طنز پاره های ادبی و فکاهی وداستان های طنز - صفحه 25
صفحه 25 از 25 نخستنخست ... 15232425
نمایش نتایج: از شماره 241 تا 243 , از مجموع 243

موضوع: طنز پاره های ادبی و فکاهی وداستان های طنز

  1. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض

    آدم بي خاصيت
    راننده کاميوني وارد رستوران شد.
    دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
    راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
    دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
    رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

    #241 ارسال شده در تاريخ 7th June 2014 در ساعت 22:36

  2. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  3. saman2500 آواتار ها
    saman2500
    کاربر سایت
    Jun 2014
    12
    0
    تشکر شده : 19

    پیش فرض به یاد جوانی

    پیرمرد عاشق به زنش گفت : بیا یادی از گذشته های دور کنیم.
    من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم
    پیرزن قبول کرد.
    فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
    وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.
    ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
    پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
    بابام نذاشت بیام!!!
    #242 ارسال شده در تاريخ 20th June 2014 در ساعت 09:08

  4. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض

    روزگاری پیشین شیری خواجه ، روبهی هوس ران و خرگوشی فربه در جنگلی چنان روزگار بگذراندندی که از قضای روزگار روبه عشق خود را در دل شیر بپروراندی و یکی دردانه پادشاه جنگل بگشتی.از آن باب هرچه بخواست او بود ، فعل عالم بود و در باب درنگی مقدر شدنش اجبار بر او. چرا که او یکی دور دانه پادشاه عالم بود و خاطری از او آزردیدن حرام.نقل است هر شامگاه روبه به نز خرگوش برفتی و از بپرسیدی ؟! "کلاهت کو؟!" و از آن باب که کلاه مناساتی با خرگوش نداشت وی در جواب آن عاجز بماندی و روبه از این رو خفتش بگرفتی و فعل تجاوز بر او صرف بکردندی تا مگر بر دست مجازات ادب شود و در جواب سوال بزرگان گره از زبان بگشاید.
    پس از چندی خرگوش به عجز گرفتار بیامد و نزد شیر برفت . داستان از اولی تا انتها بر او بازگو بنمود و چاره ای از او طلبید که این چه رسم عدالت است؟! شیر مجالی فرصتی خواست تا با روبه صحبت کند و بر این داستان خاتمه دهد.
    شیر روبه را به نزد خود فراخواند و بر او گوشزد کرد که ای ابله!اگر تو را نظری بر آن خرگوش فربه است لیکن نباید خاطر ایشان آزرده کنی چرا که پس از چندی طاقتش به اتمام برسد و بانگ قیام بر سر تو سردهند.آنجاست که دیگر نه من یاری تو را دارم و نه تو تحمل چوب مجازات.رو زین پس بجای کلاه تو را امر "سیگار کنت" باید مراد باشد که اگر سیگار کنت پایه بلند آورد تو بهانه سیگار پایه کوتاه بگیر و خفتش گیر و اگر سیگار کنت پایه کوته نزد تو آورد تو بهانه سیگار کنت پایه بلند گیر و ...!
    فردایش برسید و روبه به نزد خرگوش رفت. بر اون فرمان آوردن سیگار کنت نزد خود بکرد.از این رو خرگوش از روبه سوالی بپرسید که سیگار کنت پایه بلند خدمت سرکار آورم یا پایه کوته؟!
    روبه که بس در جواب سوال مانده بود گفت : " من نمیدانم و سیگار کنت پایه کوته و بلند سرم نمیشود زود مرا بگو کلاهت کو و فوقع ما وقع !
    #243 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 15:25

صفحه 25 از 25 نخستنخست ... 15232425

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •