خاطرات زنان در طول دفاع مقدس
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: خاطرات زنان در طول دفاع مقدس

  1. sibe sorkh آواتار ها
    sibe sorkh
    کاربر سایت
    Dec 2008
    1,312
    10,088
    تشکر شده : 1,922

    Joker خاطرات زنان در طول دفاع مقدس

    بيمارستان جنگ
    از ابتداي جنگ تا پايان سال 64 من قفقط در آبادان بودم تا زماني كه عمليات والفجر 8 انجام گرفت من توي آبادان بودم و در خدمت بچه هاي رزمنده. خواهران حضورشان يك حضور پيدائي بود اگر خواهري مي خواست از بيمارستانت خارج شود خيلي توي ديد بود و همه هواي اين خواهر را داشتند و تلاش مي كردند تا به آن آسيبي نرسد و خطري او را تهديد نكند. اكثر كارهاي خدماتي بيمارستان ها به عهده ي خواهران بود و از طرف خواهران بسيجي در همه جاي شهر حضور داشتند، در آموزش و پرورش در بنياد شهيد، حتي در كارهاي آتش نشاني و امداد رساني. براي ورود و خورج از داخل شهر آبادان برگه هاي ترددي داشتيم كه با نشان دادن آنها مي توانستيم تردد كنيم، اما هر خواهري كه جاده ي شادگان ماهشهر خارج مي شد و يا حتي به مرخصي مي رفت ديگر اجازه ورود به منطقه جنگي را به او نمي دادند و اين باعث شده بود كه تعداد خواهران بسيار اندك شود، ما هفت نفر بوديم كه مقاومت كرديم و از ترس اينكه دوباره به منطقه راهمان ندهند مرخصي هم نمي رفتيم. كم كم به جاي خواهران، برادران در كارهاي بيمارستان مشغول مي شدند تا زمان عمليات والفجر8 شد ما به يكي از برادران روحاني گفتيم كه اجازه بدهيد ما نيز لباسي رزم پوشيده و در عمليات شركت كنيم او گفت : بچه ها روشون نيست كه به شما بگويند كه شهر را ترك كنيد براي همين كه محدوديت برايتان قائل شده اند. ما حتي براي شركت در نماز جماعت كه بسيار شلوغ مي شد جا نداشتيم يعني براي همين هفتن نفرمان هم جائي نبود. يك روز برادري نزد ما آمد و گفت كه دستور آمده كه شما شهر را ترك كنيد ولي ما مخالفت كرديم و گفتيم همانطور كه در كمبودها و مشكلات و حتي شكست ها حضور داشتيم مي خواهيم در پيروزي نيز سهيم باشيم. اين حق ماست، او رفت و برگشت و گفت : يكي از فرماندهان اجازه مي خواهد با شما حرف زده تا خود شخصاً شما را متقاعد كند. ما هفت نفر جمع شديم تا پاسخي محكم و در خودر به او بدهيم تا نتوانند ما را از ادامه ي حضور در جبهه محروم كنند هركدام چيزي براي گرفتن آماده كردده بوديم كه فرمانده سر رسيد، او خيلي آرام و منطقي گفت:«خواهران محترم شما براي خدا آمده ايد و براي خدا نيز مي رويد. اين جواب محكم بغض را در گلوي همه بچه ها تركاند سپس خودرو آوردند و ما را به اهواز انتقال دادند. بعد از آن قسم خوردم هرجاي اين كشور كه باشم خود را خدمتگزاري كوچك براي بچه هاي رزمنده ي مسلمان بدانم.
    سيد معصومه حسيني _اهواز راوي:
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر - صفحه: 16

    #1 ارسال شده در تاريخ 17th April 2009 در ساعت 16:29

  2. sibe sorkh آواتار ها
    sibe sorkh
    کاربر سایت
    Dec 2008
    1,312
    10,088
    تشکر شده : 1,922

    پیش فرض

    جنگ خياباني
    من و عده اي از خواهران كه درگروه امداد بوديم خود را مسلح كرده و آماده جنگ خياباني شديم و بعضي ديگر به سنگرها رفته بودند. بعضي از زنان خرمشهري كه نمي توانستند خود را از فرزندان جوان دليرشان، از سربازان پاسداران و از فدائيان اسلام و ديگر نيروهاي مردمي جدا كنند و آنها را زير رگبار مسلسل و توپخانه دشمن رها كنند همچنان در شهر ايستادگي مي كردند و با پختن غذاهاي مطبوع آنها را به افراد در جبهه مي رساندند من و بعضي از خواهران در مقر مانده و به كار امداد مجروحين مي پرداختيم اما بقيه خواهران همدوش با برادران، با مزدوران رژيم بعث مي جنگيددند. مقر ما نزديك مسجد جامع بود كه در آن مقداري از وسايل و مهمات قرار داشت اين موضوع از طرف ستون پنجم به دشمن گزارش داده شده بود و به همين دليل بود كه دشمن مرتب اطراف مسجد را با خمپاره و توپ مي زد و در همين گلوله باران بود كه يكي از خواهران كنار مسجد جامع به شهادت رسيد، او در حالي از دنيا رفت كه مرتب نام امام خميني را تكرار مي كرد و الله اكبر و خميني رهبر را تكرار مي كر تا اينكه روحش به درگاه الهي پيوست. روز 20 مهرماه وضع جبهه ها خيلي وخيم و آتش دشمن شديد شد لذا تعداد زخمي ها و شهداي ما بسيار زياد شده بود به ما گفتند كه به محلي دورتر منتقل شويم اما ما حاضر نشديم و گفتيم هرگز از جاي ما قدمي عقب تر نخواهيم گذاشت حتي گر شبانه روز بر ما خمپاره بريزند، مگر بين ما و شما چه فرقي است؟ من و تمام خواهران مقاوم پابرجامانديم و ايستادگي كرديم. خود را مسلح كرده و هركدام يك نارنجك در جيب خود گذاشته و با هم قرار گذاشته بووديم اگر عراقي ها به مقر رسيدند تا آنجا كه برايمان امكان دار بجنگيم و همين كه به آخر خط رسيديم با نارنجك خود و چند نفر از دشمنان را كشته تا زنده به دست آنان نيفتيم.
    خواهرملكيان زاده _ خرمشهر راوي:
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر - صفحه: 13

    #2 ارسال شده در تاريخ 17th April 2009 در ساعت 16:32

  3. sibe sorkh آواتار ها
    sibe sorkh
    کاربر سایت
    Dec 2008
    1,312
    10,088
    تشکر شده : 1,922

    پیش فرض

    حفاظت از خانه‌ها
    در روزهاي جنگ به خاطر تهديدات دشمن مردم اهواز خانه‌ها را ترك كرده بودند و بسيج خواهران در كنار برادران مسئوليت امنيت شهر را به عهده گرفتند چراغ اتاق بعضي از خانه‌ها هنوز روشن بود و اين در حالي بود كه حتي درب بعضي از خانه‌ها باز مانده بود ما به تك تك خانه‌ها سر مي‌زديم و آنها را مهروموم مي‌كرديم و اگر هم چراغي روشن بود آن را خاموش مي‌كرديم و چون اين چراغ‌هاي روشن مي‌توانست به دشمن گراي بدهد. در همان شب‌هاي به خانه‌اي رسيديم كه چراغ اتاق طبقه دوم آن روشن بود و اين خانه هيچ راه نفوذي نداشت چون آپارتماني بود داراي ديواري صاف بود به هر قيمتي بود بايد جراغ را خاموش مي‌كرديم. روي ديوار تا پنجره‌ي اتاق اول جائي نبود كه بتوانيم از آن بالا برويم كنار ديوار ايستاديم و دستهايمان را بالا گرفتيم يكي ازخواهران روي قلاب رفت اما دستش به طبق اول نرسيد، بشكه‌اي يافتيم اما آن نيز نتوانست كمکي به ما بكند به يك نردبان نياز داشتيم، براي آوردن آن راه زيادي بايد مي‌پيموديم چاره‌اي نبود جز اينكه به بسيج خواهران برگرديم و نردبان بياوريم آن را روي دست‌ها گرفته و تا خانه مورد نظر اورديم. يكي از خواهران از آن بالا رفت و خود را به طبقه اول رساند خيلي خطرناك بود چون هر لحظه امكان داشت سقوط كند، به هر زحمتي بود خودش را از پنجره اول به طبقه‌ي دوم رساند و چراغ را خاموش كرد وقتي جراغ خاموش شد ما نيز احساس كرديم كه سهمي در جنك داريم و به يك پيروزي دست يافته‌ايم و آن كور كردن نقطه‌ي گراي دشمن بود.
    پروين شريعتي _ اهواز 59 راوي:
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر - صفحه: 20
    #3 ارسال شده در تاريخ 17th April 2009 در ساعت 16:34

  4. sibe sorkh آواتار ها
    sibe sorkh
    کاربر سایت
    Dec 2008
    1,312
    10,088
    تشکر شده : 1,922

    پیش فرض

    روزهاي سخت
    خواهران دوره‌ي پاسداري را گذرانده بودند و اين دوره درست چند روز قبل از آغاز جنگ تمام شده بود و آنها با شنيدن خبر آغاز جنگ خود را به سپاه معرفي كردند به خواهران گفته شد برتدران در جبهه هستند شما محفاظت از مهمات را بر عهده بگيريد. صندوق‌هاي مهمات بسيار بزرگ و سنگين بود و مسافت خيلي طولاني برخي ازا ين صندوق‌ها وزني بيشتر از خود آنها داشتند و براي خواهراني كه در عمر خود حداكثر وزني را كه بلند كرده بودند نصف اين صندوق‌ها نبودن بسيار سخت بود، ولي عشق و علاقه آنان به اسلام و خدمت به انقلاب سبب مي‌شد كه سنگيني فشار زيادي كه در جابجائي صندوق‌ها روي دست آنها وار مي‌شد را احساس نكنتد و اكثرا با دست‌هاي خون آلود و زخمي صندوق‌خا را جابه‌جا مي‌كردند يكي از خواهران كه بسيار كم سن و سال بود هميشه موقع برداشتن صندوق زمين مي‌خمورد و به او تذكر مي‌دادند اما مي‌گفت:«چطور بنشينم و استراحت كنم و شما كار كنيد؟» خانواده‌هاي اين خواهران در ابتداي حمله دشمن مي‌خواستند شهر را ترك كند ولي آنها با اصرار مانع مهاجرت خانواده‌هاي ود مي شدند. خواهران به خاطر كمبود آب، وقت و مسائل امنيتي موتورهاي خود را كوتاه كرده و شبها با چادر و لباس و پوتين مي‌خوابيندند چون خطر اسارت در كمين خواهران نيز بود لذا اغلب اوقات در مورد كارهائي كه در زمان اسارت بايد انچام دهند، صحبت مي‌كردند. يك شب براي خواهران نان و پنير آوردند آنها كناره‌ها و اضافه‌هاي نان را گوشه باغ ريختند فردا صبح مسئول تداركات گفت كه چيزي براي خوردن نيست خواهران بدون هيچگونه ناراحتي تكه‌هاي نان كنار باغ را جمع كرده و به جاي صبحانه ميل مي‌كردند يك روز كه هوا بسيار گرم بود و تفتيده بود مقداري كمپوت آناناس براي خواهران آوردند و گفتند سهم هر خواهر يك قوطي است طبعاً چون مواد غذايي كم بود و آب خنك هم كم گير مي آمد اين جيره‌ي غذايي خيلي ارزشمند بود و شايد بهترين چيزي بود كه در آن بحبوحه و درگيري براي خوردن به ما داده بودند ولي همه خواهران تصميم گرفتند كمپوت‌خهاي خود را باز كرده و در ديگي يخي بريزند و يخ بيندازند، براي برادراني كه از خط برمي‌گردند در اين زمان خواهران به علت كمبود مواد غذايي كار زياد و فرشار روحي ناشي از شهادت برادران و خواهران همسنگر خود، از لحاظ قوه ي جسمي تحليل رفته بودند. ولي تمام اين مسائل در آن زمان كوچك بود چرا كه هرگاه اعلام مي‌شد كه رزمندگان نياز به خون دارند خواهران با همان قوه‌ي و وضعيت جسماني در بيمارستان براي اهداي خود قيامتي برپاي مي‌كردند.
    به نقل از زن روز شماره 147 راوي:
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر - صفحه: 18

    #4 ارسال شده در تاريخ 17th April 2009 در ساعت 16:37

  5. sibe sorkh آواتار ها
    sibe sorkh
    کاربر سایت
    Dec 2008
    1,312
    10,088
    تشکر شده : 1,922

    پیش فرض

    مسلح كردن مردم
    ما در پادگان خرمشهر بوديم كه درگيري پيش آمد و آماده باش دادند. خواهران مسلح شده در استاديوم جمع شدند. ستون پنجم استاديوم را شناسايي كردند و عراقي ها مرتب آنجا را مي زدند. دو نفر از برادران سپاه كه براي انهدام يك پل و يك پادگان عراقي ها رفته بودند شهيد شدند خواهران مسئول حفاظت و مراقبت از مهمات و مسلح كردن مردم بودند. ما از نظر مهمات برادران را تأمين مي كردند و گاهي مواقع كه احتياج بود و نيروي برادران سپاهي كم بود از خواهران استفاده مي كردند. مثلاً يك وقت حدود 20 ساعت در خط دوم بوديم حتي مي توانستيم تانگهاي عراقي را ببينيم آن موقع كه در زير باران خمپاره خمسه خمسه بوديم ما واقعاً خدا را حس مي كرديم. خواهري تازه ازدواج كرده بود و شوهرش به شهادت رسيده بود وقتي مرا در جمع ديد خيلي آهسته به من گفت كاري نكنين كه بچه ها متوجه بشوند شوهرم شهيد شده تا بخواهند برايم دلسوزي كنند اين خواهر مرتب زير لب مي گفت:«از خدا فقط يك چيزي مي خواهم و آن اين است كه لياقت و شايستگي شهيد شدن را به من عطا كند تا من هم مانند شوهرم نزد خدا بروم.
    خواهر رباب _ خرمشهر راوي:
    منبع: كتاب همپاي مردان خطر - صفحه: 15
    #5 ارسال شده در تاريخ 17th April 2009 در ساعت 16:39

  6. sibe sorkh آواتار ها
    sibe sorkh
    کاربر سایت
    Dec 2008
    1,312
    10,088
    تشکر شده : 1,922

    پیش فرض

    سیده سکینه موسوی ثابت ازشهرستان رودسر فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]


    وقتی به سر ، فرمان عشق بگذاری چه صفایی می یابد .جنگ ، چه سهل می شود و تلخیها چه شیرین، و از آن فراتر فراغت هر چه هست در دشواریهای راه حق است .
    مهمان خانه گرم و صمیمی بانوی رزمنده و مجاهد بودیم که اینچنین خودش را معرفی کرد :
    ”سیده سکینه موسوی ، متولد 1334 در شهرستان رودسر می باشم .“
    پدر ایشاان سید شفیع شغل آزاد و نام مادر خدیجه احمدی مقدم دارای 5 خواهر و یک برادر می باشند تحصیلات ابتدائی را در سید محله رودسر و دبیرستان را در مدرسه نسوان گذرانده و با مدرک دیپلم به استخدام آموزش و پرورش در آمد . به سال 54 با مهریه 750 تومان به عقد و ازدواج پسر خاله خویش در آمده و این بار کتاب زندگی ، سطرهایش را به سبک جدیدی برایش می نویسد . در سال 68 فوق دیپلم گرفته است در زمان انقلاب ، هنگامیکه 25 ساله بودند همراه با شور مردمی در راهپیمایی های خیابانی و همچنین از طریق همسرشان با امام خمینی آشنا شدند ، ضجه های به پا خواسته از فریاد عدالت خواهی حق ، و پرپر شدن گلبرگهای وجود نازنین مردان و زنان مبارز وی را نیز به حلقه یاران انقلابی کشاند.
    خانم موسوی ادامه می دهند :
    در آن زمان مدارس تقریبا نیمه تعطیل بود حتی ما خودمان هم به همراه همکاران و دوستانمان در حوزه علمیه با مردم همراه می شدیم پس از انقلاب و شروع جنگ تحمیلی آشنایی با حاج خانم جنیدی نقطه روشنی در زندگی ام بود ( خانم جنیدی مانند معلمی آزاده برایم بود) ایثارگری ، متواضع ، و بی قیدی نسبت به دنیا تحولی را در من و اطرافیانش ایجاد می کرد که ماندگار و مؤثر بود و او هر چه از انبان (کلبه) دنیایی داشت فدای اسلام و ایران نمود الگویی که همواره روشنگر هدفهای والایم بوده است . در سالهای ابتدایی جنگ با جمع آوری کمک های مردمی بسته بندی و انتقال به جبهه ها مشارکت در کارهای فرهنگی پشت جبهه شروع شد . اعزام خانم موسوی در مهر ماه 1365 از سوی حاج آقا جنیدی (امام جمعه رودسر)و همکاری جهاد سازندگی به آشپزخانه اهواز و تهیه غذا برای رزمنده ها بود و سپس انتقال به هویزه می باشد . این اعزام که با مشارکت 44 خانم داوطلب صورت گرفته بود انگیزه ای جهت ثبت نام دیگر بانوان گردید وظیفه این خانم ها علاوه بر پخت غذای رزمندگان برنامه های فرهنگی آموزشی و کشیک شبانه بود .
    فرزندم در مقابل شهیدان صدر اسلام تا کنون و شهیدان جنیدی کمتر چیزی است که می توانم تقدیم اسلام و ایران کنم .


    خانمهای رزمنده در صحرای هویزه در محوطه ای از ساعت 3 شب برنج را پس از آب کشی و آماده سازی در ساعت 7 صبح به اولین ایستگاه توزیع می شد ساعت 8 صبح به نوبت ایستگاههای بعدی می رفت و تا ساعت 5/10 صبح توزیع نهار به پایان می رسید . بعد از ظهر ، برنامه شام از ساعت4:15 الی 16 برای 650 الی 1000 نفر برنامه ریزی شده بود . ایشان زمان هر مرحله اعزام را 40 روز و مرخصی پس از مرحله را 15 روز عنوان نمودند ، جمع سابقه حضور خانم موسوی 4 مرحله اعزام و 8 ماه سابقه و توفیق خمت می باشد . در یکی از این اعزامها مادر ایشان به همراه دیگر خانمهای گروه به مدت 40 روز در جبهه حضور پیدا کرده اند .
    از احساس خود قبل از اولین اعزام به منطقه اینگونه گفتند : بسیار هیجان داشتم ، شب تا صبح خوابم نبرد حتی در مسیر راه کاملا فکرم مشغول بود که آنجا چه جور جایی خواهد بود ؟نوعی شعف همراه با رضایت در قبال رسالتی که تقبل کرده بودم غوغایی در درونم بر پا کرده بود . پس از اولین اعزام زمانیکه به گیلان و رودسر آمدم همکاران و همسایه ها به دیدنم آمدند و از فضای آنجا سؤال می کردند و من برایشان تشریح می کردم .... نحوه برخورد همه همسایه ها و فامیل با من و هدفم بسیار متین و معقولانه بود .

    وی در ادامه با بیان خاطره ای از سالهای ایثار و مقاومت افزود : بنا به امکانات موجود و خواست رزمنده ها همه نوع غذایی درست می کردیم یک روز در گرمای مرداد ماه در خواست میرزا قاسمی کردند با کمک خواهران مشغول تهیه و پخت شدیم پس از آماده سازی که منتظر تحویل غذا بودیم صدای آژیر ماشین ها و شلوغی و سر و صدا همه را به بیرون کشاند شهدایی که می آوردند ، دوندگی ها ، آمبولانس ها ، صدای یا حسین و الله اکبر ، متوجه شدیم که جزیره مجنون را شیمیایی کردند و جوانهای زیادی از دلاوران ما را به شهادت رساندند و پرپر شده بودند ، آنروز... روز تلخی برای ما بود .... از دست دادن بسیاری از عزیزان باعث شد هیچ غذایی توزیع نگردد ، آن شب همه آماده باش و با اضطراب خوابیدیم و بعدا به علت وخیم شدن اوضاع ما را به عقب کشاندند .... از ایشان در مورد جنگ و حضور دوباره سؤال شد و پاسخ گفتند : همیشه دعا می کنم دیگر جنگی نباشد تا سرزمین سبزمان به سوگ خونهای سرخ شهیدان خود ننشیند ولی اگر جنگی در گرفت حتما دوباره انجام وظیفه خواهم کرد .
    خانم موسوی پس از انتظاری طولانی در سال 1375 دارای فرزندی به نام محمد شده اند ، در مورد شهادت تک فرزند خود با صدایی بغض آلود گفتند : فرزندم در مقابل شهیدان صدر اسلام تا کنون و شهیدان جنیدی کمتر چیزی است که می توانم تقدیم اسلام و ایران کنم ایشان تبلیغات سوء بیگانگان را که علیه اسلام و جوانان انقلابی ما صورت می گیرد را علی رغم تمام کم کاریهای فرهنگی داخلی چیزی عبث و بیهوده قلمداد می کنند و اذعان نمودند هنوز شور و نشاط حراست از جمهوری اسلامی در دلهای پاک جوانان ما وجود دارد هنوز انگیزه جهاد با الگو قرار دادن اسوه های ایثار انقلاب و مقاومت در قلبهای آسمانی آنان همچون ستارگان درخشانی نور افشانی می کنند مسوولین و دولت ایران مدیون این جوانان طاهر هستند و می بایست در این دوران حساس با مراتفع ساختن خواسته های اولیه همچون اشتغال و ازدواج جلوی مفاسد اجتماعی و اخلاقی و نهایتا سقوط ارزشهای انقلاب اسلامی را بگیردند.
    ایشان تبلیغات سوء بیگانگان را که علیه اسلام و جوانان انقلابی ما صورت می گیرد را علی رغم تمام کم کاریهای فرهنگی داخلی چیزی عبث و بیهوده قلمداد می کنند و اذعان نمودند هنوز شور و نشاط حراست از جمهوری اسلامی در دلهای پاک جوانان ما وجود دارد هنوز انگیزه جهاد با الگو قرار دادن اسوه های ایثار انقلاب و مقاومت در قلبهای آسمانی آنان همچون ستارگان درخشانی نور افشانی می کنند .


    سیده سکینه موسوی که هم اکنون در سنگر علم و پرورش نسل ایثار آینده می کوشد "مسؤولیت مان را در قبال ولایت بسیار حساس عنوان نموده و عبادت بی ولایت را کاری غیر قبول خواندند همچنین پاسداران که امنیت و آسایش امروز مان در گرو فداکاریهای آنان است را با عنوان دیگر ارزشهای انقلاب خطاب نموده و شهید که عصاره جودش از ایثار و رضای محبوب است را آیینه تمام نمای جوانان امروز دانستند ."
    از حاج خانم جنیدی که مادر شهیدان محمد ، حمید و نصر الله و رضا جنیدی می گفت : که فرزندان و همسر و اسباب و اثاثیه (لوازم منزل) و تار و پود خوشی های زندگی اش را برای انقلاب و اسلام فدا کرده اند . از آقای خداشناس ، مادر شهید اسماعیلی و مادران شهیدی که هنوز در انتظار پیکر فرند گمنام خویش چشم براهند می گفت .
    سیره سکینه موسوی که امروز بازنشسته آموزش و پرورش است در حال تألیف کتابی در زمینه استفاده از داروهای گیاهی در پیشگیری از دیابت می باشد . برای ایشان و تمامی زنان مبارز و خداجوی میهن عزیزمان آرزوی مؤفقیت و سربلندی داریم و با جمله ای از اشتیاق به پایان دفترچه ایثار و زرناب ایشان می رویم که فرمودند : خداوندا... توفیق عبادت بهتر و خالص تر به من عطا کن که تا آخر عمر خویش آگاه و مطلع از دنیا بروم ... اشاءالله.
    خدایا چنان کن سرانجام کار
    توخوشنود باشی و ما رستگار
    #6 ارسال شده در تاريخ 28th September 2009 در ساعت 13:25

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 24th March 2009, 15:24
  2. ناگفته‌های روحانی از هشت‌سال دفاع مقدس
    توسط اریانا1 در انجمن جبهه و جنگ (مسایل متفرقه دفاع مقدس)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 22nd February 2009, 23:17
  3. روایتی از هشت سال دفاع مقدس
    توسط bahar1717 در انجمن دفاع مقدس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 8th January 2009, 16:09
  4. زنان مي‌توانند رئيس‌جمهور شوند
    توسط shahpoor در انجمن مقالات مذهبی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 8th September 2008, 12:15

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •