داستان : زندگی رضا!
صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 44

موضوع: داستان : زندگی رضا!

  1. Mojtaba014 آواتار ها
    Mojtaba014
    مدیران انجمن
    Mar 2012
    3,048
    10,432
    تشکر شده : 3,878

    Post داستان : زندگی رضا!

    با سلام خدمت تمام بچه های پاتوق

    آخ اگه بدونید چقدر دلم برای بچه های اینجا تنگ شده!

    مقدمه رو کوتاه میکنم براتون، یه داستان نوشتم برای شما عزیزان که امیدوارم خوشتون بیاد.
    اگه این داستان با انتقادهای مثبتی رو به رو شد که یعنی نوشتنم خوبه و قطعا ادامه خواهم برای داستان های بعدی و البته همین الان هم یه موضوع تو ذهنم هی میاد و میره ولی خب میخوام ببینم همینی که براتون نوشتم درست حسابی هست تا بخوام ادامه بدم یا نه...

    + اگه بچه های قدیمی خاطرشون باشه یه داستان هم قبلا میخواستم بزارم که برپایه ی طنز بود که متاسفانه نتونستم به نوشتنش ادامه بدم متوجه شدم که متاسفانه نمیتونم کاملا طنز بنویسم و اون داستان رو کاملا به فراموشی سپردم.

    پس با در نظر گرفتن داستان قبلی این اولین نوشته یا به عبارتی داستان منه پس لطفا خیلی بهم سخت نگیرید

    وعده ی ما برای هر قسمت، روز های زوج (شنبه ، دوشنبه ، چهارشنبه ) .

    واینکه استثناً برای امروز دو قسمت میزارم چون قسمت اول کمی کوتاه هست.

    لطفا با نظرات و انتقاد هاتون که خیلی برام حائز اهمیت هست من رو همراهی کنید.

    و اضافه میکنم با این دو قسمت اول پشیمون از خوندن ادامه ی داستان نشین...

    کوچیک همتون، MOjTaBa014
    نگرد…

    جیبامو نگرد

    اون چیزی که تو دنبالشی

    تو مخ منه، جای دیگه نیست


    استاد بهرام - #اشتباهخوب


    #1 ارسال شده در تاريخ 22nd April 2015 در ساعت 00:38

  2. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. Mojtaba014 آواتار ها
    Mojtaba014
    مدیران انجمن
    Mar 2012
    3,048
    10,432
    تشکر شده : 3,878

    پیش فرض

    نام داستان : زندگی رضا!...

    به قلم : مجتبی 014

    تقدیم به : کاربران عزیز سایت پاتوق یو دات کام.

    موضوع : زندگی اجتماعی ( عشق، غم، شادی و... )

    شخصیت های داستان : شخصیتهای اصلی ( رضا – آقای مقدم – مُنا خانم – مریم ) فرعی ( صاحب خونه رضا و ... )



    قسمت اول:

    اسمم رضاست. از خصوصیاتم هم میشه به مهربانی ، سخت کوش و خانوداه دوست و درکنارش به رفیق باز بودنم اشاره کرد...

    مادرم بخاطر ضعف بدنی زمان به دنیا آوردنم از دنیا رفت و من رو با پدرم تنها گذاشت...

    و از خودش بجز یه یادگار که من باشم و چند قاب عکس چیزی نذاشت. پدرم موند با یه فرزند بدون مادر و یه زندگی دشوار.

    از زندگیم فقط اینو یادم میاد که مادری نداشتم که بهم برسه و پدری هم نبود که واسم پدری کنه! تمام عمر دویید تا برام یه زندگی خوب درست کنه اما بنده خدا ناکام موند...

    خیلی دوسش داشتم در حدی که دوست داشتم تا موقعیتی پیش بیاد که جونم رو براش فدا کنم اما از بخت بدم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که ذره ذره آب شدن شمع عمرش رو تماشا کنم.

    فقط چند ساعت از هفده ساله شدنم گذشته بود و لحظه شماری میکردم برای اینکه هرچه زودتر زنگ مدرسه به صدا در بیاد و تعطیل بشیم...

    دیییییینگگگگ! ددددیییـــــــنـگـگگگگگ !

    من - ایول زنگ خورد!

    - بچه ها خداحافظ

    بچه های کلاس - یا علی



    تو راه خونه بودم ولی مدام با خودم درگیر بودم که آیا پدرم تولدم رو یادش هست یا نه ؟!

    بالاخره رسیدم، در رو باز کردم مات موندم ...

    بین بدترین و بهترین لحظه ی عمرم بودم! نمیدونستم که گریه کنم یا خنده! ...



    # وقتی تویی و بغض طنز و طنز بغض آلود / وقتی تویی و یک گله عالم مردود

    وقتی تویی و توبه وشعر های دست به عصا / وقتی تویی و فکر تُف به این دنیا #

    (شاعر : ش.ن – وقتی که )


    پایان قسمت اول

    نگرد…

    جیبامو نگرد

    اون چیزی که تو دنبالشی

    تو مخ منه، جای دیگه نیست


    استاد بهرام - #اشتباهخوب


    #2 ارسال شده در تاريخ 22nd April 2015 در ساعت 00:42

  4. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. Mojtaba014 آواتار ها
    Mojtaba014
    مدیران انجمن
    Mar 2012
    3,048
    10,432
    تشکر شده : 3,878

    پیش فرض

    قسمت دوم:
    تو راه خونه بودم ولی مدام با خودم درگیر بودم که آیا پدرم تولدم رو یادش هست یا نه ؟!
    بالاخره رسیدم، در رو باز کردم مات موندم ...
    بین بدترین و بهترین لحظه ی عمرم بودم! نمیدونستم که گریه کنم یا خنده! ...

    از یه طرف خونه رو دیدم که تزیین شده بود برای تولدم و طرف دیگه " پدرم " !
    پدرم رو دیدم که دست رو قلب روی زمین افتاده بود! فوری زنگ زدم اورژانس، راهی بیمارستان شدم.
    از یه طرف نگران هزینه های درمانی پدرم بودم و از طرفی دیگه نگران حالش. تو همین فکرا بودم که دکتر از بخش مراقبت های ویژه اومد بیرون...
    از چهره ش در این حد فهمیدم که خبرای خوشی نداره! ولی ای کاش در همین حد غم من ختم میشد.
    وقتی از درون خورد شدم که از دهنش شنیدم:
    دکتر : ببین پسرم از چهرت معلومه که مرد مقاوم و بزرگی هستی، ولی من باید با مادرت حرف بزنم
    من : آقای دکتر مادرم سالهاست که فوت کرده! تو رو خدا هرچی هست به خودم بگید، من و پدرم جز همدیگه کسی رو نداریم دکتر...
    دکتر : آهـــــــه . پسرم چند سالته ؟
    من : دکتر چرا تفره میری؟ بهم بگو خب چیشده ؟ این " آهی " که شما کشیدی چهار ستون بدنم رو لرزوند...
    دکتر : گوش کن مرد جوان، هر انسانی روزی رو درپیش داره که باید از خانواده ش جدا بشه و روی پای خودش وایسته و از شانس تو اون روز برای تو زودتر و قطعا به طور سخت تری اومده سراغت...
    هر کاری میکنی فقط سعی نکن از زندگی دست بکشی چون با اینکارت فقط زحمات پدر خدابیامرزت رو خراب کردی...
    من : چی داری میگی دکتر! خدابیامرز ؟؟؟!!!
    اینو گفتم دوییدم به بخش مراقبت های ویژه... پرستار جلومو گرفت و گفت:
    پرستار: آقا شما اجازه نداری بری داخل!
    من : خانوم پرستار چی داری میگی ؟! پدرم رو بردین اون تو و حالا بهم میگین که مرده و منو راه نمیدین ...

    تو همین جر و بحث ها بودم که دکتر مداخله کرد و اجازه داد که برم تو. وقتی پدرم رو دیدم که مثه یه تیکه گوشت و بی حرکت رو تخت افتاده ...
    خیلی دوست داشتم که مادری داشتم یا حداقل دوستی ، آشنایی که تو بقلش زار زار گریه کنم ولی هیچکس در کنارم نبود. فقط یه پرستار که اونم وقتی حال بد منو دید دستم رو گرفت و برد تو حیاط بیمارستان تا بیشتر از این اذیت نشم. تو همین حین صاحب خونمون که یه زن پیر و تنها بود از راه رسید و با یه آژانس منو راهی خونه کرد..
    # چرا من از بين اين همه آدم / اسير تنهايي جادم / ميخوام بميرم اما نميشه / روي پام وايسادم #
    ( شاعر : امیر تتلو – پدر ( فیت رضا پیشرو) )


    نگرد…

    جیبامو نگرد

    اون چیزی که تو دنبالشی

    تو مخ منه، جای دیگه نیست


    استاد بهرام - #اشتباهخوب


    #3 ارسال شده در تاريخ 22nd April 2015 در ساعت 00:43

  6. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. negin sherkati آواتار ها
    negin sherkati
    مدیران انجمن
    Apr 2015
    2,529
    6,005
    تشکر شده : 3,835

    پیش فرض

    فعلا که اول راهی تا ببینیم بعدش چی میشه
    موفق باشی
    #4 ارسال شده در تاريخ 23rd April 2015 در ساعت 01:17

  8. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. Mojtaba014 آواتار ها
    Mojtaba014
    مدیران انجمن
    Mar 2012
    3,048
    10,432
    تشکر شده : 3,878

    پیش فرض

    قسمت سوم

    تو همین حین صاحب خونمون که یه زن پیر و تنها بود از راه رسید و با یه آژانس منو راهی خونه کرد..

    نزاشت بفهمم که چیشد و چی نشد و تمام کار های بیمارستان و تدفین وغیره رو انجام داد و من فقط سر مراسم تدفین پدرم که دو نفر بیشتر بالا ی مزارش نبودن حاضر شدم که اون دو نفر هم خودم و صاحب خونمون بود...
    صاحب خونه واقعا زن خوبی بود و خیلی دوسش داشتم. همیشه مادربزرگ صداش میکردم. تا یه سال خرج زندگی و تحصیل من رو داد، وقتی هجده سالم شد که دوازده سال مدرسه ی من هم تموم شده بود.
    کم کم و نم نم بهم فهموند که دیگه باید رو پای خودم وایستم و سره سفره و با نون خودم شکمم رو سیر کنم.
    هیچ گِلِه ای ازش ندارم واقعا بیشتر از چیزی که لازم بود برام زحمت کشید بعد از فوت پدرم، امیدوارم بهترین جایگاه رو تو اون دنیا داشته باشه، بهترین زن غریبه ای بود که تو زندگیم دیده بودم...
    وقتی میخواستم از اون خونه جدا بشم که به تازگی یه کار پیدا کرده بودم، کار با کلاسی نبود ولی خب واسه من نون شب مهم بود نه کلاس!
    وقتی از اون خونه و پیر زن مهربون خداحافظی کردم ، صاحب خونه مقداری پول بهم داد تا برای مدتی دستم رو بگیره. خدا خیرش بده، من که خیلی ازش راضی ام.
    با اوسّا کارم صحبت کردم و تمام ماجرا زندگیم رو براش گفتم. وقتی شنید با بُهت و حیرت بهم خیره شد. اوایل باور نمیکرد ولی بعدا باورم کرد.
    کار ما گچ کاری بود، من به کارم خیلی علاقه مند شدم. ولی برای من خیلی سخت میگذشت.
    اوایل شبها تو ساختمون های که کار میکردیم میخوابیدم چون چاره و جای دیگه ای نداشتم و حتی بجز صبحونه و عصرونه ای که صاحب کار یا اوسا میاورد چیز دیگه ای نمیخوردم تا پولم رو جمع کنم برای روز مبادا که اگه اتفاقی برام افتاد، دستم خالی نباشه...
    تا یه روز صبح که خواب موندم و اوسا اومد و منو خوابیده سر ساختمون دید و از اوضاع باخبر شد!
    اون موقع بود که تازه باور کرد حرف هایی که بهش زده بودم. خیلی ناراحت شد و دستم رو گرفت و برد خونشون .
    واااای! چه خونه ای بود! از بیرون واسه من که توی یه چهار دیواری اجاره ایه کوچیک بزرگ شدم، مثله یه قصر بود!
    من – اوسا خوش به حالت ، چه خونه ی بزرگی داری!
    اوسا ( شهرتش آقای مقدم بود ) – اون طبقه ی دوم رو میبینی؟
    من – آره اوسا . چطور مگه ؟
    آقای مقدم – در ضمن از این به بعد دیگه خارج از محیط کار، اوسا صدام نکن !
    من – چشب اوسا . :d :)
    آقای مقدم – فامیلیم مقدم هست آقا رضا. در مورد طبقه ی دوم ، اون طبقه تا وقتی که تنها فرزندم، مجرد هست میتونی اونجا زندگی کنی. نگران شام و ناهارتم نباش، به خانمم میگم از این به بعد یکم آب خورشت هاش رو بیشتر کنه :) خونه هم کامله و به چیزی نیاز نداری...
    من – نه نه ، من همچین چیزی رو نمیتونم قبول کنم ، من حقیر تر از اونم که بتونم تو همچین خونه ای زندگی کنم.

    پایان قسمت سوم

    نگرد…

    جیبامو نگرد

    اون چیزی که تو دنبالشی

    تو مخ منه، جای دیگه نیست


    استاد بهرام - #اشتباهخوب


    #5 ارسال شده در تاريخ 25th April 2015 در ساعت 10:54

  10. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  11. Mojtaba014 آواتار ها
    Mojtaba014
    مدیران انجمن
    Mar 2012
    3,048
    10,432
    تشکر شده : 3,878

    پیش فرض

    قسمت چهارم :

    وقتی این حرف رو ازم شنید، چنان چکیده ای خوابوند زیره گوشم که سرم چهل و سه درجه به سمت راست جابجا شد. اولش جا خوردم از این کارش ولی وقتی حرفاشو زد خیلی خوشحالم کرد:
    مقدم – ببین پسر جون، من تو رو اینجا نیاوردم که خونه و زندگیم رو بهت نشون بدم، آوردم تا دستتو بگیرم و کمکت کنم تا به اون چیزی که میخوای برسی اونم بی منت. منم وقتی هم سن تو بودم شرایطم تقریبا مثه تو بود ولی الانم رو ببین، خونه ی خوب ، خانواده ی خوب وحالا هم که یه شاگرد کاری و مؤدب خوب...
    من – ممنونم از لطفی که به من دارین ولی واقعا نمی تونم قبول کنم.
    مقدم – قبلی که خیلی بهم مزه داد، اگه یکی دیگه میخوای بگو ؟
    من – خب یکم که فکر کردم ، دیدم که بی ادبی هست که ازتون قبول نکنم و این هم به نفع صورتم و هم به نفع خودمه.

    زد زیره خنده و رفتیم به سمت خونشون، در رو که باز کرد دخترش رو دیدم که رو مبل نشسته و تلویزیون میدید و خانمش که تو آشپزخونه بود و مشغول ناهار درست کردن. صداشون زد و گفت :
    مقدم – معرفی میکنم مونا خانم که همسرمه و دخترم مریم که یکی یدونمه. واینم آقا رضا که از این به بعد عضوی از این خونواده خواهد بود و طبقه ی بالا در کنار ما زندگی خواهد کرد.
    مونا خانم – به به ، سلام آقا رضا خوشحالم از این که پیش ما قراره بمونی
    من – ممنونم خانم مقدم، واقعا شرمندم که قراره مزاحمتون بشم، ولی سعی میکنم زود تر ...
    مونا خانم – گوش کن اولا که اسم منو شنیدی که علی چی گفت ، دوما وقتی علی میگه قراره عضوی از خونواده مون باشی پس مزاحم نیستی. اتفاقا دخترم به یه برادر نیاز داشت که پشتش باشه و هواش رو داشته باشه و از همه مهم تر تو درساش کمکش کنه...
    مقدم – مونا آرومتر برو ، بزار این بچه عرق خجالتش خشک بشه بعد.
    مونا خانم – واقعا ببخشید رضا جان، یکم ذوق پسر دار شدن باعث شد جو گیر بشم. :)
    من – اختیار دارین مونا خانم ، برای من مایه ی افتخاره که بتونم نقش فرزندی شما و برادری دخترتون رو بکنم...
    مونا خانم – آفرین ، چه زود موتورت راه افتاد :) . مریم نمی خوای اتاق رضا رو نشونش بدی ؟
    مریم – باشه، آقا رضا بیا بیریم .

    وقتی از در ورودی اومدم بیرون ، اونقدر این رفتار خوب و مهربانانه ی این خونواده من رو مجذوب خودش کرده بود که نفهمیدم چطور رسیدیم به طبقه دوم!
    در رو باز کرد و جای جای خونه رو نشونم داد و ازم خدا حافظی کرد و رفت.
    وقتی که مریم رفت، من موندم و یه خونه ی خالی و فکر در رابطه با عظمت و لطف بزرگ این خانواده.
    با خودم هی کلنجار میرفتم و میگفتم که آیا مگه میشه که ...

    پایان قسمت چهارم

    نگرد…

    جیبامو نگرد

    اون چیزی که تو دنبالشی

    تو مخ منه، جای دیگه نیست


    استاد بهرام - #اشتباهخوب


    #6 ارسال شده در تاريخ 27th April 2015 در ساعت 22:12

  12. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. Mojtaba014 آواتار ها
    Mojtaba014
    مدیران انجمن
    Mar 2012
    3,048
    10,432
    تشکر شده : 3,878

    پیش فرض

    قسمت پنجم :

    با خودم هی کلنجار میرفتم و میگفتم که آیا مگه میشه که یه خونواده اینطور با یه پسر غریبه گرم بگیرین اونم فقط به این حساب که پدر خونواده دستشو گرفته آورده تو خونه!
    مگه میشه اینقدر راحت یه غریبه رو بپذیرن ؟! بهش نام پسر خونواده و برادر فرزندشون بدن!
    بهش خونه شون رو بدن! شام و ناهار بدن!
    از همه مهم تر، چه فرهنگ غنی ای داشتن! من تا حالا تو عمرم با یه دختر هم کلام هم نشده بودم چه برسه که بخواد دستم رو با دستهای لطفیش بگیره و خونشون رو بهم معرفی کنه!

    + در همین لحظات وضعیت طبقه ی پایین :
    مونا خانم – علی (آقای مقدم) نمیخوام تو تصمیمت دخالت کنم، چون خوب میشناسمت و دیدم که هیچوقت تصمیم نادرست نگرفتی و به تصمیمت احترام میذارم. ولی توضیح میخوام برای این کارِت؟
    مقدم – رضا سه ماهی میشه که شاگردمه و اینو میدونی، منم شناخت کامل روش دارم. دیدی که چه بچه ی خوب و خجالتی ای هست، سختی زیاد کشیده این پسر.
    مونا خانم – خب این که یه چیز کلی هست!
    مقدم – بزار حرفام رو تموم کنم. این بچه داستان زندگیش رو برام گفت از روز اول که اومد پیشم، ولی من باور نکردم، گفت که مادرش سر زایمانش مرد و بی مادر، بزرگ شد. پدرش هم یه سال پیش فوت کرد!
    مونا خانم – اگه اینطور بوده، پس چطور یه سال رو دوام آورده ؟!!!
    مقدم – صبر کن تازه اول ماجراشه. صاحب خونشون که یه زن پیر بوده، این مدت خرجش رو میکشه و بعد ازش میخواد که دیگه رو پای خودش وایسته!
    مونا خانم – و تو هم اینا رو باور کردی ؟!!!
    مقدم – حقیقتش اولش نه ، غم و بغض رو بیشتر اوقات تو چهره ش میدیدم ولی منم مثه تو فکر میکردم فیلمشه!
    تا اینکه دیروز آدرس خونه ای که میگفت رو پیدا و کردم و رفتم پیش صاحب خونشون و از دهن اون عین ماجرا رو شنیدم! خیلی داغون شدم، باورش برام سخت بود که یه بچه ای مثل این توی این هجده سال عمرش یه روز خوش ندیده! البته خبر نداره که من به اونجا رفتم و با صاحب خونشون صحبت کردم!
    از دیروز فکرم مشغول بود تا امروز که متوجه شدم شبها رو تو ساختمونهایی که کار میکنیم میخوابیده اینهمه مدت!!!
    مونا خانم – وای خدای من! طفلکی چه عذابی کشیده!
    مقدم – پس بهم حق بده که همچین تصمیمی راجبش گرفتم.
    مونا خانم – خیالت راحت، مریم رو بسپار به من، خودم باهاش صحبت میکنم...

    # چرا خدا باید به یکی اونقدی بده / که به بچه ش تراول صدی بده!
    از اونورم میبینی یکی شبا گُشنَست / وای خدا عدل و عدالتُ اینجا کشتن!
    حتی اگه چِشِ دشمن / اینا رو ببینه، اونم میاد پشتم! #
    ( شاعر: حصین )


    پایان قسمت پنجم



    نگرد…

    جیبامو نگرد

    اون چیزی که تو دنبالشی

    تو مخ منه، جای دیگه نیست


    استاد بهرام - #اشتباهخوب


    #7 ارسال شده در تاريخ 29th April 2015 در ساعت 01:12

  14. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  15. Angel of Darkness آواتار ها
    Angel of Darkness
    ناظم سایت
    Feb 2011
    28,006
    8,868
    تشکر شده : 11,684

    پیش فرض

    سلام خوبی داش مجتبی
    چون گفتی ازت انتقاد کنیم من چند تایی انتقاد دارم
    اولیش اینکه که بهتر بود به عنوان سوم شخص داستانو تعریف میکردی
    دومیش اینکه که به جزئیات توجه نمیکنی تو باید جوری جزئیاتو بگی که خواننده بتونه تصورش کنه
    سوم اینکه اصلا شخصیتای داستانتو درست توصیف نمیکنی
    باید یه بگراندی از اونا هم بگی
    مثلا در باره ی صاحب خونه فقط گفتی که یه پیر زنه
    هیچی ازش نگفتی چند سال بهش میخوره پسراش تنهاش گذاشتن و نمیدونم اونم کسیو نداره و ..........
    و خونه قبلی رو هم اصلا هیچی در موردش نگفتی با ید سعی کنی همه چیزو توصیف کنی
    و اینکه نوشتی صاحب خونت بعد یه سال بهت گفت رو پا خودت وایسی یه چیز خیلی خشک بود یه ذره توصیفش میکردی و میتونستی همچین چیزی بگی صابخونمون (اسمشو اگه میگفتی خیلی بهتر بود ) هر روز شکسته تر و پیر تر میشی پسراش با دیدن این ک دیگه نمیتونه به کارای خودش برسه تصمیم گرفتن ک اونو بزارن خونه سالمندان و خونشو بفروشن و منم مجبور بودم که از اونجا برم و وقتی داشت میرفت خونه سالمندان یه خرده پول ب من داد ک دستم خالی خالی نباشه و بتونم روی پای خودم بایستم
    و باید نحوه آشناییشو با اوستا مقدم میگفتی ک تو ساختمونا دنبال کار میگشتی چند روز همینجوری حیرون بودی چند شب تو پارک خابیدی نمییدونم از این چیزا بعدش تو یه ساختمان ک داشتی دنبال کار میگشتی باهاش آشنا شدی
    و اینجا باید شخصیت و قیافه مقدم رو توصیف میکردی و درباره محل کارت کاری که میکنی و از این حرفا باید اینا رو هم بگی
    و وقتی وارد خونه مقدم شدی اول باید خونشونو توصیف میکردی جزء ب جزء شو میگفتی بعدشمم وقتی وارد خونه میشدی یا اصلن وقتی تو راه خونه بودی با سید یه مکالمه با مقدم میداشتی یا تو ذهن خودت با خودت حرف میزدی
    وقتی میخاستی وارد خونشون بشی از اضطرابت و خجالتی بودنت و خیلی چیزای دیگه تو ذهن خودت با خودت حرف میزدی و سبک سنگینش میکردی
    باید درباره لباساتم حرف میزدی و اونارو هم توصیف میکردی
    و وقتی وارد خونه شدی چون برای اولین بار بود تو هم خیلی خجالتی هستی نباید بتونی اینقدر راحت با مونا حرف بزنی
    باید سرت پایین میبود و هی عرق میکردی و من من میکردی و اجازه میدادی خود مقدم بجات حرف بزنه
    و اینکه تو اصلا در باره دختر مقدم حرف نزدی عکس العمل اون اصن هیچی دربارش نگفتی چند سالشه و ..............
    درباره مونا هم همینطور
    و فضای داخل ساختمونم باید توصیف میکردی
    این ویادم رفت بگم
    اونجایی رو که داستان زندیگو داره برا اوستاش تعریف میکنه رو باید میوردی تو داستان مثلا در حال کار بودیم
    پرسید بچعه کجایی خونتون وکجاست چندتا خاهرو برادرین و این حرفا و بعد تو شروع میکردی به کفتن داستان زندگیت
    و اون صحنه ای دا باباش میمیره اصلن هیچ احساسی توش نبود یکم باید احساسی تر مینوشتیش
    و یه جایی هم نوشتی
    که صابخونتون مهربون ترین زن غریبه ای هست که میشناسی
    خب این یعنی چی ؟؟ ینی یه زن دیگه هم هست که اقوامته و اونم خیلی خیلی مهربونه ؟؟
    تموم شد
    ببخشید خیلی حرف زدم
    موفق باشی
    لــــــــَــــش ام،لاشــــــ ــــــی نیستم


    بـــــــــَـــد دهن ام،بـــــــ ـــــی ادب نیستم


    وَحــــــــــــشی ام،بی رحـــــ ـــــــم نیستم


    تـــــــــَـــکپــــــرم، مـــــــ ـــــغرور نیستم


    خــــــــــــود خواهم،پــــــ ـــُـــر توقع نیستم


    رُکمــــــــــــ،دروغــــ ــــــــگو نیستم


    ساکـــِـِــــــــتم،لالــ ــــــــــ نیستم


    کله خــــَــــــــرم،بیشـــــ ـــــــعور نیستم


    خلاصه
    خـــــــــــــودمم...
    #8 ارسال شده در تاريخ 29th April 2015 در ساعت 16:28

  16. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  17. ahrimaneatishpare آواتار ها
    ahrimaneatishpare
    کاربر سایت
    Nov 2011
    414
    1,240
    تشکر شده : 663

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Angel of Darkness فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    سلام خوبی داش مجتبی
    چون گفتی ازت انتقاد کنیم من چند تایی انتقاد دارم
    اولیش اینکه که بهتر بود به عنوان سوم شخص داستانو تعریف میکردی
    دومیش اینکه که به جزئیات توجه نمیکنی تو باید جوری جزئیاتو بگی که خواننده بتونه تصورش کنه
    سوم اینکه اصلا شخصیتای داستانتو درست توصیف نمیکنی
    باید یه بگراندی از اونا هم بگی
    مثلا در باره ی صاحب خونه فقط گفتی که یه پیر زنه
    هیچی ازش نگفتی چند سال بهش میخوره پسراش تنهاش گذاشتن و نمیدونم اونم کسیو نداره و ..........
    و خونه قبلی رو هم اصلا هیچی در موردش نگفتی با ید سعی کنی همه چیزو توصیف کنی
    و اینکه نوشتی صاحب خونت بعد یه سال بهت گفت رو پا خودت وایسی یه چیز خیلی خشک بود یه ذره توصیفش میکردی و میتونستی همچین چیزی بگی صابخونمون (اسمشو اگه میگفتی خیلی بهتر بود ) هر روز شکسته تر و پیر تر میشی پسراش با دیدن این ک دیگه نمیتونه به کارای خودش برسه تصمیم گرفتن ک اونو بزارن خونه سالمندان و خونشو بفروشن و منم مجبور بودم که از اونجا برم و وقتی داشت میرفت خونه سالمندان یه خرده پول ب من داد ک دستم خالی خالی نباشه و بتونم روی پای خودم بایستم
    و باید نحوه آشناییشو با اوستا مقدم میگفتی ک تو ساختمونا دنبال کار میگشتی چند روز همینجوری حیرون بودی چند شب تو پارک خابیدی نمییدونم از این چیزا بعدش تو یه ساختمان ک داشتی دنبال کار میگشتی باهاش آشنا شدی
    و اینجا باید شخصیت و قیافه مقدم رو توصیف میکردی و درباره محل کارت کاری که میکنی و از این حرفا باید اینا رو هم بگی
    و وقتی وارد خونه مقدم شدی اول باید خونشونو توصیف میکردی جزء ب جزء شو میگفتی بعدشمم وقتی وارد خونه میشدی یا اصلن وقتی تو راه خونه بودی با سید یه مکالمه با مقدم میداشتی یا تو ذهن خودت با خودت حرف میزدی
    وقتی میخاستی وارد خونشون بشی از اضطرابت و خجالتی بودنت و خیلی چیزای دیگه تو ذهن خودت با خودت حرف میزدی و سبک سنگینش میکردی
    باید درباره لباساتم حرف میزدی و اونارو هم توصیف میکردی
    و وقتی وارد خونه شدی چون برای اولین بار بود تو هم خیلی خجالتی هستی نباید بتونی اینقدر راحت با مونا حرف بزنی
    باید سرت پایین میبود و هی عرق میکردی و من من میکردی و اجازه میدادی خود مقدم بجات حرف بزنه
    و اینکه تو اصلا در باره دختر مقدم حرف نزدی عکس العمل اون اصن هیچی دربارش نگفتی چند سالشه و ..............
    درباره مونا هم همینطور
    و فضای داخل ساختمونم باید توصیف میکردی
    این ویادم رفت بگم
    اونجایی رو که داستان زندیگو داره برا اوستاش تعریف میکنه رو باید میوردی تو داستان مثلا در حال کار بودیم
    پرسید بچعه کجایی خونتون وکجاست چندتا خاهرو برادرین و این حرفا و بعد تو شروع میکردی به کفتن داستان زندگیت
    و اون صحنه ای دا باباش میمیره اصلن هیچ احساسی توش نبود یکم باید احساسی تر مینوشتیش
    و یه جایی هم نوشتی
    که صابخونتون مهربون ترین زن غریبه ای هست که میشناسی
    خب این یعنی چی ؟؟ ینی یه زن دیگه هم هست که اقوامته و اونم خیلی خیلی مهربونه ؟؟
    تموم شد
    ببخشید خیلی حرف زدم
    موفق باشی
    من تا حدودی با نظرتون مخالفم چون مثلا من از داستانی که خیلی توصیف داشته باشه متنفرم و اصلا بیخیال خوندنش میشم مثلا یه داستان دیگه توی پاتوق داره نوشته میشه و به دلیل توصیفات زیادی که اوایل داستان دیدم بیخیالش شدم یا مثلا یه بار یه کتاب داستان بهم دادن به نام ربه کا و من فقط چند صفحه ازفصل اولش خوندم و چون خیلی توصیف داشت بیخیالش شدم من داستانی رو دوست دارم که جریان اصلی توش نوشته شده باشه و توصیف نداشته باشه چه اهمیتی داره که بدونم حیاط خونه ی فلانی چجوریه؟؟؟البته این نظر منه خیلی ها نظرشون با من متفاوته نظر همه محترمه
    #9 ارسال شده در تاريخ 29th April 2015 در ساعت 18:16

  18. 3 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  19. Mojtaba014 آواتار ها
    Mojtaba014
    مدیران انجمن
    Mar 2012
    3,048
    10,432
    تشکر شده : 3,878

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Angel of Darkness فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    سلام خوبی داش مجتبی
    چون گفتی ازت انتقاد کنیم من چند تایی انتقاد دارم
    اولیش اینکه که بهتر بود به عنوان سوم شخص داستانو تعریف میکردی
    دومیش اینکه که به جزئیات توجه نمیکنی تو باید جوری جزئیاتو بگی که خواننده بتونه تصورش کنه
    سوم اینکه اصلا شخصیتای داستانتو درست توصیف نمیکنی
    باید یه بگراندی از اونا هم بگی
    مثلا در باره ی صاحب خونه فقط گفتی که یه پیر زنه
    هیچی ازش نگفتی چند سال بهش میخوره پسراش تنهاش گذاشتن و نمیدونم اونم کسیو نداره و ..........
    و خونه قبلی رو هم اصلا هیچی در موردش نگفتی با ید سعی کنی همه چیزو توصیف کنی
    و اینکه نوشتی صاحب خونت بعد یه سال بهت گفت رو پا خودت وایسی یه چیز خیلی خشک بود یه ذره توصیفش میکردی و میتونستی همچین چیزی بگی صابخونمون (اسمشو اگه میگفتی خیلی بهتر بود ) هر روز شکسته تر و پیر تر میشی پسراش با دیدن این ک دیگه نمیتونه به کارای خودش برسه تصمیم گرفتن ک اونو بزارن خونه سالمندان و خونشو بفروشن و منم مجبور بودم که از اونجا برم و وقتی داشت میرفت خونه سالمندان یه خرده پول ب من داد ک دستم خالی خالی نباشه و بتونم روی پای خودم بایستم
    و باید نحوه آشناییشو با اوستا مقدم میگفتی ک تو ساختمونا دنبال کار میگشتی چند روز همینجوری حیرون بودی چند شب تو پارک خابیدی نمییدونم از این چیزا بعدش تو یه ساختمان ک داشتی دنبال کار میگشتی باهاش آشنا شدی
    و اینجا باید شخصیت و قیافه مقدم رو توصیف میکردی و درباره محل کارت کاری که میکنی و از این حرفا باید اینا رو هم بگی
    و وقتی وارد خونه مقدم شدی اول باید خونشونو توصیف میکردی جزء ب جزء شو میگفتی بعدشمم وقتی وارد خونه میشدی یا اصلن وقتی تو راه خونه بودی با سید یه مکالمه با مقدم میداشتی یا تو ذهن خودت با خودت حرف میزدی
    وقتی میخاستی وارد خونشون بشی از اضطرابت و خجالتی بودنت و خیلی چیزای دیگه تو ذهن خودت با خودت حرف میزدی و سبک سنگینش میکردی
    باید درباره لباساتم حرف میزدی و اونارو هم توصیف میکردی
    و وقتی وارد خونه شدی چون برای اولین بار بود تو هم خیلی خجالتی هستی نباید بتونی اینقدر راحت با مونا حرف بزنی
    باید سرت پایین میبود و هی عرق میکردی و من من میکردی و اجازه میدادی خود مقدم بجات حرف بزنه
    و اینکه تو اصلا در باره دختر مقدم حرف نزدی عکس العمل اون اصن هیچی دربارش نگفتی چند سالشه و ..............
    درباره مونا هم همینطور
    و فضای داخل ساختمونم باید توصیف میکردی
    این ویادم رفت بگم
    اونجایی رو که داستان زندیگو داره برا اوستاش تعریف میکنه رو باید میوردی تو داستان مثلا در حال کار بودیم
    پرسید بچعه کجایی خونتون وکجاست چندتا خاهرو برادرین و این حرفا و بعد تو شروع میکردی به کفتن داستان زندگیت
    و اون صحنه ای دا باباش میمیره اصلن هیچ احساسی توش نبود یکم باید احساسی تر مینوشتیش
    و یه جایی هم نوشتی
    که صابخونتون مهربون ترین زن غریبه ای هست که میشناسی
    خب این یعنی چی ؟؟ ینی یه زن دیگه هم هست که اقوامته و اونم خیلی خیلی مهربونه ؟؟
    تموم شد
    ببخشید خیلی حرف زدم
    موفق باشی

    سلام داداش گلم
    اول از همه خیلی ازت ممنونم که انتقاد سازنده کردی و پیشنهادات خوبی دادی، مطمعن باش که تو نوشته های بعدیم حتما از راهنماییهات استفاده میکنم.
    ولی یه توضیح بدم در رابطه با این داستان:
    من آدمی هستم که جزییات نگر نیستم، یعنی اینکه کلا زیاد جزییات برام اهمیت نداره و متاسفانه یا خوشبختانه این اخلاقم تو نوشتنم هم تاثیر گذاشته و بیشتر دنبال کلیات و اصل ماجرا هستم...
    اگر هم تمام این چیزایی که شما گفتی رو رعایت میکرم، میشد یه داستان مثل بقیه ی داستان ها و تکراری میشد و لذتی نداشت خوندنش.
    دوم اینکه، همونطور که خودتون از من خیلی بیشتر اطلاعات دارید: هر نویسنده ای لحن بیان و ادبیات خاص خودش رو داره و منم میخواستم با این داستان فقط ببینم که ادبیات من برای اکثریت دوست داشتنی هست و ارزش خوندن داره یا نه؟! و اصلا هدف این نبود که یه داستان رقابتی یا با کیفیت بالا بنویسم فقط فقط هدفم محک زدن خودم بود.
    این یه داستان 15 قسمتی هست و سقف وقتی که برای هر قسمت گذاشتم نهایتا نیم ساعت تا 45 دقیقه بوده...
    خلاصه میکنم، خیلی ازت ممنونم که وقتت رو گذاشتی و داستان رو دنبال کردی تا اینجا و برام نظر گذاشتی...



    نقل قول نوشته اصلی توسط ahrimaneatishpare فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    من تا حدودی با نظرتون مخالفم چون مثلا من از داستانی که خیلی توصیف داشته باشه متنفرم و اصلا بیخیال خوندنش میشم مثلا یه داستان دیگه توی پاتوق داره نوشته میشه و به دلیل توصیفات زیادی که اوایل داستان دیدم بیخیالش شدم یا مثلا یه بار یه کتاب داستان بهم دادن به نام ربه کا و من فقط چند صفحه ازفصل اولش خوندم و چون خیلی توصیف داشت بیخیالش شدم من داستانی رو دوست دارم که جریان اصلی توش نوشته شده باشه و توصیف نداشته باشه چه اهمیتی داره که بدونم حیاط خونه ی فلانی چجوریه؟؟؟البته این نظر منه خیلی ها نظرشون با من متفاوته نظر همه محترمه

    منم دقیقا مثل شمام، زیاد حوصله ی جزییات رو ندارم و دوست دارم که وقتی چه داستانی میخونم زیاد با جزییات تعریف شده تو داستان از اصل ماجرا دور نشم...
    به هر حال نظر همه برام محترم و با ارزشه و ازتون ممنونم که نظر گذاشتید.

    حقیقتش دیگه داشتم ناامید میشدم و فکر میکردم که فقط آبجی نگین داستان رو دنبال میکنه.



    این نوید رو به دوستان بدم که اگه از این داستان استقبال بشه، حتما حتما مطمعن باشید که ادامه میدم و اون چیزی که فعلا مد نظرم هست فصل دوم این داستان هست که براش برنامه دارم و میخوام با کیفیتی خیلی بهتر و قطعا قسمت های بیشتر (جوری بیشتر میخوام فصل دوم رو رمان بنویسم) و دوست داشتنی تر مینویسم.


    یه خواهشی که از دوستان دارم اینه که بیان حداقل با یه نظر هرچند کوتاه اعلام وجود کنند تا حداقل دل خوش باشم به این که دنبال کننده داره داستان...

    از همتون سپاسگذارم
    کوچیک همتون MOjTaBa 014
    نگرد…

    جیبامو نگرد

    اون چیزی که تو دنبالشی

    تو مخ منه، جای دیگه نیست


    استاد بهرام - #اشتباهخوب


    #10 ارسال شده در تاريخ 29th April 2015 در ساعت 23:39

  20. 4 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •