داستان بچه های پاتوق 2 - صفحه 7
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 567
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 63 , از مجموع 63

موضوع: داستان بچه های پاتوق 2

  1. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    رضا
    یه فکری به ذهنش رسید طنابو دور کمرش محکم کرد و گفت:
    اصلا اول من میرم ..قرعه کشی رو بیخیال شیم
    حالا که قراره همه باهم بریم من میرم جلو و شماها پشت سرمن با دقت حرکت کنین..اینو گفت و راه افتاد
    قدم هاش رو با ترس و لرز روی پل پوسیده چوبی میذاشت و جلو میرفت و بچه ها هم پشت سرش با احتیاط حرکت میکردن
    رضا برگشته بود رو به عقب تا ببینه دخترا چیکار میکنن و حواسش به جلو نبود و وقتی قدم برداشت یکی از چوبا از زیر پاش
    شکست و تعادلش و از دست داد و نزدیک بیوفته ..پل تکونای شدیدی میخورد و دخترا حسابی ترسیدن
    رنگ به روی رضا نمونده بود و اب دهنش رو تند تند پشت سرهم قورت میداد..بالاخره به هر بدبختی بود پل ترسناک رو رد کردن و .....
    #61 ارسال شده در تاريخ 8th August 2015 در ساعت 12:40

  2. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. Admiral_Hunter آواتار ها
    Admiral_Hunter
    کاربر سایت
    Jan 2011
    2,314
    1,171
    تشکر شده : 1,590

    پیش فرض

    بالاخره به هر بدبختی بود پل ترسناک رو رد کردن و .....
    در اون طرف پل که میرسند تعدای سرباز زره دار با تفنگ های لیزری بهشون نزدیک میشن ..
    رئیس سربازا میگه ما از ارتش امپراطوری کهکشان هستیم و اینجا منطقه ممنوعه هست شما باید با ما به مقر فرماندهی بیاید. همه ترسیده بودند ولی چاره ای جز رفتن با سربازا نداشتند. اونا حرکت میکنند به سمت مقر فرماندهی...ناگهان یک شوالیه جدای با شمشیر لیزری میپره وسط ... سربازا با ترس میگن اون محمد اسکای واکر هست فرار کنید.(کشوندم داستان تو جنگ ستارگان)
    سربازا که تعداشون کمه فرار کردند تا با نیروهای کمکی بیشتری بگردند.
    بچه ها میگن تویی داداش محمد اسم و رسم جدای پیدا کردی!!
    محمد میاد پیش بچه ها میگه شما اینجا چه کار میکنید؟ تیلوا جواب میده ما دنبال گنجیم.
    محمد میگه شما مگه از جونتون سیر شدید اومدید اینجا ...ما اینجا مشغول جنگ با امپراطوری کهکشان هستیم بعد اومدید شما دنبال گنج!!! سریعتر از اینجا برید..
    نگین میگه ببین داداش ما به هر بدبختی بود تا اینجا اومدیم بددون گنج هم نمیریم
    رضا میگه داداش اصلا تو که اینجا رو میشناسی بیا و محافظ ما باش و سهم مساوی از گنج هم به تو میرسه
    محمد میگه بدم نمیگیا حقوق یه شوالیه جدای که زیاد نیست همشم تمرین و ماموریت و...از جون مایه میزاریم بعد هیچی...قبول میکنم.
    ولی هر چه زودتر حرکت کنیم تا سربازا نیومدند.
    همه موافقت کردند و راه افتادند به دنبال گنج تا اینکه به جنگل پای کوه رسیدند....

    #62 ارسال شده در تاريخ 13th August 2015 در ساعت 18:44

  4. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    تا اینکه به جنگل پای کوه رسیدن....
    رویا نگاهی به کوه انداخت و سوت بلندی کشید و با گله گفت:
    کی حال داره این کوهو بره بالا ؟؟
    رضا بدون هیچ تاملی سریع گفت:
    خب نیا نون خور کمتر زحمت کمتر
    رویا یه ایشششش بلند سرداد و کوله پشتیشو محکم توی دست گرفت و جلو تر از همه به سمت کوه رفت
    تیلوا و نگین که دیگه نا نداشتن پخش زمین شدن و یه صدا داد زدن:
    اوووووووووی رویا کجا؟؟؟
    رضا هم کنارشون نشست و با صدایی که رویا بشنوه گفت :
    نه ب وقتی نیمخواستن گنجو نه به الان که ......
    یهو با صدای مهیب و بلندی هر سه از جا پریدن
    سربازای تفنگ دار با لباسای زرهی از پشت درختا ریختن وسط و شروع کردن داد و هوار کردن
    تا اون چارتا اومدن بفهمن چی شده یکهو محمد .........





    :)
    #63 ارسال شده در تاريخ 16th August 2015 در ساعت 23:56

  6. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 567

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •