اتاق داشت...رضا به تیلوا نگاه کرد و گفت باید همینجا باشه ولی باید از هم جدا شیم تا بتونیم بهتر بگردیم


    ولی تیلوا نظر دیگه ای داشت ،همونطور که کلشو میخاروند روبه رضا کرد و گفت:
    یه جای کار اشتباهه..!! ازاونجا که اتاقک راه خروجی نداره و ماهم بیرون بودیم پس اونا نیمتونن از اینور اومده باشن ، اونا باید یا زیر کشتی باشن یا با یه نیروی فرا انسانی خارج از کشتی باشن ..
    درست لحظه ای که تیلوا اینارو میگفت یه چیزی شاپالاق خورد پس کلش و بی هوش شد..
    بعد از یک ساعت وقتی به هوش اومد دید ...



    افتاده یه جای تاریک ..یه کمی چشماشو باز و بسته کرد و تازه فهمید اینجا همون اتاقکیه که رویا توش بود..شروع کرد گشتن ..همینجور که راه میرفت زیر پاش یه صدایی شنید..تخته ای که پاشو روش گذاشته بود جیر جیر میکرد..یهو تو ذهنش یه چیزی جرقه زد ...با میله ای که اونورتر افتاده بود سعی کرد تخته رو جا به جا کنه...بالاخره موفق شد..واییییی اینجا به کجا راه داره؟؟ تصمیم گرفت بپره پایین ..بالاخره به یه جایی میرسید دیگه ، پریدن همانا و افتاد توی یه تونل گنده تاریک..همینجور لیز خورد تا یهو از تونل پرت شد بیرون و اولین چیزی که دید رویا بود که نشسته بود یه گوشه ..



    وقتی دقت کرد دید رویا تکون نمیخوره اول فکر کرد رویا مرده اما وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که رویا بیهوش شده وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد متوجه شد که یه قسمت از سر رویا خون ریزی داره

    داد زد
    رویا رویاااااااااااااااااااااا اااااا
    رویا اروم چشاشو باز کرد میخواست یه چیزی به تیلوا بگه ولی نمیتونست
    یه دفه صدای قهقهه شیطانی
    تیلوا رو به خودش اورد
    صدا داشت نزدیک و نزدیک تر میشد
    داد زد:برو بکپ تو اون اتاق
    این تن لشم با خودت ببر
    زود باش!!!!
    ینی صدای کی بود!!!
    چقد صدا برا
    تیلوا اشنا بود

    تیلوا دلهره ی عجیبی گرفته بود... آروم اروم روشو برگردوند عقب و یهو متوجه حضور یه دختر با شنل سیاه و کلاه دراز قرمز شد که صورتشو هم با زغال رنگ کرده بود و ناخونای دراز و وحشتناکی داشت تیلوا داد زد و گفت:
    لیلا؟
    تویی؟ چرا اینجوری شدی؟ داری چیکار میکنی؟
    لیلا با خنده های شیطانیش مچ تیلوا رو گرفت و گفت:
    اومدم دنبال گنج و اگر کسی در این کار مانعم بشه پشیمون میشه
    تیلوا با خودش فکر کرد که فرصت مناسبیه تا بتونه حال رضا رو بگیره به همین دلیل به لیلا گفت:
    ولی ما هنوز جلوتر از توییم و رضا رو داریم
    اون مطمئنن زودتر از تو به گنج رسیده ..!! هه .. پس فکر نکن با نگه داشتن ما چیزی نصیبت میشه ، طرف تو یکی دیگس
    و فکر میکنم الان به کوه قاراچپوکاندونزیا (D:) رسیده باشه...!! میدونی که گنج اونجاس؟
    لیلا با حالت کلافه مچ تیلوا رو ول کرد و یه داد بلند زد و سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
    با کله ی هرسه تون آلبالو پلو درست میکنم :|
    در رو قفل کرد و با عصبانیت رفت تا
    رضا رو پیدا کنه ...
    تیلوا باعجله به سمت رویا برگشت و.... با قسمتی از آستینش که تمییز بود خون روی سرش رو پاک کرد..رویا حالش بهتر شده بود
    واسه همین گفت: من خوبم ..میگم چطوری از این مخمصه نجات پیدا کنیم؟؟ لیلا چرا اینقدر شرور و بدجنس شده آخه؟؟
    تیلوا سری تکون داد و گفت نمیدونم ..ولی یه راهی پیدا میکنیم ..میتونی بلند شی؟ و به رویا کمک کرد تا از جاش بلند شه..خودش هم رفت سمت در
    و سعی کرد از سوراخ کوچیکی که روی در بود بیرون رو ببینه..ولی موفق نشد..یه نگاهی به دوروبر کرد و یه چوب پیدا کرد..تصمیم سختی بود ولی باید خودشو رویا رو
    از اونجا نجات میداد.. نقشه رو با رویا یه بار دیگه چک کرد ولی انگار جفتشون یه کمی ترسیده بودن تا اینکه با صداهایی که اومد تیلوا پشت در قایم شد


    اشاره کرد که عقب وایسه ، معلوم نبود چرا اونکه پشت دره انقد طولش میده و محکم به در میکوبه ، ترس تیلوا و رویا چند برابر شد تا اینکه رد باز شد و اومد تو ...
    و تیلوا بدون هیچ درنگی با چوب کوبید توی سرش ...
    کوبیدن تیو سرش همانا و صدای داد رضا هم همانا ، رضا پخش زمین شد

    اههههههه اینکه رضای خل و چله
    حالا چیکار کنیم؟؟؟
    باید زود تر از این جا بریم
    رویا!
    -پس رضا چی؟ با این حالش ولش کنیم؟
    -نمیدونم!!این جا موندن عاقبت خوبی نداره هر لحظه ممکنه اتفاقات عجیب غریب بیفته
    تیلوا و رویا مونده بودن چیکار کنن؟؟
    تیلوا گفت : ما که نمیتونیم اینجوری با خودمون ببریمش ..بعدم اون ...هنوز حرفش تموم نشده بود که با صدای عجیبی کشتی تکونای بدی خورد و تیلوا و رویا خوردن به دیواره کشتی...
    رویا گفت : یعنی کشتی کجا وایساده؟؟ تیلوا با نگاه نگرانش به رویا فهموند که اوضاع خرابه و باید از اونجا برن..تو همین موقع ها بود که رضا بهوش اومد و تیلوا گفت بیااینم بهوش اومد دیگه میتونه خودشو نجات بده حالا بیا سریع تر بریم..به سرعت نگاهی به دوروبر کردن و دوییدن بیرون همه جا مه گرفته بود.
    رسیدن به پله ها و ازش رفتن پایین ...


    #30 ارسال شده در تاريخ 2nd July 2014 در ساعت 18:24

  20. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •