كلاس هنرپيشگي / علي‌رضا داوودنژاد - 1391

ندا ميري:
هل من ناصر ينصرني؟

داخل خانه جنگ است. خانواده بزرگ مادربزرگ افتاده‌اند به جان هم و پيرزن از صبح همان روز مسخ شده است در اين اغتشاشِ غريبِ بالا و پايين‌شدنِ قيمتِ سكه كه دارد مرزهاي حريم خانواده‌اش را جابجا مي‌كند. فارغ از اين بلبشو، آن سوي شهر كوچك، دست‌هاي دختركي را برده‌اند به مسلخ يك حنابستن ناخواسته و پسرك، عاشق قديمي‌ كه هنوز بوي خوب و نوجوانِ مي‌خواهمش در پيچ و تاب كلامش جاري است، ويلان و حيران گز مي‌كند آسفالت شهر خاكستري مه‌گرفته را. چرا باران نمي‌زند؟ تا شرجيِ جان پسربچه را كمي ‌‌سبك كند و اشك‌هايش را به ميان گيرد؟ پسرك خودخواسته يا ناخواسته مي‌آيد تا خانه پيرزن. صداي بلندِ مي‌خواهند او را از من بگيرند پسر شايد چاره كند آن همهمه پول پدر خودم است را. پسربچه مي‌بارد. صادقانه مي‌بارد و صداي صداقتش دانه دانه آجر آن خانه را مي‌لرزاند تا ديگر كسي در اين ضيافت نوپاي مرد شدن، جرات نكند حرف از فروش خانه بزند. علي هنوز پاك است از چرتكه انداختن‌هاي همه آن بزرگ‌تر‌ها و بزرگ‌تري مي‌كند ميان‌شان به آراستگي ناب يك عاشقانه ساده، صميمي. بوي خواهش او مشام پيرزن را مي‌نوازد و او را از كماي وحشت‌آلود روزِ دهشت مي‌پراند. روزِ دهشت مگر غير از همان روزي‌ست كه برقِ زر حكم‌راني كند بر درخشندگي چشم‌هاي عشاق كوچك؟ دلِ شكسته علي و فرياد هل من ناصر ينصرني او، دست‌هاي پيرزن را تكان مي‌دهد. عشق بي‌مهاباي نوجواني، مي‌تواند جهان را برقصاند.




فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]