داستان بچه های پاتوق 2 - صفحه 6
صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 4567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 63

موضوع: داستان بچه های پاتوق 2

  1. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    چرا همه چی تبدیل به معما شده؟
    هوا داشت رو به تاریکی میرفت...تیلوا روبه ر ویا کرد و گفت:
    رویا؟این گنج نیمتونه چیز کمی باشه ...میبینی؟خیلیا دارن به سمتش میرن حتی نگین...
    راستش من فکر میکنم یه چیز به جز پول و سکه اونجا باشه... یه مینی میکروفن داشتیا...همراته؟
    رویا گفت:
    اره اره..همرامه چطو؟
    تیلوا گفت:شب که خوابدین باید....


    :)
    #51 ارسال شده در تاريخ 9th July 2014 در ساعت 00:13

  2. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    شب که خوابیدن باید اون میکروفن رو جاسازی کنیم تا بتونیم صداشونو بشنویم
    حداقل شاید از حرفاشون سر در بیاریم چه خبره و دارن چیکار میکنن؟؟ موافقی ؟ رویا سرشو به نشونه موافقت تکون داد..
    یه گوشه ای منتظر نشستن تا هوا تاریک شد و رضا و بقیه خوابشون برد...تیلوا گفت من میرم و زود میام تو همینجا بمون...
    با قدمای آهسته که سعی میکرد خش خش نکنه رفت سمتشون و میکروفن رو به یه جایی بین بند کیف نگین جوری وصل کرد که دیده نشه و سریع برگشت پیش رویا...حالا باید تا صبح صبر میکردن
    #52 ارسال شده در تاريخ 22nd July 2014 در ساعت 12:35

  4. 7 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    حالا باید تا صبح صبر میکردن تا مسیر حرکتشون و نقشه هایی که کشیدن بودن معلوم بشه
    بلاخره به هر زحمتی که بود صبح شد و تیلوا و رویا زودتر از همه بیدار بودن و منتظر حرکت اون سه نفر شدن ، تیلوا هندزفری که صدای اونا از توش شنیده میشد رو از زیر روسریش روی گوشهاش گذاشت و جوری تنظیمش کرد که کسی به وجودش پی نبره ، هردو به دنبال کوتوله و رضا و نگین راه افتادن ، همونطور که میرفتن یهو متوجه شدن رضا نیست و یهو غیبش زده ، تا به خودشون بیان دیدن یه صدایی از پشت سر گفت:


    :)
    #53 ارسال شده در تاريخ 24th July 2014 در ساعت 15:09

  6. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    یه صدایی از پشت سر گفت : واقعا پیش خودتون چی فکر کردین؟؟ رضا خیلی عصبانی بود ..صورتش قرمز شده بود و داد میزد : واسه چی دنبال ما راه افتادین آخه
    تیلوا سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت : تند نرووووو اونی که باید عصبانی باشه ماییم..تو پیش خودت چی فکر کردی؟ که بری با نگین گنجو وردارین و مارو اینجا ول کنین به امون خدا ..کور خوندین..
    رضا جا خورد ..کمی عقب رفت و یه کمی سرشو خاروند و گفت : چی میگی بابا؟ من شماهارو ول کنم اینجا کجا برم ؟ رویا دست تیلوارو کشید و گفت : بیا باید از خود نگین بپرسیم جریان چیه؟ اینو ولش کن
    #54 ارسال شده در تاريخ 26th July 2014 در ساعت 14:51

  8. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    هردوتاییشون رفتن سراغ نگین ، نگین با شنیدن صداشون با حالت شوک به عقب برگشت و گفت اوووووووووی شما ها اینجا چیکار میکنین؟رضا مگه قرار نبود...
    یهو رضا پرید وسط حرفش و گفت : اره اره ولی مثه اینکه لیلا رو ول کردن و اومدن دنبال ما...
    نگین با اخم به طرفشون برگشت و گفت:
    خب حالا چی میخواین؟نکنه میخواین سهم مارو هاپولی کنین؟ما واسه این گنج حسابی زحمت کشیدیم ، چی میخواین ازما؟
    تیلوا که انگار بهش برخورده بود به طرف نگین رفت و با عصبانیت...


    :)
    #55 ارسال شده در تاريخ 13th August 2014 در ساعت 19:37

  10. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  11. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    زد رو شونه اش و گفت : هی پیاده شو باهم بریم...اگه گنج و سهمی هم باشه مال همه اس ..ما هم از اول توی این مسیر لعنتی بودیم
    اومدیم ببینیم چه خبره حالا می خواین مارو از سرتون وا کنین که چی بشه؟ رو کرد به رویا و گفت : دیدی یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس
    اینا یه چیزیو مخفی میکنن بحث از گنج و سهم گدشته بابا ..مارو هم باید با خودشون ببرن
    #56 ارسال شده در تاريخ 4th August 2015 در ساعت 17:10

  12. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. Admiral_Hunter آواتار ها
    Admiral_Hunter
    کاربر سایت
    Jan 2011
    2,314
    1,171
    تشکر شده : 1,590

    پیش فرض

    رضا رو به نگین کرد و گفت وقت این حرفا نیست. اگه لیلا آزاد بشه و بیاد کارمون تمومه هم گنجو برمیداره بعدم ما رو تبعید میکنه به کوه قاراچپوکاندونزیا تا کرکسا یه غذایی گیرشون بیاد
    تو که نمیخوای غذای کرکسا بشی!!
    نگین هم دید اوضاع خرابه و چاره ای نداره قبول کرد تا رویا و تیلوا هم در گنج شریک باشند و همراهشون بیان در همین حال نگین باخودش فکر میکرد وقتی به گنج رسیدن یه سکه هم به رویا و تیلوا نده و اونا رو دو در کنه!!!
    رضا به نقشه نگاه کرد و گفت باید حرکت کنیم
    اونا به سمت کوه قاراچپوکاندونزیا :دی!! حرکت کردند تا اینکه به یه دره ای به عمق 1000 متر رسیدند که رودخانه ای خروشان از کف اون رد میشد و یه پل طنابی چوبی قدیمی هم روش بود و معلوم بود که این پل قدیمی و پوسیده هست.افراد گروه به هم نگاه کردند اونا میترسیدند از پل عبور کنند ولی راه دیگه ای نبود.نگین گفت باید قرعه کشی کنیم یکی اول بره رو پل رد بشه اگه سالم بود و تونست رد بشه بقیه هم عبور کنند.قرعه کشی شد و اسم...
    #57 ارسال شده در تاريخ 6th August 2015 در ساعت 10:16

  14. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  15. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    اسم تیلوا در اومد .
    برق خوشحالی رو از چشمای رضا و نگین میشد دید ولی انگار رویا ته دلش اروم نبود
    تیلوا که خودش شوکه شده بود از طرفی نه میتونست زیر بار این کار بره نه میدونست باید چجوری از زیرش در بره
    یکهو یه فکری به سرش زد
    یه طناب از کیفش درآورد و به طرف بقیه گرفت:
    گفت حالا که قراره من برم باید مطمئن شم که همه باهمیم و کسی قرار نیست سریکی دیگه رو کلاه بزاره ، سر این طناب رو من اول به خودم میبندم و بعدش بقیه ی شما جوری که همه به هم وصل باشیم یا همه نجات پیدا میکنیم یا همه میریم ته دره !
    نگین که انتظار این پیشنهادو نداشت داد زد:
    ...


    :)
    #58 ارسال شده در تاريخ 6th August 2015 در ساعت 14:35

  16. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  17. negin sherkati آواتار ها
    negin sherkati
    مدیران انجمن
    Apr 2015
    2,529
    6,005
    تشکر شده : 3,835

    پیش فرض

    نگین که انتظار این پیشنهادو نداشت داد زد:

    نخیر قبول نیست من که اینکارو نمیکنم
    که همون لحظه رویا گفت : نگین!
    خودت پیشنهاد دادی قرعه کشی کنیم حالا که اسم تیلوا در اومده و یه شرط هم گذاشته تو میگی نه ؟
    و ادامه داد :
    تیلوا که چیزی نگفت فقط محض اطمینان میگه
    تو هم اگه واقعا ریگی به کفشت نیست بهتره قبول کنی
    نگین مجبور شد که این پیشنهاد رو قبول کنه
    اول تیلوا و بعد از اون به ترتیب رضا و نگین و در آخر رویا طناب رو دور کمرشون بستن
    تیلوا راه افتاد سمت پل
    به محض اینکه پاشو گذاشت رو پل یهو ....
    Speak Only When
    You Feel That
    Your Words Are
    Better Than
    Your Silence

    #59 ارسال شده در تاريخ 6th August 2015 در ساعت 15:44

  18. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  19. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    به محض اینکه پاشو گذاشت رو پل یهو ....
    رضا طنابو از عقب کشید و تیلوا به عقب کشیده شد.
    با اخم به طرف رضا برگشت و گفت:
    چته تو؟
    رضا خودشو جمع و جور کرد و با یه صدایی که ترس از توش موج میزد گفت : این پل خیلی طولانیه و مطمئنن تحمل وزن ما 4تا رو نداره تازه کوتوله سبزم هست اگه باهم بریم حتما میوفتیم توش
    تیلوا با اخم طنابو به طرف خودش کشید و داد زد:
    چیه؟ من بیوفتم پایین بعدشم شما تک تک رد شین؟ نخیر نداریم از این چیزا شما از همین اول دارین جر میزنین
    طنابو از خودش باز کرد و یه گوشه نشست
    رضا یه فکری به ذهنش رسید طنابو دور کمرش محکم کرد و گفت:





    :)
    #60 ارسال شده در تاريخ 6th August 2015 در ساعت 21:28

  20. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 4567 آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •