داستانهای کوتاه زیبا و اموزنده
صفحه 1 از 510 1231151101501 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 5100

موضوع: داستانهای کوتاه زیبا و اموزنده

  1. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض داستانهای کوتاه زیبا و اموزنده

    باسلام خدمت ادب دوستان گرامی

    با توجه به افزایش بیش از حد پست های تاپیک فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ] و غیر قابل کنترل بودن آن، همچنین نظر به اینکه بخش اعظم پست های تاپیک مذکور بر خلاف نام تاپیک، داستان کوتاه نبودند،واغلب داستانها تکراری بودند بر آن شدیم تاپیک قبلی را قفل و تاپیک جدیدی با تعاریف و قوانین مشخص و در شان انجمن ادبیات ایجاد کنیم.

    خواهشمندم قبل از ارسال پست به تمامی نکات ذکر شده توجه بفرمایید.


    یک داستان کوتاه دارای طرح است. داری شروع، نقطه ی اوج و پایان است. شخصیت پردازی، درون مایه و سبک دارد. لذا از ارسال متن های نوشتاری فاقد این مشخصات جدا خودداری فرمایید.

    حجم یک داستان کوتاه از نظر تعداد لغات در تعاریف مختلف متفاوت است اما کمترین تعداد کلمه ی ذکر شده 1000 کلمه و بیشترین آن 7000 کلمه بیان شده است که در این میان 3000-5000 کلمه متداول تر است.
    لذا از قرار دادن داستان هایی کوتاه تر از این تعداد جدا خودداری کرده و در صورت مینیمال بودن داستان از تاپیک فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ] استفاده کنید.

    از آنجا که تاپیک مجزایی با موضوع فقط کاربران ثبت نام شده میتوانند لینک های انجمن را مشاهده کنند. ] وجود دارد، داستان هایی با محوریت این موضوع را در تاپیک مذکور قرار دهید.

    پیش از ارسال پست، از تکراری نبودن آن اطمینان حاصل نمایید.

    در صورت رعایت نکردن موارد فوق پست شما پاک خواهد شد.

    موفق وپایدار باشید
    #1 ارسال شده در تاريخ 25th August 2010 در ساعت 21:47

  2. 16 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. Mr.MohaMmaD آواتار ها
    Mr.MohaMmaD
    مدیر سابق
    Sep 2008
    40,497
    35,136
    تشکر شده : 65,987

    Icon142 داستان: قلیان یا غلیان

    به نام هستی بخش جان‌ها
    خدایی توی شهری مثل تهران، داشتن یه حیاط كوچولو كه با یكی دو تا همسایه شریك بودنش هم كم لطف نیست، این روزها خیلی نادره. به قول مورخین، یاد چند دهه قبل و تهرون سبزو با صفا بخیر. تهرونی كه تو جوی آب كوچه‌هاش می‌شد آبتنی كرد.حالا به جاش تو هر محله استخرهایی مجهز هست ولی تو جوی آبش آشغال و.... بگذریم.
    تابستان بود و روزهای طولانی، حوالی آخر هفته و بروبچه‌ها هم مثل تیر تركش، آماده برای هدف گیری. یكی می‌گفت: آخر این هفته شمال می‌چسبه ولی بنزین چطور؟ و دیگری می‌گفت: بریم دماوند باغ آقاجون ولی ما كه ماشین نداریم. دیگری می‌گفت بریم دربند ولی سربالایی زیاد داره و همسر گرامی‌هم تو نخ سریال‌های فارسی وان و تو عالم خودش. اینجانب كه از بد روزگار مواجب سر برج رو پیش پیش بدهكار بودم، خودم رو مشغول گلهای باغچه كردم و برای كسب آرامش، دل به طبیعت سپردم. خلاصه بروبچه‌های حلال زاده من با كمی‌رعایت انصاف و مروت به حیاط كوچیك ولی دلباز خودمون قناعت كردن و قرارشد كه با چندتا از دوستاشون یه دوره همی‌كوچیك و كم خرج سنتی راه بندازن كه یهو با استفاده از كلید واژه "قلیان" یا همون "غلیان" توسط محمد اولاد ارشد این حقیر، همه چیز به هم ریخت.


    همسرگرامی‌ كه تا اون لحظه سخت مسحور ماجراجویی‌های سالوادر و اسكار این پهلوان پنبه‌های فارسی وان، راكب قمرهای مصنوعی زمانه قرار داشت به یكباره از جا پرید و درست در وسط ماجراهای خانوادگی پیاده شد. به قول فردوسی پاك نهاد:
    نخستین چنین گفت كای بخردان جهاندیده و كار كرده روان
    همه كار بر داد و آئین كنید كزین پس همه خشت بالین كنید
    كسی كو زپیمان من بگذرد نه پیچد ز آئین و راه خرد

    به خواری تنش را بر آرم بدار ز دهقان تازی و رومی‌سوار (پادشاهی چهار ماهه آزرم دخت - شاهنامه)

    تكلیف كاملا واضح و مبرهن بود، با این خطابه همه به یادشون اومد كه چه قولی دادن و استفاده از قلیان یا همون غلیان، برابر است با از دست دادن سلامتی و از این دست نصایح همیشگی و ....هر پك قلیان برابر است با 70 نخ سیگار، عامل اصلی سرطان هنجره و....... ادامه دادن همان و گفتن قصه دوباره شاردن....
    خوبه كه شما هم بشنوید، شاردن، سیاح دوران صفوی، در سفرنامه خودش نوشت، شاه عباس خیلی تلاش كرد تا از استعمال قلیان یا همون غلیان در بین مردم جلوگیری کنه. برای این کار، روزی در مجلسی رسمی‌دستور داد که به جای تنباکو، قلیان مهمانان را با پهن چاق کنند، و سپس در حالیکه آنان مشغول کشیدن قلیان خود بودند گفت که، این تنباکو را وزیر همدان برای من فرستاده‌است و ادعا می‌کند که بهترین تنباکوی دنیاست، به نظر شما چگونه است؟ آنان همگی از این تنباکو تعریف کردند. آنگاه شاه خطاب به آنان گفت «مرده شوی چیزی را ببرد که نمی‌توان آن را از پهن تشخیص داد». سرانجام کار مخالفت شاه عباس با تنباکو به تحریم آن کشید، و هنگامیکه در گرجستان متوجه شد، سربازان او پول خود را صرف کشیدن تنباکو و توتون می‌کنند آن را ممنوع ساخت، و تجاری را که توتون و تنباکو به اردوی او آورده بودند با تنباکوی خود یک جا سوزاند، و سربازانی که مرتکب کشیدن توتون و تنباکو می‌شدند بینی و لبانشان را می‌برید.
    حالا خوب حالیتون شد؟ چپقتون چاق شد؟


    اینها آخرین اتمام حجت همسر گرامی ‌با اولادان بود وبه این ترتیب غائله پذیرایی سنتی در حیاط دلباز و كشمكش دلكش "قلیان" یا همون "غلیان"، ختم به خیر گردید! راستش اولین بار كه ابوالفتح گیلانی (متوفی ۱۵۸۸) پزشک ایرانی دربار اكبراول، سلطان مغول هند، که دود تنباکو را از یک ظرف آب عبور داد تا اون رو مثالا خالص‌تر و سرد كنه و از این طریق قلیان رو که در شبه قاره به حقّه معروف شد رو ابداع نمود، فكرش رو هم نمی‌كرد كه برای چندین و چند سال، خلق خدا رو دچار مصیبت بكشم، نكشم خواهد كرد.
    حالا من فقط تو این فكرم، از اونجایی كه هر پدیده نویی تو این سرزمین خیلی سریع به سنت تبدیل می‌شه، 1588 سال آینده نه، 588 سال آینده هم نه، 88 سال آینده هم نه، بلكه 8 سال آینده تكلیف ما با این فارسی وان‌های رنگارنگ چه خواهد شد؟ این پدیده‌های ارتباطات كه كنترلشون از قلیان دوره صفوی هم مشكل تر و پیچیده تره؟ طعم و مزه فرهنگی كه واقعا تشخیصش خیلی هم سخت نیست اما تحلیل روند رشدش پیچیده تر از واقعیت وجودیش شده.
    قلیان ز لب تو بهره ور می‌گردد نی در دهن تو نیشکر می‌گردد
    بر گرد رخ تو دود تنباکو نیست ابریست که بر گرد قمر می‌گردد
    (البته از نوع یوتل ست، فركانس..... )

    فرزاد وثوقی
    تابستان 1389


    ****
    مااز تبار
    کوروش و فرزندجمشیدیم
    پیروز
    بی برده،بت نپرستیدیم


    *****





    #2 ارسال شده در تاريخ 30th August 2010 در ساعت 00:26

  4. 6 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  5. YAMAHDI آواتار ها
    YAMAHDI
    عضو افتخاری
    Dec 2008
    31,093
    6,362
    تشکر شده : 29,217

    پیش فرض

    روزي خانمي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده و بدنبال راه چاره اي گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند .
    او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وي مشورت خواست ...
    پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه ، چنين گفت : تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست .

    خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش شرح دهد
    .

    پيرزن خردمند ادامه داد : امشب بهترين بالش پري را كه داري ، ‌برداشته و سوراخی در آن ايجاد ميكني ،‌ سپس از خانه بيرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،‌ مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهي .
    بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد من برگردي تا دومين مرحله را توضيح دهم ...!

    خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه ، شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي كرد كه آن پيرزن پيشنهاد نموده بود .
    او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكي كه انگشتانش از فرط آن ، يخ زده بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت ...

    خانم جوان با اينكه بشدت احساس خستگي ميكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به نتيجه رسيده و با خشنودي گفت :‌بالش كاملا خالي شده است !

    پيرزن پاسخ داد : حال براي انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر كن ، تا همه چيز به حالت اولش برگردد !!!

    خانم جوان با سرآسيمگي گفت : اما ميدونيد اين امر كاملا غير ممكنه ! باد بيشتر آن پرها را از محلي كه قرارشان داده ام ،‌ پراكنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ، ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد !

    پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت : كاملا درسته !
    هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند .
    آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ، ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ، بنابراين در حضور كساني كه به آنها عشق ميورزي ،‌ كلماتت را خوب انتخاب كن ...




    عطر خیال تو

    پل می زند به دلم
    تمام رویا را !
    نگاه کن ...
    از تو تا نفسم
    صد باغ گل چراغانی است !

    باورم کن ...

    امتیاز و یا تشکر بخشی از محبت شماست ، اما همینکه آمدی و سرزدی بر ما منت نهادی و به حکم وظیفه متشکرم
    #3 ارسال شده در تاريخ 31st August 2010 در ساعت 00:08

  6. 12 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  7. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض


    اهمیت تبلیغات!


    یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
    روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: “خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست…”
    سناتور گفت: “مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.”
    سن پیتر گفت: “اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.”
    سناتور گفت: “اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!”
    سن پیتر گفت: “می فهمم… به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور” و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین… پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.
    وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
    سناتور گفت: “خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم.”
    بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
    سناتور با تعجب از شیطان پرسید: “انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟…”

    شیطان با خنده جواب داد: “آن روز، روز تبلیغات بود… امروز دیگر تو رای داده ای”!


    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #4 ارسال شده در تاريخ 31st August 2010 در ساعت 14:11

  8. 13 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض



    رسیدن به کمال

    در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند.
    و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
    یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم....
    درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

    پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
    اون 18 پسر به کمال رسیدند...
    #5 ارسال شده در تاريخ 31st August 2010 در ساعت 14:32

  10. 14 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  11. YAMAHDI آواتار ها
    YAMAHDI
    عضو افتخاری
    Dec 2008
    31,093
    6,362
    تشکر شده : 29,217

    پیش فرض

    داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!



    به گزارش آخرین نیوز، دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

    بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

    مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

    اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.

    زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

    دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

    باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!






    عطر خیال تو

    پل می زند به دلم
    تمام رویا را !
    نگاه کن ...
    از تو تا نفسم
    صد باغ گل چراغانی است !

    باورم کن ...

    امتیاز و یا تشکر بخشی از محبت شماست ، اما همینکه آمدی و سرزدی بر ما منت نهادی و به حکم وظیفه متشکرم
    #6 ارسال شده در تاريخ 31st August 2010 در ساعت 16:19

  12. 11 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  13. YAMAHDI آواتار ها
    YAMAHDI
    عضو افتخاری
    Dec 2008
    31,093
    6,362
    تشکر شده : 29,217

    پیش فرض

    57 ســِــنــت ! ...

    يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
    همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

    کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
    دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

    چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد.
    والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
    در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد ....

    داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

    این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

    وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

    او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند.

    اما داستان اینجا تمام نشد ...

    یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد.
    بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.
    اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
    در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900).
    محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

    وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
    همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید.
    مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

    در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد.
    در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ.
    کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.
    این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.



    عطر خیال تو

    پل می زند به دلم
    تمام رویا را !
    نگاه کن ...
    از تو تا نفسم
    صد باغ گل چراغانی است !

    باورم کن ...

    امتیاز و یا تشکر بخشی از محبت شماست ، اما همینکه آمدی و سرزدی بر ما منت نهادی و به حکم وظیفه متشکرم
    #7 ارسال شده در تاريخ 31st August 2010 در ساعت 16:24

  14. 10 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  15. bibigol آواتار ها
    bibigol
    مدیر بخش هنر در خانه
    Jul 2009
    3,074
    5,964
    تشکر شده : 5,893

    پیش فرض علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست..

    علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
    خوشحال نمیشه، با نمره بیست
    دیپلم گرفته، سربازی رفته
    دنبال کاره، هفته به هفته

    مادرش قرض داره
    ته برج دائم کم میاره
    رخت می‌شوره، بند می‌ندازه
    غم داره بی‌اندازه
    با بد و خوب می‌سازه
    تنها دلش می‌خواد علی
    باز بشه کلاس اولی
    وای وای وای

    علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
    دنیاش مثل اون کوچه باریک نیست
    دستاش خالیه، دلش پردرده
    داره دنبال چاره می گرده

    هی کتاب می‌خونه
    تو اینترنت سرگردونه
    دائم ف ی ل ت ر می‌شکونه
    می‌خونه و می‌دونه
    اینجا مثل زندونه
    دلش می‌خواد جادو بشه
    باز علی کوچولو بشه
    وای وای وای

    علی کوچولو، دیگه کوچیک نیست
    سر راهشه، یه تابلوی ایست
    یه دانشجوی ستاره‌داره
    دست از رویاهاش برنمی‌داره

    باباش تو زندونه
    علی با مردم تو میدونه
    یه سرودو میخونه
    سر اومد زمستونه
    پیرهنش غرق خونه
    تموم می‌شه کار علی
    تو دل یه گور جعلی
    وای وای وای
    همیشه بوی عطر به آن دستی که گلی هدیه می کند باقی خواهد ماند...
    #8 ارسال شده در تاريخ 5th September 2010 در ساعت 01:46

  16. 8 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  17. غ ـــریبه ! آواتار ها
    غ ـــریبه !
    عضو افتخاری
    Jul 2010
    3,628
    4,497
    تشکر شده : 5,862

    پیش فرض

    یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد ،’

    پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد ’،

    همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده ،’

    نتیجه اخلاقی داستان

    عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
    آرامش مال كسي است كه صادق است
    لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
    آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند
    #9 ارسال شده در تاريخ 6th September 2010 در ساعت 05:40

  18. 13 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  19. YAMAHDI آواتار ها
    YAMAHDI
    عضو افتخاری
    Dec 2008
    31,093
    6,362
    تشکر شده : 29,217

    پیش فرض

    مرد پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد.
    ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند.
    يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد.
    ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.
    اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد ...
    صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست !
    اما ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند !
    قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت : نمي دانم چه حکمي بکنم ؟!!
    من سخن هر دو طرف را شنيدم :
    از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند !
    از سوي ديگر مرد مشروب فروشي که به تاثير دعا باور دارد …!!!

    از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "
    اثر : پائولو کوئيلو.


    سخن روز :اگر گمان می کنید که با التماس و تضرع و زاری موجب آن می شویم تا خدای متعال قانون هستی و حیات را به میل ما تغییر دهد سخت به اشتباه رفته ایم. این خود ما هستیم که خواست خود را اجابت می کنیم و این ضمیر ماست که اثر فکرو اندیشه ما را ظاهر و آشکار میسازد و بر حسب تاثیری که پذیرفته پاسخ لازم را می دهد. دکتر ژوزف مورفی



    عطر خیال تو

    پل می زند به دلم
    تمام رویا را !
    نگاه کن ...
    از تو تا نفسم
    صد باغ گل چراغانی است !

    باورم کن ...

    امتیاز و یا تشکر بخشی از محبت شماست ، اما همینکه آمدی و سرزدی بر ما منت نهادی و به حکم وظیفه متشکرم
    #10 ارسال شده در تاريخ 6th September 2010 در ساعت 17:21

  20. 8 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


صفحه 1 از 510 1231151101501 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •