دبوان اشعار سهراب سپهری - صفحه 23
صفحه 23 از 23 نخستنخست ... 13212223
نمایش نتایج: از شماره 221 تا 229 , از مجموع 229

موضوع: دبوان اشعار سهراب سپهری

  1. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    و کسی می گوید سر خود بالا کن ،

    به بلندا بنگر....

    به بلندای عظیم....

    به افق های پر از نور امید.....

    و خودت خواهی دید ،

    و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست...

    خانه دوست در آن عرش خداست ،

    خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست

    و فقط دوست ، خداست...



    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #221 ارسال شده در تاريخ 23rd October 2011 در ساعت 23:08

  2. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  3. ارمین9904 آواتار ها
    ارمین9904
    کاربر اخراجی
    Aug 2011
    378
    668
    تشکر شده : 799

    پیش فرض

    مسافر

    دم غروب میان حضور خسته اشیا
    نگاه منتظری حجم وقت را می دید
    و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
    به سمت مبهم ادرک مرگ جاری بود
    و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت
    نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
    و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
    گرفته بود به دست
    و باد می زد خود را
    مسافر از اتوبوس
    پیاده شد
    چه آسمان تمیزی
    و امتداد خیابان غربت او را برد
    غروب بود
    صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
    مسافر آمده بود
    و روی صندلی راحتی کنار چمن
    نشسته بود
    دلم گرفته
    دلم عجیب گرفته است
    تمام راه به یک چیز فکر می کردم
    و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
    خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
    چه دره های عجیبی
    و اسب ‚ یادت هست
    سپید بود
    و مثل واژه پکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
    و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
    و بعد تونل ها
    دلم گرفته
    دلم عجیب گرفته است
    و هیچ چیز
    نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
    نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
    نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
    نمی رهاند
    و فکر میکنم
    که این ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنیده خواهد شد
    نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
    چه سیبهای قشنگی
    حیات نشئه تنهایی است
    و میزبان پرسید
    قشنگ یعنی چه ؟
    قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
    و عشق تنها عشق
    ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
    و عشق تنها عشق
    مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
    مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
    و نوشداروی اندوه ؟
    صدای خالص کسیر می دهد این نوش
    و حال شب شده بود
    چراغ روشن بود
    و چای می خوردند
    چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
    چه قدر هم تنها
    خیال می کنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
    دچار یعنی
    ..........عاشق
    و فکر کن که چه تنهاست
    اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
    و چه فکر نازک غمنکی
    و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
    و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
    خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
    و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
    نه وصل ممکن نیست
    همیشه فاصله ای هست
    اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
    برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
    همیشه فاصله ای هست
    دچار باید بود
    وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
    حرام خواهد شد
    و عشق
    سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
    و عشق
    صدای فاصله هاست
    صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
    نه
    صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
    و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
    همیشه عاشق تنهاست
    و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
    و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
    و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
    و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
    به آب می بخشند
    و خوب می دانند
    که هیچ ماهی هرگز
    هزار و یک گره رودخانه را نگشود
    و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
    در آب های هدایت روانه می گردند
    و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
    هوای حرف تو آدم را
    عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
    و در عروق چنین لحن
    چه خون تازه محزونی
    حیاط روشن بود
    و باد می آمد
    و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
    اتاق خلوت پکی است
    برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
    دلم عجیب گرفته است
    خیال خواب ندارم
    کنار پنجره رفت
    و روی صندلی نرم پارچه ای
    نشست
    هنوز در سفرم
    خیال می کنم
    در آبهای جهان قایقی است
    و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
    سرود زنده دریانوردهای کهن را
    به گوش روزنه های فصول می خوانم
    و پیش می رانم
    مرا سفر به کجا می برد ؟
    کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
    و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
    گشوده خواهد شد ؟
    کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
    و بی خیال نشستن
    و گوش دادن به
    صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
    و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
    و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
    شراب باید خورد
    و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
    همین
    کجاست سمت حیات ؟
    من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟
    و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
    همیشه پنجره خواب را به هم میزد
    چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند ؟
    درست فکر کن
    کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
    چه چیز پلک ترا می فشرد
    چه وزن گرم دل انگیزی ؟
    سفر دراز نبود
    عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد
    و در مصاحبه باد و شیروانی ها
    اشاره ها به سر آغاز هوش برمی گشت
    در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
    به جاجرود خروشان نگاه می کردی
    چه اتفاق افتاد
    که خواب سبز ترا سار ها درو کردند ؟
    و فصل ‚ فصل درو بود
    و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
    کتاب فصل ورق خورد
    و سطر اول این بود
    حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا ست
    نگاه می کردی
    میان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جریان بود
    به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
    نگاه می کردی
    حضور سبز قبایی میان شبدرها
    خراش صورت احساس را مرمت کرد
    ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس
    همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب
    به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
    و روی شانه ما دست می گذارد
    و ما حرارت انگشتهای روشن او را
    بسان سم گوارایی
    کنار حادثه سر می کشیم
    ونیز یادت هست
    و روی ترعه آرام؟
    در آن مجادله زنگدار آب و زمین
    که وقت از پس منشور دیده می شد
    تکان قایق ذهن ترا تکانی داد
    غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
    همیشه با نفس تازه را باید رفت
    و فوت باید کرد
    که پک پک شود صورت طلایی مرگ
    کجاست سنگ رنوس؟
    من از مجاورت یک درخت می ایم
    که روی پوست آن دست های ساده غربت
    اثر گذاشته بود
    به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
    شراب را بدهید
    شتاب باید کرد
    من از سیاحت در یک حماسه می ایم
    و مثل آب
    تمام قصه سهراب و نوشدارو را
    روانم
    سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
    و ایستادم تا
    دلم قرار بگیرد
    صدای پرپری آمد
    و در که باز شد
    من از هجوم حقیقت به خک افتادم
    و بار دیگر در زیر ‌آسمان مزامیر
    در آن سفر که لب رودخانه بابل
    به هوش آمدم
    نوای بربط خاموش بود
    و خوب گوش که دادم صدای گریه می آمد
    و چند بربط بی تاب
    به شاخه های تر بید تاب می خوردند
    و درمسیر سفر راهبان پک مسیحی
    به سمت پرده خاموش ارمیای نبی
    اشاره می کردند
    و من بلند بلند
    کتاب جامعه می خواندم
    و چند زارع لبنانی
    که زیر سدر کهن سالی
    نشسته بودند
    مرکبات درختان خویش رادر ذهن شماره می کردند
    کنار راه سفر کودکان کور عراقی
    به خط لوح حمورابی
    نگاه می کردند
    و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم
    سفر پر از سیلان بود
    و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
    گرفته بود و سیاه
    و بوی روغن می داد
    و روی خک سفر شیشه های خالی مشروب
    شیارهای غریزه و سایه های مجال
    کنار هم بودند
    میان راه سفر از سرای مسلولین
    صدای سرفه می آمد
    زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
    شیار روشن جت ها را
    نگاه می کردند
    و کودکان پی پر پرچه ها روان بودند
    سپورهای خیابان سرود می خواندند
    و شاعران بزرگ
    به برگ های مهاجر نماز می بردند
    و راه دور سفر از میان آدم و آهن
    به سمت جوهر پنهان زندگی میرفت
    به غربت تریک جوی آب می پیوست
    به برق سکت یک فلس
    به آشنایی یک لحن
    به بیکرانی یک رنگ
    سفر مرا به زمین های استوایی برد
    و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
    چه خوب یادم هست
    عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
    وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
    من از مصاحبت آفتاب می ایم
    کجاست سایه ؟
    ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار است
    و بوی چیدن از دست باد می اید
    و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
    به حال بیهوشی است
    در این کشکش رنگین کسی چه می داند
    که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است
    هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
    نمی شناسد
    هنوز برگ
    سوار حرف اول باد است
    هنوز انسان چیزی به آب می گوید
    و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
    و در مدار درخت
    طنین بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است
    صدای همهمه می اید
    و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
    و رودهای جهان رمز پک محو شدن را
    به من می آموزند
    فقط به من
    و من مفسر گنجشک های دره گنگم
    و گوشواره عرفان نشان تبت را
    برای گوش بی آذین دختران بنارس
    کنار جاده سرنات شرح داده ام
    به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها
    تمام وزن طراوت را
    که من
    دچار گرمی گفتارم
    و ای تمام درختان زیت خک فلسطین
    وفور سایه خود را به من خطاب کنید
    به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف طور می اید
    و ازحرارت تکلیم درتب و تاب است
    ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد
    و شاهراه هوا را
    شکوه شاهپرک های انتشار حواس
    سپید خواهد کرد
    برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند
    ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت
    ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
    که وزن خواب خوش فتح قادسیه
    به دوش پلک تر اوست
    هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها
    بلند می شود از خلوت مزارع ینجه
    هنوز تاجر یزدی ‚ کنار جاده ادویه
    به بوی امتعه هند می رود از هوش
    و در کرانه هامون هنوز می شنوی
    بدی تمام زمین را فرا گرفت
    هزار سال گذشت
    صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
    و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد
    و نیمه راه سفر روی ساحل جمنا
    نشسته بودم
    و عکس تاج محل را در آب
    نگاه می کردم
    دوام مرمری لحظه های کسیری
    و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ
    ببین ‚ دوبال بزرگ
    به سمت حاشیه روح آب در سفرند
    جرقه های عجیبی است در مجاورت دست
    بیا و ظلمت ادرک را چراغان کن
    که یک اشاره بس است
    حیات ‚ ضربه آرامی است
    به تخته سنگ مگار
    و در مسیر سفر مرغهای باغ نشاط
    غبار تجربه را از نگاه من شستند
    به من سلامت یک سرو را نشان دادند
    و من عبادت احساس را
    به پاس روشنی حال
    کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم
    عبور باید کرد
    و هم نورد افق های دور باید شد
    و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
    عبور باید کرد
    و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
    من از کنار تغزل عبور می کردم
    و موسم برکت بود
    و زیرپای من ارقام شن لگد می شد
    زنی شنید
    کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل
    در ابتدای خودش بود
    ودست بدوی او شبنم دقایق را
    به نرمی از تن احساس مرگ برمیچید
    من ایستادم
    و آفتاب تغزل بلند بود
    و من مواظب تبخیر خواب ها بودم
    و ضربه های گیاهی عجیب رابه تن ذهن
    شماره می کردم
    خیال می کردیم
    بدون حاشیه هستیم
    خیال می کردیم
    میان متن اساطیری تشنج ریباس
    شناوریم
    و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست
    در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
    که چشم زنی به من افتاد
    صدای پای تو آمد خیال کردم باد
    عبور می کند از روی پرده های قدیمی
    صدای پای ترا در حوالی اشیا
    شنیده بودم
    کجاست جشن خطوط ؟
    نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من
    من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟
    و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
    پر از سطوح عطش کن
    کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
    دقیق خواهد شد
    و راز رشد پنیرک را
    حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟
    و در ترکم زیبای دست ها یک روز
    صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم
    و در کدام زمین بود
    که روی هیچ نشستیم
    و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟
    جرقه های محال از وجود برمی خاست
    کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
    و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟
    و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار
    چه قدر روشن بود
    کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
    عبور باید کرد
    صدای باد می اید عبور باید کرد
    و من مسافرم ای بادهای همواره
    مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
    مرا به کودکی شور آب ها برسانید
    و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
    پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
    دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
    در آسمان سپید غریزه اوج دهید
    و اتفاق وجود مرا کنار درخت
    بدل کنید به یک ارتباط گمشده پک
    و در تنفس تنهایی
    دریچه های شعور مرا به هم بزنید
    روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
    مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
    حضور هیچ ملایم را
    به من نشان بدهید
    #222 ارسال شده در تاريخ 27th October 2011 در ساعت 00:40

  4. ارمین9904 آواتار ها
    ارمین9904
    کاربر اخراجی
    Aug 2011
    378
    668
    تشکر شده : 799

    پیش فرض

    می رویید. در جنگل ،خاموشی رویا بود
    شبنم ها بر جا بود
    درها باز، چشم تماشا باز ،چشم تماشاتر ،و خدا در هر ... ایا بود ؟
    خورشیدی در هر مشت : بام نگه بالا بود
    می بویید گل وا بود ؟ بوییدن بی ما بود : زیبا بود
    تنهایی تنها بود
    نا پیدا پیدا بود
    او آنجا آنجا بود
    #223 ارسال شده در تاريخ 27th October 2011 در ساعت 00:41

  5. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    ای میان سخن های سبز نجومی!
    برگ انجیر ظلمت
    عفت سنگ را می رساند.
    سینهً اب در حسرت عکس یک باغ
    میسوزد.
    سیب روزانه
    در دهان طعم یک وهم دارد.
    ای هراس قدیم!
    در خطاب تو انگشتهای من از هوش رفتند.
    امشب
    دستهایم نهایت ندارند:
    امشب از شاخه های اساطیری
    میوه می چینند.
    امشب
    هر درختی به اندازهً ترس من برگ دارد.
    جرات حرف در هرم دیدار حل شد.
    ای سر اغازهای ملون!
    چشم های مرا در وزش های جادو حمایت کنید.
    من هنوز
    موهبت های مجهول شب را
    خواب می بینم.
    من هنوز
    تشنهً ابهای مشبک
    هستم.
    دگمه های لباسم
    رنگ اوراد اعصار جادوست.
    در علف زار پیش از شیوع تکلم
    اخرین جشن جسمانی ما به پا بود.
    من در این جشن موسیقی اختران را
    از درون سفالینه ها می شنیدم
    و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود.
    ای قدیمی ترین عکس نرگس در ایینهً حزن!
    جذبهً تو مرا همچنان برد.
    - تا هوای تکامل؟
    - شاید.

    در تب حرف،اب بصیرت بنوشیم.

    زیر ارث پراکندهً شب
    شرم پاک روایت روان است:
    در زمان های پیش از طلوع هجاها
    محشری از همه زندگان بود.
    از میان تمام حریفان
    فک من از غرور تکلم خورد.
    بعد
    من که تا زانو
    در خلوت سکوت نباتی فرو رفته بودم
    دست و رو در تماشای اشکال شستم.
    بعد،در فصل دیگر،
    کفش های من از "لفظ"شبنم
    تر شد.
    بعد،وقتی که بالای سنگی نشستم
    هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می شنیدم.
    بعد دیدم که از موسم دستهایم
    ذات هر شاخه پرهیز می کرد.

    ای شب ارتجالی!
    دستمال من از خوشهً خام تدبیر پر بود.
    پشت دیوار یک خواب سنگین
    یک پرنده که از انس ظلمت می امد
    دستمال مرا برد.
    اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد.
    خون من میزبان رقیق فضا شد.
    نبض من در میان عناصر شنا کرد.

    ای شب....
    نه،چه می گویم،
    اب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه.
    سمت انگشت من با صفا شد.


    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #224 ارسال شده در تاريخ 17th February 2012 در ساعت 20:44

  6. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
    غصه هم می گذرد!



    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #225 ارسال شده در تاريخ 26th May 2013 در ساعت 20:32

  7. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    من در این تاریکی
    فکر یک بره ی روشن هستم،

    که بیاید علف خستگی ام را بچرد

    #226 ارسال شده در تاريخ 26th May 2013 در ساعت 20:32

  8. akbar660 آواتار ها
    akbar660
    کاربر سایت
    Sep 2013
    24
    0
    تشکر شده : 30

    پیش فرض قایقی خواهم ساخت

    قایقی خواهم ساخت،
    خواهم انداخت به آب.
    دور خواهم شد از این خاک غریب
    که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه‌ی عشق
    قهرمانان را بیدار کند.

    قایق از تور تهی
    و دل از آرزوی مروارید،
    همچنان خواهم راند.
    نه به آبی‌ها دل خواهم بست
    نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می‌آرند
    و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
    می‌فشانند فسون از سر گیسو‌هاشان.

    همچنان خواهم راند.
    همچنان خواهم خواند:
    «دور باید شد، دور.
    مرد آن شهر اساطیر نداشت.
    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه‌ی انگور نبود.
    هیچ آیینه‌ی تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
    چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
    دور باید شد، دور.
    شب سرودش را خواند، نوبت پنجره‌هاست.»

    همچنان خواهم خواند.
    همچنان خواهم راند.

    پشت دریاها شهری است
    که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
    بام‌ها جای کبوترهایی است، که به فواره‌ی هوش بشری می‌نگرند.
    دست هر کودک ده ساله‌ی شهر، شاخه‌ی معرفتی است.
    مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
    که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
    خاک موسیقی احساس تو را می‌شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

    پشت دریاها شهری است
    که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.

    شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

    پشت دریاها شهری است!
    قایقی باید ساخت.

    سهراب سپهری
    #227 ارسال شده در تاريخ 18th September 2013 در ساعت 09:55

  9. یک کاربر از این پست تشکر کرده است :


  10. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    پس از لحظه های دراز
    بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
    و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند.
    و هنوز من
    ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
    که براه افتادم.
    پس از لحظه های دراز
    سایه دستی روی وجودم افتاد
    ولرزش انگشتانش بیدارم کرد.
    و هنوز من
    پرتو تنهای خودم را
    در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم.
    که براه افتادم.
    پس از لحظه های دراز
    پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
    و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
    و هنوز من
    در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
    که براه افتادم
    پس از لحظه های دارز
    یک لحظه گذشت:
    برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،
    دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
    و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.
    و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
    که در خوابی دیگر لغزیدم.


    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #228 ارسال شده در تاريخ 26th April 2014 در ساعت 20:21

  11. ruya آواتار ها
    ruya
    سرپرست سایت
    Sep 2008
    53,571
    21,017
    تشکر شده : 70,223

    پیش فرض

    دنگ...، دنگ ....
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    می زند پی در پی زنگ.
    زهر اين فكر كه اين دم گذر است
    می شود نقش به ديوار رگ هستی من.
    لحظه ام پر شده از لذت
    يا به زنگار غمی آلوده است.
    ليک چون بايد اين دم گذرد،
    پس اگر می گريم
    گريه ام بی ثمر است.
    و اگر می خندم
    خنده ام بيهوده است.

    دنگ...، دنگ ....
    لحظه ها می گذرد.
    آنچه بگذشت ، نمی آيد باز.
    قصه ای هست كه هرگز ديگر
    نتواند شد آغاز.
    مثل اين است كه يک پرسش بی پاسخ
    بر لب سر زمان ماسيده است.
    تند برمی خيزم
    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
    رنگ لذت دارد ، آويزم،
    آنچه می ماند از اين جهد به جای :
    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
    و آنچه بر پيكر او می ماند:
    نقش انگشتانم.

    دنگ...
    فرصتي از كف رفت.
    قصه اي گشت تمام.
    لحظه بايد پي لحظه گذرد
    تا كه جان گيرد در فكر دوام،
    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
    وا رهاينده از انديشه من رشته حال
    وز رهي دور و دراز
    داده پيوندم با فكر زوال.

    پرده ای مي گذرد،
    پرده ای مي آيد:
    مي رود نقش پی نقش دگر،
    رنگ می لغزد بر رنگ.
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    می زند پی در پی زنگ :
    دنگ...، دنگ ....
    دنگ...



    هیچــگاه ادعـای خاص بودن نکردم ،
    اما خــاص بودن عشقتو
    مرا هـــم خاص کرد ..




    #229 ارسال شده در تاريخ 20th November 2014 در ساعت 21:47

صفحه 23 از 23 نخستنخست ... 13212223

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •