مقالات زبان و ادبیات فارسی - صفحه 2
صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 66

موضوع: مقالات زبان و ادبیات فارسی

  1. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    به نام خدا
    سخن شمس: آئينه‌ي شخصيت او
    «سخن شمس»، آئينه شخصيت پيچيده دوزيستي، درونگر، و خودگراي اوست. در عين روشني، مبهم است. در عين دلپذيري، شلاق‌گونه است. فشرده و كوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اينروي فراز آنها، به تندي، نمي‌توان، درگذشت. بلكه با آنها، بايد زيست. در آنها، انديشيد. بر آنها، مرور كرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آسان‌نماي آنها، عبور كرد، و به عمق باطن آنها، راه يافت، تا به پيام، به درونمايه، به هدف آنهاــ نزديك كردن به چيزي، دوردست! ــ فرا در رسيد!
    سخن شمس، چنانكه خود معترف است، دوچهره‌اي است. درونه و برونه دارد. نقابي ظاهراً مستقل، بر سيماي باطني گريزنده و لغزان است. دوبعدي است. دوزيستي است. نيازمند است به بازخواني و دوباره كاوي است (ش80، 135، 136، 138).
    «سخن شمس»، ويراسته نيست. به احتمال قوي، وي همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پاره‌اي از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احياناً هيچ‌گاه ديگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاكنويس نكرده است.
    «سخن شمس»، قالباً بي‌مقدمه آغاز مي‌شود. بدون پرسه و معطلي، بدون طي بيراهه، و پريدن به اين شاخ و آن شاخ، به‌طور مستقم، به سوي هدف مي‌تازد. و شمس، خود بدين كيفيت سخن خويش، آگاه است، و از آن با غرور، ياد مي‌كند:
    «اگر ربع مسكون، جمله يك سو باشند، و من به سويي، هر مشكلشان كه باشد، همه را جواب دهم، و هيچ نگريزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84).
    «سخن شمس»، جهشي، خودبه‌خود، وحشي، تند، توفنده، كوبنده، و يكباره است. با اين وصف، گه‌گاه، تا اوج شعر ــ شعر والا و باشكوه، خوش‌نوا و منظم، و پرذوق و لطيف ــ فرار پيش مي‌رود. و اين جا و آنجا، چه بسيار سخن منظوم فارسي، در برابر جاذبه نثر شعرگونه شمس، رنگ فرومي‌بازد:
    «اهل اين ربع مسكون، هر اشكال كه گويند، جواب بيابند ...: جواب، در جواب، قيد در قيد، و شرح در شرح!
    سخن من، هريكي سؤال را ده جواب ]گويد[ كه در هيچ كتابي، مسطور نباشد ــ به آن لطف، و به آن نمك، چنانكه «مولانا» فرمايد كه:
    «تا با تو آشنا شده‌ام، اين كتاب‌ها، در نظرم، بي‌ذوق شده است!» (ش85)
    مردي، اينچنين ارزش‌ آگاه، نسبت به شخن خويش، ناچار، با همه آراستگي به راستيني و صميميت، چنانكه خود نيز به خوبي آگاه است، همه خودپسندانه جلوه مي‌كند. همه، «به وجه كبريا، مي‌آيد. همه دعوي، مي‌نمايد!» (ش302).
    «شمس»، گزيده‌گوست. موقع‌شناس، و «مخاطب‌گزين» است. سخنش، هرجائي نيست. با هركس، و به‌هر هنگام، سخن نمي‌گويد. بلكه با شرط‌ها، و نازهاي ويژه، همراه است!
    در سخن‌گوئي و مخاطب‌گزيني شمس، همچنان آشكارا، منش پيش‌رفته استخواني وي ــ خودگرائي، خوداصيل‌ بيني، و قياس به‌نفس او ــ به شدت منعكس است:
    «سخن، با خود توانم گفتن، يا هركه خود را ديدم در او، با او، سخن توانم گفت!» (ش74).
    مستمع بايد تابع شمس، شيوه استدلال، آرمان زيرساز سخن وي باشد، نه شمس! شمس، هرگز تابع «روانشناسي مستمع»، ميل او، منطق او، باور داشت‌هاي او، و سرانجام سطح درك او نيست. در غير اينصورت، خاموشي را، بر سخنگوئي، ترجيح مي‌دهد.
    شمس، بگاه سخن نيز، سخنش بيشتر جنبه‌ي گفت تنها دارد، نه گفتگو. شمس را، مناظره نيست:
    «اگر سخن من، چنان استماع خواهد كردن كه به‌طريق مناظره و بحث، و از كلام مشايخ، يا حديث، يا قرآن، نه او سخن تواند شنيدن، نه از من برخوردار شود! و اگر به طريق نياز، و استفادت خواهد آمدن، و شنيدن كه سرمايه نياز است، او را، فايده باشد!
    و اگر نه، يك روز، نه، ده روز، ني، بلكه صد سال، مي‌گويد، ما، دست زير زنخ نهيم، مي‌شنويم!» (ش75).
    شمس، تنگ‌حوصله است. بازارياب نيست. از پي مشتري نمي‌گردد، و عوام‌فريبي نمي‌كند. از اين‌رو، با كاربرد هرگونه دستورالعمل روانشناسي توده، به خاطر بازاريابي و جلب عوام، مخالف است. خواستار شيوه استثنائي دويدن صيد از پي صياد است، نه روش متداول پي‌جويي صياد از صيد! و ديرگيري‌ها و تنهايي‌هاي او نيز، همه از اين خوي، سرچشمه مي‌گيرد. حتي، زماني كه شمس را، بر اين خوي خودگرايي او، متذكر مي‌سازند، و از وي مي‌خواهند كه سخن بايد بر وفق صلاح، و درك مردم گويد، خشمگين مي‌شود، و گوينده را، فاقد صلاحيت چنين دستوري به خويش، مي‌خواند:
    «آنجا، شيخي بود. مرا، نصيحت آغاز كرد كه:
    ــ با خلق، به قدر حوصله ايشان، سخن‌ گوي! و به قدر صفا، و اتحاد ايشان، ناز كن!
    گفتم:
    ــ راست مي‌گويي! وليكن، نمي‌توانم گفتن جواب تو! چو، نصيحت كردي، و تو را، حوصله اين جواب، نمي‌بينم!» (ش79).
    شمس، مخاطبان خود را مشخص كرده است. وي مي‌داند كه روي سخنش با كي است. از اين‌رو، به هنگام اعتراض، نسبت به پيچيدگي سخنش، آشكارا، اعلام مي‌دارد كه:
    «صريح گفتم ... كه:
    ــ سخن من، به فهم ايشان، نمي‌رسد! مرا دستوري نيست كه از اين نظير (مثال)هاي پست گويم! آن اصل را مي‌گويم، بر ايشان، سخت مشكل مي‌آيد! نظير آن، اصل دگر مي‌گويم، پوشش در پوشش، مي‌رود! » (ش81).
    «مخاطب شمس»، ابرمرد است، انسان والاست، شيخ كامل است، كسي است كه مسئول رهبري مردم است! روي سخن شمس، متوجه رهبران است، نه پيروان:
    «مرا در اين عالم، با عوام، هيچ كاري نيست! براي ايشان، نيامدم! اين كساني كه رهنماي عالم‌اند، به حق، انگشت، بر رگ ايشان، مي‌نهم!» (ش82)
    «من شيخ را مي‌گيرم، و مؤاخذه مي‌كنم، نه مريد را! آنگه، نه هر شيخ را، شيخ كامل را! ... » (ش83).

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #11 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:42

  2. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    در بیان حکمت دعا از زبان مولانا


    به نام خدا

    متن حاضر سخنرانی دکتر غلامرضا اعواني رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در همایش" نيايش؛ ضرورت زندگي" است که با عنوان: نيايش از نگاه مولانا روز یکشنبه 28 مرداد86 در موزه ملی قران کریم برگذار شد.

    در بیان حکمت دعا از زبان مولانا


    چون این همایش، جلسه اي قرآني است سخن را با چند آيه و حكمت قرآني آنها آغاز مي كنم. مولانا حقيقت حكمت را به زبان ساده و شعر بيان كرده است. از این رو بايد سخنان بزرگاني چون مولانا را بخوانيم تا به راز قرآن پي ببريم. وقت براي بررسي آيات قرآني ضيق است.
    اعتقاد من اين است كه هر جا علمي وجود داشته، قرآن آن حكمت و دانش را به زيباترين و موجزترين وجه بيان كرده است.
    من به حكمت دعا در قرآن مي پردازم. سپس به رويكرد مولانا درباره حكمت دعا اشاره ای می کنم.
    قرآن مي گويد: اي پيامبر به امتت بگو اگر دعاي شما نبود خدا به شما توجهی نداشت.
    يعني دعا واسطه ارتباط خدا با بنده است. انساني كه دعا نكند، خدا به او توجهي ندارد. دعا شكل هاي مختلفي مثل نماز دارد. دعوت قرآن به اسماء الحسني است. انسان خواه ناخواه با این اسماء ارتباط دارد.
    قرآن بين اجابت و استجابت فرق گذاشته است. خدا در جايي كه اضطرار وجود دارد از اجابت استفاده مي كند، ولي در جايي كه اضطرار نيست، از استجابت استفاده مي كند. هر دعايي اجابت مي شود ولي در وقت خودش. شايد دعايي باشد كه قابل اجابت نباشد. حال اجابت ديگر با خود خدا است.
    در قرآن آياتي داريم كه به ما می گوید چگونه دعا كنيم. احكام دعا در اين آيات آمده است. مثل: با تضرع و اضطرار دعا كنيد و اینکه دعاي فرد ظالم برآورده نمي شود. در آيات قرآن شرايط دعا دقيقاً آمده است. از اسماء خداوند سمیع الدعا است.
    در بحث سؤال ما انواع سؤال داريم. مثل سؤال حال و سوال استعدادي.
    سؤال استعدادي سؤال ايام ثابته و حقايق ما پيش از وجود است. اين سؤال، اصل همه سؤال هاست، آن چيزي كه مقتضي استعداد شما بود.
    يكي انسان شد و ديگري سگ شد. او در علم ازلي و مشيت الهي استعداد داشته و اقتضاي وجود داشته است. هر كس اقتضاي سؤالش بوده است، خداوند به او وجود داده است. شما نمي پرسيد كه چرا موجودات هستي پيدا كرده اند؟ اين اقتضاي اعيان ما بوده است و سؤال ما از حضرت حق پيش از وجود بوده است.
    دعا هم بدون سؤال و خواستن امكان ندارد. ما هم از خداوند اين سؤال را كرديم و خداوند هم به ما جواب داده است.
    همانطور كه گفته شد سؤال انواع مختلفي دارد: سؤال غايي، حالي، استعدادي و ماهيات.
    در قرآن و از زبان رسولان انواع دعا ذكر شده است.
    در سوره انبياء سه پيامبر از خداوند سه سؤال مطرح كردند و خداوند اجابت كرد.
    سؤال حضرت ايوب، شفاء از بيماري لاعلاج و دعاي حضرت ذكريا هم در مورد بچه دار شدن و بسياري دعاهاي ديگر پيامبران در اين خصوص قابل بررسي است. از اين حيث كه تمام دعاها در قرآن آمده است. نحوه دعا و استجابت آن هم ذكر شده است.
    مي توانيم با بررسي آيات قرآن در مورد نحوه دعاي پيامبران و نحوه استجابت به شرايط دعا دست يابيم.



    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #12 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:44

  3. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    ادامه(در بیان حکمت دعا از زبان مولانا)

    دعا؛ تایید الهی
    اما چند كلمه از مولانا بگويم. مولانا اسرار دعا را به زبان شعر بيان كرده است. دعا فقط آيات قرآن نيست، بلكه روايات زیادی درباره دعا و نحوه آن داريم كه متأسفانه مورد غفلت قرار گرفته اند. علماي ما هم متأسفانه آنان را بيان نمي كنند. اين علمِ دعا است. علم را ظاهر نمی کنند. علماي قديم ما اين مسئله را مسئله روز مي دانستند. مسائل مهمي چون توحيد از مسائل اصلي اسلام است. زیرا دين بر اساس توحيد است. رسيدن به حقيقت توحيد قرآني بسيار دشوار است. ولي امروزه بحث هاي توحيدي بسیار كم است. در صورتي كه توحيد از اصول دين است. قدما و عرفاي ما، به اصول دين توجه خاصي داشتند.
    مولانا هنگامی که درباره توحيد، عدل، معاد و جبر و اختيار بحث مي كند، آنها را به صورت لطيف و ظريف بیان می کند. در صورتي كه امروز از آن غفلت مي شود. ما از اساس نسبت به مسئله غفلت داريم. در این خصوص سؤالی برايمان مطرح نيست. در صورتي كه قدما از حكمت قرآني به بهترين وجه استفاده می كردند. من از مولانا براي مسئله دعا مثال مي آورم.
    اولاً خود كسي كه دعا مي كند بايد مؤيد باشد. تا تأييد الهي نباشد دعا امكان پذير نيست. دعا اجابت بشود يا نه. زمان و مكان و شرايط دارد. ولي اينكه خود انسان به دعا بپردازد، خود يك تأييد الهي است:
    در ميان خون و روده، فهم و عقل
    جز ز اكرام تو نتوان كرد
    يعني همين كه انسان به دعا مي پردازد هم سؤال كننده و هم اجابت كننده از اوست. اول و آخر اوست. اين از اسرار دعاست.
    اگر نماز واقعي باشد گوينده سمع الله لمن حمده هم خداست. هم شاهد و مجري اوست.
    اول اوست، جز تو پيش كه برآرد بنده دست
    هم دعا و هم اجابت از تو هست
    هم از اول مي دهي ميل دعا
    تو دهي آخر دعاها را جزا
    اول و آخر تويي، ما در ميان
    هيچ هيچي كه نيايد در بيان
    اگرانسان در دعا دم خوش ندارد بايد به اولياء و اهل دعا متوسل شود.
    بهترين دعا در حال فنا و اضطرار است. بنده تا وقتي كه خودي خود دارد دعا دارد، ولي دعاي حقيقي آن است كه خود بنده در ميان نباشد، بلكه در حال اضطرار و فنا قرار گرفته باشد.
    آن دعاي بي خودان، خود ديگر است. (يعني آني كه از خودي خودش فاني شده، دعايش چيز ديگري است)
    آن دعا حق مي كند چون او فناست
    آن دعا و آن اجابت از خداست
    واسطه مخلوق ني اندر ميان
    اما مسائلي است كه قدما مانند ابن عربي در باب دعا مطرح كرده اند. آنها بحث هاي لطيف و ظريف و دقيقي درباره دعا دارند كه امروز فراموش شده است.
    عده اي از اولياء و عرفا دعا را جايز نمي دانند. زیرا آن را بي ادبي مي دانند. اينكه به خدا بگويند اين را بكن. اين خود مراتب خاصي از ولايت است. آن چنان به مراتب قضا و قدر الهي دل بسته بودند و مقام آنها مقام رضا است كه جز به قضاي الهي دل نهادن حاضر نبودند.
    ابن عربي در كتاب فصوص و هجویری در کتاب كشف المحجوب اين مباحث را مطرح کرده اند، كه آيا اوليايي اند كه از خدا چيزي نخواهند؟ اين قضيه را از زبان مولانا بشنويد:
    قومي ديگر مي شناسم ز اوليا
    كه دهانشان بسته باشد از دعا

    يعني دعا نمي كنند. البته انسان بايد دعا كند. زیرا خداوند می گوید: ادعوني استجب لكم. ولي اينان مقاماتي و طبقاتي دارند. اين امر مختص عده اي از اولياست. انسان بايد به مرتبه اي برسد كه قضاي الهي را بشناسد و به مقام سر قدر برسد. عالي ترين علمي كه در عرفان وجود دارد، سر قدر است. مولانا ادامه مي دهد:‌
    در قضا ذوقي همي بينند خاص
    كفرشان آيد طلب كردن خلاص
    هر چه آيد پيش ايشان خوش بود
    قاب حيوان گردد از آتش بود
    اما دعا كرن خوب است. اعم از اينكه اجابت بشود يا نشود. خداوند بنده اي را كه دوست دارد، دعاي او را زود اجابت نمي كند. او مي خواهد بنده را به خود نزديك كند. خداوند براي خود منطقي متعالي دارد. گاهي بنده اي را كه دوست دارد قدري قلقلك مي دهد و بعدا دعاي او را اجابت مي كند. اين امر در آيات و روايات ما نقل شده است. مولانا در اين باره مي گويد:
    اي بسا مخلص كه نالد در دعا
    تا شود دود خلوصش بر سما
    يعني آن قدر دعا مي خواند كه دود اخلاصش به آسمان مي رسد. اما دعايش اجابت نمي شود. پس ملائك واسطه مي شوند:
    پس ملائك با خدا نالند زار
    كي مجيب هر دعاي مستجاب
    بنده مؤمن تضرع مي كند
    او نمي داند كه جز تو مضطرند
    حق بفرمايد كه نيست خواري اوست
    عين تأثير عطا ياري اوست
    يعني اگر او را اجابت نمي كنم، خواري او نيست. او پيش من عزيز است. او محب من است. او را ياري مي كنم. اولياء به من نزديك اند.
    ناله مومن همي داريم دوست
    گو تضرع كن كه اين اعزاز اوست
    حاجت آوردش ز غفلت سوي من
    آن كشيدش لوكشان در كوي من
    در برآرم حاجتش او آورد
    هم در آن بازيچه مستغرق شود
    يعني ما از ياد خدا غافليم و خداوند كاري مي كند كه به او متوسل شويم و به سوی او برگرديم. اگر حاجت او را برآورم، مي رود و ديگر به سوي من باز نمي گردد. دنيا جاي لهو و لعب است و از من دور مي شود. بنابراين كمي حاجت او را دير برمي آورم كه او بيشتر پيش من بماند و به من نزديك شود. دوباره مي گويد:
    گرچه مي ماند ز جان او سوگوار
    دل شكسته، سينه خسته، گو هزار
    خوش همي آيد، مرا ناله او
    يعني خداوند می گوید ناله دعا كننده و آن خدايا گفتن و آن راز او را دوست دارم.
    بنابراين، دعا يكي از اسرار قرآني است. تفسیر مولانا، تفسير معنوي و فهم قرآن است. بيش از دو هزار آيه در ابیات مولانا تكرار شده و در مثنوي بياني ديگر يافته است. مولانا را بايد بخوانيم تا به حكمت قرآني دست يابيم. مولانا بخشي از حكمت دعا را برايمان مشخص مي كند.


    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #13 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:46

  4. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    به نام خدا

    24 ذی الحجه ، روز مباهله – قسمت 1

    معنای لغوی و اصطلاحی مباهله

    مباهله در اصل از «بَهل» به معنی رها کردن و برداشتن قید و بند از چیزی است. امامباهله به معنای لعنت کردن یکدیگر و نفرین کردن است. کیفیت مباهله به این گونه استکه افرادی که درباره مسئله مذهبی مهمی گفتگو دارند در یک‏جا جمع شوند و به درگاهخدا تضرّع کنند و از او بخواهند که دروغ‏گو را رسوا سازد و مجازات کند.
    شرح مختصر واقعه مباهله

    مباهله پیامبر با مسیحیان نجران، در روز بیست‏وچهارم ذی‏الحجّه سال دهم هجریاتفاق افتاد. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م طی نامه‏ای ساکنان مسیحی نجران را بهآیین اسلام دعوت کرد. مردم نجران که حاضر به پذیرفتن اسلام نبودند نمایندگان خود رابه مدینه فرستادند و پیامبر آنان را به امر خدا به مباهله دعوت کرد. وقتی هیئتنمایندگان نجران، وارستگی پیامبر را مشاهده کردند، از مباهله خودداری کردند. ایشانخواستند تا پیامبر اجازه دهد تحت حکومت اسلامی در آیین خود باقی بمانند.
    موقعیت جغرافیایی

    بخش با صفای نجران، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرارگرفته است. در آغاز طلوع اسلام این نقطه، تنها نقطه مسیحی‏نشین حجاز بود که مردم آنبه عللی از بت‏پرستی دست کشیده و به آیین مسیح علیه‏السلام گرویده بودند.
    دعوت به اسلام

    پیامبر اکرم، حضرت محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م برای گزاردن رسالت خویشو ابلاغ پیام الهی، به بسیاری از ممالک و کشورها نامه نوشت یا نماینده فرستاد تاندای حق‏پرستی و یکتاپرستی را به گوش جهانیان برساند. هم‏چنین نامه‏ای به اسقفنجران، «ابوحارثه»، نوشت و طی آن نامه ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوتفرمود.
    نامه حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م به اسقف نجران

    مشروح نامه پیامبر به اسقف نجران چنین بود: «به نام خدای ابراهیم و اسحاق ویعقوب. [این نامه ایست] از محمد، پیامبر خدا، به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاقو یعقوب را ستایش می‏کنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرا می‏خوانم. شمارا دعوت می‏کنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند درآیید و اگردعوت مرا نپذیرفتید باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید [تا در برابر اینمبلغ، از جان و مال شما دفاع کند] و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می‏شود».
    عکس‏العمل نجرانی‏ها

    نمایندگان پیامبر که حامل نامه دعوت به اسلام از جانب پیامبر بودند، وارد نجرانشدند و نامه را به اسقف نجران دادند. او نیز شورایی تشکیل داد و با آنان به مشورتپرداخت. یکی از آنان که به عقل و درایت مشهور بود گفت: «ما بارها از پیشوایان خودشنیده‏ایم که روزی منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت وهیچ بعید نیست که محمد ـ که از اولاد اسماعیل است ـ همان پیامبر موعود باشد». بنابراین شورا نظر داد که گروهی به عنوان هیئت نمایندگان نجران به مدینه بروند تااز نزدیک با محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وس م تماس گرفته، دلایل نبوت او را بررسیکنند.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #14 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:47

  5. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    به نام خدا


    عید غدیر خم-
    «
    غدير» در زبان عربي به معني گودال و «خم» ناممحلي نزديك منطقة «جحفه» است. كه در آن روزگار چشمه‌اي روان و درختاني كهنسال داشت. به دليل موقعيت سوق الجيشي «غدير خم» حاجيان شهرها و سرزمين‌هاي مختلف عربستان پساز انجام مناسك حج و هنگام بازگشت به شهر و ديارشان در اين منطقه از هم جدا ميشدند. آنچه نام اين محل را در تاريخ اسلام مهم و به يادماندني كرده است به سال دهمهجري و تصميم پيامبر اسلام (ص) براي زيارت خانه خدا و به جا آوردن مراسم حج واعلام ايشان مبني بر اينكه امسال آخرين حج ايشان خواهد بود، برمي‌گردد. لذا مردمشهرها و مناطق مختلف عربستان به وسيله قاصداني از اين امر مطلع شدند.
    در پي اينفراخوان پيامبر اسلام(ص) با اجتماع عظيمي از مردم، مدينه را به قصد مكه تركفرمودند. اجتماع باشكوهي از مسلمانان آن سال در مراسم حج شركت كردند؛ كه آن سال حجهالوداع پيامبر(ص) بود. پس از پايان مراسم حج پيامبر(ص) دستور دادند كه حجاج بايدحركت كنند تا در غدير خم حاضر باشند. همچنين پيامبر به 12 هزار نفر از حجاج يمنكه مسيرشان متفاوت بود – دستور دادند همراه حجاج به غدير خم بيايند. در مسير بازگشتحجاج، جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «هان! اي پيامبر! آنچه را كهاز سوي پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن و اگر چنان نكني پيام رسالت را انجامنداده اي و خداوند تو را از مردم حفظ مي فرمايد.» ( سوره مائده، آيه 67 )
    در پيابلاغ اين دستور پيامبر دستور توقف كاروان حجاج را در منطقه غدير خم دادند و امرفرمودند كساني كه جلوتر هستند بازگردند و كساني كه عقب مانده اند به اجتماع حجاج درغدير خم برسند. اجتماعي كه تعداد آن را بين نود تا صد و بيست هزار نفر ذكركرده‌اند. پيامبر اسلام (ص) در آن روز گرم سوزان بر بالاي منبري از جهاز شتران درحالي كه حضرت علي (ع) در كنار ايشان قرار داشت خطبه اي ايراد فرمودند. پيامبر(ص) دراين خطبه با ستايش و حمد خدا شروع و حديث ثقلين را بيان فرمودند سپس در حالي كه دستحضرت علي (ع) را بلند نمودند تا همه مردم ايشان را دركنار رسول خدا مشاهده نمايند،از مردم پرسيدند: «اي مردم آيا من از خود شما بر شما اولي و مقدم‌ نيستم؟» مردمپاسخ دادند: «بله اي رسول خدا.» حضرت در ادامه فرمودند: « خداوند ولي من است و منولي مؤمنين هستم و من نسبت به آنان از خودشان اولي و مقدم مي باشم.» آنگاه فرمودند: «پس هر كس كه من مولاي او هستم علي مولاي اوست.» سه بار اين جمله را بيان كردند وفرمودند: « خداوندا، دوست بدار و سرپرستي كن، هر كسي كه علي را دوست و سرپرست خودبداند و دشمن بدار هر كسي كه او را دشمن دارد و ياري نما هر كسي كه او را ياري مينمايد و به حال خود رها كن، هر كس كه او را وا مي گذارد.» پس خطاب به حجاج فرمودند: «اي مردم حاضرين به غايبين اين پيام را برسانند.» هنوز اجتماع متفرق نشده بود كهبار ديگر جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را به كمالرساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را بر شما پسنديدم.» ( سوره مائده،آيه 3 )
    سپس پيامبر دستور داد كه مردم با حضرت علي (ع) بيعت كنند. مردم دستهدسته به خيمه پيامبر(ص) كه حضرت علي (ع) در آن بود وارد و با حضرت علي(ع) بيعتكردند و به ايشان تبريك مي‌گفتند. ابوبكر، عمر، طلحه و زبير جزو اولين بيعت كنندگانبودند و عمر، خطاب به حضرت علي (ع) گفت: «بر تو گوارا باد اي پسر ابي طالب، تومولاي من و مولاي هر مرد و زن با ايمان گشتي.» مراسم بيعت با حضرت علي (ع) سه روزبه طول انجاميد. حسان بن ثابت انصاري در آن روز دربارة اين انتخاب و امامت وجانشيني حضرت علي (ع) ابياتي را سرود.
    حديث غدير توسط 110 تن از صحابه مثلابوبكر، عمر، عثمان، عمار ياسر، ام سلمه، ابوهريره، سلمان، زبير، زيدبن ارقم،ابوذر، عباس بن عبدالمطلب، جابر عبدالله انصاري و 83 تن از تابعين مثل سعيد بن جبيرو عمربن عبدالعزيز نقل شده است. پس از تابعين نيز 360 تن از محدثان، حديث غديررا درآثار خويش نقل نموده اند كه سه تن از آنان صاحبان «صحاح سته» ( ششگانه ) هستند.
    علماي شيعه همگي غدير را حديثي متواتر دانسته اند. مورخي مثل يعقوبي كه اولينكتاب تاريخ عمومي را در جهان اسلام نوشته نيز واقعه غدير را ذكر كرده است. همچنينمورخاني مثل محمد بن جرير طبري، ابن اثير، سيوطي، شهرستاني، ابونعيم اصفهاني اينواقعه را بيان كرده اند و حتي برخي از آنان كتاب هاي مستقل در باب غدير تأليفكرده‌اند مثل «الولايه في طرق حديث الغدير» اثر محمد بن جرير طبري.
    عيد غديرخم بزرگترين عيد در نزد ائمه (ع) و شيعيان آنان بوده است و در طول تاريخ همواره آنرا گرامي داشته‌اند.
    «
    در كتاب ثوب الاعمال شيخ صدوق باسندش به حسن بن راشد آمدهكه گفته است: به امام صادق (ع) گفتم: آيا براي مؤمنان عيد ديگري جز جمعه و فطر وقربان وجود دارد؟ فرمودند: آري. روزي و عيدي كه از همه بزرگتر است و آن روزي است كهامير المؤمنين علي (ع) را بر پا داشتند و رسول خدا (ص) پيمان ولايت او را بر عهدهزن و مرد مسلمان در محل غدير خم نهاد، پرسيدم كدام روز هفته بوده است؟ فرمودند: روزدر سال ها تغيير مي كند، آن روز، روز هجدهم ذي الحجه است....»

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #15 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:48

  6. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    به نام خدا



    سيره عملي امام هادي (ع)- قسمت 1

    روزي امام هادي (ع) براي انجام کاري از سامرا بيرون رفته بودند. عربي از ايشان جستجو مي کرد. او را به مکان حضرت در خارج شهر راهنمايي کردند. پس از آنکه شرفياب شد، عرض کرد: من از اعراب کوفه و از ارادتمندان خانواده شما هستم. قرض سنگيني دارم که کسي جز شما سراغ ندارم بدهي مرا ادا نمايد. حضرت فرمودند: ناراحت نباش و دستور دادند بنشيند. آنگاه فرمود: من به تو يک راهنمايي مي کنم مبادا مخالفت با گفته من کني. به خط خودم اقرار که تو مبلغي از من طلبکاري. وقتي که به شهر آمديم به منزل من بيا و تقاضاي آن مبلغ را بنما هر چه مهلت خواستم تو درشتي کن و پول خود را بخواه و در آنچه گفتم کوتاهي نکن.
    چون حضرت به شهر تشريف بردند مرد عرب وارد مجلس ايشان شد. در موقعي که عده اي حضور داشتند در ميان آنها بعضي از اطرافيان خليفه نيز بودند.
    مرد عرب طلب خود را خواست. هر چه حضرت از او تقاضاي صبر و تمديد مدت کردند راضي نشد و با درشتي درخواست وجه را مي‌کرد. عاقبت ايشان از پرداخت فوري پوزش خواستند ولي او نپذيرفت.
    اطرافيان خليفه را به فکر انداخت و مبلغ سي هزار درهم براي حضرت فرستادند.
    آن بزرگوار عرب را خواستند و تمام پول را در اختيار او گذاشتند فرمودند قرض خود را بده و بقيه را صرف خانواده خويش کن.
    گفت: اي پسر رسول خدا (ص)، به يک سوم از اين مبلغ کار من درست مي شد راستي چنين است«الله اعلم حيث يجعل رسالته»؛ خداوند مي داند رسالتش را در چه کساني قرار دهد.
    يک بار امام (ع) به مجلس متوکل وارد شد و نزديک او نشست. متوکل در عمامه آن حضرت دقت کرده ديد قماش و پارچه آن بسيار نفيس است. از روي اعتراض گفت اين عمامه را چند خريده اي؟ فرمود: کسي که براي من آورده پانصد درهم نقره خريده است. متوکل گفت: اسراف کرده اي که عمامه اي به پانصد درهم نقره بر سر بسته اي.
    امام (ع) فرمود: شنيده ام در همين روزها کنيز زيبايي به هزار دينار زر سرخ خريداري کرده اي؟!
    متوکل جواب داد: صحيح است. فرمود: من به پانصد درهم عمامه اي گرفته‌ام براي شريفترين عضو بدنم، تو به هزار دينار زر سرخ کنيزي خريده اي براي پست ترين اعضايت. انصاف بده اسراف کدام است؟!
    متوکل بسيار خجل و شرمنده گرديده گفت: انصاف آن است که ما را در اعتراض نسبت به بني هاشم صرفه اي نيست.
    صقربن ابي دلف گفت: در آن هنگام که متوکل عباسي امام علي النقي (ع) را زنداني کرد من نگران شدم. براي آنکه از حضرت اطلاعي پيدا کنم به سراغ زراقي زندانبان متوکل رفتم. همين‌که چشمش به من افتاد گفت: حالت چطور است؟ جواب دادم: خوب. گفت: بنشين. من ترسيدم و با خود گفتم اگر اين مرد منظورم را از آمدن به اينجا بفهمد چه خواهد شد. به همين جهت به او گفتم راه را اشتباه آمده ام.
    وقتي مردم از اطرافش پراکنده شدند، پرسيد: براي چه آمده اي؟ گفتم: مايل بودم خبري بگيرم. گفت: شايد آمده‌اي از آقايت خبر بگيري؟
    با تعجب سؤال کردم: آقايم کيست؟ آقاي من (متوکل) است گفت: ساکت باش آقاي حقيقي همان آقاي توست. از من مترس با تو هم مذهب هستم. گفت: بنشين تا متصدي اخبار و نامه ها از خدمتش خارج شود. همينکه آن مرد بيرون شد، به غلامي گفت: دست صقر را بگير ببر در همان اتاقي که آن مرد علوي زنداني است. آن دو را با يکديگر تنها بگذار. غلام مرا نزديک اتاقي برد، اشاره کرد همينجا است داخل شو. ديدم امام (ع) بر روي حصيري نشسته در مقابلش قبري کنده اند. سلام کردم دستور داد بنشينم. آنگاه پرسيد: براي چه آمده اي. عرض کردم: آمدم از شما خبر بگيرم. در اين حال دوباره چشمم به قبر افتاد، گريه ام گرفت. آن بزرگوار متوجه شده فرمود: صقر، ناراحت نباش اينها نمي توانند مرا آزاري برسانند. خداي را سپاسگزاري کردم.
    عرض کردم: آقاي من، حديثي از رسول الله (ص) نقل شده معني آن را نمي فهميم، پرسيد: کدام حديث؟ گفتم: اين فرمايش پيغمبر (ص) «لا تعادو و الايام فتعاديکم» روزها را دشمن نداريد که با شما دشمني مي ورزند.
    فرمود: ايام ما خانواده هستيم تا آسمانها و زمين پايدار باشد. شنبه اسم پيغمبر (ص) است، يکشنبه اميرالمؤمنين (ع)، دوشنبه امام حسن و امام حسين (ع)، سه شنبه علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفربن محمد (ص) است. چهارشنبه موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و من هستم، پنجشنبه پسرم امام حسن عسکري و جمعه پسر پسرم (حضرت مهدي (عج ) هستند. جمعيت حق به سوي او، حضرت مهدي (عج)، اجتماع مي کنند. اوست که زمين را پر از عدل و داد مي کند همانطور که از ظلم وجور پر شده.
    اين است معني ايام، مبادا با آنها در دنيا دشمني کنيد که آنها نيز در آخرت با شما دشمني خواهند کرد. آنگاه فرمود وداع کن و خارج شو که بر تو اطميناني ندارم.
    يک بار متوکل سپاه خود را بر امام علي النقي حضرت هادي (ع) عرضه داشت و دستور داد هر اسب سواري توبره اسب خود را پر از خاک نمايد و در محل معيني بريزد، در اثر انباشته شدن آن خاکها پشته و تل بلندي مانند کوه درست شد که آن را «تلّ المخالي» يعني پشته توبره اسبها ناميدند.
    متوکل و امام (ع) بر فراز آن تل بالا رفتند، متوکل گفت مي دانيد از چه رو شما را خواستم؟ براي اينکه سپاه مرا مشاهده نماييد. تمام لشکريان او لباسهاي مخصوص پوشيده غرق در سلاح با بهترين زينت‌ها و با آرايش نظامي سان مي دادند. اين کار را براي ترسانيدن کساني که اراده مخالفت با او را داشتند کرده بود و متوکل از حضرت هادي (ع) مي ترسيد که مبادا يکي از اهل بيت و بستگان خود را امر به قيام نمايد.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #16 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:49

  7. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    قيام نمايد.
    به نام خدا



    سيره عملي امام هادي (ع)- قسمت 2



    امام (ع) پس از مشاهده سپاه متوکل فرمودند: مي خواهي من هم سپاه خود را به تو نشان دهم؟ گفت: نشان دهيد تا لشکر شما را ببينيم. دستهاي خود را به درگاه بي نياز دراز کرد و دعا نمود. در اين هنگام متوکل ديد از شرق تا غرب تمام آسمان را فرشتگان فرا گرفته اند و مانند ابر فضا را پوشانيده اند، از ترس بر زمين افتاد و غش کرد. پس از آنکه به هوش آمد، حضرت فرمودند ما در دنيا اظهار چيره دستي با شما نمي‌کنيم و مشغول به امر آخرت هستيم. نگراني و ترس نداشته باش از آنچه خيال کرده بودي. مرا با تو در اين جهان مزاحمتي نيست!
    متوکل عباسي در بدنش دمل بزرگي در آمده بود که به هيچ‌وجه خوب نمي شد، از زيادي درد در تب سوزاني بسر مي برد، پزشکان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوکل به حضرت امام علي النقي (ع) ارادت کامل داشت، کسي را پيش آن بزرگوار فرستاد و تقاضاي دواي مؤثر نمود.
    امام (ع) فرمود: روغن گوسفند با گلاب بياميزيد و بر دمل بنهيد تا درد ساکت شود و سر بگشايد. اين دستور را که به خليفه رساندند پزشکان معالج از تجويز چنين دارويي براي دمل خنديدند. آن دوا را هيچکدام نپسنديدند.
    اين خبر به مادر متوکل رسيد پزشکان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پيش متوکل خارج کنند. خودش شخصاً آن دوا را تهيه کرده و بر دمل نهاد. هماندم درد فرو نشست و اثر بهبود آشکار بدون فاصله شد و سر دمل باز گرديده مواد فاسد خارج شد.
    متوکل در همان روز هزار مثقال زر مسکوک سرخ در هميان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده براي آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوکل رسانيدند که حضرت هادي (ع) خيال خلافت دارد، هر سکه اي که شما به ايشان مي دهيد صرف جمع آوري اسلحه مي کند. متوکل بدگمان شد. شبي سعيد وزير دربار خود را دستور داد به وسيله نردباني از راه بام نيمه شب بدون اطلاع بر آن حضرت وارد شود و ببيند ايشان در چه حالند و آيا در منزل و خلوتخانه خاص ايشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت يافت مي شود، اگر پيدا کرد براي متوکل بياورد. سعيد با چند خادم نردباني برداشته کنار ديوار منزل آن حضرت آمد به وسيله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاريکي بود. سعيد وقتي داخل منزل گرديد سرگردان گشت که به کدام طرف برود و چگونه جستجو نمايد. در اين هنگام امام (ع) از درون خانه فرمود سعيد همانجا باش تا برايت چراغي بفرستم.
    فرستاده متوکل از اين پيشامد در شگفت شد که از کجا دانست من آمده ام. چيزي نگذشت که خادمي با چراغ افروخته و يک دسته کليد پيش سعيد آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه هاي ما را جستجوکن هر چه از وسايل جنگ پيدا کردي بردار بعد از پايان تفحص پيش من بيا.
    خادم اتاقها را يکي يکي باز کرد و سعيد را راهنمايي نمود در هيچکدام از اتاقها آنچه را که در جستجويش بود پيدا نکرد. خدمت حضرت هادي (ع) رسيد و داخل خلوتخانه ايشان شد. ديد حصيري افکنده و سجاده اي بر آن گسترده رو به قبله نشسته. کنار سجاده شمشيري در غلاف نهاده است و همياني که ده هزار دينار داشت با مهر متوکل بدون اينکه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است. امام (ع) فرمود از اسباب سلطنت در اين خلوتخانه فقط همين شمشير و دينارهاست که چند روز پيش خود متوکل فرستاده. هر دو را بردار و پيش او ببر تا حقيقت گفتار سخن چينان و حسودان بر او کشف شود. سعيد آن شمشير و هميان را برداشت و نزد متوکل آورد. مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد. متوکل همينکه هميان را سربسته به مهر خود ديد بسيار شرمنده گشت و ازکرده خويش پشيمان گرديد چند نفري که از روي حسادت سخن‌چيني کرده بودند کيفري بسزا داد و ده هزار دينار ديگر در هميان گذارد. با همان هميان اول، خدمت ايشان فرستاد و پوزش خواست.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #17 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:50

  8. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    میلاد فرخنده مبارک باد


    به نام خدا

    میلاد فرخنده مبارک باد -
    نام : علی
    لقب : هادی نقی
    کنیه : ابوالحسن
    نام پدر :محمد
    نام مادر: سمانه مغربیه
    تاریخ ولادت : 15 ذی الحجه یال 212 هجری
    محل ولادت : مدینه طیبه
    مدت امامت : 33 سال
    مدت عمر :42 سال
    تاریخ شهادت : 3 ماه رجب سال 254 هجری
    علت شهادت: طعام زهر آلود
    نام قاتل : متوکل عباسی
    محل دفن : سامراء
    تعداد فرزندان : 4 پسر و1 دختر


    میلاد فرخنده :
    سحرگاه روز 15 ذی الحجه هنگامی که خورشید اشعه تابناک خود را بر روی زمین می گسترد مولود مسعود خاندان رسالت حضرت امام علی النقی (ع) دیده بر جهان بازگشود نوزادی که باعث سربلندی وافتخار اسلام گردید وعمر خود را در راه اعتلای تعالیم ارزنده اسلام مصروف داشت ودر پیشبرد هدفهای الهی از هیچ نو کوشش وفعالیت ومجاهده مضایقه ننمود .
    او در تیره ترین دوران اختلافات خلفای عباسی همانند پدر بزرگوارش به توسعه وگسترش آئین اسلام پرداخت واصالت تعالیم اسلامی را از گزند حوادث وآفات محفوظ داشت .
    او از همان دوران نوجوانی از آن هنگامی که در مکتب پدر بزرگوارش درس علم ومعرفت می اموخت به راهنمائی وارشاد مردم می پرداخت ودر مکتب عالی دانش وفضیلت خود ، گروههائی از علاقه مندان وارادت ورزان خاندان نبوت را می پروراند .
    او در عصر خود در دانش وفضیلت وشرف انسانی ، مجاهدتهای اسلامی نظیر وهمتا نداشت وعلاقمندان همچون پروانه گرد شمع وجودش می گشتند واز خرمن علم ودانش وفضیلت او بهره ها می بردند .

    سال ولادت :
    دهمین ثمره باغ ولایت ودوازدهمین نهال خعصمت وطهارت ونخستین فرزند برومند پیشوای نهم در سال 212 هجری در یکی از محلات مدینه شهر نورانی پیامبر بزرگوار اسلام در محلی که موسوم به « صریا» بود دیده بر جهان گشود وبه زیباترین نامی مه در خاندان رسالت سابقه دیرین وخوش خاطره ای داشت موسوم گردید ؛ پدر ارجمندش برای وی نام « علی » را برگزید .
    او که همانند جد بزرگوارش مأ موریت دفاع از اسلام واحیای حقوق مسلمانان را از جانب پروردگار عالم بعهده داشت همان کنیه ی جدش را بر خویشتن انتخاب کرد وبه ابوالحسن موسوم گردید .
    لقب ابن رضا درخشان ترین عنوان وشهرت او ودیگر پیشوایان معصوم بعدی بود که آنروزها همچون ستاره درخشان در میان دهها القاب دیگر بر تارک وی می درخشید . از دیگر القاب آن حضرت می توان هادی ، ناصح ، عالم ، فقیه ، امین ، عسگری ، دلیل ، فاتح ، نقی و مرتضی را نام برد چنانچه امروز بیشتر دوستداران وشیعیان او را با لقب مشهور « هادی » میشناسند .
    آن حضرت تحت تربیتهای الهی ومعنوی پدر ، هفت سال واندی زندگی کرد وبعد از وفات پدر درخشان ترین وشامخ ترین چهره ی اسلام بود که مشکلات فقهی وعلمی جهان اسلام را با دانش وبینش خود حل وفصل می نمود .

    مادر :
    مادر عزیز ومهربانش ، بانوی با فضیلت وتقوی ودانشمدندی یود در نهایت فداکاری ودلسوزی که یکی از بانوان صالح ودرستکار شایسته ی روزگار خود محسوب می گشت بحدی که خود امام 0ع) درباره ی او چنین میفرماید :
    « مادرم عارف وآشنا به مقام امامت وولایت بود . او با عنایت ولطف پروردگار اهل رحمت وبهشت است . هرگز فریب شیطان ومکر و کید *****کار وستکگر را بخود ندید واز نظر رتبه ومقام کمتر از مادر انبیاء ومردان شایسته ی الهی نبود ...» .
    نام گرامی وی « سمانه » معروف به سیده وصاحب کنیه « ام الفضل مقربیه » از شاهزادگان رومی بود که به اسارت لشکر مسلمانان در آمده بود وبه عنوان « ام ولد » آزاد گردید وافتخارهمسری امام را پیدا نمود او یکی از آشنایان حقیقی به مقام ولایت کبری واز مدافعین سرسخت زعامت وخلافت الهی بود .



    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #18 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:53

  9. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    سخنان بزرگان


    یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن . ژرژ هربرت


    ژوبرت : جوانی ستاره ای است که فقط یکبار در آسمان عمر طلوع می کند .
    ارد بزرگ : شروع هر روز، نو شدنی دوباره است ، و دمی برای پویایی بیشتر .

    ارد بزرگ : شب زندگی برای مرد کهن ، همچون روز روشن است .
    دین بریگز: کار خودتان را انجام دهید ، اما نه فقط در حد وظیفه بلکه اندکی بیشتر و از روی سخاوت . همین مقدار اندک به اندازه تمام کار ارزش دارد.
    فردریش نیچه :آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است.
    نیچه : بشر در این دنیا بیشتر از همه موجودات مصیبت و عذاب کشیده ، بهترین دلیلش هم این است که در بین تمام آنها فقط او می تواند بخندد .
    اُرد بزرگ : شکایتی برگ زرد از درخت ندارد ، چون می داند راه دیگری جز جدایی نیست ، راهی که هر آدمی نیز روزی به آن خواهد رسید .
    دسه گور : غضب ، نابیناترین ، شدیدترین و زشت ترین ناصحان است .
    اُرد بزرگ : شباهنگام برای خانواده و نزدیکانت نامه بنویس و در روز برای اربابان و سرپرستان .
    فردوسی خردمند : چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست .
    دموستن : آنکه تخم بدی را می فشاند ، بدون شک همه محصول آن را درو می کند .

    ارد بزرگ : اساس گسترش هر کشور ، فرهنگ است .
    فردریش نیچه :آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت.
    زکریای رازی : طول کشیدن معالجه را دو سبب خواهد بود : نادانی پزشک ، یا نافرمانی بیمار .
    اُرد بزرگ : فرودستی (عوام زدگی) به بهانه ، هم رنگ دیگران شدن ، باور هیچ بزرگی نبوده است .
    دیوژن : دو گوش داریم و فقط یک زبان، برای اینکه بیشتر بشنویم و کمتر بگوییم .
    دوگلاس مک آرتور : گذشت زمان آدمی را پیر نمی سازد، بلکه ترک آرمانها و کمال مطلوبهاست که ما را فرتوت و افتاده می کند
    اُرد بزرگ : شگفتا ، می بینم ماتم سرا ، بزمگاهیست و بزمگاه ، ماتم سرای دیگر .
    داوید هیوم : خوشبختی مانند پروانه ای است ، اگر او را دنبال کنید از شما فرار می کند ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست .

    اُرد بزرگ : نوا زنده است یا مرده؟ رنگ ها بخشی از پیکره زنده اند یا مرده ؟ ! آذین بند ، پرده و پیرهن... آنها چگونه؟ !!!
    اگر کسی در این پرسش ها بنگرد خواهد دید همه آنها دارای روان و نیرو هستند . یک نوای زیبا می تواند شما را از خود بی خود کند ، رنگی ویژه می تواند شما را آرامش و یا به خشم آورد و پدیده های بی جانی ، همچون نامه

    ، پرده و پیرهن ... به هزار زبان با شما گفتگو می کنند ، همه آنها در حال ستایش دمادم زندگی اند ...
    ژان روستان : من اگر در بهشت باشم ولی به من بگویند تو حق نداری جهنم را به این بهشت ترجیح بدهی از آن بهشت بیرون می روم .

    فردوسی خردمند : این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست .
    ژرژ هربرت: یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می ارزد.
    اُرد بزرگ : قهرمان های آدمهای کوچک ، برسان آنها زود گذرند .
    داوید وایت : تا بدبختی را نشناسیم هیچوقت راه بدست آوردن و نگه داشتن خوشبختی را یاد نمی گیریم .
    اُرد بزرگ : حرکت جانوران ریز هم بی چهار چوب نیست .
    ژان داوید: راز بزرگ زندگی در شکیبایی است و نباید به خاطر یک آینده ی مبهم زمان حال را بر خود تلخ کرد.
    اُرد بزرگ : جدایی دو همسر می تواند بافت یک دودمان بزرگ را از هم بپاشد .
    ژوبرت : برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ، اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ، احتیاج به جوانی دارم .
    فردریش نیچه :آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند
    آدمی بهر تنها زیستن می باید یا حیوان باشد یا خدا. ارسطو می گوید: انگارهء سومی نیز هست بودن یکجای هر دوی آنان ... آن هم فیلسوف وار ..حقایق همه ساده اند. این نه مگر دروغی است دو چندان که آن را بر ساخته

    اند؟
    اُرد بزرگ : فرو رفتن خورشید جان آدمی ، سپیده دمی به جهان دیگر است .

    کالوس کاستاندا : هیچ چیز عوض نمی شود ! شما دیدتان را عوض کنید رمز کار این است .
    ارد بزرگ : دودمانی که مرد کهن خویش را خوار می کند ، به تن بی جان آدمی ماند که در پایان خوراک جانوران پلید خواهد شد .
    فردوسی خردمند : کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد .
    کاترین پندر : خدا را شکر کنید که نعمات و موهبت هایش به علت بینش محدود ما متوقف نمی شود .

    کلود مونه: برای هر کس زمان معینی وجود دارد که قابل انتقال نیست

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #19 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:54

  10. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    به نام خدا


    اشتباه رایج درباره كتاب خواندن برای كودكان

    می‌گویند در این روز و روزگار، بهتر است به جای این كه خودتان برای كودك كتاب بخوانید؛ برایش نوار قصه یا سی‌دی‌هایی از این قبیل بگذارید.اگر كودك شما از كتاب قصه‌‌ای كه شما برایش می‌خوانید، لذت می‌برد، به خاطر خط داستانی قصه نیست؛ بلكه به دلیل رابطه‌ای است كه هنگام شنیدن قصه با شما پیدا می‌كند.
    البته بعد از
    ۲ سالگی می‌توان از این قبیل وسایل سرگرم‌كننده یكطرفه نیز برای كودك استفاده كرد اما در آن سنین هم چنین وسایلی نمی‌تواند جای كتابخوانی مستقیم توسط شما را بگیرد.
    ۲- می‌گویند برای كودكی كه مضمون قصه را درك نمی‌كند، فرقی نمی‌كند چه كتابی برایش بخوانید.
    تا
    ۶ ماهگی، كودك دركی از آنچه شما برایش می‌خوانید، ندارد بنابراین از لحاظ محتوایی هیچ فرقی نمی‌كند كه برایش كتاب قصه بخوانید یا مثلا همین روزنامه جام‌جم را؛ اما كودكان زیر ۶ ماه هم اولویت‌هایی دارند كه باید آنها را در نظر بگیرید. آنها در این سنین معمولا شیفته تصاویر و عكس‌هایی هستند كه رنگ‌های روشن و با كنتراست بالا دارند. سرودها و ترانه‌های كودكانه‌ای كه وزن‌های شاد و قافیه‌های تكرارشونده دارند نیز كودكان را به خود جذب می‌كند.
    ۳- می‌گویند در هر نوبتی كه برای كودك كتاب می‌خوانید، باید یك قصه را از آغاز تا پایان برایش تعریف كنید.
    هیچ ضرورتی ندارد داستان را سریع و بی‌وقفه از ابتدا تا انتها برای كودك بخوانید؛ بلكه باید بگذارید كودك، سرعت كتاب خواندن شما را با میزان علاقه‌مندی و سوالاتش تعیین كند. برای شركت دادن كودك در امر كتابخوانی می‌توانید از او بخواهید كه‌مثلا چیز خاصی را در یكی از تصاویر با انگشت نشان دهد.
    كتاب را طوری روبه‌رویش بگیرید كه تصاویر را بوضوح ببیند. در مورد عكس‌ها صحبت كنید، بعضی از كلمات رایج را تكرار كنید، صدایتان را عوض كنید و برای هر كدام از شخصیت‌ها با صدایی متفاوت حرف بزنید و كارهایی از این قبیل.
    ۴- می گویند موقع كتاب خواندن باید سعی كنید بعضی از اعداد و حروف ساده را به كودك یاد بدهید.
    اصرار بر آموزش دادن به كودك در سنین پایین ممكن است اشتیاق او را برای مشاركت در كتابخوانی از بین ببرد. هدف از كتابخوانی، لذت بردن كودك و برقراری ارتباط با اوست؛ نه آموزش اعداد و الفبا.
    ۵- وقتی كودك یاد گرفت خودش كتاب بخواند، دیگر نیازی نیست شما برایش كتاب بخوانید؟
    حتی تا
    ۱۳ سالگی، درك شنیداری كودك بالاتر از دركی است كه از مطالعه شخصی به دست می‌آورد، بنابراین وقتی شما برای كودك خود كتاب می‌خوانید، او می‌تواند دایره واژگانی خود را افزایش دهد.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #20 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 15:55

صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. تاریخ و فرهنگ استان مرکزی
    توسط Admin در انجمن استان مركزي
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: 6th January 2012, 22:26
  2. معرفی رشته مترجمی زبان انگلیسی
    توسط secret در انجمن زبان انگلیسی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 27th November 2011, 13:55
  3. گفتار درماني
    توسط secret در انجمن آرشیو بخش پزشکی و بهداشتی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 6th April 2009, 04:55
  4. اهمیت تاریخی زبان دری ـ فارسی درهند
    توسط Admin در انجمن هندوستان و پاکستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 22nd July 2008, 20:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •