گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - صفحه 2
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15

موضوع: گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى

  1. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    حکايت یازدهم
    منجمی به خانه درآمد، يکی مرد بيگانه را ديد با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که برين واقف بود گفت:

    تو بر اوج فلك چه دانى چيست
    كه ندانى كه در سرايت كيست
    #11 ارسال شده در تاريخ 13th October 2009 در ساعت 16:42

  2. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  3. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    حکايت دوازدهم
    خطيبی کريه‌الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فرياد بيهده برداشتی؛ گفتی نعيب غراب‌البين در پرده الحان اوست، يا آيت ان انكر الاصوات در شان او.
    اذا نهق الخطیب ابوالفوارس
    له شغب یهد اصطخر فارس

    مردم قريه بعلت جاهی که داشت بليتش می‌کشيدند و اذيتش را مصلحت نمی‌ديدند. تا يکی از خطبای آن اقليم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی ديده‌ام، خير باد. گفتا: چه ديدی؟ گفت: چنان ديدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت. خطيب اندرين لختی بينديشيد و گفت: اين مبارک خوابست که دیدی که مرا بر عيب خود واقف گردانيدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج. توبه کردم کزين پس خطبه نگويم مگر بآهستگی.


    از صحبت دوستى برنجم
    كاخلاق بدم حسن نمايد

    عيبم هنر و كمال بيند
    خارم گل و ياسمن نمايد

    كو دشمن شوخ چشم ناپاك
    تا عيب مرا به من نمايد
    #12 ارسال شده در تاريخ 13th October 2009 در ساعت 16:42

  4. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  5. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    حکايت سیزدهم
    یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادايی که مستمعان را ازو نفرت بودی؛ و صاحب مسجد، اميری بود عادل، نيک سيرت، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد، گفت: ای‌جوانمرد، اين مسجد را مؤذ‌نانند قديم؛ هر يکی را پنج دينار مرتب داشته‌ام تو را ده دينار می‌دهم تا جايی ديگر روی. برين قول اتفاق کردند و برفت. پس از مدتی درگذری پيش امير بازآمد. گفت: ای‌خداوند، برمن حيف کردی که به ده دينار از آن بقعه بدر کردی که اينجا که رفته‌ام بيست دينارم همی دهند تا جای ديگر روم و قبول نمی‌کنم. امير از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

    به تيشه كس نخراشد ز روى خارا گل
    چنانكه بانگ درشت تو مى‌خراشد دل
    #13 ارسال شده در تاريخ 13th October 2009 در ساعت 16:42

  6. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  7. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    حکايت چهاردهم
    ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هيچ. گفت: پس اين زحمت خود چندان چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

    گر تو قرآن بدين نمط خوانی
    ببرى رونق مسلمانى


    #14 ارسال شده در تاريخ 13th October 2009 در ساعت 16:43

  8. 2 کاربر از این پست تشکر کرده اند :


  9. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    گر تو قرآن بدين نمط خوانی
    ببرى رونق مسلمانى


    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #15 ارسال شده در تاريخ 26th September 2012 در ساعت 23:07

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •