حکایات و لطایف نغز و شنیدنی - صفحه 67
صفحه 67 از 67 نخستنخست ... 1757656667
نمایش نتایج: از شماره 661 تا 667 , از مجموع 667

موضوع: حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

  1. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض

    از بهارستان جامي
    شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد.کم کم به خاربني رسيد.چون زلف عروسان در هم و چون روي محبوبان تازه و خرم،گردن آز دراز کرد تا از آن بهره اي بگيرد.ديد در ميان آن يک افعي بزرگ حلقه زده،پوزه برداشت و برگشت و از آن غذاي لذيذ چشم پوشيد.خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وي و اجتنابش از تيزي خارهاست.شتر مطلب را درک کرد و گفت:بيم من از اين مهمان پوشيده در درون تست،نه ميزبان آشکار.ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پيکار خار.اگر نه هول مهمان بودي ميزبان را يک لقمه کردمي
    #661 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 14:13

  2. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض

    لیلی زیر درخت انار

    لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ .سرخ
    گلها انار شد داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت.
    دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند
    انار کوچک بود دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
    خون انار روی دست لیلی چکید.
    لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.مجنون به لیلی اش رسید.
    خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
    کا فی است انار دلت ترک بخورد


    #662 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 14:13

  3. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض

    عشقی جدا از معشوق

    روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
    شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد.
    شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
    شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر ، دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
    شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"
    شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."
    شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است.
    تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
    این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
    بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.
    معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"
    #663 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 14:14

  4. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض

    براي دفاع ( ۱
    قاضي در دادگاه خطاب به شوهر زن گفت:علت چيست که خانم از شما شکايت دارد؟ شوهر گفت: مگر من تقصيرم چيست قربان؟ قاضي گفت:شما در منزل گاهي روي خانم دست بلند مي کنيد و اين کار بسيار زشتي است.شوهر گفت قربان اين درست است که من دست بلند مي کنم ولي نه براي زدن،فقط براي دفاع از خودم مي باشد؛چون اگر دستم محافظ خودم قرار ندهم هميشه گوشه و کنار سرم ورم کرده است
    #664 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 14:25

  5. zคђгค آواتار ها
    zคђгค
    کاربر سایت
    Jun 2014
    1,970
    1,935
    تشکر شده : 2,411

    پیش فرض


    اعتقاد ( ۲
    بيماري به محکمه دکتر مراجعه کرد و ضمن اظهار درد گفت:اين را هم بايد عرض کنم شدت درد مرا مجبور کرد خدمت شما برسم،والا من به دکتر ابداً اعتقاد ندارم.دکتر گفت:مهم نيست چون بيشتر حيوانات هم به بيطار و دامپزشک عقيده ندارند با وجود اين معالجه مي شوند
    #665 ارسال شده در تاريخ 29th June 2014 در ساعت 14:26

  6. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    "روزی مرد فقیری از عارفی سوال کرد "چرا من اینقدر فقیر هستم؟

    عارف پاسخ داد: چونکه تو یاد نگرفته ای که بخشش کنی

    مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که بتوانم از آن بخشش کنم

    عارف پاسخ داد: چرا! محدود چیزهایی داری

    یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی

    یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی

    یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی

    چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیات خوب نگاه کنی

    یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی



    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #666 ارسال شده در تاريخ 29th August 2014 در ساعت 18:01

  7. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض


    درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
    کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
    درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و
    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ] هم کریم .
    آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
    درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت
    فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ] خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
    ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست
    .


    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #667 ارسال شده در تاريخ 7th January 2015 در ساعت 19:51

صفحه 67 از 67 نخستنخست ... 1757656667

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •