مقالات زبان و ادبیات فارسی
صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 66

موضوع: مقالات زبان و ادبیات فارسی

  1. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    Icon142 مقالات زبان و ادبیات فارسی

    در این تاپیک مقالات زبان و ادبیات فارسی قرار داده خواهد شد

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #1 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:21

  2. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    مولانا و شمس شعر


    بس فسانه عشق تو خواندم به جان
    تو مرا، كافسانه گشته ستم، بخوان
    مولانا

    مقدمه :
    مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعالي و ذوق سرشار، بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
    شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند.

    زندگينامه:

    مولانا روز ششم ربيع الاول سال 604 هجري قمري (سي ام سپتامبر 1207 ميلادي) در بلخ به دنيا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد بود.
    بهاء ولد (پدر مولانا) مدرس و واعظي بود خوش بيان و خطيب، جلال الدين محمد (مولانا) به روايتي 14 ساله بود كه پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه يا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترك گفت و قصد حج كرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نيشابور رسيدند شيخ عطار خود به ديدن مولانا بهاء الدين آمد. كتاب اسرار نامه خود را به جلال الدين محمد هديه داد و به پدرش گفت: «زود باشد كه پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندي بهاء الدين ولد و خاندانش به شهر قونيه كوچ كردند و دراين شهر كه در آن زمان جزء ولايت روم شرقي بود اقامت گزيدند.
    عبدالرحمن جامي مينويسد:
    « بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم. و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي‌گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.» گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد.
    بهاء الدين در سخن گفتن و انديشيدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظه ها و يا به قول معروف " ابن الوقت " بود. مولانا از قرار معلوم مثنوي خود را در جلسات متوالي به مريد خود حسام الدين چلبي ديکته مي کرد. اين مثنوي مسلما نه معاني قرآني يا تجلي عالم بالا، بلکه صرفا مفاهيمي به شمار ميرفت که به او الهام مي‌شد.
    پس از وفات وي، مولانا جلال الدين محمد كه در اين هنگام 24 ساله بود به وصيت پدر يا به خواهش مريدان بر جاي پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوي و تزكيه را رونق داد.
    آشنايي با شمس تبريزي :
    زندگي مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي دگرگون گشت، شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد،‌ معروف به شمس تبريز شوريده اي از شوريدگان روزگار خود بود.ا و در سال 642 به قونيه وارد شد و در سال 643 از قونيه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدين سان مولانا را در آتش هجران گداخت. مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پيام ها از او خواستار بازگشت او شد و پسر خود را با جمعي از ياران به جستجوي شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشيماني و عذرخواهي مردم را از رفتار خود با او بيان داشت. شمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 به قونيه بازگشت. اما بار ديگر با جهل و خودخواهي مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه گريخت. شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود . ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .
    شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت.
    مولانا باز در پي او روان شد و كوي به كوي، برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولي نشانه اي از او نيافت و در اين ميان سر به شيدايي برآورد و غزليات خود را با نام او مزين ساخت. بيشترين غزليات آتشين سوزناك ديوان شمس دست آورد همين لحظات است:
    عجب آن دلــبر زيــبا كجــا شــد؟ عجب آن سروخوش بال كجا شد؟
    ميان ما چــو شمــعي نــور مــيداد كجا شد اي عجب بي ما كجا شد؟
    بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذران كه آن هــمراه جــان افزا كجا شد؟
    چو ديــوانه همي‌گردم به صحـرا كه آهــو اندرين صحرا كجــا شد؟
    دو چشم من چو جيحون شد زگريه كه آن گوهر در اين دريا كجا شد؟
    به هر تقدير شمس تبريزي كه مولانا با عشق سوزان او را مي پرستيد با غيبت ناگهاني خود، مولوي را بيش از پيش به جهان عشق و هيجان سوق داد و از مسند وعظ و تدريس به محفل وجد و سماع رهنمون شد و خود چنان مي‌گويد:
    زاهـــد بود تـــرانه گويـــم كردي ** سر دفتر بزم و باده جويم كردي
    سجـــاده نشين با وقـــاري بـــودم ** بــازيچه كودكـــان كويــم كـردي

    روز يكشنبه پنجم جمادي آلاخر سال 672 هـ .ق مولانا بدرود زندگي گفت. خرد و كلان مردم قونيه حتي مسيحيان و يهوديان نيز در سوگ وي زاري و شيون كردند. جسم پاكش درمقبره خانوادگي در كنار پدر در خاك آرميد،‌بر سر تربت او بارگاهي است كه به «قبه خضراء» شهرت دارد.
    احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله مي‏فرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله مي‏گفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر مي‏شد.» سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه مي‏توانست عافيت نشين سايه‏سار غفلت باشد. مولانا، جان فرشته‏واري بود كه قفس تن را شكسته مي‏خواست؛ انگار آدمي از عالمي‌ديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه مي‏توانست زنده باشد، بي‏يار و بي‏ياد يار؛ كه تمام زندگي‏اش جلوه‏اي از او بود. مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونه‏هاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت. زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش بود كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. آيا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگاني رها از تعلق خاك، و رهروان راهي كه مقصد ان بحر توحيد بود. جلال‏الدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبريز شد. گفته‏اند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسير هجرت، عطار، عارف شوريده نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش بهاء‏ولد (سلطان العلما)، آينده درخشان معنوي جلال الدين را به وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به مولانا هديه داد. جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار مي‏رفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود. علم معقول و منقول زمانه‏اش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار مي‏رفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگي‏اش همچون ديگران و در سايه مي‏گذشت. او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتي بزرگان ديگر ـ قرار مي‏داد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقه‏وار... در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحي، شمس در دكه‏اي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش مي‏آمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك مي‏جستند. او همه را مي‏نواخت و دلداري مي‏داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقه‏اي در صاعقه‏اي، بي‏هيچ سخن. مدتي گذشت. سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند. در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد. مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريده‏اي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوباره‏اي را بازيافته بود: مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم گفت كه سرمست نيي، رو كه از اين دست نيي رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم شاگردان و مريدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويه‏اش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخمي‌در جان مولانا بود و دلشكسته و پريشان، ديدار او را انتظار مي‏كشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عده‏اي ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقي پدر و پشيماني مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضي سازند. شمس به قونيه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديري نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغ‏وار به سرزمين بي‏نشاني پركشيد. مولانا در فراق يار گمگشته، جستجو‏ها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبري نبود... مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس مي‏گفت: «خوب گويم و خوش گويم. از اندرون روشن و منورم، آبي بودم برخود مي‏جوشيدم و مي‏پيچيدم و بوي مي‏گرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون مي‏رود خوش و تازه و خرم». «اين زخم بود كه از شراب رباني، سر به گل گرفته، هيچ كس را بر اين وقوفي نه، در عالم گوش نهاده بودم مي‏شنيدم. اين خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از اين فايده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توايم و نور ديده و غرض ما فايده‏اي است كه به تو بازگردد.» شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت. و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيي، از جمله سرديها و مرگها امان يابي، موصوف به صفات حق شوي، از حي قيوم آگاهي يابي، مرگ تو را از دور مي‏بيند مي‏ميرد، حيات الهي يابي، پس ابتدا آهسته تا كسي نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بنده‏اي به يك روز.» باري، چه مي‏توانيم گفت درباره عارفي كه پيش از آن كه سوداي شعر و شاعري داشته باشد، جوياي زباني است عاري از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ كه اين همه حجاب راه پرمخاطره وصلند: حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعري را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دوري و اشتياق غزلخوانش كرده است. مولانا ادعاي شاعري ندارد، از شعر گفتن سود و بهره‏اي نمي‏جويد؛ شعر مشغله ذهني او به معناي معمول امروزي نيست، شعر نمي‏گويد تا شعري گفته باشد، بي‏قراري روح و شرح مكاشفات و سرشار شدنهاي پياپي‏اش از سرچشمه‏هاي عالم خيال بي‏آن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شيوه‏اي كه شعرش مي‏نامند، جاري مي‏شود. او مسيل اين بارشهاي قدسي است. شعر او حاصل كوششهاي طاقت‏فرساي شخصي در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازي با الفاظ نيست، شعر او جوشش دل است؛ هديه خداست؛ سرود غيبي است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطيفترين و سبكترين حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوي مبدأ متعالي است: سخنم خور فرشته‏ست، من اگر سخن نگويم ملك گرسنه گويد كه بگو خمش چرايي غزليات «شمسي» مولانا به تمامي، حاصل و ثمره چنين فضايي است. در مواجهه با اين اشعار ما با شاعري نه به شيوه معمول سر و كار داريم؛ اشعاري كه به لحاظ حس و حال و شور و هيجان در تمام طول تاريخ شعر فارسي بي‏بديل و منحصرند؛ اشعاري كه به درستي و راستي، همراه و همگام با ضرباهنگ دروني سراينده آن شكل گرفته‏اند، بي‏آن كه شاعرش در قيد لفظ و زبان خاصي مانده باشد. غزليات مولانا از «جان» و «آن» ويژه «مولوي وار» برخوردارند؛ و درك و درريافت «آن» اين غزليات جز با همراهي و شركت در تجربه دروني شاعر به دست نمي‏آيد. به مدد برخي از اصول زبان شناختي و تشريح بي «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقيقي آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند.


    ادامه دارد


    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #2 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:24

  3. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    سخن او چيزي ديگر و سرچشمه‏هاي شعرش از عالمي‌ديگرند. دانستن اين كه در سخن او چه نوع موسيقي و قوانيني وجود دارد و استعاره‏هايش از كدام سنخند و هنجارگريزيهايش از چه نوعند، مشكل ما را در شناخت حقيقت شعر مولانا حل نمي‏كند؛ بلكه فقط شناختي سطحي از ظاهر كلام او را براي ما ميسر مي‏سازد. حال آن كه بزرگواراني همچون مولانا، همواره منكر چنين دلبستگي‏هاي ظاهري در زندگي بوده‏اند: رو به معني كوش اي صورت پرست زان كه معني بر تن صورت پرست بيان اين نكته به معناي عدم آشنايي مولانا با اصول و موازين شعر و ادب نيست؛ بلكه به گواهي ناقلان و آثارش، وي هنگام سرودن اين شعرها از هوشياري و منطق حسابگرانه آدمهاي معمولي و شاعران معمولي به دور بوده است. نه وزن براي شعرش انتخاب مي‏كرد و نه براي ريتم و نوع بيان و تركيبات و تخليش حساب و كتاب منطق شعري زمانه خود را به كار مي‏گرفت. آنچه مسلم است اين كه وي اكثر آثارش را در اوج هيجانات روحي، طوفانهاي دروني، سماعهاي آني، حالها و جذبه‏هاي ناگهاني سروده است؛ يعني لحظاتي كه شاعر از خويش بر مي‌شده است؛ لحظاتي كه سينه‏اش گشاده‏تر و گره‏هاي زميني از زبانش بازتر مي‏شده است؛ براي بيان دردهاي بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنايي مي‏دهد، روشنايي مي‏بيند كه از دهانم فرو مي‏افتد، نور برون مي‏رود از گفتارم، در زير حرف سياه مي‏تابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست؛ زيرا روي مولانا به آ‏فتاب است.»: رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا آينه‏ام، آينه‏ام، مرد مقالات نيم ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما ديگر اثر سترگ مولانا، مثنوي معنوي است كه به حق قرآن عجم مي‏خوانندش. اين مثنوي حاصل نشستها و جلساتي است كه مولانا با خويشاوندان روحاني‏اش در طي چهارده سال داشته است.
    حضور معنوي حسام‏الدين چلپي در اين جلسات، انگيزه‏اي بود تا نهفته‏هاي دروني مولانا بجوشد؛ كلام پويايش در بستر زمان جاري شود؛ و معاني مناسب در اين جلسات به اقتضاي حال و مقال به ذهنش تداعي شود. تداعي معاني و توالي گفتار در سخن مولانا به گونه‏اي است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموخته‏هاي سالهاي جواني و تجربيات سفرها و جستجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفاني در لحظه و وقت آميخته مي‏شوند. اين آميختگي به گونه‏اي است كه مثنوي را از محدوده يك منظومه تعليمي و صوفيانه به درمي‏كشد و آن را تبديل به گزارش تجارب معنوي شاعر مي‏كند. تجلي حالات و آنات مرموز و ناشناخته كه در زندگي مولانا صورت انفجار احساسات به خود مي‏گيرد، كلام مولانا را به دايره‏اي بيرون از محدوده تاريخ پرتاب مي‏كند. معارف عرفان اسلامي‌در جريان سيال ذهن مولانا مي‏جوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور مي‏يابد. هر سخني، سخن ديگر را تداعي مي‏كند؛ قصه‏اي در قصه‏اي، نكته‏اي در دل نكته‏اي ديگر و بدين گونه است كه هزار توي مثنوي در ساختار شرقي وحدت در عين كثرتش شكل مي‏گيرد. «تمثيل» مهمترين صورت بياني در مثنوي است. شاعر به مدد تمثيل، ظريفترين و گاه پيچيده‏ترين نكات عرفاني را براي مخاطب، ملموس و دريافتني مي‏كند. بي‏شك، هنگامي‌كه معاني مجرد و انتزاعي به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكايت و داستان بيان شوند، علاوه بر تأثير دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با اين مباحث، از جذابيت و دلپذيري خاصي نيز برخوردار خواهند بود. ظرفيت بياني تمثيل به گونه‏اي است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش مي‏تواند معاني مورد نظر شاعر را دريافت كند. اين شيوه بياني از ديرباز كاربردهاي وسيعي در شعر عرفاني و از جمله در آثار سنايي و عطار داشته است. همچنين مثنوي مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنوي‏هايي همچون «حديقة الحقيقه» سنايي و «منطق الطير» عطار و... است. و البته هر سه اين بزرگان از نظر معرفت شناسي و شيوه‏اي كه در درك هستي داشته‏اند. يگانه‏اند؛ چنان كه احمد افلاكي در «مناقب العارفين» آورده است كه مولانا «… فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به اعتقاد مطالعه نمايد، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.» باري، شش دفتر مثنوي فراقنامه مولاناست، كه ني وجودش از نيستان عالم علوي بريده شده است؛ آواز محزون ني يادآور همين جدايي است؛ و... ني حديث هر كه از ياري بريد پرده‏هايش پرده‏هاي ما دريد ني حديث راه پر خون مي‏كند قصه‏هاي عشق مجنون مي‏كند.

    ادامه دارد

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #3 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:30

  4. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    مولانا و شمس تبريزي
    وارسته‌ شيفته‌ نفس‌ گرم‌، بيان‌ مؤثر، جاذبه‌ بزرگ‌ و انديشه‌ جوشان‌ وي‌ گشت‌ و بارقه‌ عشق‌ و محبت‌ شمس‌ تبريزي‌ و ظاهر ساده‌ و بي‌پيرايه‌ او، ژوليده‌ موي‌ با جامه‌هايي‌ خشن‌ و پر وصله‌ كه‌ پس‌ از شصت‌ سال‌ پرواز از خود ملول‌ شده‌ بود، مولانا را بي‌اختيار به‌ سوي‌ او جذب‌ كرد مولوي‌ درس‌ و مكتب‌ و مسند خود را رها كرد و دل‌ در گرو عارفي‌ نهاد كه‌ سخن‌هاي‌ بي‌پروا مي‌گفت‌ و صاحبان‌ تزويرو ريا را به‌ باد سخره‌ مي‌گرفت‌ و در جستجوي‌ راهنماياني‌ بود كه‌ انگشت‌ بر رگ‌ ايشان‌ نهد.
    مولانا سه‌ سال‌ پيوسته‌ در خدمت‌ شمس‌ بود و در اين‌ دوران‌ به‌ كلي‌ از اقامه‌ نماز و مجلس‌ وعظ و تدريس‌ دست‌ شست‌ وبه‌ سماع‌ و رقص‌ و وجد و حال‌ روي‌ آورد و از هيئت‌ صاحب‌ منبر پيشين‌ به‌ رندي‌ لاابالي‌ و مستي‌ پيمانه‌ به‌ دست‌ بدل‌ گشت‌. انقلاب‌ روحي‌ مولوي‌ و رها نمودن‌ مسند تدريس‌ و فتوي‌ خشم‌ شاگردان‌ و مريدان‌ او را فراهم‌ آورد و آنان‌ كه‌ از رويه‌ مولانا ودل‌ بستن‌ او به‌ خلوت‌ وفيض‌ صحبت‌ شمس‌ غضبناك‌ شده‌ بودند به‌ آزار اين‌ عارف‌ بزرگ‌ پرداختند و او را به‌ ترك‌ قونيه‌ و رها كردن‌ مولوي‌ وادار ساختند.
    مهاجرت‌ شمس‌ تبريزي‌ از قونيه‌ شيدايي‌ وآشفتگي‌ حال‌ جلال‌الدين‌ را افزون‌ ساخت‌ و وي‌ كه‌ چندي‌ بود شعر و شاعري‌ را آغاز كرده‌ بود به‌ خروش‌ آمد و در فراق‌ مراد خود به‌ گريه‌ و زاري‌ و عزاداري‌ پرداخت‌ و نواهاي‌ شورانگيز دل‌ شوريده‌ خود را با رقص‌ و سماع‌ و رباب‌ متجلي‌ ساخت‌. بيقراري‌ او موجب‌ شد كه‌ شمس‌ پس‌ از يك‌ سال‌ و نيم‌ در سال‌ 644 ه. ق‌ از دمشق‌ به‌ قونيه‌ باز گردد و مولانا پس‌ از ديدار يار خود آرام‌ گرفت‌ و سر به‌ دامان‌ پرمهر او نهاد. اقامت‌ مجدد شمس‌ تبريزي‌ در قونيه‌ چندان‌ به‌ درازا نكشيد; وي‌ در اين‌ مدت‌ بساط سماع‌ و طرب‌ عارفانه‌ را بي‌باكانه‌ گسترد و در مقابل‌ متعصبان‌ قشري‌ عوام‌، اسرار دل‌ خود را كه‌ به‌ ظاهر بوي‌ كفر و الحادمي‌داد بيان‌ نمود و بزرگاني‌ را كه‌ براي‌ كسب‌ شهرت‌ به‌ ديدن‌ مولانا مي‌آمدند به‌ مسخره‌ مي‌گرفت‌.اينگونه‌ اعمال‌ كه‌ از وجد و شوق‌ اين‌ عارف‌ روشن‌ ضمير ناشي‌ مي‌گشت‌ بار ديگر خشم‌ ظاهربينان‌ و كوته‌ نظران‌ را برانگيخت‌ بويژه‌ آنكه‌ مولانا نيز كماكان‌ دست‌ ارادت‌ بردامان‌ ارشاد شيخ‌ داشت‌ و همواره‌ در ملازمت‌ و صحبت‌ او بود. سرانجام‌ در سال‌ 645 ه.ق‌ در توطئه‌اي‌ كه‌ توسط دشمنان‌ بدانديش‌ شمس‌ فراهم‌ آمده‌ بود گروهي‌ از شاگردان‌متعصب‌ مولانا بر او شوريده‌ و شمس‌ تبريزي‌ را به‌ قتل‌ رساندند.
    قتل‌ شمس‌ تبريزي‌ از مولوي‌ پنهان‌ نگاه‌ داشته‌ شد و او كه‌ از غيبت‌ استاد خويش‌ مضطرب‌ گشته‌ بود چندي‌ در انتظار مراد خود به‌ سر برد و حتي‌ در طلب‌ يافتن‌ او چند بار به‌ دمشق‌ سفر كرد و پس‌ از نااميدي‌ از ديدار شيخ‌ خود كه‌ دو سال‌ بطول‌ انجاميد پريشان‌ و آشفته‌ حال‌ به‌ قونيه‌ بازگشت‌. مولانا در اين‌ زمان‌ يكسره‌ از زندگاني‌ علمي‌گذشته‌ خود دست‌ شست‌ و تا پايان‌ عمر، زندگاني‌ خود را وقف‌ تربيت‌ و ارشاد سالكان‌ و هدايت‌ زائران‌ نمود. وي‌ پس‌ از مدتي‌ كه‌ غم‌ فراق‌ ابدي‌ كعبه‌ مقصود خود را تا حدودي‌ به‌ فراموشي‌ سپرده‌ بود طريقه‌ مولويه‌ را در تصوف‌ بوجود آورد و در حالي‌ كه‌ خود در عالم‌ عرفان‌ به‌ مقام‌ والايي‌ دست‌ يافته‌ و قطب‌ سالكان‌ گشته‌ بود دل‌ در گرو مهر صلاح‌ الدين‌ فريدون‌ زركوب‌ نهاد و او را به‌ خليفگي‌ خويش‌ برگزيد.
    زركوب‌ ده‌ سال‌ در خدمت‌ استادش‌ بود و توجه‌ و علاقه‌ و اعتقاد وافر مولوي‌ به‌ زركوب‌ بار ديگر حسادت‌ مريدانش‌ را برانگيخت‌. پس‌ از مرگ‌ زركوب‌ (657 ه.ق‌) مولانا بنا به‌ وصيت‌ او دست‌ افشان‌ و پاي‌ كوبان‌ جنازه‌ شاگرد محبوبش‌ را به‌ خاك‌ سپرد و سپس‌ حسام‌الدين‌ حسن‌ بن‌ محمد بن‌ حسن‌ مشهور به‌ حسام‌ الدين‌ چلبي‌ از جوانمردان‌ و اهل‌ فتوت‌ قونيه‌ را به‌ خليفگي‌ خود برگزيد. حسام‌ الدين‌ چلبي‌ نيز همچون‌ زركوب‌ سخت‌ مورد توجه‌ استاد بود و مولوي‌ ده‌ سال‌ آخر عمر خود را با اين‌ شاگرد فرزانه‌ سپري‌ كرد و به‌ تشويق‌ او به‌ سرايش‌ مثنوي‌ معنوي‌ شاهكار بزرگ‌ خود پرداخت‌. مرگ‌ مولانا در سال‌ 673 ه.ق‌ در قونيه‌ و بر اثر بيماري‌ تب‌ محرقه‌ اتفاق‌ افتاد و وي‌ در ميان‌ غم‌ و اندوه‌ شديد مردم‌ و عزاداري‌ آنان‌ كه‌ چهل‌ روز به‌ طول‌ انجاميد در شهر قونيه‌ و در مجاورت‌ پدرش‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. مولانا جلال‌ الدين‌ را بزرگترين‌ عارف‌ و صوفي‌ ايران‌ پس‌ از اسلام‌ دانسته‌اند كه‌ علاوه‌ بر ميراث‌داري‌ حقايق‌ عرفاي‌ مشايخ‌ پيش‌ از خود، مطالب‌ پيچيده‌ و دشوار عرفاني‌ را با آيات‌ واحاديث‌ در آميخته‌ و با زباني‌ ساده‌ پيش‌ روي‌ مردم‌ نهاده‌ است‌.
    وي‌ در كتاب‌هاي‌ بزرگ‌ خود كه‌ هر يك‌ گنجينه‌اي‌ جاودان‌ از ادب‌ و شعر و عرفان‌ و تصوف‌ و معرفت‌ و كمال‌ و اخلاق‌ به‌ شمار مي‌روند عميق‌ترين‌ افكار خود را با لطافت‌ معني‌ و باريكي‌ انديشه‌ و صفا و پختگي‌ فكر عرفاني‌ و مقصود رسا در اختيار خوانندگان‌ و سالكان‌ راه‌ خويش‌ گذارده‌ است‌. مولوي‌ هستي‌ جهان‌ را يكي‌ و آن‌ ذات‌ خدايتعالي‌ دانسته‌ كه‌ جز او نيست‌ و هر چه‌ هست‌ در حقيقت‌ او و عالم‌ همه‌ جلوگاه‌ اوست‌. حكيم‌ روح‌ انسان‌ها را نيز از اشعه‌ هستي‌ او دانسته‌ كه‌ از مبدأ حق‌ جدا افتاده‌اند و همواره‌ با حسرت‌ ديدار و شور و عشق‌ دلدار بسرمي‌برندمولانا راه‌ پي‌ بردن‌ به‌ حقيقت‌ را عشقي‌ سوزان‌ دانسته‌ كه‌ آتش‌ آن‌ تمام‌ هستي‌ ظاهر و غرور جسماني‌ را خاكستر كند. در نظر او كسي‌ عاشق‌ ذات‌ حق‌ و عاشق‌ صادق‌ است‌ كه‌ از بت‌ پرستي‌ و نقش‌ ظاهر بدرآمده‌ و شهوات‌ و اغراض‌ و خود پسندي‌ و غرور و جاه‌ خود را از بين‌ ببرد. مولوي‌ جهان‌ و ملت‌ها و اديان‌ را نماينده‌ خداي‌ واحد مي‌داند به‌ گونه‌اي‌ كه‌ جهان‌ مظهر يك‌ حقيقت‌ و جلوه‌گاه‌ يك‌ مشيت‌ است‌ و اختلاف‌ امم‌ و دشمني‌هاي‌ انسان‌ها همه‌ از بي‌خبري‌ و غرور و ظاهرپرستي‌ و قياس‌هاي‌ غلط ريشه‌ مي‌گيرد. عارف‌ بزرگ‌ راه‌ نجات‌ انسان‌ها را كشف‌ حقيقت‌ و گذشتن‌ از ظواهر دانسته‌ است.
    به‌ اعتقاد او حقيقت‌ را تنها مي‌توان‌ با چشم‌ حقيقت‌ بين‌ ديد و لازمه‌ داشتن‌ چنين‌ چشمي‌رياضت‌ و تهذيب‌ نفس‌ و كسب‌ فضايل‌ است‌. مولوي‌ عبادت‌ و درويشي‌ را نه‌ در فقر و نداري‌ بلكه‌ در رهايي‌ از خودپرستي‌ و بي‌نيازي‌ و بي‌اعتنايي‌ در تعلقات‌ دنيوي‌ مي‌داند. مولانا در غزل‌هاي‌ شورانگيز خود جوش‌ و خروش‌ عاشقانه‌ خويش‌ را هويدا ساخته‌ و هدف‌ والاي‌ خود را در وصال‌ حق‌ و درك‌ وجود مطلق‌ از طريق‌ دل‌ به‌ تصوير كشيده‌ است‌; چرا كه‌ دل‌ جايگاه‌ خداست‌ و آنان‌ كه‌ دل‌ ندارند و از صفاي‌ درون‌ محرومند راه‌ نزديك‌ را گم‌ كرده‌ از راه‌ دور مي‌روند. در ديگر اشعار مولوي‌ رجوع‌ به‌ باطن‌، اعراض‌ از ظاهر، نشر خلوص‌ و صفا، رد تظاهر و ريا، چشم‌ پوشيدن‌ از تجمل‌ آفاق‌، ديده‌ دوختن‌ به‌ نور اشراق‌، نظر به‌ وحدت‌، دعوت‌ به‌ خوبي‌، گذشتن‌ از نمايش‌ بيرون‌، پيوستن‌به‌ گشايش‌ درون‌ و... با زيباترين‌ الفاظ و با بهره‌گيري‌ از آيات‌ قرآن‌ و روايات‌ بيان‌ شده‌ است‌. شاهكارهاي‌ بزرگ‌ مولانا عبارت‌ است‌ از مثنوي‌ معنوي‌ در شش‌ دفتر و بيست‌ و شش‌ هزار بيت‌، مملو از حكايات‌ و تمثيل‌هاي‌ پندآموز و عبرت‌انگيز كه‌ شاعر مهمترين‌ مسايل‌ عرفاني‌ و ديني‌ و اخلاقي‌ را مطرح‌ كرده‌ و در مواقع‌ لازم‌ نيز از آيات‌ و احاديث‌ مدد جسته‌ است‌. در اين‌ منظومه‌ تمامي‌ مباني‌ اساسي‌ تصوف‌ و عرفان‌ از طلب‌ عشق‌ تا مراحل‌ كمال‌ عارف‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌ و در اثر تلاش‌ و كوشش‌ وافر مولوي‌ و شاگرد ارجمندش‌ حسام‌الدين‌ چلبي‌ يكي‌ از نمودارهاي‌انديشه‌ بشري‌ كه‌ در عين‌ حال‌ از دلچسب‌ترين‌ و لطيف‌ترين‌ آنها نيز به‌ شمار مي‌رود بوجود آمده‌ است‌ كه‌ همواره‌ انيس‌ عارفان‌ و جليس‌ صاحبدلان‌ است‌. دومين‌ اثر بزرگ‌ مولوي‌ ديوان‌ كبير مشهور به‌ ديوان‌ غزليات‌ شمس‌ تبريز است‌. اين‌ ديوان‌ در برگيرنده‌ عالي‌ترين‌ حقايق‌ عرفاني‌ و مملو از عواطف‌ و انديشه‌هاي‌ بلند مولاناست‌ كه‌ در همه‌ حال‌ با معشوق‌ خود در راز و نياز است‌ و مظهر آن‌ پير و مرشد بزرگ‌ او شمس‌ تبريزي‌ است‌. ديگر آثار اين‌ حكيم‌ بزرگ‌ عبارت‌ است‌ از فيه‌ مافيه‌، رباعيات‌، مكتوبات‌ و مجالس‌ سبعه‌. راز جاودانگي‌ نام‌ و ياد حكيم‌ مولانا جلال‌ الدين‌ را در كلام‌ ساده‌ ودور از هرگونه‌ آرايش‌ و پيرايش‌ او، توسل‌ به‌ تمثيلات‌ و قصص‌ و امثال‌ و حكم‌ متداول‌ عصر خويش‌، وسعت‌ اطلاعات‌ حيرت‌انگيز در دانش‌هاي‌ گوناگون‌ اعم‌ ازادبي‌ و عرفاني‌ و شرعي‌ و فرهنگ‌ عمومي‌ اسلامي‌ و آزادگي‌ و آزادمنشي‌ او دانسته‌اند.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #4 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:31

  5. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    مردي كه با چشمهايش حرف مي‌زند؛
    جاي جاي خوزستان رد پاي مرداني برجا است كه يا رفته‌اند و يا اگر مانده‌اند زخمي بر جان دارند. زخمي بر جاي؛ آن‌جايي از جان را كه باخته‌اند.
    "عبود انصاريان" هم مانده است با زخمي بر جان. او جرأت جانبازي داشت و باختن جان چه جراتي مي‌خواست!
    او جانباز 70 درصد است. قطع نخاع گردني‌ است و اين يعني تنها گردن او توانايي حركت دارد و بقيه تنش فلج است. مهمان اويم و او پشت شيشه در ورودي خانه نشسته بر صندلي چرخدار به استقبال مي‌آيد. چشمهاي او همه چيز او است. چشمهايش جلو مي‌آيند. دستي به تعارف مي‌كشند و دعوت مي‌كنند.
    پيش از باز شدن در اتاق، در سايه‌اي كه پشت شيشه بر او افتاده چشمهايش را مي‌بينم؛ چشمهايي كه لبريزند و خيلي حرف است كه تنها يك نگاه اين همه حرف داشته باشد. مردي كه با چشمهايش حرف مي‌زند.
    هميشه بايد از يك جايي آغاز كرد. از او مي‌خواهم از يك جايي از آن روزهايش برايم آغاز كند. وقتي سر حرف باز شود ديگر مهم نيست از كجا شروع كرده‌ايم، حرفها پيش مي‌روند. مي‌خندد و با لهجه خوزستاني مي‌گويد: " من خيلي بدشانس بودم! وقتي مجروح شدم 2 ماه بود كه رفته بودم جبهه، جزيره مجنون بوديم، ..."
    "دي 65 از شادگان اعزام شديم. متولد شادگانم ولي بزرگ شده خرمشهر. جنگ كه شروع شد، ساكن شادگان شديم. 19 سالم بود. دي اعزام شديم، ششم اسفند مجروح شدم."
    آرام تعريف مي‌كند: "اعزاممون كردن پادگان حميديه. روزاي جنگ بود، به خاطر عمليات و نياز جبهه، دوره آموزشي خيلي كوتاه شده بود. معموليش 45 روزه ولي بعد از 10 روز گفتن به نيرو نياز دارن. بردنمون جزيره مجنون. تو اون 10 روز فرصت نشد چيز زيادي يادمون بدن، ولي خودم قبل سربازي سه ماه رفته بودم جبهه. داوطلبانه از شادگان رفته بودم.
    توي جِزيره مجنون كارمون ديده‌باني بود، روي دكل. اطلاعاتي‌ها توي جبهه دو گروه بودن، يه گروه كه مي‌رفتن توي خاك عِراق و اطلاعات مي‌گرفتن، يه گروه هم كه ما بوديم، از رو دكل ديده‌باني مي‌كرديم. منطقه رو زير نظر داشتيم. هر چي مي‌ديديم يادداشت مي‌كرديم و به قرارگاه‌مون اطلاع مي‌داديم.
    ما در تيپ 62 خيبر و گروه ديده‌باني 12 نفر بوديم، بعد از من، تيپ‌ ما اعزام شد براي عمليات فاو. هر كي هم رفت فاو ديگه برنگشت. همسنگرام بودن. از اين 12 تا، سه تامون زنده مونده‌ايم. يكشيون بچه شادگانه، هميشه بهم سر مي‌زد، ..."
    ابروهايش را با سوال بالا مي‌برد و انگار كه دارد دليلش را مي‌پرسد، سرش را تكان مي‌دهد و مي‌گويد: "ولي يه مدتيه كه نمياد."
    "22 ساله كه از مجروحيتم مي‌گذره. وقتي مي‌رفتم فكرشو مي‌كردم كه مجروحيت هم هست. يه دوست خيلي صميمي داشتيم، قبل از من رفت سربازي. يك گلوله خورد كنارش، يكي از پاهاش متلاشي شد، مي‌خواستن پاشو قطع كنن، هي مخالفت مي‌كرد. مي‌دونستم كه امكانش هست كه پيش بياد، ولي سرباز وظيفه بوديم، وظيفه بود كه بريم."
    او حرف مي‌زند ولي همه جا ساكت است، انگار هواي سكوت خانه‌شان سنگين شده و نشسته روي نفس كشيدنم. مي‌خندم كه نفس از حنجره‌ام خارج شود، لا به لاي خنده مي‌پرسم: "به فكر سربازي نرفتن نيفتاديد؟ نخواستيد سرباز فراري بشين تا جنگ تمام بشه و آبها از آسياب بيفته؟"
    جدي با صداي آرامش مي‌گويد: "به فكرم خورد، نه كه نخورد، ولي ما كه فرار نمي‌كرديم."
    اين پا و آن پا مي‌كنم و آخرش مي‌پرسم: " ششم اسفند چي؟ چي شد؟" و بلافاصله توي حرف خودم مي‌پرم كه: "اگر تعريف كردنش سخت نباشه."
    انگار دارد كتابي را ورق مي‌زند تا صفحه‌ ششم اسفند را پيدا كند، مكث مي‌كند و صفحه را كه پيدا مي‌كند مي‌گويد: "اون روز ديده‌بان بودم. سر دكل بودم كه گلوله خورد پايين دكل. از بالا افتادم پايين. دكلمون 80 ـ 70 متر بود. ستون فقراتم از گردن آسيب ديد و نخاعم قطع شد. بعد از اون روز، سيستم اعصابم از كار افتاد و ديگه نتونستم از زمين بلند بشم."
    "ديگر نتوانستم از زمين بلند شوم" يعني از 6 اسفند 65 تا امروز كه روزي از فروردين 88 است، او روي پاهايش نايستاده است.
    آن همه ولوله حمله و آتشبار و خمپاره را در سكوت اين خانه آرام و آراسته تصور كردن مشكل است.
    "جايي كه ما بوديم توي جزيره مجنون، تقريبا 100 متر پشت خط مقدم بود. سرخط كسي نبود. يه مسيري به طول پنج، شيش كيلومتر خالي از نيرو بود. ما 12 نفر پاي دكل توي منطقه تنها بوديم. بعد از اتفاقي كه برام افتاد، نمي‌شد برسوننم پشت خط. يه موتورسيكلت داشتيم كه صفحه كلاجش سوخته بود. يه بي‌سيم هم داشتيم ولي فركانسشو به ما نداده بودن. از قرارگاه كلي دور بوديم، توي اون منطقه هم كسي تردد نمي‌كرد كه بچه‌هامون ازش كمك بگيرن. پنج، شش ساعت همون جا افتاده بودم. 2 تا از بچه‌ها پياده رفتن تا قرارگاه. آمبولانس كه نبود، يه نيسان آوردن و با پتو گذاشتنم توي نيسان و آوردنم سوسنگرد.
    بي‌هوش بودم. توي بيمارستان سوسنگرد نمي‌دونم چند تا آمپول بهم زدن كه خوابيدم. از اون جا انتقالم دادن به بيمارستان گلستان اهواز.
    نمي‌دونم چه قدر گذشته بود. توي بيمارستان براي يه لحظه بيدار شدم. چشمامو باز كردم. پنج، شش نفر بالاي سرم بودن، فهميدم توي اتاق عملم. داشتن تراكشن مي‌زدن به سرم. روي كمرم خوابيده بودم. تراكشن يه وزنه‌ايه كه باهاش سر رو مي‌كشن كه مهره‌هاي گردن از هم باز بشن و جا بيفتن. براي اين كار، جمجمه رو از سمت راست و چپ با دريل سوراخ كرده بودن كه دستگاه به سرم وصل بشه.
    يكي‌شون گفت: چشماشو باز كرد! يهو يه ماسك آوردن و گذاشتن رو صورتم و دوباره بي‌هوش شدم. روز بعد بردنمون شيراز. اون روزها، موقع عمليات كربلاي 5 بود. مجروح‌ها خيلي زياد بودن. ما رو جمع كردن و با برانكارد گذاشتن توي يه اتوبوس. اتوبوس صندلي نداشت. از بيمارستان گلستان منتقلمون كردن پايگاه هوايي اميديه و از اون جا هم با هواپيماي c_130 اعزام شديم شيراز.
    توي فرودگاه شيراز از سربازها براي انتقال مجروحان كمك مي‌گرفتن. از شادگان، من و يكي از دوستام با هم اعزام شده بوديم، كه من از طرف سپاه رفتم حميديه و او اعزام شد نيروي هوايي شيراز. وقتي سربازها داشتن ما رو تخليه مي‌كردن از يكيشون پرسيدم: "سالم رخيصي" رو مي‌شناسي؟ گفت: ها، چرا، از بچه‌هاي خودمونه. گفتم: بهش بگو كه عبود انصاريان اين جايِه، بگو برام اتفاقي افتاده.
    از پايگاه هوايي بردنمون بيمارستان نمازي شيراز. شبش دوستم اومد بالاي سرم... "
    و چشمهايش از لذت ديدن نگاه آشناي دوست، برق مي‌زند. روشنايي چشمهايش خيس و براق است، احساس مي‌كنم آن شب بعد از رفتن سالم، راحت خوابيده، انگار نه انگار كه يكي دو روز گذشته، آن همه بلا را از سرگذارنده است. آرام، انگار كه در اتاق خانه‌شان در شادگان در هواي نفس‌هاي برادري كه كنارش به خواب رفته، دراز كشيده، نه بيمارستان نمازي در كار است و نه شيراز و نه جزيره مجنون و نه هيچ چيز ديگري.
    "نمي‌تونستم براش توضيح بدم چي به سرم اومده. دو تا لوله گذاشته بودن توي دهنم، يكي بِراي ساكشن ريه‌هام، دومي هم نمي‌دونم براي چي بود. فكر كنم براي غذا بود، چون نمي‌تونستم هيچي قورت بدم. دستام رو هم بسته بودن، چون لوله‌ها اذيتم مي‌كردن و مي‌خواستم درشون بيارم. دستاوه بسته بودن كه نتونم.
    دو ماه توي بيمارستان نمازي بودم. بعد هم مرخصم كردن، گفتن نمي‌شه كاري بِرات انجام بديم. اينو گفتن ولي گولم هم زدن. دكتر اعرابي، دكترم بود. همش از حال و وضعم ازش سوال مي‌كردم. وقتي مرخصم كردن گفتمِش: خوب دكتر، حالا ما كي خوب مي‌شيم؟ گفت: سه سال طول مي‌كشه. گفتم: اوووووو ... سه سال؟ خيليه. دكتر دلداريم مي‌داد، گفت: مي‌ري روي ويلچر، مي‌ري و مياي، مي‌ري بيرون، مردمو مي‌بيني. همين جوري كه نمي‌موني.
    به اميد سه سال برگشتم. بعد از چهار، پنج سال فهميدم كه تا آخر عمرم بايد اين طوري زندگي كنم."
    گفتم: "دكتر مي‌خواست روحيه بده." با خنده‌اي به تلخي زهر مي‌گويد: "ديگه روحيه‌اي نبود، ولي وقتي گفت سه سال، اميد داشتم كه راه بيفتم ولي بعد ديگه گفتم بايد اين واقعيتِه قبول كنم."
    مي‌پرسم: "بچه داريد؟" با آرامترين صدا كه از انتهاي حسرت به گوش مي‌رسد، مي‌گويد: "نه!". شرمنده از سؤالم، مي‌خواهم حرف را عوض كنم. مي‌پرسم: "بچه‌هاي امروز اگر جنگ بشه، مي‌رن جبهه؟ مي‌جنگن؟"
    به دستي كه حسش نمي‌كند تكيه مي‌دهد، مي‌گويد: "اون موقع بچه‌ها خيلي ..." جمله را تمام نمي‌كند و از يك جاي ديگر ادامه مي‌دهد: "دوره اول كه رفته بودم جبهه، 3 ماه جبهه بودم، از نيروي سپاه فرستاده بودنمون. گفتن خط مقدم نيرو احتياج نداره، ما رو فرستادن تداركات. پنج، شيش كيلومتر پشت خط براي تداركات نگهمون داشتن. ولي بچه‌ها اعتراض كردن، گفتن ما مي‌خوايم بريم خط، عاشق جنگيدن بودن.
    البته بچه‌هاي امروزي با قبل فرق مي‌كنن، حالا بچه‌ها خيلي باهوشن، با همه وسايل و رسانه‌ها در ارتباطن. اون موقع‌ها ما به سياست اهميت نمي‌داديم. فقط مي‌دونستيم عراق ببِمون حمله كرده، بايد بريم جنگ. الان فهميديم كه چرا جنگ شد، چرا طول كشيد، اصلا هدف جنگ چي بود." مكث مي‌كند و مي‌گويد: "ولي اون موقع نمي‌دونستيم."
    " بچه‌هاي امروزي به اينترنت و شبكه‌هاي خبري دسترسي دارن، از خبرها بيشتر از بچه‌هاي اون زمان آگاهند. اون موقع آگاهي ما خيلي كم بود. بچه‌هاي امروزي خيلي فرق دارن. ما اون موقع زياد انتظاري نداشتيم ولي حالا بچه‌ها خيلي توقع دارن."
    مي‌پرسم: "اگر اين چيزها رو اون موقع مي‌دونستيد، باز هم مي‌رفتيد جنگ؟" نگاهم مي‌كند.
    با چشمهايش توضيح مي‌دهد: "با اين كه ما شادگان بوديم و شادگان هم شهر كوچيكيه، ولي حداقل هفته‌اي چهار روز توي خيابون تشييع جنازه شهدا بود. هر روز يه شهيد مي‌آوردن. شادگان هم كه كوچيكه. ما مي‌دونستيم چه اتفاقي داره مي‌افته. دوست داشتيم بريم جبهه رو از نزديك ببينيم و ببينيم جنگ چيه. ما تا اون موقع فقط فيلم‌هاي جنگي آلماني رو ديده بوديم. فيلمهاي جنگ جهاني دوم، تلويزيون عراق هميشه قبل از جنگ فيلماشِو نشون مي‌داد، ما هم مي‌ديديم، ولي جنگو از نزديك نديده بوديم. از يه طرفم خرمشهر دست عراقي‌ها بود، آبادان محاصره بود، عراق تو خاك‌ ما بود، نمي‌شد نريم، بايد مي‌رفتيم."
    زياد سوال مي‌كنم ولي باز هم هست و او هم ادامه مي‌دهد: "رفتنمون به جبهه بيشترش از سر كنجكاوي بود. خيلي دوست داشتيم جبهه رو از نزديك ببينيم."
    مي‌پرسم: "بچه‌هاي امروز توانايي دفاع رو دارن؟" مي‌گويد: "آره، تواناييشِه دارن." كمي فكر مي‌كند، فكرهايش را سبك و سنگين مي‌كند و اين بار با تاكيد مي‌گويد: "آره، دارن."
    و ادامه مي‌دهد: "الآن ارتش جمهوري اسلامي تجربه داره و كاملا سازمان دهي شده. كلا كشور عوض شده. براي ساختن يه ساختمان كوچيك و ساده هم نقشه و برنامه‌ريزي و تداركات زيادي لازمه. جبهه رفتن به اين سادگي نيست، جنگيدن ساده نيست. ارتش ما توي جنگ تحميلي تجربه ديده."
    تن بي‌حسش تكاني مي‌خورد و مي‌گويد: "الان خيلي چيزها عوض شده، اون موقع به خاطر شرايط جنگ و نزديكي بي‌آلايش رزمنده‌ها توي جبهه، احساسات خيلي ساده بود. آهنگران مي‌اومد يه نوحه مي‌خوند، همه مي‌زدن زير گريه، الآن فرق داره. هر چند اگر جنگ بشه، مي‌رن جنگ."
    به امروز مي‌رسد: "بعضي وقتها افسردگي مي‌گيرم، يه فكرهايي به سرم مي‌خوره كه چرا اين اتفاق برام پيش اومد؟ اگر سالم بودم چي مي‌شد؟ چه زندگي‌اي داشتم؟ چه كار مي‌كردم؟ ولي باز هم ناشكر نيستم. خدا رو شكر مي‌كنم كه عقل سالمي دارم كه بتونم با ديگران رابطه برقرار كنم. دست‌ها و پاهام رو از دست داده‌ام ولي هنوز چشمهام رو دارم و دركم سرجاشه.
    ديدن خيلي مهمتر از راه رفتنه. ديدن و شنيدن رو با راه رفتن عوض نمي‌كنم. اگر اختيار داشتم كه وقت مجروحيت، انتخاب كنم كه كدوم قدرت و حواسم برام باقي بمونه، همين ديدن و شنيدن رو مي‌خواستم."
    عميق مي‌گويد: "حال ما زجرآوره، هر چه از دردمون بگيم كم گفتيم، از اين وضعم ناراحتم... خيلي ناراحتم.
    البته ناراحتيم نه فقط براي خودمه، با اين وضعيتي كه دارم اطرافيانم رو هم خيلي اذيت كرده‌ام و اين باعث مي‌شه كه خيلي ناراحت بشم.
    سخته برام، خيلي سخته. كوچكترين كاري كه مي‌خوام انجام بدم بايد كمك بگيرم. آدم چه‌ قدر مي‌تونه رو بندازه و كمك بگيره؟
    توي زندگيم خدا رو شكر، چيزي كم و كسر ندارم. بنياد شهيد هر چي بخوايم مي‌ده ولي هر چه باشه، ذره‌اي از چيزي كه از دست دادم نمي‌شه. 19 سالم بود كه مجروح شدم و الآن 42 سالمه. بهترين روزهاي تمام زندگي از 19 سالگي تا 40 سالگيه. بهترين سالهاي زندگيم رو از دست دادم. حالا هم ديگه زياد توقعي از زندگي ندارم.
    بعضي وقتها اون قدر افسرده مي‌شم كه دلم نمي‌خواد از خونه برم بيرون. با اين كه همه چيز دارم، پول و توانايي دارم ولي ديگه حال و هواي قبل رو ندارم، ديگه حوصله قبل رو ندارم. اين سالها همه‌اش با سختي بود، هيچيش خوب نبود."
    بهنام، برادر 19 ساله‌ام را با حرف‌هاي او مقايسه مي‌كنم. عبود 19 ساله و بهنام 19 ساله. بهنام پيش‌ روي چشمهايم ايستاده، با سوداهاي 19 سالگي‌اش. او خرداد 69 به دنيا آمده است، 2 سال پس از پايان جنگ. تصوراتش از جنگ شبيه فيلم اخراجي‌هاست، يا چيزهايي شبيه آن. شايد حرف‌هاي عبود انصاريان براي بهنام، داستاني حماسي يا قصه‌اي خاك گرفته باشد. مي‌تواند آن چه عبود با جسم و جان تجربه كرده را تصور كند؟
    عكاسها همه جا به دنبال عكسند، حتي در خاطره‌هاي يك جانباز! عكاس ايسنا از او آلبوم عكسهايش را مي‌خواهد. من عكسها را نگاه مي‌كنم و نظري( عكاس ايسنا) از عكسها عكس مي‌گيرد. در عكسي با لباس سربازي ايستاده و مي‌خندد و پشت سرش دكلي سر به آسمان برده است. انگشت روي عكس مي‌گذارم و مي‌پرسم: "اين دكليه كه از روش پرت شديد؟" گذرا نگاهي مي‌كند و مي‌گويد: "آره، همينه."
    با خود مي‌گويم اگر من به جاي او بودم چه حسي به اين عكس خندان و اين دكل داشتم؟ از بلندي اين دكل مي‌شود پرت شد و درب و داغان شد و مي‌شود پرواز كرد و به آسمان رسيد. شايد او در پرت شدنش پرواز كرده است، كه اين قدر صبور، زمين‌گيري را تاب آورده است و با بزرگواري اين همه درد را به روي دنيا نمي‌آورد.


    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #5 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:33

  6. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    در عكس ديگري سه جوان كنار يكديگر ايستاده‌اند و ژست گرفته‌اند و مي‌خندند. انصاريان دست روي يكي از جوان‌ها مي‌گذارد و مي‌گويد: "اين منم." جوان پيراهن رنگي و شلوار جين به تن دارد و غرور و شادي در نگاهش مي‌خندد. به نگاه امروز انصاريان نگاه مي‌كنم، سنگين و موقر و بزرگ. چه نگاه بلندي دارد اين مرد كه بر زمين گير كرده است.
    معصومه موسوي‌منش، همسر او، از 12 سال پيش هر روز و هر لحظه همدم و همراه اين جانباز قطع نخاعي است. او 20 ساله بود كه پا به زندگي انصاريان گذاشت. مي‌گويد: "خودم داوطلب شدم كه خدمت كنم. وقتي كه مطرح شد ديگه حرفي نداشتم..." و با رضايت و لبخند حرفايش را امضاء مي‌كند.
    عصر آن روز در ايميلي به دوستي نوشتم: مي‌تواني بفهمي دختري 20 ساله چنين شرايط دشواري را قبول كند؟ من نمي‌توانم بفهمم.
    فداكاري، ايثار، از خودگذشتگي، اينها همه كلمه است و اين كلمه‌ها هيچ كدام ظرفيت بزرگي عشق او را ندارند، كم مي‌آورند. از نوشتن اين كلمات خنده‌ام گرفته، چه پيش پا افتاده‌اند. در آغاز 20 سالگي، پذيرفتن زندگي با مردي كه توان هيچ حركتي را ندارد، عجيب نيست؟
    مي‌پرسم: "زندگي‌تون چه طوره؟ آقاي انصاريان خوبه؟!" معصومه مي‌گويد: "خوبي‌هاش كه زياده..." انصاريان آرام مي‌پرد وسط حرفش كه: "بدي‌هاش هم زياده..." و معصومه معترض مي‌گويد: "نه ديگه!" و مي‌گويد: "خوبي‌هاش نمي‌ذاره كوچكترين بدي‌ها هم مشخص بشه. راضيم... "
    مي‌پرسم: "يه بار ديگه سال 76 بشه، باهاشون ازدواج مي‌كنيد؟" معصومه مي‌گويد: "بله." با بله او همه مي‌خنديم.
    مي‌گويد: "كم گير مياد كسي كه بتونه با يه جانباز قطع نخاعي زندگي كنه. كار هر كسي نيست، زندگي باهاش سخت نيست، فقط گاهي كارها سنگين مي‌شه و خسته مي‌شم و حالم بد مي‌شه ولي باز هم به خودم اميد مي‌دم و مي‌ايستم. عشقم به خداست و هميشه بهش توكل كرده‌ام، هميشه موفق بوده‌ام."

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #6 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:34

  7. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    بيست‌وپنجم فروردين‌ماه، روز بزرگداشت عطار است.
    فَريدالدين ابوحامد محمد عطار نيشابوري - شاعر و عارف بلندآوازه‌ي ايراني - در روزگار معاصر همواره در كانون توجه شرق‌شناسان، محققان و استادان ادبيات فارسي بوده است و گواه آن، انتشار كتا‌ب‌هايي مانند «درياي جان» هلموت ريتر، «صداي بال سيمرغ» عبدالحسين زرين‌كوب، «زبور پارسي» محمدرضا شفيعي كدكني و ده‌ها اثر ديگر در زمينه‌ي عطارپژوهي است.
    در نگاهي به زندگي عطار، ذكر شده كه فَريدالدين ابوحامد محمد عطار نيشابوري در اواخر سده‌ي ششم و اوايل سده‌ي هفتم مي‌زيسته است. او در سال 540 هجري قمري زاده ‌شد. نامش «محمد»، لقبش «فريدالدين» و کنيه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهايش بيش‌تر عطار و گاهي نيز فريد تخلص کرده ‌است. نام پدر عطار، ابراهيم (با کنيه‌ي‌ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود.
    او که داروسازي و عرفان را از شيخ مجدالدين بغدادي فراگرفته‌ بود، به شغل عطاري و درمان بيماران مي‌پرداخت.
    از وي به عنوان يکي از پرکارترين شاعران ايراني ياد مي‌كنند و بنا به نظر عارفان، در زمينه‌ي عرفاني از مرتبه‌اي بالا برخوردار بوده ‌است؛ چنان‌که مولوي درباره‌ي او مي‌گويد: «هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم».
    عطار در سال 618 هجري قمري در فتنه‌ي مغولان در نيشابور به قتل رسيد و درباره‌ي کشته شدن او به دست مغولان داستان‌هايي نقل کرده‌اند.
    تأليف‌ها و تصنيف‌هاي عطار را در نظم و نثر به عدد سوره‌هاي قرآن، 114 دانسته‌اند كه معروف‌ترين آن‌ها عبارت‌اند از: ديوان قصيده‌ها و غزل‌هاي او که در حدود 10هزار بيت است. ديگر «الهي‌نامه»، «خسرونامه»، «پندارنامه»، «اسرارنامه»، «مصيبت‌نامه»، و از مثنوي‌هاي بسيار مشهور او «منطق‌الطير» است که نزديک به هفت‌هزار بيت دارد و مراتب سير و سلوک و رسيدن به حق و توحيد را از زبان مرغان که در طلب سيمرغ حرکت مي‌کنند، بيان مي‌كند و هفت منزل طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فنا را شرح مي‌دهد.
    از تأليف‌هاي مهم شيخ عطار به نثر فارسي، «تذکرةالاوليا» است. در آن شرح حال و اقوال و کرامت‌هاي تعدادي از پيشوايان طريقت تصوف و عارفان بزرگ را به نثري ساده و شيوا نگاشته است.
    عطار از شاعران بزرگ و از عارفان نامي ايران است که مقام معنوي و تأثير وجود او در تاريخ تفکر معنوي ايرانيان بسيار بااهميت است؛ چنان‌چه جامي در «نفحات الانس» آورده است که مولانا گفته: «نور منصور (حسين بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فريدالدين عطار تجلي کرد و مربي او شد.» اين نکته را مؤلفان «هفت اقليم»، «بستان السياحه»، «سفينةالاوليا»، «خزينةالاصفيا» و «روز روشن» نيز آورده‌اند.
    گفته مي‌شود، كشته شدن شيخ شهاب‌الدين سهروردي در سال 587 هجري قمري در روحيه‌ي عطار بسيار تأثير گذاشته و کتاب «اسرارنامه» را با آگاهي از واقعه‌ي دل‌خراش مرگ شيخ اشراق در آن عصر سروده است. برخي گفته‌اند کتاب «مصيبت‌نامه» را نيز تحت تأثير همين واقعه به نظم درآورده است.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #7 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:35

  8. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    حماسه ایرانی


    دكتر ذبيح الله صفا در كتاب "حماسه سرايي در ايران "مي نويسد: حماسه نوعي از اشعار وصفي است كه مبتني برتوصيف اعمال پهلواني، مردانگي ها، افتخارات و بزرگي ها ي قومي يافردي مي باشد، به نحوي كه شامل مضاهر مختلف زندگي آنها گردد.
    حماسه از زماني كه ملتي در راه حصول تمدن گام نهاده است، سخن مي گويد. در آن سخن از جنگ هاي است كه براي استقال و بيرون راندن يا شكست دشمن يا كسب نام و به دست آوردن رفاه صورت گرفته است.
    حماسه، ستيزه‌ي‌ انسان‌ براي‌ استقرار زندگي‌ است وشاهنامه، سرود حماسي‌ مردماني است‌ كه‌ گام‌ در راه‌ ملت‌ شدن‌ نهادند.‌
    مللي‌ كه‌ ساليان‌ دراز در منطقه اي‌ زيسته‌اند و با حوادث‌ آسان‌ و دشوار روبه رو شده و فتح‌ها و پيروزيها بر دست‌ ايشان‌ رفته‌ و شكستها بدانان‌ رسيده‌ است‌ ناگزير داستانها و سرگذشتها ازپهلوانيهاي‌ پهلوانان‌ و آزار مهاجمان‌ و تعدي‌ متعديان‌ و جهانگشايي‌ جهانگشايان‌ در ياد ايشان‌ خواهد ماند كه‌ در حقيقت‌ خاطراتي‌ از پديد آمدن‌ و استوار شدن‌ مباني‌ مليت‌ آنان‌ است... چنين‌ منظومه‌يي‌ را كه‌ مشتمل‌ بر افكار پهلواني‌ و آثار شجاعت‌ و مفاخر قوم‌ است، منظومه‌ي‌ حماسي‌ و قهرماني‌ خوانند.
    همانگونه‌ كه‌ دكتر ذبيح‌الله‌ صفا در كتاب‌ «حماسه‌سرايي‌ در ايران» اشاره‌ كرده‌ است‌ در شناختن‌ خصائص‌ نژادها و ملل‌ جهان‌ و چگونگي‌ مدنيت‌ و مجاهدات‌ و رنجهاي‌ ايشان‌ در تكوين‌ تمدن‌ و مليت‌ و نيز در معرفت‌ به‌ قوه‌ي‌ خيال‌ و فكر و درجه‌ي‌ استعداد آنها، منظومه‌هاي‌ حماسي‌ يكي‌ از بهترين‌ وسايل‌ تحقيق‌ است.
    موضوع‌ سخن‌ در اينجا امر جليل‌ و مهمي‌ است‌ كه‌ سراسر افراد ملتي‌ در اعصار مختلف‌ در آن‌ دخيل‌ و ذي‌نفع‌ باشند (مانند مشكلات‌ و حوايج‌ مهم‌ ملي‌ از قبيل‌ مساله‌ي‌ تشكيل‌ مليت‌ و تحصيل‌ استقلال‌ و دفاع‌ از دشمنان‌ اصلي‌ و امثال‌ اينها، چنانكه‌ در شاهنامه‌ و حماسه‌هاي‌ ملي‌ جهان‌ ملاحظه‌ مي‌شود) و يا مشكل‌ فلسفي...»
    دكتر سيروس‌ شميسا نيز معتقد است: « (حماسه) از زماني‌ كه‌ ملتي‌ در راه‌ حصول‌ تمدن‌ گام‌ نهاده‌ است‌ سخن‌ مي‌گويد. در آن‌ سخن‌ از جنگهايي‌ است‌ كه‌ براي‌ استقلال‌ و بيرون‌ راندن‌ يا شكست‌ دشمن‌ يا كسب‌ نام‌ و به‌ دست‌ آوردن‌ ثروت‌ و رفاه‌ صورت‌ گرفته‌ است. قبايل‌ و تيره‌هاي‌ گوناگون‌ متحد شده‌ و اندك‌ اندك‌ ملتي‌ به‌ وجود آمده‌ است. از اين‌ رو حماسه‌ هر ملتي‌ بيان‌ كننده‌ي‌ آرمانهاي‌ آن‌ ملت‌ است‌ و مجاهدات‌ آن‌ ملت‌ را در راه‌ سربلندي‌ و استقلال‌ براي‌ نسلهاي‌ بعدي‌ روايت‌ مي‌كند. »
    همين‌ نويسنده‌ در ادامه‌ از قول‌ لامارتين‌ مي‌نويسد: « حماسه‌ شعر ملل‌ است‌ به‌ هنگام‌ طفوليت‌ ملل، آنگاه‌ كه‌ تاريخ‌ و اساطير خيال‌ و حقيقت‌ به‌ هم‌ آميخته‌ و شاعر مورخ‌ ملت‌ است.»
    حماسه‌ها، داستان‌ شورانگيز حركت‌ و جوش‌ و خروش‌ و تكاپوي‌ مردماني‌ است‌ كه‌ اثبات‌ وجود خود را به‌ استقرار در سرزميني‌ موكول‌ كرده‌اند كه‌ از آن‌ خود مي‌دانند و يا مي‌خواهند سرزميني‌ را از آن‌ خود نمايند تا استقرار و بقاي‌ خود را به‌ مثابه‌ي‌ يك‌ ملت‌ تضمين‌ نمايند.
    « در ايام‌ وقوع‌ حوادث‌ پهلواني‌ آدمي‌ تماشاگر و ببينده‌ي‌ وقايعي‌ است‌ كه‌ در حقيقت‌ و واقع‌ با اعمال‌ عادي‌ بشري‌ جندان‌ متفاوت‌ نيست‌ اما نتايجي‌ كه‌ از اين‌ اعمال‌ گرفته‌ مي‌شود مثلاً‌ ايحاد استقلال‌ ملي، دفع‌ دشمنان‌ و بدانديشان، تحكيم‌ مباني‌ مليت‌ و... بر اثر اهميت‌ و ارزشي‌ كه‌ دارد به‌ تدريج‌ آن‌ اعمال‌ را به‌ چشم‌ نسلهاي‌ آنيده‌ بزرگ‌ مي‌كند و چيزهايي‌ بر آن‌ افزوده‌ مي‌شود و پهلواناني‌ كه‌ از ايشان‌ خاطراتي‌ مي‌ماند، به‌ تدريج‌ به‌ درجات‌ فوق‌ بشري‌ ارتقا مي‌جويند و اعمال‌ ايشان‌ در شمار خارق‌ عادت‌ در مي‌آيد.
    بنابر اين‌ حماسه‌ داستان‌ تلاش‌ و ستيزه‌هاي‌ مردماني‌ است‌ كه‌ براي‌ حفظ‌ بقا و استمرار خود راهي‌ به‌ جز جنگ‌ نمي‌شناسند. اما معمولاً‌ ميان‌ زمان‌ وقوع‌ حماسه‌ و سرايش‌ و مكتوب‌ شدنش‌ فاصله‌ي‌ طولاني‌ وجود دارد و اين‌ يكي‌ از ويژگيهاي‌ منظومه‌هاي‌ حماسي‌ است‌ كه‌ مرحوم‌ دكتر صفا و دكتر شميسا نيز بدان‌ اشاره‌ مي‌كنند. اما آن‌ زمان‌ نيز كه‌ حماسه‌ها از صورت‌ شفاهي‌ به‌ صورت‌ كتبي‌ در مي‌آيند در بستر شرايطي‌ است‌ كه‌ چنين‌ ضرورتي‌ را القا مي‌كند.
    دكتر اسلامي‌ ندوشن‌ درباره‌ي‌ اين‌ شرايط‌ چنين‌ مي‌نويسد:
    « تفكر ملي‌ در زمان‌ سامانيها خيلي‌ رشد كرده‌ بود. زبان‌ فارسي‌ دري‌ يك‌ نشانه‌اش‌ بود. پنج‌ شاهنامه‌ پيش‌ از شاهنامه‌ي‌ فردوسي‌ به‌ نثر يا شعر پديد آمده‌ بود (از ابوالمويد بلخي، ابوعلي‌ بلخي، مسعود مروزي، شاهنامه‌ي‌ ابومنصوري‌ و گشتاسبنامه‌ي‌ دقيقي) نشانه‌ي‌ ديگر غير از اينها، چند ترجمه‌ي‌ خداينامه‌ به‌ عربي‌ بود كه‌ علامه‌ي‌ فقيد محمد قزويني‌ در مقاله‌ي‌ خود «مقدمه‌ي‌ قديم‌ شاهنامه» آنها را بر شمرده‌ است.
    بنابر اين‌ ايران‌ باستاني‌ از خلال‌ حماسه‌ي‌ ملي‌ سر برمي‌آورد و سيماي‌ اين‌ ايران‌ در پشت‌ زنگار مشكلات‌ زمان‌ حتي‌ زيباتر و پرجلاتر از آنچه بوده‌ بود جلوه‌ مي‌كرد.
    جاذبه‌هاي‌ گذشته‌ در حدي‌ بود كه‌ داعيه‌داران‌ حكومت‌ اين‌ نياز را مي‌ديدند كه‌ با نسب‌ مجعولي‌ تبار خويش‌ را با يكي‌ از شاهان‌ يا سرداران‌ پيشين‌ پيوند دهند. سامانيان‌ براي‌ خود بهرام‌ چوبين‌ را يافتند. طاهريان‌ رستم‌ را، يعقوب‌ ليث‌ خسروپروير را و حتي‌ غزنويان‌ ترك‌ نيز ناچار شدند كه‌ به‌ سراغ‌ يزدگرد ساساني‌ بروند. آئين‌هاي‌ كهن‌ چون‌ جشن‌ سده‌ و مهرگان‌ و نوروز هنوز با تشريفات‌ مشتاقانه‌ برگزار مي‌شد. ابوالفضل‌ بيهقي‌ در كتاب‌ خود از دو جشن‌ مهرگان‌ و يك‌ جشن‌ سده‌ در زمان‌ مسعود ياد مي‌كند كه‌ خود ناظر برگزاري‌ آنها بوده‌ است، تصريح‌ دارد كه‌ در روزگار محمود نيز همين‌ مراسم‌ بجا آورده‌ مي‌شده‌ است.»
    همين‌ متاثر بودن‌ ايرانيان‌ از فرهنگ‌ و آيين‌هاي‌ گذشته‌ در اين‌ دوره‌ چنان‌ است‌ كه‌ اعتراض‌ و نگراني‌ ابوحامد غزالي‌ را بر مي‌انگيزد:
    « افراط‌ كردن‌ در آراستن‌ بازارها به‌ سبب‌ نوروز و قطايف‌ (پارچه‌ ي‌ پرزدار رنگارنگ) بسيار كردن‌ و تكلفهاي‌ نوافزودن‌ براي‌ نوروز نشايد بلكه‌ نوروز و سده‌ بايد مندرس‌ شود و كسي‌ نام‌ آن‌ نبرد.»
    به‌ سخن‌ ابوحامد غزالي‌ اشاره‌ شد تا گفته‌ شود كه‌ ايرانيت‌ و ايران‌ گرايي‌ تمام‌ شرايط‌ و فضاهاي‌ فكري‌ آن‌ روز جامعه‌ي‌ ايراني‌ را تشكيل‌ نمي‌داد، در طيف‌ ديگر متشرعان‌ قرار داشتند.
    اما همانگونه‌ كه‌ دكتر اسلامي‌ ندوشن‌ نيز اشاره‌ مي‌كند از امتزاج‌ اين‌ دو، يك‌ خط‌ تلفيقي‌ به‌ وجود مي‌آيد كه‌ انبوه‌ عظيمي‌ - شايد اكثريت‌ - بر روي‌ آن‌ حركت‌ مي‌كنند. اين‌ خط‌ اين‌ و هم‌ آن‌ بودن‌ است، حركتي‌ سيال‌ كه‌ بنا به‌ شرايط‌ و اقتضاي‌ مصلحت‌ وزنه‌ را به‌ جانب‌ يكي‌ از اين‌ طيف‌ سنگيني‌ مي‌داد.
    اما سخن‌ نگارنده‌ در اين‌ نوشتار بر سر اين‌ موضوع‌ نيست. سخن‌ بر سر درك‌ يا عدم‌ درك‌ آن‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ مي‌توانند به‌ تداوم‌ حيات‌ سودمند يك‌ ملت‌ و يا عدم‌ آن‌ بينجامد كه‌ در ادامه‌ توضيح‌ بيشتري‌ داده‌ خواهد شد. اما بعضي‌ از حماسه‌نامه‌ها و از جمله‌ شاهنامه‌ ويژگي‌ عمده‌ي‌ ديگري‌ دارند كه‌ عبارت‌ از اساطيري‌ بودن‌ آنها است. شاهنامه‌ي‌ فردوسي‌ به‌ سه‌ بخش‌ اساطيري، پهلواني‌ و تاريخي‌ تقسيم‌ مي‌شود.
    دكتر صفا معتقد است‌ هر چه‌ از جنبه‌ي‌ اساطيري‌ و ابهام‌ روايات‌ كاسته‌ شود از ارزش‌ حماسي‌ روايات‌ كاسته‌ مي‌گردد.
    عصر اساطير، انسان‌ در جايگاه‌ محكوم، طبيعت‌ در جايكاه‌ حاكم‌
    اما شاهنامه‌ سرشار از داستانهاي‌ اساطيري‌ است. در اين‌ نوشتار ما را كاري‌ به‌ اسطوره‌ و اسطوره‌ شناسي‌ نيست‌ اما به‌ واسطه‌ي‌ نتيجه‌گيري‌ پايان‌ نوشتار توضيحات‌ كوتاهي‌ در اين‌ باره‌ داده‌ مي‌شود.



    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #8 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:38

  9. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    حماسه ایرانی 1

    الكساندر كراپ‌ درباره‌ي‌ اسطوره‌ چنين‌ مي‌گويد:
    « واژه‌ي (Mythe) كه‌ در همه‌ي‌ زبانهاي‌ اروپايي‌ يافت‌ مي‌شود چنانكه‌ مي‌دانيم‌ از لغت‌ يوناني‌ كه‌ در آثار هومر به‌ معناي‌ گفتار، نطق‌ و كلام‌ است‌ مشتق‌ شده‌ است‌ و بعداً‌ به‌ معناي‌ قصه‌ي‌ جانوران(fable) و اسطوره‌ رواج‌ يافته‌ است.»
    وي‌ سپس‌ از قول‌ ميكائيل‌ بريل‌ مي‌نويسد: « اسطوره‌ قصه‌يي‌ است‌ با خصلتي‌ خاص، يعني‌ نقل‌ و روايتي‌ است‌ كه‌ در آن‌ خدايان‌ يك‌ يا چند نقش‌ اساسي‌ دارند. طبيعتاً‌ واژه‌ي‌ يوناني‌ همراه‌ بسياري‌ لغات‌ ادبي‌ و تركيبات‌ صرفي‌ و نحوي‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ نقل‌ گرديده‌ است‌ و همه‌ي‌ اشكالي‌ كه‌ اين‌ لغت‌ در زبانهاي‌ اروپايي‌ به‌ خود گرفته‌اند از واژه‌ي‌ لاتيني‌ مشتق‌ شده‌اند. »
    ژان‌ كازنوو نيز در اين‌ زمينه‌ مي‌نويسد:
    « موجوداتي‌ كه‌ تشخص‌ قداست‌اند و وقايعي‌ كه‌ به‌ آنان‌ مربوط‌ مي‌شود فقط‌ بيرون‌ از زمان‌ و مكان‌ معمولي‌ مي‌توانند متعال‌ باشند و همان‌ كاركردي‌ را كه‌ دين‌ دارد بر عهده‌ گيرند و تنها بدينگونه‌ است‌ كه‌ ديگر خصلت‌ غريب‌ و تشويش‌ انگيز مظاهر مانا را نخواهند داشت‌ و مي‌توانند الگوها و صورتهاي‌ مثالي‌يي‌ باشند كه‌ موجودات‌ و چيزهايي‌ كه‌ در زمان‌ و مكان‌ موقعيت‌ بشري‌ قرار دارند باز ساخته‌هاي‌ آنها محسوب‌ مي‌شوند... براي‌ آنكه‌ بهره‌مندي‌ اساسي‌ موقعيت‌ بشري‌ از عالم‌ قداست‌ ممكن‌ گردد آن‌ وقايع‌ از لحاظ‌ زمان‌بندي‌ در نوعي‌ زمان‌ ابدي‌ به‌ ظهور مي‌رسند و به‌ وقوع‌ مي‌پيوندند كه‌ يا در آغاز زمان‌ است‌ و يا در پايانش. از اين‌ رو همه‌ي‌ اساطير به‌ نوعي‌ اساطير مربوط‌ به‌ اصل‌ و منشا و يا اساطير آخرت‌ شناختي‌اند. (يعني‌ از پيش‌ چيزي‌ را كه‌ در آخر زمان‌ روي‌ خواهد داد اعلام‌ مي‌دارند).»
    به‌ قول‌ ميرچاالياده‌ اسطوره‌ شناس‌ نامدار، در آن‌ روزگاران‌ هر كاري‌ امكان‌پذير بود. هنوز چيزها رده‌بندي‌ نشده‌ بودند، و سدهاي‌ گذرناپذيري‌ جوانان‌ را از انسانها جدا نمي‌كرد. هر موجودي‌ مي‌توانست‌ با دگرديسي‌ به‌ موجودي‌ ديگر تبديل‌ شود. هيچ‌ تابويي‌ (محرمي) وجود نداشت‌ و قواعد و قوانيني‌ تدوين‌ نشده‌ بود. دوران، دوران‌ طلايي‌ و يا دوران‌ هرج‌ و مرج‌ و هاويه‌ خلاق‌ بود.
    آبرامز وظيفه‌ي‌ داستانهاي‌ اساطيري‌ را چنين‌ توضيح‌ مي‌دهد: « كار اين‌ داستانها بر حسب‌ مقاصد و اعمال‌ موجودات‌ مافوق‌ طبيعي‌ مطرح‌ در داستان‌ اين‌ بود كه‌ توضيح‌ دهد چرا جهان‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ و فلسفه‌ي‌ اموري‌ كه‌ اتفاق‌ افتاده‌اند چيست؟»
    آنچه‌ به‌ نقل‌ از اسطوره‌ شناسان‌ در تعريف‌ اسطوره‌ گفته‌ شد تبيين‌ ويژگيهاي‌ ظاهري‌ عصر اساطير و انسانهاي‌ عصر اساطيري‌ است.
    نگارنده‌ طي‌ يك‌ توضيح‌ كوتاه‌ در يكي‌ از نوشتارهايم‌ تبيين‌ فلسفي‌ اسطوره‌ را به‌ دست‌ داده‌ام‌ :
    « عصر اسطوره، عصر درك‌ بي‌واسطه‌ي‌ انسان‌ از هستي‌ است. عصر اساطيري‌ صبح‌گاه‌ مه‌آلود زندگي‌ انساني‌ است‌ كه‌ در خلاي‌ معنا گرفتار شده‌ است. در اين‌ خلا، در اين‌ بي‌واسطگي‌ آنچه‌ مشاهده‌ مي‌شود مبدا و معاد است، تولد است‌ و مرگ، زايش‌ است‌ و نابودي. آنچه‌ به‌ مشاهده‌ در مي‌آيد، آنچه‌ ذهن‌ و عين‌ را به‌ خود معطوف‌ مي‌دارد پرانتزي‌ است‌ كه‌ با تولد گشوده‌ مي‌شود و با مرگ‌ بسته‌ مي‌شود و در اين‌ مابين‌ آنچه‌ ديده‌ مي‌شود خلاي‌ معنا است. معنايي‌ كه‌ متعلق‌ به‌ انسان‌ است‌ مرگ‌ و زندگي‌ است‌ و معنايي‌ كه‌ در اطراف‌ او به‌ چشم‌ مي‌خورد جز زمين‌ و آسمان‌ و ماه‌ و ستارگان‌ و كوه‌ و دريا و جنگل‌ و رودخانه‌ (در يك‌ كلام‌ طبيعت‌ بكر) نيست، كه‌ به‌ درون‌ هيچ‌ يك‌ نيز راهي‌ نيست. همه‌ در بن‌ بستي‌ وهم‌آلود و تيره‌ جاي‌ گرفته‌اند. اساطير روايت‌ رويت‌ آن‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ نام‌ برده‌ شد. اين‌ بن‌بست‌ كه‌ مي‌تواند در عين‌ حال‌ عميق‌ و پيچيده‌ باشد به‌ منزله‌ي‌ تكيه‌گاه‌ و قدمگاهي‌ براي‌ شروع‌ حركتها محسوب‌ مي‌شود، همان‌ كه‌ «باور» نام‌ دارد. آنچه‌ از آن‌ دوره‌ تا به‌ اين‌ دوره‌ روي‌ داده‌ است‌ افزوده‌ شدن‌ بي‌نهايت‌ بر فاصله‌ي‌ ميان‌ دو پرانتز تولد و مرگ‌ است. اين‌ بي‌نهايت‌ فاصله‌ با معاني‌ متعددي‌ كه‌ در اثر حركت‌ زاييده‌ شده‌ و خلق‌ گرديده‌اند انباشته‌ شده‌ است. اين‌ زايش‌ها و خلقها در نقش‌ باورهاي‌ جديدي‌ ظاهر خواهند شد كه‌ نه‌ تنها از اهميت‌ باورهاي‌ نخستين‌ مي‌كاهند كه‌ آنها را به‌ افسانه‌ و پندار تبديل‌ مي‌كنند. اما نقش‌ ديگري‌ نيز دارند كه‌ شايد چندان‌ مطلوب‌ نباشد و آن‌ كاستن‌ از شكوه‌ و عظمت‌ زندگي‌ است. آنچه‌ در درك‌ بي‌واسطه، در درك‌ تهي‌ از معنا نهفته‌ است‌ شكوه‌ و پايداري‌ و عظمت‌ است. در زايش‌هاي‌ مكرر است‌ كه‌ اين‌ شكوه‌ و عظمت‌ تقسيم‌ مي‌شود و هر بار سرشكن‌ مي‌شود تا آنجا كه‌ ديگر به‌ چشم‌ نمي‌آيد. نه‌ تنها به‌ چشم‌ نمي‌آيد كه‌ مسيري‌ در تقابل‌ با آن‌ را مي‌پيمايد، به‌ سمت‌ زبوني‌ و خواري‌ و رذالت. درك‌ هستي‌ به‌ دور از هر واسطه، دركي‌ است‌ پراز شكوه، اما در نفس‌ خود تراژيك. به‌ گونه‌يي‌ كه‌ گاه‌ تحمل‌ اين‌ ترادي‌ دشوار مي‌شود و نفسها را مي‌برد اما پرشمار شدن‌ معني‌ و زايشهاي‌ مكرر و پي‌ درپي‌ اگر چه‌ از رنگ‌ و بوي‌ تراژدي‌ نهفته‌ در ذات‌ هستي‌ - كه‌ همانا ناگزيري‌ تولد و ناگزيرتر بودن‌ مرگ‌ است‌ - كم‌ مي‌كند و از عذاب‌ تحمل‌ اين‌ تراژدي‌ مي‌كاهد، اما در كنار خود از شكوه‌ زيستني‌ كه‌ چنين‌ دركي‌ به‌ بار مي‌آورد نيز مي‌كاهد، تا جايي‌ كه‌ آن‌ را محو مي‌كند و تا امروز كه‌ شاهديم‌ هيچ‌ چيز از آن‌ باقي‌ نمانده‌ است...»
    اما همه‌ي‌ داستانهاي‌ اساطيري‌ داراي‌ چند ويژگي‌ مشترك‌ هستند:
    1- رويين‌تني:
    كسي‌ كه‌ هيچ‌ حربه‌يي‌ بر او اثر ندارد و نيروهاي‌ مافوق‌ طبيعي‌ او را شكست‌ ناپذير كرده‌اند.اما يك‌ نقطه‌ي‌ بدن‌ او رويينه‌ نيست‌ و داراي‌ ضعف‌ ونقص‌(flaw) است. مانند آشيل‌ در افسانه‌ي‌ يونانيان، زيگفريد در حماسه‌ي‌ آلماني‌ نيبلونگن، بالدر در افسانه‌ي‌ كهن‌ اسكانديناوي‌ و بالاخره‌ اسفنديار در حماسه‌ي‌ رستم‌ و اسفنديار فردوسي.
    2- صور اساطيري‌ يا آركي‌ تايپ‌ (Archetype):
    شكلهاي‌ مكرر از تجربه‌هاي‌ زندگي‌ پدران باستاني‌ كه‌ در ناخودآگاه‌ بشر به‌ طور موروثي‌ تداوم‌ حيات‌ مي‌دهند و تكرار مي‌شوند همچون‌ سفر به‌ جهان‌ مردگان‌ در زير زمين، معراج‌ و صعود به‌ آسمان، تصاوير مربوط‌ به‌ بهشت‌ و دوزخ، جست‌ وجو براي‌ پدر، قهرمان‌ طاغي، الهه‌ي‌ بي‌رحم‌ و انتقامگير. مضمون‌ مرگ‌ و تولد دوباره‌ را سرآمد آركي‌ تايپ‌ها مي‌گويند كه‌ به‌ اشكال‌ گوناگون‌ در شاهان‌ و خدايان‌ كه‌ مي‌ميرند تا دوباره‌ زنده‌ شوند همچون‌ طبيعتي‌ كه‌ هر ساله‌ مي‌ميرد و زنده‌ مي‌شود.
    3- پنهان‌ بودن‌ نام‌ پهلوان:
    در اعتقادات‌ كهن‌ دانستن‌ اسم‌ يك‌ شخص‌ يا پهلوان‌ به‌ معناي‌ شناخت‌ و تسلط‌ كامل‌ بر او است. از اين‌ رو پهلوانان‌ نام‌ خود را از يكديگر پنهان‌ مي‌داشتند. علت‌ خودداري‌ كردن‌ رستم‌ از بازگو كردن‌ اسمش‌ به‌ سهراب‌ از همين‌ رو است‌ و همچنين‌ علت‌ اينكه‌ جادوگران‌ اسامي‌ كساني‌ را كه‌ مي‌خواستند از ميان‌ ببرند بر روي‌ چيزي‌ نوشته‌ و آن‌ شي‌ را از ميان‌ مي‌بردند.



    ادامه دارد


    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #9 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:39

  10. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    پیش فرض

    4- خونخواري:
    پيشينيان‌ خون‌ را ناقل‌ روح‌ يا خود روح‌ مي‌دانستند. قهرمانان‌ فاتح‌ پس‌ از غلبه‌ كردن‌ بر دشمن، پهلوي‌ او را شكافته‌ و جگرش‌ را كه‌ منبع‌ خون‌ مي‌دانستند مي‌خوردند تا نيروي‌ زندگي‌ قهرمان‌ مرده‌ را به‌ خود انتقال‌ دهند. مثل‌ گودرز كه‌ خون‌ پيران‌ ويسه‌ را مي‌نوشد، رستم‌ كه‌ جگرگاه‌ سهراب‌ را مي‌شكافد و هند كه‌ پهلوي‌ حمزه‌ را مي‌درد.

    مضامين‌ و ويژگي هاي‌ حماسه
    #- جنگاوري‌ و بهادري‌ ويژگي‌ برجسته‌ي‌ حماسه‌ها است. جنگهايي‌ كه‌ عمدتاً‌ انگيزه‌ي‌ والا دارند و قهرمانان‌ حماسه‌ كه‌ موجوداتي‌ مافوق‌ طبيعي‌ هستند و يا با نيروهاي‌ غيبي‌ و خدايان‌ در تماس‌ هستند براي‌ برتري‌ قوم‌ و نژاد و مليت‌ خود مي‌جنگند. جنگيدنهايي‌ كه‌ حاوي‌ اعمال‌ خارق‌ العاده‌ و غيرطبيعي‌ است‌ و با منطق‌ متعارف‌ قابل‌ سنجش‌ نيستند و اين‌ اعمال‌ به‌ قدر انگيزه‌هايشان‌ كه‌ عمدتاً‌ صبغه‌ي‌ ملي‌ دارد بزرگ‌ است.
    اگر چه‌ در حماسه‌هاي‌ يوناني‌ جنگهايي‌ بر سر تصاحب‌ يك‌ زن‌ مانند هلنه‌ نيز صورت‌ مي‌گيرد و يا در حماسه‌هاي‌ عرفاني‌ و حكمي‌ كه‌ قديمترين‌ فكر فلسفي‌ يعني‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ به‌ نمايش‌ گذاشته‌ مي‌شود همچون‌ حماسه‌ي‌ گيل‌ گمش، اما در حماسه‌هاي‌ ايراني‌ عمدتاً‌ جنگ‌ بر سر اثبات‌ هويت‌ و مرزهاي‌ ملي‌ است. اگر چه‌ حماسه‌ي‌ رستم‌ و اسفنديار بر خلاف‌ طرح‌ ظاهري‌ داستان‌ ، براي‌ اعتلاي‌ دين‌ بهي‌ (زرتشت) است.
    #- در حماسه‌ها حيوانات‌ و گياهان‌ نيز همانند قهرمانان‌ حماسه‌ها از ويژگي‌ها و جايگاه‌ عادي‌ خود خارج‌ مي‌شوند. همانند رخش‌ اسب‌ رستم، سيمرغ‌ زال‌ - پدر رستم‌ -، مرغ‌ وارن‌ جين(varenjin) در بهرام‌ يشت، سيمرغ‌ در حماسه‌ي‌ عرفاني‌ منطق‌الطير، نقش‌ مار و طاووس‌ در اخراج‌ انسان‌ از بهشت، مرغ‌ سعادت، اسب‌ بالدار و اژدهاي‌ هفت‌ سر در داستانهاي‌ اساطيري، يا انار كه‌ از ميوه‌هاي‌ قدسي‌ است‌ و به‌ روايتي‌ سبب‌ رويين‌ تني‌ اسفنديار شد و گياه‌ #-سياووشان‌ كه‌ از خون‌ سياوش‌ روييد و يا گندم‌ و درخت‌ سيبي‌ كه‌ آدم‌ و حوا از آن‌ خوردند و از بهشت‌ اخراج‌ شدند.
    #- عمر دراز قهرمانان‌ حماسه‌ كه‌ نشانه‌ي‌ جاودانه‌ بودن‌ آنها است‌ از جمله‌ رستم‌ كه‌ هنگام‌ جنگ‌ با اسفنديار پانصد سال‌ دارد.
    #- نسب‌ قهرمانان‌ به‌ خدا مي‌رسد مانند آنه‌ آس‌ در حماسه‌ي‌ ويرژيل‌ و يا در حماسه‌هاي‌ مسيحي. و يا قهرمان‌ در طلب‌ عمر جاويدان‌ بر مي‌آيد همچون‌ اسكندر و گيل‌گمش.
    #- مكالمه‌ با سپهر بلند و چرخ‌ گردون‌ كه‌ مكرر در مكالمات‌ رستم‌ ديده‌ مي‌شود.
    #- عاشقي‌ ايزد بانوان‌ و شهدخت‌ها بر قهرمانان‌ و بي‌توجهي‌ قهرمانان‌ بدآنها مانند عاشق‌ شدن‌ ايشتر به‌ گيل‌ گمش، گوپي‌ها به‌ كريشنا، عشق‌ تهمينه‌ به‌ رستم‌ و عدم‌ شيفتگي‌ رستم‌ به‌ او و يا ماجراي‌ عشق‌ سودابه‌ به‌ سياوش.
    #- قهرمان‌ حماسه‌ در همه‌ آفاق‌ حضور دارد و هيچ‌ محدوديتي‌ براي‌ او در كار نيست، زير زمين، گستره‌ي‌ زمين‌ و در آسمانها.
    در مواجهه‌ي‌ قهرمان‌ با ضد قهرمان‌ حماسه‌ پديد مي‌آيد ، مانند رستم‌ با افراسياب، اهورامزدا با اهريمن، مسيح‌ با دجال‌، و آنجا كه‌ دو قهرمان‌ با يكديگر مواجه‌ مي‌شوند تراژدي‌ خلق‌ مي‌گردد مانند جنگ‌ رستم‌ و سهراب‌ ، رستم‌ و اسفنديار، آشيل‌ با هكتور.
    #- عبور از هفت‌ خوان‌ و هفت‌ وادي‌ و هفت‌ عقبه‌ از جمله‌ سفرهاي‌ قهرمانان‌ حماسه‌ها است. اين‌ سفرها همه‌ از براي‌ آن‌ است‌ كه‌ قهرمانان‌ حماسه‌ها اهداف‌ و اعمال‌ خارق‌العاده‌ و عظيم‌ در پيش‌ دارند مانند جنگ‌ رستم‌ با افراسياب‌ توراني‌ و يا گيل‌گمش‌ كه‌ به‌ نبرد با مرگ‌ راه‌ سفر طولاني‌ در پيش‌ مي‌گيرد تا جاودانگي‌ را در آغوش‌ گيرد. در اين‌ كشاكش‌ها، رجزها است‌ كه‌ خوانده‌ مي‌شود و ادعاها است‌ كه‌ مطرح‌ مي‌شود و يا پيشگويي‌ها است‌ كه‌ بر زبان‌ رانده‌ مي‌شود و يا اساساً‌ بر مبناي‌ پيشگويي‌ها، سفرها و جنگها در مي‌گيرند. آنجا كه‌ سام‌ زنده‌ بودن‌ زال‌ را در كوه‌ البرز خواب‌ مي‌بيند و جاماسب‌ كشته‌ شدن‌ اسفنديار را به‌ دست‌ رستم‌ براي‌ گشتاسب‌ پيشگويي‌ مي‌كند و يا رستم‌ فرخزاد از برباد رفتن‌ تاج‌ و تخت‌ ساسانيان‌ و پيروز شدن‌ تازيان‌ پيشاپيش‌ سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آورد.
    #- يكي‌ ديگر از ويژگيهاي‌ مهم‌ و چشمگير حماسه‌ها در آميخته‌ شدن‌ سادگي‌ و بي‌آلايشي‌ در عين‌ اقتدار و عظمت‌ در لفظ‌ و معنا است. حماسه‌ها داراي‌ الفاظي‌ سنگين‌ و فاخر هستند و از رعب‌ و خشيت‌ و در عين‌ حال‌ شكوه‌ و عظمت‌ نگاه‌ انسانها به‌ جهان‌ حكايت‌ دارند. در حماسه‌ها سخن‌ از سستي‌ و بي‌حالي‌ و ترديد نيست. قاطعيت‌ و عظمت‌ و اقتدار است‌ كه‌ حرف‌ اول‌ و آخر را مي‌زند، چه‌ در سويه‌ي‌ قهرمانان‌ و چه‌ در سپاه‌ دشمن‌ و ضد قهرمانان.
    آنچه‌ به‌ طور خلاصه‌ گفته‌ شد براي‌ ترسيم‌ يك‌ تصوير نسبتاً‌ شفاف‌ و دقيق‌ از ماهيت‌ و محتواي‌ حماسه‌ و اسطوره‌ بود، حماسه‌ و اسطوره‌يي‌ كه‌ اركان‌ و اجزاي‌ شاهنامه‌ي‌ حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. شاهنامه‌يي‌ كه‌ سراينده‌اش‌ معتقد است‌ به‌ واسطه‌ي‌ به‌ سرانجام‌ رسانيدن‌ سرايش‌ آن‌ توانست‌ عجم‌ را زنده‌ نمايد:
    بسي‌ رنج‌ بردم‌ در اين‌ سال‌ سي‌ *** عجم‌ زنده‌ كردم‌ بدين‌ پارسي‌
    همانگونه‌ كه‌ در ابتدا نيز اشاره‌ شد، شاهنامه‌ سرود حماسي‌ مردماني‌ است‌ كه‌ گام‌ در راه‌ ملت‌ شدن‌ نهادند. سالها در ناحيتي‌ زيستند، با حوادث‌ آسان‌ و دشوار روبه‌رو شدند و با فتح‌ها و شكستها روزگار گذرانيدند. خاطرات‌ اين‌ فتح‌ها و شكست‌ها يادآور استقرار مباني‌ مليت‌ آنان‌ است.
    حماسه‌ها مرورگر خاطرات‌ ادواري‌ از تاريخ‌ زندگي‌ بشريت‌ هستند كه‌ مليت‌ در مرزهاي‌ خاكي‌ و زبان‌ و نژاد خلاصه‌ و تعريف‌ مي‌شد. تعلق‌ يك‌ محدوده‌ي‌ آبي‌ و خاكي‌ به‌ يك‌ قوم‌ و نژاد و يا مذهب‌ تضمين‌ كننده‌ي‌ استقرار و حق‌ مشروعشان‌ براي‌ دوام‌ و بقا بود. و براي‌ دفاع‌ از اين‌ حق‌ مشروع‌ انسانها راهي‌ جز توسل‌ جستن‌ به‌ مباني‌ قدرتي‌ كه‌ مي‌شناختند در پيش‌ رو نداشتند. توسل‌ به‌ خدايان‌ و نيروهاي‌ خير در مقابل‌ نيروهاي‌ شر. توسل‌ به‌ نيروهاي‌ ناشناخته‌ كه‌ در اجسام‌ و طبيعت‌ پيرامونشان‌ حلول‌ مي‌كردند. هر چه‌ ناشناخته‌تر نيرومندتر و رمز و راز آلودتر و البته‌ اميدآفرين‌تر و يا هراس‌ آور و نگران‌ كننده‌تر. توسل‌ جستن‌ به‌ شخصيتهاي‌ وهم‌آلود باستاني، نيمي‌ خدايي‌ و نيمي‌ انساني‌ كه‌ از قدرت‌ و توان‌ خارق‌العاده‌ بر خوردار بودند، توسلي‌ ناگزير براي‌ انسانهايي‌ كه‌ همانند امروزيان‌ از سلاحهاي‌ كشتار جمعي‌ برخوردار نبودند و البته‌ اين‌ طبيعت‌ و فطرت‌ بشر است‌ كه‌ نيرو و مدد را از گذشتگان‌ مي‌گيرد و آمال‌ و آرزوها را بر آينده‌ و آيندگان‌ مي‌افكند و اگر مي‌دانست‌ و يا يقين‌ داشت‌ كه‌ آينده‌ كمتر تطابقي‌ با آنچه‌ مي‌انديشد و تصور مي‌كند ندارد شايد هيچ‌گاه‌ واژگان‌ اميد و اميدواري‌ به‌ فرهنگش‌ راه‌ نمي‌يافت‌ و در پي‌ اين‌ راه‌ نيافتن‌ نه‌ حركتي‌ و... بگذريم، سخن‌ از حماسه‌ بود و مرور خاطرات‌ مردماني‌ كه‌ مي‌كوشيدند تا با توسل‌ جستن‌ به‌ يگانگي‌ نژاد و زبان‌ و خاك، ملتي‌ را تشكيل‌ دهند كه‌ حق‌ زيستن‌ و جاودانه‌ زيستنِ‌ مصون‌ و محفوظ‌ از دشمنان‌ را براي‌ خود مسلم‌ مي‌شمردند.
    هنوز از پس‌ گذشت‌ هزاران‌ سال‌ از آن‌ تاريخ، آب‌ و خاك‌ اصلي‌ترين‌ تصويرگر و تجسم‌ مفهوم‌ مكان‌ هستند و مرزهاي‌ آبي‌ و خاكي‌ جدا كننده‌ي‌ مليت‌ها و نژادها، اما ديگر نه‌ به‌ آن‌ پررنگي‌ و يگانگي‌ گذشته. اگر نه‌ تا ديرزماني‌ پيش‌ جايگاه‌ مفاهيم‌ انتزاعي‌ تنها در ذهن‌ و تخيل‌ آدمي‌ بود اينك‌ انتزاعيات‌ نيز فضايي‌ و مكاني‌ را در عالم‌ عيني‌ براي‌ خود اشغال‌ كرده‌اند كه‌ البته‌ بحث‌ در باره‌ي‌ چنين‌ تناقض‌هايي‌ در حوزه‌ي‌ فلسفه‌ي‌ محض‌ است‌ كه‌ ما را در اين‌ نوشتار با آن‌ كاري‌ نيست.
    اما چه‌ بخواهيم‌ با ماهيت‌ پديده‌ها مواجه‌ شويم‌ و چه‌ نخواهيم، چه‌ از عهده‌ي‌ درك‌ و شناختشان‌ برآييم‌ و چه‌ نياييم، از قرار گرفتن‌ خواسته‌ و ناخواسته‌ در تناسب‌ آنها و تاثيرگذاري‌ خواه‌ و ناخواه‌ پديده‌ها بر زندگي‌ خود شايد ما را گريزي‌ نباشد. به‌ واسطه‌ي‌ همين‌ ناگزيري‌ است‌ كه‌ ماهيت‌ها كه‌ جز از طريق‌ معناها امكان‌ بروز و تجلي‌ ندارند اگر نه‌ خودشان‌ كه‌ تجلي‌شان‌ و اگر باز هم‌ نه‌ دمادم‌ كه‌ هراز چند گاهي‌ دچار دگرگوني‌ و تغيير ساختار مي‌شوند، آنگونه‌ كه‌ جتي‌ گاه‌ شناختنشان‌ به‌ واسطه‌ي‌ نه‌ معرفت‌هاي‌ عميق‌ كه‌ معرفت‌هاي‌ مالوف‌ برايمان‌ نه‌ سهل‌ و ممتنع‌ كه‌ دشوار و ممتنع‌ مي‌شوند.
    ملت‌ها امروز هم‌ از پس‌ اعصار و قرون‌ در اين‌ كهنه‌ زمين‌ و با كهنه‌ عادتهايش‌ مي‌زييند. اما گويي‌ اين‌ كهنگي‌ ديگر قدرت‌ تاثيرگذاري‌ و حكمراني‌ مطلقش‌ را از دست‌ داده‌ و تنها مي‌تواند به‌ حيات‌ خود ادامه‌ دهد. ديگر ايجاد انگيزه‌ نمي‌كند و سيل‌ حركت‌ آدميان‌ را به‌ راه‌ نمي‌اندازد. اگر زماني‌ انسانها نه‌ به‌ واسطه‌ي‌ فرد بودن‌ كه‌ به‌ واسطه‌ي‌ ملت‌ بودن‌ در خود احساس‌ قدرت‌ و استقرار و دوام‌ و بقا در مقابل‌ سلطه‌ي‌ خوف‌ و خشيت‌ برانگيز طبيعت‌ مي‌كردند، امروز اين‌ تك‌ تك‌ انسانها هستند كه‌ مي‌خواهند به‌ واسطه‌ي‌ هر آنچه‌ كه‌ در اختيارشان‌ هست‌ و هر آنچه‌ كه‌ به‌ ذهنشان‌ مي‌رسد استقرار و اثبات‌ خود را به‌ رخ‌ بكشند. «ترين‌ها» حاصل‌ روزگار ما است، روزگاري‌ كه‌ مي‌توان‌ در آن‌ با هر كجاي‌ جهان‌ ارتباط‌ برقرار كرد و در اين‌ ارتباط‌ها هر مرزي‌ را كه‌ بخواهد امكان‌ نزديك‌ شدن‌ و تداوم‌ ارتباطها را مانع‌ شود از هم‌ گسست‌ و به‌ كناري‌ نهاد. در عصر جهاني‌ شدن‌ زندگي‌ مي‌كنيم. اگر از اوايل‌ دهه‌ي‌ 1910 تا اواخر دهه‌ي‌ 1980 پديده‌ي‌ جهاني‌ شدن‌ در پرتو نظريه‌هايي‌ همچون‌ استعمار و سلطه‌ي‌ امپرياليسم‌ و سرمايه‌داري‌ حضور خود را به‌ رخ‌ مي‌كشيد، از اواخر دهه‌ي‌ 1980 به‌ پديده‌يي‌ عمدتاً‌ مثبت‌ بدل‌ شد كه‌ نگاهي‌ كاركردگرايانه‌ را مي‌طلبيد تا فارغ‌ از ارزش‌ داوريهاي‌ سياسي‌ و اخلاقي‌ به‌ تحليل‌ و مواجهه‌ با آن‌ پرداخت. شايد هم‌ بتوان‌ آن‌ را عالي‌ترين‌ شكل‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ بورژوازي‌ دانست‌ كه‌ عقلانيت‌ و خودباوري‌ را به‌ عنوان‌ اساسي‌ترين‌ عناصر زندگي‌ بشر بر صدر نشاند.
    تعاريف‌ و نظرگاهها در اين‌ باره‌ فراوان‌ است. رابرتسون‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد:
    « مفهوم‌ جهاني‌ شدن‌ هم‌ به‌ درهم‌ فشرده‌ شدن‌ جهان‌ و هم‌ تراكم‌ آگاهي‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ كل‌ دلالت‌ دارد. فرآيندها و كنش‌هاي‌ يي‌ كه‌ اكنون‌ مفهوم‌ جهاني‌ شدن‌ را براي‌ آن‌ به‌ كار مي‌بريم‌ قرنها است‌ ك‌ جريان‌ دارد. اما تمركز بر سر بحث‌ جهاني‌ شدن‌ موضوع‌ نسبتاً‌ جديدي‌ است.»
    اما اين‌ جديد بودن‌ دستكم‌ يكصد سال‌ سابقه‌ دارد. تا پيش‌ از پايان‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ جهاني‌ شدن‌ در جرياني‌ كه‌ در بالاتر بدان‌ اشاره‌ شد و تا دهه‌ي‌ 1980 به‌ درازا كشيد به‌ گسترش‌ بازارهاي‌ بين‌المللي، رواج‌ نهضتهاي‌ كارگري‌ و سوسياليستي‌ در سراسر جهان‌ و ظهور حكومتهاي‌ توتاليتر منجر شد و يا دستكم‌ بروز و نمود داشت. از سال‌ 1945 تا سال‌ 1989 يعني‌ آغاز فروپاشي‌ بلوك‌ سوسياليستي‌ اگر چه‌ تحت‌ تاثير شرايط‌ رواني‌ و كشمكشهاي‌ دوران‌ جنگ‌ سرد قرار داشت‌ اما همكاريهاي‌ گسترش‌ يابنده‌ ميان‌ دولتها به‌ واسطه‌ي‌ تشكيل‌ سازمان‌ ملل‌ و سازمان‌ يونسكو و ساير سازمانهاي‌ اقماري، همبستگي‌هاي‌ نوين‌ و ويژه‌يي‌ ميان‌ دولتها و ملت‌ها براي‌ پيشگيري‌ از وقوع‌ يك‌ جنگ‌ جهاني‌ ديگر ايجاد شد.

    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #10 ارسال شده در تاريخ 12th July 2009 در ساعت 16:41

صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. تاریخ و فرهنگ استان مرکزی
    توسط Admin در انجمن استان مركزي
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: 6th January 2012, 23:26
  2. معرفی رشته مترجمی زبان انگلیسی
    توسط secret در انجمن زبان انگلیسی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 27th November 2011, 14:55
  3. گفتار درماني
    توسط secret در انجمن آرشیو بخش پزشکی و بهداشتی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 6th April 2009, 05:55
  4. اهمیت تاریخی زبان دری ـ فارسی درهند
    توسط Admin در انجمن هندوستان و پاکستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 22nd July 2008, 21:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •