شهید احمد کشوری
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: شهید احمد کشوری

  1. zare151 آواتار ها
    zare151
    کاربر سایت
    Apr 2009
    1,623
    1,115
    تشکر شده : 1,471

    Icon2yy شهید احمد کشوری

    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ]
    با انجمن خيريه كمك به فقرا را انجام مي داد و از دوستان هوانيروزش هر ماهه پول جمع مي كرد و با اين پولها مقداري پارچه قندوشكر چاي و زغال و غيره را تهيه و به دو روستا از روستاهاي محروم كرمانشاه تازه آباد و وكيل آباد مي برد. به غير از كمك به فقرا 22 خانوار به طور كل تحت سرپرستي شهيد كشوري بودند و آن سري از بچه هاي فقرا كه به مدرسه مي رفتند و درسشان ضعيف بود او در درس كمكشان مي كرد . يكبار در سال 1356 پيرمرد فقيري كه احتياج به دكتر داشت او را با ماشين خود به شهر برد و در ميدان شهرداري سابق كرمانشاه اين پيرمرد را كول كرد و تا مطب دكتر برد و بعد از معالجه و گرفتن دارو در مسير برگشت نيز اين پيرمرد فقير را كول كرد و بعد از اينكه سوار ماشين شدند مقداري ميوه و غذا برايش فراهم كرد و او را به منزلش رساند. او وقتي كمك مي كرد مي گفت : اين كمك ها از طرف امام خميني به شما مي شود. اوايل پيروزي انقلاب مصادف شد با درگيريهايي كه در غرب كشور بوجود آمد. احمد هم براي دفاع از مردم مظلوم غرب راهي آن ديار شد. حاج آقا موسوي نماينده امام در غرب كشور برايم نقل كرد كه احمد از اولين سربازاني بود كه نداي امام را از مدرسه فيضيه با تمام وجودش لبيك گفت و در مدت 9 سال شبانه روز به هر طريقي كه برايش ممكن بود در ساختن افراد در هوانيروز كوشش كرد . ثمره تلاشهاي او را مي توان در پرورش شيرمرداني چون شيرودي و سهيليان و... دانست در زمان انقلاب هنگامي كه شايعه كودتا ملت ايران را نگران كرده بود او و يارانش با شبكه اي كه در ارتش ايجاد كرده بودند قصد داشتند در صورت كودتا از سوي رژيم تمام وسايل نظامي را منفجر و بالگردها را از كار بيندازند تا رژيم نتواند انقلاب را سركوب كند. اين شهيد براستي فاتح و ناجي كردستان بود. زماني كه تجزيه طلبان به پادگان سنندج حمله كردند فرماندهان نمي دانستند براي نجات پادگان سنندج چه بايد بكنند شهيد كشوري دقيقا اين جمله را گفت : من پرواز مي كنم و اطراف پادگان را كاملا مي كوبم و دشمن را از بين مي برم اگر اين كارم خطا بود بگذاريد مرا اعدام كنند اما كردستان بماند. شهيد كشوري اولين خلباني بود كه بلند شد و در شرايطي كه احتمال مي رفت بالگردش مورد اصابت گلوله دشمن قرار گيرد. البته چنين صحنه اي در سقز نيز اتفاق افتاده بود اما رشادتي كه شهيد كشوري در نجات پادگان سنندج از خود نشان داد بي نظير بود چرا كه در اين حادثه تهران وضعيت را مشخص نكرده بود و احتمال اين مي رفت كه فردا ايشان را مورد سئوال قرار دهند كه چرا بدون اجازه حمله را آغاز كرده است اما حرف ايشان همان بود . بالاخره در شرايطي كه احتمال 95 درصد مي رفت بالگردش مورد اصابت گلوله دشمن قرار گيرد احتمال 5 درصدي موفقيت را به صددرصد رساند و با شگرد هميشگي بلند شد . در اين زمان نيروهاي دشمن كه در اطراف پادگان بودند به داخل پادگان آمدند و سيم خاردارها را بريدند و تا يك قسمت از پادگان پيشروي كردند اما شهيد كشوري با حمله هوايي توانست بدون آن كه اشتباهي كند كل غائله را پايان دهد و پادگان سنندج را از لوث وجود دشمن نجات دهد. در جريان حماسه پاوه همين بس كه شهيد فلاحي احمد را فرشته اي در قالب انسان ناميد. روزي كه پاوه در محاصره كامل و در آستانه سقوط بود روز جمعه اي بود. شهيد فلاحي از مردم و دكتر چمران خداحافظي كرد و به پايگاه هوانيروز كرمانشاه رفت تا فكري براي شكستن محاصره پاوه بكند. مي گفت : من تا آن روز احمد كشوري را نمي شناختم در پايگاه هوانيروز كرمانشاه همه را جمع كردم . ساعت هفت و نيم بعدازظهر بود. هنگام غروب بود. تاريكي زمين گير شده بود. برابر روشهاي هوانيروز در آن ساعت نمي بايستي خلبان بپرد چون زمان زمان سانست بود. يك داوطلب براي نجات پاوه خواستم هنوز صحبتهاي من تمام نشده بود كه جواني از صف بيرون آمد و گفت : عليرغم تاريكي هوا و با اين وجود كه ارتفاعات اطراف مشرف به پاوه است و مي دانم كه مورد هدف دشمن قرار مي گيرم من مي روم . شهيد كشوري آن شب رفت و فشار را از روي مردم پاوه و دكتر چمران برداشت و برگشت و به مردم پاوه كه حدود بيست هزار نفري بودند و در محاصره مزدوران بودند تا فردا كه امكانات نظامي برسد فرصت مقاومت داد. فردا صبح هم بار ديگر خودش به عنوان رهبر گروه به سمت شهرستان پاوه پرواز كرد. به خداي كشوري سوگند به روح پاك كشوري سوگند به مبارزات كشوري سوگند به همه آنچه كه رنگ و بوي كشوري دارد سوگند كه نجات كردستان و لااقل قسمت اعظمي از استقلال كشور مرهون زحمات و تلاش هاي خستگي ناپذير احمد كشوري است كشوري باعث شد كه كشور به جنگ داخلي كشيده نشود و ميليون ها نفر قرباني نشوند. شهيد كشوري به برادران پاسدار علاقه عجيبي داست و مبارزات آنها را از خالصانه ترين مبارزات بعد از صدر اسلام مي دانست . يكبار يك پوتيني را از يكي از پاسداران هديه گرفته بودو هرگز اين چكمه ي رزم را از خود دور نمي كرد و در اين باره مي گفت : من اين پوتين را از يكي از خالصان درگاه احديت كه روحانيت و جهاد و شهادت از چهره و نگاهش مي باريد هديه گرفتم . با شروع جنگ تحميلي شهيد كشوري بااينكه در جريان كردستان زخمي شده بود و در بيمارستان بستري بود. و اجازه پرواز نداشت هر طوري بود پزشك معالج خود را متقاعد كرد و به ايلام رفت و فرماندهي تيم آتش هوانيروز در استان ايلام را برعهده گرفت و تنها با سه فروند بالگرد 425 كيلومتر از مرزهاي مقدس استان ايلام را حراست مي كرد و شب و روز در جبهه هاي ايلام حضور داشت و دشمن بعثي را آماج گلوله ها و موشك هاي توفنده خود قرار مي داد. حتي زن و بچه هايش را هم به ايلام برد. شهيد كشوري نمونه و الگوي يك رزمنده با ايمان مخلص و شجاع بود كه هيچگاه از خستگي سخني به ميان نياورد و در نجات مردم قهرمان كردستان و حمايت از رزمندگان اسلام در طول جنگ تحميلي در ايلام نقش مهمي داشت . جنگ آوري او هميشه دشمن را به وحشت مي انداخت . يك روز از جبهه كه آمده بود برايم تعريف كرد و گفت : مادر ما چهل دستگاه تانك دشمن بعثي را ظرف 48 ساعت گذشته منهدم كرديم ولي رسانه ها كمتر اعلام كردند. امان از دست اين خبرنگاران . از خاطرات ديگري كه شهيد كشوري برايم نقل كرد اين است كه حدود 1800 نفر از نيروهاي تازه نفس عراقي شب در پشت ميمك به شكل چادر زده بودند . مختصاتشان را عشاير ايل خزل به ما دادند ما هم بعد از برنامه ريزي هماهنگ كرديم تا صبح قبل از U صورت طلوع آفتاب و در تاريكي پرواز كنيم و با شناخت جغرافيايي آن محل و تعداد دفعاتي كه در آن منطقه عمليات انجام داديم قبل از طلوع آفتاب به همراه تيم پروازي بالاي سر آنها قرار بگيريم و آنها را در كيسه خوابشان غافلگير كنيم به طوري كه بعد از انجام عمليات و در هنگام بازگشت با طلوع آفتاب مواجه شويم . ما شب ساعت هاي پروازي رفت و آمد و مسلح شدن بالگردها را كنترل كرديم و با سه فروند بالگرد كبري و يك فروند بالگرد جت رنجر به سمت دشمن پرواز كرديم و بعد از رسيدن به ميمك با توپ بيست ميليمتري و راكت حدود هزار نفر را به هلاكت رسانديم و هشتصد نفر هم به اسارت نيروهاي ما در آمدند. دشمن بسيار غافلگير و وحشت زده شده بود. گيج شده بودند چرا كه اصلا فكرش را هم نمي كردند در آن ساعت بالگردي بتواند پرواز بكند. صدام حساب همه چيز را كرده بود الا هوانيروز هميشه پيروز را. و به نظر ساير همرزمان شهيد كشوري همين عمليات سبب شد عمليات هايي كه هفته بعد عشاير ايل خزل در جنگ انجام دادند باعث پيروزيهايي شود. شايد كمتر جايي ذكر شده باشد اما واقعيت اين است كه آن اقدام جسورانه و ضربه روحي شكننده شهيد كشوري به همراه تيم آتش هوانيروز در آن عمليات باعث شد كه بعدها در عمليات پس گرفتن ميمك عملا نيروهاي ما با امكانات بسيار محدود بتوانند دو لشكر عراق را از بين برده و نابودشان كنند. تقريبا يك هفته قبل از شهادت شهيد كشوري احمد براي آخرين بار به ما سر زد و با همه اعضاي خانواده عكس يادگاري گرفت هنگامي كه مي خواست از كياكلا براي جبهه ايلام از پيش ما برود گفت : مادرجان اين آخرين بار است كه مرا مي بينيد من ديگر بر نمي گردم . و از ما خداحافظي كرد و سوار ماشينش شد. آنقدر نگاهش كردم تا از من دور شد. چند روزي نگذشت كه خبر شهادتش را از تلويزيون شنيدم كه گوينده تلويزيون گفت : يكي از خلبانهاي دلاور هوانيروز امروز در جبهه هاي ايلام به شهادت رسيد. به پدرش گفتم : كشوري ! اين خلبان دلاور هوانيروز احمد است . گفت : نه اشتباه مي كني . تا اينكه چند ساعت بعدش استاندار ايلام آقاي ابراهيمي زنگ زد و گفت : مادر! احمد پر كشيد و رفت به سمت هدفش به سمت كربلا. گفتم : احمد شهيد شده گفت : اگر خدا بخواهد. گفتم : راضي ام به رضاي خدا بعد از تشييع پيكر شهيد كشوري در ايلام و كرمانشاه سرانجام پيكر مطهرش در هيجدهم آذرماه 59 در قطعه 24 بهشت زهرا(س ) به خاك سپرده شد.
    #1 ارسال شده در تاريخ 26th July 2009 در ساعت 00:07

  2. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  3. *Mohammad* آواتار ها
    *Mohammad*
    مدیر سابق
    May 2011
    63,336
    22,637
    تشکر شده : 91,444

    پیش فرض

    شهید کشوری اولین خلبانی بود که بلند شد؛ در شرایطی که احتمال می رفت چرخبال شان مورد اصابت گلوله ی دشمن قرار گیرد. البته چنین صحنه ای در سقز نیز اتفاق افتاده بود اما رشادتی که کشوری در نجات پادگان سنندج از خود نشان داد، بی نظیر بود.
    به گزارش مشرق به نقل از فارس، از همان روزها که در زمان شاه، مجله هاى مبتذل مد را با پول توجیبى ماهیانه اش مى خرید و در باغچه خانه به آتش مى کشید و مى گفت این عکس ها ذهن جوانان را خراب مى کند، از همان روزها که صندوق جمع آورى کمک براى فقرا تهیه مى کرد و خودش بیشترین سهم صندوق را مى پرداخت و مى گفت: مسلمان نباید فقط به فکر خودش باشد، از همان روزها که با چند تن از دوستان خود طرح کودتای بختیار را تهیه کرده بود و از همان روزها که به عنوان نخستین داوطلب مأموریت هوایى در غائله کردستان، دستش را بالا برد و به عملیات رفت، همه باید مى دانستند که ققنوس آسمان ایران، بال پرواز گشوده است و هر لحظه ممکن است آسمانى شود.

    به بهانه 15 آذرماه، سالروز عروج سرتیپ خلبان شهید احمد کشوری، ققنوس آسمان ایران و هوانیروز قهرمان دیار قهرمان پرور مازندران ، خاطرات ناب این امیر سرافراز سپاه خمینی را سلسله وار با هم مرور می کنیم:


    نردبان این جهان ما و منیست
    عاقبت این
    نردبان افتادنیست
    لاجرم آن کس که بالاتر نشست
    استخوانش سخت تر خواهد شکست




    #2 ارسال شده در تاريخ 10th December 2011 در ساعت 09:45

  4. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  5. *Mohammad* آواتار ها
    *Mohammad*
    مدیر سابق
    May 2011
    63,336
    22,637
    تشکر شده : 91,444

    پیش فرض


    *بگذارید مرا اعدام کنند، اما کردستان بماند

    زمانی که ضد انقلاب به پادگان سنندج حمله کرد، فرمانده هان نمی دانستند برای نجات پادگان سنندج چه باید کنند. مرحوم شهید کشوری دقیقاً این جمله را گفت:

    «من پرواز می کنم و اطراف پادگان را کاملا می کوبم و غائله را می خوابانم. اگر این کارم خطا بود بگذارید مرا اعدام کنند اما کردستان بماند.»

    شهید کشوری اولین خلبانی بود که بلند شد؛ در شرایطی که احتمال می رفت چرخبال شان مورد اصابت گلوله ی دشمن قرار گیرد. البته چنین صحنه ای در سقز نیز اتفاق افتاده بود اما رشادتی که کشوری در نجات پادگان سنندج از خود نشان داد، بی نظیر بود؛ چرا که در این حادثه، تهران وضعیت را مشخص نکرده بود و احتمال این می رفت که فردا ایشان را مورد سوال قرار دهند که چرا بدون اجازه حمله را آغاز کرده است؟

    اما حرف ایشان همان بود. بالاخره در شرایطی که احتمال 95 درصد می رفت چرخبالش مورد اصابت گوله دشمن قرار گیرد. احتمال 5 درصدی موفقیت را به صد در صد رساند. با شگرد همیشگی بلند شد. در این زمان ضد انقلابیون که اطراف پادگان بودند به داخل پادگان آمده و سیم خاردارها را بریدند و تا یک قسمت پادگان پیشروی کردند اما شهید کشوری با چرخبالش نیروها را داخل پادگان پیاده کرد و خودش با حمله هوایی توانست بدون آن که اشتباهی کند کل غائله را پایان دهد و پادگان سنندج را از لوث وجود ضد انقلاب نجات دهد. (نقل از حجت الاسلام موسی موسوی نماینده امام در سنندج)


    نردبان این جهان ما و منیست
    عاقبت این
    نردبان افتادنیست
    لاجرم آن کس که بالاتر نشست
    استخوانش سخت تر خواهد شکست




    #3 ارسال شده در تاريخ 10th December 2011 در ساعت 09:45

  6. *Mohammad* آواتار ها
    *Mohammad*
    مدیر سابق
    May 2011
    63,336
    22,637
    تشکر شده : 91,444

    پیش فرض

    *وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را نمی خواهم

    شهید شیرودی درباره ی شهید کشوری می گوید:

    «احمد، استاد من بود. زمانی که صدام امریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود. اما روز بعد از شنیدن خبر ***** صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود. اما او جواب داده بود:
    «وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را نمی خواهم.»

    او با جسمی مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثی آن گونه جنگید که بیابان های غرب کشور را به گورستانی از تانک ها و نفرات دشمن تبدیل نمود. کشوری شجاعانه به استقبال خطر می رفت، مأموریت های سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بیشتر انجام می داد، شب ها دیر می خوابید و صبح ها خیلی زود بیدار می شد و نیمه شب ها نماز شب می خواند.


    *ماجرای خواب امام رضا و عزاداری4بانوی آسمانی در شهادت ققنوس آسمان ایران
    راویتی خواندنی از ‌مادر بزرگوار شهید احمد کشوری

    جوان‌ترین امام شهید، جوادالائمه(ع)، تنها فرزند امام رضا(ع) است. در دوران دفاع مقدس جوانان زیادی برای دفاع از اسلام به جبهه رفتند و به شهادت رسیدند تا به ضامن آهو، شاه ملک ایران بگویند ای سلطان ملک یلان و دلیران، ما جان خود را در جوانی فدای اسلام می‌‌کنیم تا در غم جواد تو شریک باشیم و ارادت و اطاعت از شما را به عمل بیان کنیم نه به زبان.

    احمد کشوری و برادرش محمد، از خیل این شهیدانند. احمد بیست و هفتمین بهار زندگی‌اش را سپری می‌‌کرد. شبی در خانه به خواب رفته بودم که در عالم رؤیا دیدم در باز شد و آقایی با چهره‌ای نورانی و قد و قامتی خوش وارد اتاق شد. با خود گفتم: «این مرد نورانی بلند بالا چه کسی می‌‌تواند باشد؟!»
    ناگهان انگار کسی در گوشم نجوا کرده باشد، فهمیدم او شاه خراسان و ایران امام رضا(ع) است. خوب توجه کردم، این چشم و چراغ ملک ایران را کجا زیارت کردم، به یادم آمد که ایشان همان کسی است که احمد را در چهار ماهگی در آن بیماری سخت ضمانت کرد و دست راست مبارکش را بر روی سینه نهاده و فرمود: «من ضامن احمد هستم!» از جا بلند شدم تا عرض ادب و ارادتی بکنم، هنوز سخن آغاز نکرده بودم که در دستان مبارکش پرونده‌ای دیدم. رو به من کرد و فرمود:

    «این پرونده عمر احمد است. عمر احمد در دنیا تمام شد، او 27 سال دارد!»فغان زدم و از آقا خواستم ضمانتی دیگر کند. فرمود: «ناراحت نباش، مدتی بر ضمانت خویش می‌‌افزایم.»

    گویا همان روز احمد می‌‌خواست به شهادت برسد، اما نشد و امام هشتم(ع) یک هفته دیگر برای احمد مهلت گرفت. دیدم فردای آن روز احمد به کیاکلا آمد. او را دیدم در آغوشش گرفتم و بوسه‌های مادرانه نثارش کردم. این بار من به مانند آن زمان احمد را کنارم نشاندم و خوابم را برایش گفتم. چون موضوع تمدید عمر را شنید لبخندی زد و به من نگاه کرد و گفت:‌ «مادرجان!ناراحت نباش.!»

    احمدم آن روز با تک تک اعضای خانواده عکس یادگاری گرفت. حرکاتش برایم اسباب نگرانی و تشویش بود؛ اما او چیزی به ما نگفت تا اینکه هنگام عزیمت به ایلام، به پدرش گفت:

    «باباجان! این آخرین دیدار است و شما دیگر مرا نمی‌بینید، اگر کوتاهی داشتم مرا ببخشید و حلالم کنید

    با شنیدن این جملات قطرات اشک از چشمان پدرش سرازیر شد. دست روی کمرش گذاشت و گفت:

    «پسرم کمر مرا شکستی؟»

    احمد چون اشک و حالت پدر را دید دست در گردن پدر انداخت و دست و روی پدر را بوسید و گفت: «بابا شوخی کردم، من که پیش شما هستم.»

    بعد خداحافظی کرد و از ما جدا شد. در کوچه نگاهش می‌‌کردیم تا از ما دور شد. یاد آن شعر افتادم که سعدی بزرگ از زبانِ دل بی‌بی زینب سروده بود:

    ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌‌رود
    وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌‌رود

    و با یاد زینب(س) به خود تسلی می‌‌دادم. دو سه روز مانده به شهادت احمد، پدرش خیلی‌ ‌بی‌تاب بود و بی‌قراری می‌‌کرد. نگران بود و حس پدرانه به او نهیب زده بود که احمدش پر کشیدنی است و دیگر پا به کیاکلا نمی‌گذارد. همان شب در خواب دیدم که خانه پر از نور شده و چهار زن با چهره‌های نورانی آمدند و در اتاق نشستند. دو تن از آنها که با حجاب بودند قیافه‌ای غمگین و محزون داشتند. بانویی که بالای سرم بود، یک پیراهن مشکی به دستم داد و گفت:‌ «بپوش، مگر نمی‌دانی احمدت شهید شده است؟»
    شروع کردم به گریه و بی‌قراری کردن و احمد را صدا می‌‌زدم که ناگاه از خواب بیدار شدم. از اینکه همة اینها را در خواب دیده بودم، خیالم راحت شد. اما روز بعد ماجرای خواب را برای روحانی مسجد بازگو کردم و او گفت: «آن چهار زن حضرت آسیه، حضرت خدیجه، حضرت مریم و حضرت فاطمه(س) بودند و برای پسر شما عزاداری می‌‌کردند!»
    دو سه روز بعد از آن خواب، گوینده‌ تلویزیون اعلام کرد که یکی از خلبانان دلاور هوانیروز در ایلام به شهادت رسید.
    برای حفظ روحیه بچه‌های ارتش و نیروهای دیگر نظامی و مردم نامی از احمد نبردند. به همسرم گفتم:‌«این خلبان احمد بوده است. بی‌تابی‌های پدر احمد صد چندان شده بود. دوباره ساعت ده شب تلویزیون خبر شهادت خلبان دلاور هوانیروز را اعلام کرد. من گریه می‌‌کردم تا این که ابراهیمی استاندار ایلام زنگ زد و گفت: «مادر! احمد به سمت کربلا و هدفی که داشت، پر کشید.»
    همچون سایر مادران گریه امانم را بریده بود؛ اما بر اساس وصیت احمد خودم را پاییدم و گفتم: «راضی‌ام به رضای خدا!»

    روز بعد حدود پانزده نفر از خانواده و اقوام نزدیک برای مراسم تشییع و تدفین به تهران رفتیم. بعد از تشییع پیکر پاک احمد در ایلام و کرمانشاه سرانجام در هجدهم آذرماه 1359 پیکر او را از مسجدالجواد میدان هفت‌تیر به سوی بهشت زهرا تشییع کردند و در قطعة 24 بهشت زهرا(س)به خاک سپردند. احمد که همه عمرش را مدیون ضمانت امام رضا(ع) می‌‌دانست، با فراغ بال در آسمان‌ها می‌‌خرامید و جولان می‌‌داد. در حقیقت همه آسمان را آغوش مهربان ضامن آهو می‌‌دانست.


    در آن روز سرد پاییزی، جسم جدا شده از روح بلند احمد را به خاک بهشت زهرا(س) سپردیم تا در روز حشر نزد حضرت زهرا(س) سربلند باشد. با جسم احمد، جان و روح من هم به خاک شد و اگر اقتدا به بزرگ بانوی پیام آور کربلا نبود، بهانه‌ای برای نفس کشیدن نداشتم؛ اما تنها آرزو و مایه دلگرمی‌ام در تحمل این فراق، شفاعت عزیزانم احمد و محمد و لطف خدا برای دیدار دوباره‌ آنان در بهشت برین و سربلندی نزد سرور زنان عالم است، تا به او عرض کنم که در تبعیت از راه فرزندانت، دو فرزندم را فدا کردم؛ باشد که پذیرای دو اسماعیلم باشی...

    دوست و همرزم او خلبان«حمیدرضا آبى» درباره او مى گوید:

    احمد قبل از آخرین پروازش به همه مى گفت: «دارم مى روم. مراحلال کنید.» دوستان او مى گفتند: این حرفها را نزن.حالا حالا ها زود است که بروى. هنوز خیلى کارها با توداریم.
    نیمه شب بلند شد. وضو گرفت.نماز خواند و اشک ریخت. نمى خواست اشک هایش را کسى ببیند. حدود ۱۰ صبح پانزدهم آذر بود که عازم عملیات شد. با تیم پرواز و چند هلیکوپتر دیگر در آسمان، اوج گرفت.ده ها تانک و نفربر عراقى را به آتش کشید. موقع بازگشت، دو فروند میگ عراقى، هلیکوپتر او را هدف موشک قرار دادند و پرنده او در هیمنه آتش سوخت و به عرش پرواز کرد. احمد، همچون ابراهیم خلیل، آتش عشق الهى را به جان خرید و بر بال فرشتگان نشست.

    نردبان این جهان ما و منیست
    عاقبت این
    نردبان افتادنیست
    لاجرم آن کس که بالاتر نشست
    استخوانش سخت تر خواهد شکست




    #4 ارسال شده در تاريخ 10th December 2011 در ساعت 09:45

  7. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  8. *Mohammad* آواتار ها
    *Mohammad*
    مدیر سابق
    May 2011
    63,336
    22,637
    تشکر شده : 91,444

    پیش فرض


    وصیت نامه سرتیپ خلبان شهید احمد کشوری


    خدایا شیطان را از ما دور کن

    «بسم الله الرحمن الرحیم»

    در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
    روبه صفتان زشت خو را نکشند
    پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست
    جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست

    هر روز ستاره ای را از این آسمان به پایین می کشند امّا باز این آسمان پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه های حق علیه باطل روان شد و من قطره ای از این دریایم و نیز می دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که آنها نظاره گر شمایند مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند.

    بی تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف های منحرف بی تفاوت نباشید
    مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید

    و وصیت به پدر و مادرم:

    پدر و مادرم! همچنان که تا الآن صبر کرده اید از خدا می خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید،‌ نمی گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (ع) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریه های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود،‌ اکنون یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید،‌ در مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب می کند

    امام را تنها نگذارید
    فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر کارهای شمایند

    ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست

    والسلام
    قطراه ای از دریای خروشان حزب الله

    نردبان این جهان ما و منیست
    عاقبت این
    نردبان افتادنیست
    لاجرم آن کس که بالاتر نشست
    استخوانش سخت تر خواهد شکست




    #5 ارسال شده در تاريخ 10th December 2011 در ساعت 09:45

  9. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  10. yalnizmashug آواتار ها
    yalnizmashug
    مدیران انجمن
    Jun 2012
    6,012
    3,012
    تشکر شده : 7,464

    پیش فرض

    کشوری شهیدی از تبار آزادمردان/1
    وقتی که امام رضا(ع) ضامن "شهید کشوری" شد


    شهید امیر سرتیپ خلبان احمد کشوری ۱۸ آذر ماه ۱۳۵۹ در حالی که از مأموریتی بسیار دشوار پیروز باز می‌گشت، در منطقه میمک هدف حمله یک فروند میراژ عراقی قرار گرفت و به شهادت رسید.
    به گزارش خبرنگار دفاعی - امنیتی باشگاه خبرنگاران، شهید کشوری در تیرماه ۱۳۳۲ در خانواده‌ای متوسط به دنیا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبیرستان را به ترتیب در «کیاکلا» و «سر پل تالار» دو روستا از روستاهای محروم شمال و سال آخر را در دبیرستان (قنه) بابل گذراند.

    دوران تحصیلش را به خاطر استعداد فوق العاده‌ای که داشت، به عنوان شاگردی ممتاز به پایان رساند. وی ضمن تحصیل، علاقه زیادی به رشته‌های ورزشی و هنری نشان می‌داد و در اغلب مسابقات رشته‌های هنری نیز شرکت می‌کرد. یک‌بار هم در رشته طراحی در ایران مقام اول را به دست آورد. در رشته کشتی نیز درخششی فراوان داشت.

    در سال ۱۳۵۱ وارد هوانیروز ارتش شد. از همان آغاز جنگ داخلی خصوصا غائله کردستان چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف ناکردنی است؛ به همین خاطر باشگاه خبرنگاران برای حفظ یاد و خاطره آن شهید والامقام گوشه‌هایی از خاطرات این شهید را منتشر می‌کند.

    ضامن احمد!

    فرزندم چهار ماهه شده بود كه خواب سه بزرگوار را ديدم. آنان را شناختم؛ اما علی(ع) امام حسين(ع) و امام رضا(ع)؛ اما نمی‌فهميدم كه چه می‌گويند.

    قنداقه احمد رو به رويم بود. امام رضا(عليه‌السلام)، دست مبارک‌شان را روی سينه‌شان گذاشتند و به فارسی به من فرمودند: «ضامن احمد منم!»...

    باورم نمی‌شد، امام رضا(ع) ضامن اولين ثمره زندگي‌ام شده بود.(مادر شهید)



    خواب احمد

    كلاس چهارم ابتدايی بود كه يك روز پرسيد: «آيا من شما را اذيت می‌كنم؟» من از پسرم كاملا راضي بودم. گفتم: نه! دوباره از من خواست كه فكر كنم و به او بگويم كه از او راضی هستم يا نه. گفتم: شما هيچ وقت مرا اذيت نكرده‌ای.

    گفت: ديشب دو تا مار دنبال من می‌آمدند. يكی از آن دو به من رسيد و از خواب بيدار شدم.

    من به او گفتم: خير باشد. لابد با فكر و خيال خوابيده‌ای.

    اما هميشه خواب احمد در ذهنم بود. وقتی خبر شهادتش را شنيدم، فهميدم كه آن دو مار، همان دو موشک ميگ بودند كه پسرم را به شهادت رساندند.(مادر شهید)

    روح بلند

    كلاس هفتم بود كه زلزله بوئين زهرا اتفاق افتاد. آمد خانه در حالی كه بوم نقاشی توی دستش بود، گفت: مامان می‌توانی به زلزله زده‌ها كمك كنی؟ من ده فرزند داشتم.

    جمعا دوازده‌سر عائله بوديم و حقوق شوهرم فقط كفاف گذران زندگي را می‌داد. گفتم: ما باید چيز قابل‌داری بدهيم كه نداريم. رفت توی اتاقش و شروع كرد به نقاشی دختر بچه‌ای كه در ميان آوارها سر روی سينه مادرش كه مرده است گذاشته و گريه می‌كرد.

    روح او به قدری حساس بود كه از كوچک‌ترين و يا بزرگ‌ترين اتفاقی كه در كشور رخ می‌داد، به راحتی نمی‌گذشت. اين نقاشی الان در موزه شهدا هست.(مادر شهید)



    پول تو جيبی

    كلاس دوم راهنمايی كه بود؛ در مجلات عكس مبتذل چاپ می‌كردند.

    در آرايشگاه، فروشگاه و حتي مغازه‌ها اين عكس‌ها را روی در و ديوار نصب می‌كردند و احمد هرجا اين عكس‌ها را می‌ديد پاره‌ می‌كرد. صاحب مغازه يا فروشگاه می‌آمد و شكايت احمد را برای ما می‌آورد. پدر احمد، رئيس پاسگاه بود و كسي به حرمت پدرش به احمد چيزی نمی‌گفت. من لبخند می‌زدم. چون با كاری كه انجام می‌داد، موافق بودم.

    آن زمان يک مجله‌ای با عكس‌های مبتذل چاپ می‌شد كه احمد آن‌ها را از تمام كيوسک‌های روزنامه‌ای می‌خريد. پول توجيبي‌اش را جمع می‌كرد. هر بار ۲۰ تا مجله از چند روزنامه‌فروش می‌خريد. وقتي می‌آورد در دست‌هايش جا نمی‌شد. توی باغچه می‌انداخت، نفت می‌ريخت و همه را آتش می‌زد.

    می‌گفتم: جرا اين كار را می‌كنی؟

    می‌گفت: اين عكس‌ها ذهن جوانان را خراب می‌كند. (مادر شهید)

    احساس مسئوليت

    هنوز سن و سالی نداشت كه دفتری درست كرد و داد به من تا کارهای روزانه خواهر و برادرهايش را در آن بنويسم. احمد، بعدها مثل معلم‌ها، برای كارهای خوب خواهر و برادرانش، به آن‌ها جايزه می‌داد! شده بود قيم و بزرگ‌تر بچه‌ها!

    شايد به خاطر همين بود كه وقتی از ميان ما رفت، همه داغون شدند. برادرش محمد كه طاقت نياورد و زود شهيد شد. پدرش هم كه يك روز آمده بود مجلس ختم يكی از دوستان صميمی احمد، ناگهان داغ دلش تازه شد و سكته كرد. (مادر شهید)



    خبرنگار

    در هوش و استعداد و خلاقيت هم سرآمد بود. با سيم و قطعات فلزی و وسايل بدون استفاده، كمباين درست می‌كرد كه بدون سوخت علف‌ها را می‌زد و كمك بزرگی برای كشاورزان بود.

    هلی‌كوپتر درست می‌كرد و به پرواز در می‌آورد. كشتی می‌ساخت كه وقتی آن را توی آب می‌گذاشت، جلو می‌رفت.

    يک بار هم در استان مازندران، خبرنگار برتر شناخته شد و جايزه گرفت. (مادر شهید)

    آموزش شنا

    هميشه مواظب خواهر و برادرانش بود. به آنان درس و نقاشی و شنا و كشتی ياد می‌داد. يک بار جان برادرش «محمود» را از مرگ حتمی نجات داد. چون اگر او شنا بلد نبود، در آب حوض خفه می‌شد.

    يادم هست آن روز كه بچه‌ها از مدرسه آمدند. می‌خواستيم ناهار بخوريم. محمود رفت دستش را بشويد كه نيامد. توی حياط سرك كشيدم و ديدم پسرم با پيشانی خونی و سر زخمي از كنار حوض به طرف اتاق می‌آيد.

    او را به بيمارستان برديم و سرش را بخيه زدند. از او جريان را پرسيدم. گفت: خم شدم كه دستم را توی حوض بشويم كه با سر توی آب افتادم. (حوض ما دو متر عمق داشت و هميشه پر از آب بود.)

    پرسيدم: چه طور از آب بيرون آمدی؟ گفت: داداش احمد به من شنا ياد داده. سرم كه به لبه حوض خورد و شكست شناكنان از آب بيرون آمدم. آن موقع احمد، افسر ارتش بود. وقتی آمد به او گفتم: جان برادرت را از مرگ نجات دادی. خنديد و گفت: بعد از نماز، تيراندازی، شنا و اسب‌سواری بر هر مردی واجب است. (مادر شهید)
    #6 ارسال شده در تاريخ 4th September 2013 در ساعت 09:11

  11. yalnizmashug آواتار ها
    yalnizmashug
    مدیران انجمن
    Jun 2012
    6,012
    3,012
    تشکر شده : 7,464

    پیش فرض

    کشوری شهیدی از تبار آزادمردان/4

    ماجرای شلیک نکردن "شهید کشوری" به زن عراقی چه بود؟

    شهید امیر سرتیپ خلبان احمد کشوری ۱۸ آذر ماه ۱۳۵۹ در حالی که از مأموریتی بسیار دشوار پیروز باز می‌گشت، در منطقه میمک هدف حمله یک فروند میراژ عراقی قرار گرفت و به شهادت رسید.
    به گزارش خبرنگار دفاعی - امنیتی باشگاه خبرنگاران، شهید کشوری در تیرماه ۱۳۳۲ در خانواده‌ای متوسط به دنیا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبیرستان را به ترتیب در «کیاکلا» و «سر پل تالار» دو روستا از روستاهای محروم شمال و سال آخر را در دبیرستان (قنه) بابل گذراند.

    دوران تحصیلش را به خاطر استعداد فوق العاده‌ای که داشت، به عنوان شاگردی ممتاز به پایان رساند. وی ضمن تحصیل، علاقه زیادی به رشته‌های ورزشی و هنری نشان می‌داد و در اغلب مسابقات رشته‌های هنری نیز شرکت می‌کرد. یک‌بار هم در رشته طراحی در ایران مقام اول را به دست آورد. در رشته کشتی نیز درخششی فراوان داشت.

    در سال ۱۳۵۱ وارد هوانیروز ارتش شد. از همان آغاز جنگ داخلی خصوصا غائله کردستان چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف ناکردنی است؛ به همین خاطر باشگاه خبرنگاران برای حفظ یاد و خاطره آن شهید والامقام گوشه‌هایی از خاطرات این شهید را منتشر می‌کند.

    چشم و دل سیر

    صبحانه‌ای که به خلبان‌ها می‌دادم، کره، مربا و پنیر بود یک روز شهید کشوری مرا صدا زد گفت: فلانی! گفتم: بله!

    گفت: شما در یک منطقه جنگی در مهمانسرا کار می‌کنید. پس باید بدانید مملکت ما در حال جنگ است و در تحریم اقتصادی بسر می‌برد. شما نباید کره، مربا و پنیر را باهم به ما بدهید.

    درست است که ما باید با توپ و تانک‌های دشمن بجنگیم، ولی این دلیل نمی‌شود ما این‌گونه غذا بخوریم. شما باید یک روز به ما کره، روز دیگر پنیر و روز سوم به ما مربا بدهید. در سه روز باید از اینها استفاده کنیم وگرنه این اسراف است. من از شما خواهش می‌کنم که این کار را نکنید.

    من هم گفتم: چشم!(حاتم رمضانی؛ از کارکنان مهمان‌سرای استانداری ایلام)



    تدبیر

    اوایل، تخصص من هلی‌کوپتر جت رنجر(پرنده شناسایی) بود. در منطقه برای شناسایی همراه هم پرواز می‌رفتیم. هنوز جنگ به اوج خودش نرسیده بود. احمد به من گفت: تو نباید خلبان جت رنجر باشی. باید با هلی‌کوپتر کبرا پرواز کنی.

    او اصرار می‌کرد و من می‌گفتم: چه فرقی می‌کند!؟

    می‌گفت: تو ساخته شده‌ای برای پرواز با کبرا، باید با هلی‌کوپتر شکاری پرواز کنی. همین تشویق‌ها و اصرارها باعث شد که خلبان شکاری بشوم و حالا هر وقت برای پرواز با هلی‌کوپتر کبرا توی کابین می‌نشینم، یاد احمد می‌افتم.(سرهنگ خلبان حمیرضا آبی)

    عشق به امام

    عشق شهید کشوری به امام، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب وصف ناکردنی است. بعد از انقلاب وقتی که برای امام کسالت قلبی پیش آمده بود، او در سفر بود.

    در راه وقتی این خبر را شنید، از ناراحتی ماشین را در کنار جاده نگه داشت و در حالی که می‌گریست، گفت: خدایا از عمر ما کم کن و به عمر رهبرمان بیافزای!

    وقتی به تهران رسید، به بیمارستان رفت و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد. او بر این عقیده بود که تا در این دنیا هست و فرصتی وجود دارد، باید توشه‌ای برای آخرت بسازد. هرگز لحظه‌ای از حرکت و تلاش باز نایستاد؛ طوری که می‌گویند بارها در هوای ابری و حتی بارانی پرواز کرد. او امدادهای خدا را می‌دید و به جهان جاودانی می‌اندیشید.



    در كنار خانواده

    روزی شهید کشوری به استانداری مراجعه کرده و گفت: می‌خواهم خانواده‌ام را به ایلام بیاورم.

    این حرف برایم غیرقابل باور بود. چون بخشی از مناطق کشور به اشغال عراق درآمده بود از هر جهت احساس خطر می‌شد. روال منطقی و معمول این بود که مردم از مناطق جنگی به منطقه امن نقل مکان کنند.

    اما دیدگاه و تفکر شهید کشوری جدای از این بود. فکر می‌کردیم در حد حرف باشد. اما بعدها با پافشاری و تاکید ایشان، تصمیم گرفتیم جایی برای خانواده ایشان در نظر بگیریم.

    هر بار که از عملیات برمی‌گشتند سری به ما می‌زدند و می‌پرسیدند: خانه چه شد؟ زن و بچه‌ام نگرانند. می‌خواهم آن‌ها را به ایلام منتقل کنم.(علی محمد آزاد)

    توسل به قرآن

    وقتی قرآن می‌خواند، هر كارِِی داشتيم رها می‌كرديم و به صدای ايشان گوش می‌سپرديم.

    در بعضی عمليات‌ها به منظور شناسايی، همراه هلی‌كوپتر «چت رنجر» به منطقه اعزام می‌شديم. وقتی شناسايی انجام می‌شد، در يكی از نقاط ملک شاهی كه از قبل به عنوان محل قرار در نظر گرفته بوديم، به هم می‌رسيديم. منطقه را ارزيابي می‌كرديم و بعد كشوری، قرآن تلاوت می‌کرد.

    با آن‌كه منطقه كاملا نظامی بود و از هر طرف خطر را احساس می‌كرديم، اما ساير هلی‌كوپترها بی‌سيم را روشن می‌كردند و به صدای دلنشين او گوش می‌دادند. گويی جنگ نبود و در منطقه عملياتی نبوديم.

    يكی از دلايل قوت قلب نيروها و پيش‌روی آنان تا عمق مواضع عراقی‌ها، همان توسل به قرآن بود.(علی محمد آزاد)

    شهيد سهيليان

    همیشه همراه شهید سهیلیان بود. چند روز قبل از شهادتش با گیلان غرب تماس گرفت. خط تلفنی خراب بود و تماس قطع شد. چند لحظه بعد به کرمانشاه زنگ زد. در حال صحبت، متوجه شدم که رنگ صورتش سرخ شد. گفتم: چی شده؟

    با اشاره دست گفت: ساکت باش.

    وقتی حرف‌هایش تمام شد و گوشی را گذاشت. گفت: پشتم شکست، سهیلیان شهید شد!

    بعد از آن دیگر آن احمد شوخ طبع نبود و مرتبا یاد و خاطره سهیلیان ورد زبانش بود.(علی محمد آزاد)

    شوخی در پرواز

    گاهی کشوری در حال پرواز، سر به سر دوستانش می‌گذاشت و شوخی می‌کرد. کدها را عوض می‌کرد. همه بی‌سیم‌ها روشن می‌شدند و او شوخی می‌کرد. برای هر کدام از بچه‌های هوانیروز اسم به خصوصی گذاشته بود و آن‌ها را با این اسامی صدا می‌کرد ولی وقتی به منطقه عملیاتی وارد می‌شد، کد مخصوص بی‌سیم‌ها را تنظیم می‌کرد و دیگر کسی جرات شوخی کردن نداشت.(علی محمد آزاد)



    اعتراض

    یک بار از ایلام برای هدف قرار دادن مواضع مهمات عراقی‌ها رفته بود. به آن روستا و نزدیکی انبار مهمات که رسیده بود، از بالا زنی را دیده بود که بچه‌ای در کنارش ایستاده و در حال آویزان کردن لباس روی طناب رخت بوده، احمد از همان جا بدون آن که شلیک کند، برگشته بود.

    همه اعضای گروه پرواز به او اعتراض کردند که چرا ماموریت را کنسل کردی؟ ولی احمد دلش راضی نشده بود که روستاییان را بمباران کند گفته بود: ما با افراد غیرمسلح دشمنی نداریم. (سرهنگ بابا جانی).
    #7 ارسال شده در تاريخ 9th September 2013 در ساعت 16:57

موضوعات مشابه

  1. سيد عليرضا ياسيني
    توسط اریانا1 در انجمن معرفی سرداران شهید
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 5th January 2012, 17:40
  2. پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 16th July 2010, 16:07
  3. شهید احمد کشوری
    توسط اریانا1 در انجمن معرفی سرداران شهید
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 12th January 2009, 20:57
  4. شهید احمد اجرلو
    توسط اریانا1 در انجمن معرفی سرداران شهید
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 8th January 2009, 22:42

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •