داستان بچه های پاتوق 2
صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 63

موضوع: داستان بچه های پاتوق 2

  1. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    Icon142 داستان بچه های پاتوق 2

    سلام به دوستای خوب پاتوقی

    اینم سری دوم داستان پاتوق


    خب قبل از شروع داستان به نکات زیر حتما توجه کنید ^_^


    1.. شخصیتای داستان خودِ بچه های پاتوقن ، و توی هر سری که دارین میگین میتونید یکیو یا خودتونو توی داستان شرکت بدین



    2... داستان باید تخیلی ، طنز و دور از ارایه ادبی و .. باشه

    3... هیجانو بهش اضافه کنید و نزارید بی مزه بشه

    4... مهم نیس هرچقد خواستین با کلمه ها بازی کنید و از هر تخیلی که خواستین استفاده کنید....

    5... حواستون به دوستاتون باشه و علاوه بر شیطنتی که دارین احترام همو نگه دارین و به دوستاتون توهین یا بی احترامی نکنید

    6... داستانو هربار از نفر قبلتون کپی کنید و ادامشو بنویسین ، فنتاتونم تاهوما و 3باشه لطفا :)

    7... بازم تاکید میکنم توی شوخی ها از کلمات زشت و رکیک و توهین به دوستان استفاده نکنــــــــــــــــــــــ ـــــــــــید !!

    8... داستانو هم زود تموم نکنید و کشش بدین تا میتونید :)


    9... راستش به جای انتخاب هدف داستان تصمیم گرفتم داستان خود به خود پیش بره و هدفش شکل بگیره

    7... نظرات و انتقاداتتون رو توی بخش
    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]بدین و پست اسپم و هرپستی به جز داستان رو اینجا قرار ندین !!


    حضور عموم آزاد است ^_^



    :)
    #1 ارسال شده در تاريخ 14th June 2014 در ساعت 23:42

  2. 11 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض


    یه روز
    گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال
    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،هموطنور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو ......


    :)
    #2 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 23:33

  4. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض


    یه روز
    گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال
    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....

    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام
    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!

    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!

    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....




    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش


    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #3 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 23:52

  6. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    یه روز
    گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال
    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....

    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام

    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!

    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!

    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....

    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه


    :)
    #4 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 00:15

  8. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. ahrimaneatishpare آواتار ها
    ahrimaneatishpare
    کاربر سایت
    Nov 2011
    414
    1,240
    تشکر شده : 663

    پیش فرض

    یه روز
    گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال
    تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا

    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....

    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام

    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!

    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!

    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....

    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ......
    #5 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 10:51

  10. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  11. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    + راستی بچه ها زبان هارو باهم هماهنگ کنید ، یعنی عامیانه و روون باشه ^_^
    درضمن فقط قسمت خودتونو رنگی کنید.....


    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام

    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ، افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^




    بچه ها لطفا هیچ پستی به جز داستان اینجا ندید...پست اولو بخونید ...برین توی تاپیک زیر هرچی نظر دارین بگین
    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    درضمن توی نوشتن داستان بیشتر دقت کنید تا این سوتیا پیش نیاد...



    :)
    #6 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 11:35

  12. 5 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. ahrimaneatishpare آواتار ها
    ahrimaneatishpare
    کاربر سایت
    Nov 2011
    414
    1,240
    تشکر شده : 663

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره

    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....

    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام


    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:

    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه
    #7 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 11:44

  14. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  15. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام

    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد


    #8 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 11:48

  16. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  17. tilva75 آواتار ها
    tilva75
    عضو افتخاری
    May 2011
    5,130
    7,773
    تشکر شده : 9,242

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام

    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و...




    :)
    #9 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 12:37

  18. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  19. نگین64 آواتار ها
    نگین64
    کاربر سایت
    Jun 2012
    444
    4,351
    تشکر شده : 1,311

    پیش فرض

    یه روز گرم تابستون که نه هوای خونه قابل تحمل بود نه چیز خنکی توی یخچال ،تیلوا تصمیم گرفت بره و یه هوایی بخوره
    ازخونه رفت بیرون ،همونطور که داشت توی خیابون قدم میزد ..
    یهو رویا
    رو میبینه که دولوپی داره یه بستنی میوه ای میخوره و دور دهنشم کثیف شده آب دهنش راه میافته با اشتیاق میره سمت رویا....
    تیلوا :سلامممم رویا منم میخوام

    رویا: سلام برو واسه خودت بگیر ایششششششش!!!!!!!
    همون لحظه بستنی که تو دهن رویا بود پرت شد تو گلوش اونیم که دستش بود افتاد زمین!!!
    رویا: عاقا من نخوام بستنیمو به کسی بدم باید خفه شم؟؟ای خداااا.....
    رویا که میبینه تیلوا داره میره سمتش
    خودشو جمع و جور میکنه و با اهم اوهوم کردن میگه:
    تیلوا عزیزدلم ، میدونی که خیلی دوستت دارم ، جلو نیا خودم میرم برات میخرم
    خلاصه دست می کنه تو جیبش ، اینور بگرد ، پول نیس ، اونور بگرد پول نیس ، تیلواهم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد تا اینکه دستشو تا ته فرو میکنه تو جیبش و میبینه یه چیز عجیب ته جیبشه
    وقتی دستش رو از جیبش خارج کرد متوجه نشد که چه چیزی توی جیبش بوده اما چیزی که توی جیبش بود فلفل بود به همین دلیل وقتی داشت قیف بستنی رو میخورد ،
    افکار خبیثانه و شومی به ذهنش رسید ، یه نگاه به فلفل کرد یه نگاه به دل مشتاق تیلوا که هرلحظه برا بستنی قششششش می رفت ولی صد افسوس که از زیرکی و هوش و زکاوت تیلوا خبر نداشت ^_^... رویا که فکر شوم توی ذهنش داشت به تیلوا پیشنهاد داد که سوار کشتی وایکینگ ها بشه اما تیلوا که حدس میزد که رویا فکر شوم داره به رویا پیشنهاد داد که اول اون سوار بشه ...رویا یه نگاه به کشتی و یه نگاه به تیلوا کرد و با خودش فکری کرد ..لبخندی زد و به سمت کشتی رفت وقتی به بالای عرشه رسید به تیلوا نگاهی کرد و قهقهه زد
    یه چیزی ته دل تیلوا میگفت این رویا نقشه های شومی داره برای همین پیش خودش یه دودوتا چارتا کرد و تصمیم گرفت توی این سفری که ناخواسته براش رقم خورده حسابی حواسشو جمع کنه ، همینجور که داشت با فاصله از رویا قدم میزد دید زیر پاش داره یه صداهایی میاد ، مطمئن شد که خودش توی کشتی تنها نیست ، یه چماغ که اونجا افتاده بود و برداشت و پشتش قایم کرد بدون اینکه رویا بفهمه رفت سمت دری که میخورد به طبقه پایین کشتی و.... در رو آهسته باز کرد ..خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد ..از پله ها رفت پایین تو حال خودش بود که یهو یه چیزی پرید رو سرش...شروع کرد جیغ زدن و دور خودش چرخیدن که با صدای جیغاش رویا اومد پایین ولی چون چشمش جایی رو نمیدید از پله قل خورد و افتاد پایین.....

    #10 ارسال شده در تاريخ 30th June 2014 در ساعت 12:42

  20. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •